داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای ارواح داستان

در زمانهاي قديم، پسري زندگي ميكرد كه خيلي دوست داشت داستان تعريف كند، حتي تعريف كردن

 

داستان را از خوردن برنج هم بيشتر دوست داشت، حتي شنيدن داستانهايي را هم كه تا حالا كسي برايش

 

تعريف نكرده بود خيلي دوست داشت. همچنين او داستانهايي را از روي حسادت توي ذهنش ذخيره

 

ميكرد و آنها را براي هيچ كس تعريف نميكرد. او تنها فرزند يك خانوادهي ثروتمند بود. پدر و مادرش

 

خوشحال ميشدند وقتي ميديدند براي پسرشان كه داستاني نو تعريف كند، او خوشحال ميشود. پس از

 

درگذشت پدر و مادرش،

يكي از خدمتكاران هر شب براي پسر يك داستان تعريف مي كرد.

 

او در گوشهي ديوار كيسهاي كهنه آويخته بود و دهانهي كيسه را با طناب محكم بسته بود. سال ها بود

 

كه او فراموش كرده بود كيسهاي در اتاق وجود دارد، اما هر وقت كه داستاني نو گفته ميشد ارواح توي

 

آن ميآمدند و در آنجا ميماندند. اين ارواح نميتوانستند از بند فرار كنند؛ زيرا پسر از تعريف كردن

 

داستانها براي ديگران خودداري ميكرد. هر روز يك روح ديگر به كيسه وارد ميشد. در پايان آنقدر

 

كيسه پر شد كه ارواح داستان به سختي ميتوانستند حركت كنند.

 

وقتي پسر پانزده سالش شد عمويش ترتيب ازدواج او را با دختري از خانوادهي ثروتمند ديگري فراهم

 

كرد. در شب مراسم عروسي پسر با دوستانش و آن خدمتكار وفادار در زير اتاق آتشي روشن كرده

 

بودند تا آنجا را گرم كنند. پسر از شنيدن نجواي توي اتاق متعجب بود. او با كنجكاوي و با دقّت گوش

 

ميداد كه آنها دارند چه ميگويند. يكي از آنها گفت: او فردا دارد ازدواج ميكند، اينطور نيست؟ و ما بايد

 

آنقدر اينجا بمانيم تا از خفگي بميريم.

 

وقت آن نيست از دستش فرار كنيم؟

 

درست همينطور است. ما بايستي اين كار را انجام بدهيم.

 

خدمتكار دزدانه توي اتاق نگاه كرد و سوراخي كوچك در پنجرهي كاغذي اتاق ديد. كس ديگري در اتاق

 

نبود، اما صدا از كيسهي كهنه كه روي ديوار آويزان بود شنيده ميشد. كيسه باد كرده بود و متورم شده

 

بود، انگار چند موجود زنده داخلش زندگي ميكردند. گفتگو ادامه پيدا كرد:

 

او براي رفتن به حجله سوار اسب ميشود. براي رسيدن به آنجا راه طولاني در پيش است، اينطور

 

نيست؟ سوار، تشنهاش ميشود. در كنار راه من خودم را به يك چشمه با آب گوارا همراه با كاسه هايي

 

از كدو تنبل تبديل ميكنم كه اگر از آب آن بخورد ميميرد.

 

ديگري گفت: اين نقشهي خوبي است. اگر يك موقعي از آن آب ننوشد، من خودم را به زميني پر از

 

توتفرنگيهاي خوشمزه تبديل ميكنم كه كمي دورتر از آن چشمه باشد. اگر او از آنها بخورد، خواهد

 

مرد.

 

سپس سومي گفت: اگر نقشهي هر دوي شما نگرفت، من خودم را به سيخ داغي تبديل مي كنم در داخل

 

كيسه سبوس برنج كه به خاطر آن او از روي اسبش بيفتد و بميرد.

 

چهارمي گفت: به راستي كه نقشهي همهي شما نقش بر آب خواهد شد. من به مار سمي كوچكي تبديل مي

 

شوم و ميروم زيرحصير اتاق عروسي. وقتي كه خوابيد او را نيش خواهم زد.

 

سپس سكوت حكمفرما شد. خدمتكار قديمي ترسيده بود، اما دريافته بود كه خيلي نبايد منتظر بماند؛ زيرا

 

هر آن ممكن بود ارواح داستان تلاش كنند تا به اربابش صدمه بزنند. او ميترسيد پيش از تمام شدن

 

مراسم عروسي به كيسه دست بزند و نه جرأت داشت به اربابش از اتفاقي كه داشت ميافتاد چيزي بگويد.

 

فردا صبح همهي مهمانها آماده بودند كه براي شركت در مراسم عروسي به خانهي عروس بروند. دو

 

اسب آماده شده بود، يكي براي داماد و ديگري براي عموي داماد كه از او محافظت ميكرد. براي هر اسب

 

هم مهتري وجود داشت كه آنها را هدايت ميكرد. سپس خدمتكار وفادار خودش را جلوي آنها رساند و

 

با جديت از آنها خواهش كرد كه خودش را به اسب داماد برساند. او مصمم بود كه به هر شيوهاي كه

 

ميشد از ارباب خود در برابر خطري كه براي آسيب رساندن به او تدارك ديده بودند، محافظت كند. در

 

آغاز عمو موافقت نكرد و به او فرمان داد كه در عقب بماند، ولي او پافشاري كرد و سرانجام توانست

 

اجازهي آمدن بگيرد.

 

آنها به همراه داماد كه سوار بر اسب بود و عمويش كه پشت سرش حركت ميكرد راه افتادند. خدمتكار

 

وفادار با شتاب خود را به اربابش رساند و اين مسئله باعث اعتراض عمويش از اين كار شتابزده شد، اما

 

خدمتكار توجهي نكرد.

 

وقتي آنها كمي از راه را طي كردند، داماد از احساس تشنگي غُر زد و از خدمتكارش خواست تا چند

 

دقيقه كنار چشمه كنار راه بايستند. او گفت: آب خيلي گوارا و صاف است و يك كدو هم روي آب شناور

 

است. خواهش ميكنم برو و براي من كمي آب بياور.

 

اما خدمتكارش تنها اسبش را راند و گفت: نه ارباب، اگر وايستيم ديرمان ميشود.

 

با اين كار او اربابش را از نخستين خطر نجات داد. كمي كه به راه خود ادامه دادند، داماد زميني را از

 

دور ديد كه در آن بوتههاي توت فرنگي روييده بود. او فرياد زد: من آنجا مقداري توت فرنگي ميبينم. به

 

نظر خوشمزه ميآيند. برو كمي از آنها برايم بياور تا تشنگيام را با آنها رفع كنم.

 

دوباره خدمتكار سرباز زد و گفت: نه ارباب، آنها مرغوب نيستند. شما بهتر از اينها را روي ميز حجله

 

خواهيد خورد. گذشته از اين شما بچه هستيد، بهتر است كه هيچ چيزي توي راه نخوريد.

 

عموي داماد حسابي عصباني شده بود و او را بابت اين رفتار جسورانهاش نسبت به اربابش سرزنش و

 

توبيخ كرد: آب كه نياوردي، الآن هم از آوردن توت فرنگي براي او خودداري كردي. من ترا پس از عروسي

 

حسابي تنبيه خواهم كرد.

 

اسبها را متوقف نكردند و از خطر دوم هم به سلامت گذشتند.

 

نزديك نيمهي روز به خانهي عروس رسيدند. همهي باغ با چادري بسيار بزرگ پوشيده شده بود تا هيچ

 

پرندهي بديمني به مهماني نيايد و براي جشن بديمني و بدشگوني به بار نياورد. پيش از در ورودي كيسهاي

 

پر از سبوس برنج بود تا داماد بتواند با گذاشتن پاي خود روي آن كيسهها راحتتر از روي اسب پياده

 

شود، اما هنوز چيزي از گذاشتن پايش روي آن نگذاشته بود كه او به سنگيني روي زمين افتاد. عمو از اين

 

عمل گستاخانه آتشي شد، اما در آن لحظه نميتوانست كاري انجام بدهد.

 

سپس همه به داخل چادر رفتند. در ميان آنجا ميزي بود كه روي آن يك خروس و يك مرغ بود. يك

 

لباس قلّاب دوزي شده، در هر طرف يك ليوان شربت خوري، همراه رشتههاي سبزي كه روي پايههاي

 

ميز كشيده شده بودند، به همراه رشتههاي سرخ لاكي رنگ.

 

داماد در سمت شرقي روبروي پارچهي زينتي نشسته بود. در پهلوي ميز مرغابيي چوبي نماد ميانجي

 

محبت قرار داشت. در آنجا او چشم به راه آمدن عروس به همراه دو كنيز از طرف غربي بود. سپس آنها

 

به طرف هم خم شدند و ليوان شربتها را به هم تعارف كردند و جشن كامل شد.

 

پس از آن داماد به سمت اتاق اصلي هدايت شد و عروس به اتاق خودش. همهي اقوام براي ديدن آنها

 

به هر كدام از آن اتاقها آمدند و در هر اتاق ميزي بزرگ با خوراكهاي حسابي و شربت گذاشته شده

 

بود. بنابراين آنها مراسم عروسي را جشن گرفتند. همه شادمان بودند مگر خدمتكار وفادار آقا داماد، كه

 

سرشار از نگراني درباب سلامت اربابش بود و همهاش داشت زير چشمي از اربابش مراقبت ميكرد.

 

چيزي نگذشت كه زوج جوان كناري نشسته بودند كه خدمتكارش آمد و در را كوبيد، خدمتكار با

 

شمشيري وارد اتاق شد و فرش را پاره كرد و ماري پديدار شد و با يك ضربه آن مار را كشت. سپس

 

لاشهي مردهي مار از باغ بيرون انداخت.

 

آشوب همه را بيدار كرد و از اتاق بيرون آمدند تا ببيند موضوع چيست. سپس رفتند و عموي داماد را

 

از خانه، جايي كه خوابيده بود، بيرون آوردند. سپس خدمتكار قديمي دربارهي رفتار عجيب و غريبش

 

توضيح داد. او دربارهي كيسهي كهنهي روي ديوار گفت كه ارواح داستان و نجواهاي بدخواهانه شان

 

براي مسموم كردن اربابش و ماجراي چشمهي سمي و توت فرنگيهاي زهردار صحبت كرد و رفت و

 

كيسهي سبوس برنج را گرفت و آن را پاره كرد. درون آن او سيخ داغ پيدا كرد كه نزديك بود همهي

 

سبوسهاي گندم را آتش بزند. عموي داماد از همهي ماجرا باخبر شد و به جاي تنبيه خدمتكار قديمي به

 

گرمي وفاداري، او را ستايش كرد.

 

مرد جوان درس خوبي گرفت و از آن روز به بعد دوست داشت كه براي ديگران داستان تعريف كند و

 

رفت و كيسه را باز كرد و سپس آن را سوزاند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها