داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب مسافر،روباه،ببر

روزي روزگاري، مسافري راهش را در كوهستان گم كرد. او هم چنان رفت و رفت تا به كلبهاي در

 

دامنهي كوه رسيد. زني زيبا او را ديد، دعوتش كرد و برايش خوراك آورد. زن در آنجا تنها بود و نشاني

 

از كس ديگر ديده نميشد. مسافرنيمه شب بيدار شد و شنيد كه زن دارد شمشيري را در آشپزخانه تيز

 

ميكند. تاريكي به اندازهي كافي او را به وحشت انداخته بود و آن صداي اهريمني ترس را بيشتر به قلبش

 

وارد كرد. بنابراين او بدون صدا از اتاق بيرون خزيد و از در پشتي بيرون رفت. زن شنيد كه او دارد

 

بيرون ميرود، نصف بدن او به روباه تبديل شد و با شمشيري كه در دستش بود به دنبال او گشت.

 

ناگهان مرد مسافر برج بلندي در برابر خودش ديد كه از آن نواهاي موسيقي به گوش ميرسيد. بنابراين

 

با شتاب به درون برج رفت و براي كمك فرياد زد، اما صاحب برج با تندي و عبوسي گفت: چرا بايد به تو

 

كمك كنم وقتي تو مادرم را ناراحت كردهاي؟

 

و به خدمتكارش دستور داد كه او را بگيرد. سپس خدمتكار او را گرفت و

با خشونت در اتاقي كوچك

 

انداخت و در را قفل كرد. مسافر مطمئن شده بود كه در چنگال پسر روباه اسير شده است.

 

كمي بعد پسر روباه وارد آن اتاق شد تا با شمشير او را بكشد. براي آخرين درخواستش خواهش كرد

 

تا براي او كمي آب بياورد. او اينگونه خواهش كرد: من بسيار تشنهام. نميخواهي براي من يك پارچ آب

 

بياوري؟

 

بنابراين پسر روباه پارچ آبي را كه او خواسته بود برايش آورد. سپس پسر روباه رفت و اينگونه غرغر

 

كرد: تو آدم شكم گندهاي هستي كه ميتواني پارچ به اين بزرگي را بنوشي.

 

سپس پسر روباه رفت بيرون و منتظر ماند تا مسافر آبش را بنوشد. به محض اينكه مسافر تنها ماند آب

 

را روي ديوار گلي اتاق ريخت تا آن را نرم كند و سوراخي در آن درست كرد و گريخت، اما متأسفانه

 

قصر در لبهي پرتگاه قرار داشت و مسافر از سرازيري پايين افتاد. در آن لحظه ببري داشت از سرازيري

 

ميگذشت و مرد اتفاقاً روي ببر افتاد. ببر از اين اتفاق غير معمولي ترسيد و با آن مردي كه رويش بود،

 

به سوي غارش پا به فرار گذاشت. ببر به غار رسيد و مرد را با چنگالهايش روي زمين گذاشت و براي

 

تولههايش برد كه او را بخورند . سپس مرد نيمهمرده روي زمين غار افتاد، تا اينكه ببر براي شكار از غار

 

بيرون رفت. سپس مرد به هوش آمد و ايستاد و تولههاي ببر را كشت. خودش را از غار بيرون كشيد و

 

از درختي بلند كه در آن كنار بود بالا رفت.

 

روباههاي قصر فكر كردند كه ببر مسافر را برده پيش تولههايش تا مراقبش باشند. چند دقيقه بعد مادر

 

تولهها بازگشت و ديد كه تولههايش مرده در آنجا افتادهاند. در آن لحظه او فكر كرد كه روباهها تولههايش

 

را كشتهاند و از روي خشم به سوي آن حمله كرد. نبرد سختي در گرفت كه منجر به اين شد كه ببر

 

روباهها را تكه تكه كرد، اما جنگ ببر همچنين باعث شد كه او هم به طور مرگباري زخمي شود و خيلي

 

نگذشت كه او هم در آنجا افتاد و مرد. مسافر از درخت پايين آمد و به دنبال خانه و برج روباهها رفت. او

 

در آنجا گنج، طلا، نقره و چيزهاي گرانبها پيدا كرد، او بنابراين دارا و ثروتمند شد و براي هميشه در

 

آسايش زندگي كرد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها