داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش3

راننده پرسيد :

 

_ براي كجا ؟

 

صدايش طوري بود كه انگار قبل از بيرون آمدن از دهانش طنين پيدا مي كرد .

 

نيك گفت :

 

- دو تا براي ريچموند .

 

بليط فروش از نزديكتر به او نگاه كرد ، گفت :

 

- من قبلاً تو را نديده ام .

 

- خوب ...

 

نيك نمي دانست چه بگويد،

 

ما اغلب اين قدر دير بيرون نمي رويم .

 

بليط فروش گفت :

 

- تو خيلي جواني .

 

به جرمي كه كاملأ خواب بود نگاهي اند اخت .

 

- اين برادر توست ؟

 

- بله .

 

- پس چطور هر دو رفتيد ؟

 

- ببخشيد ؟

 

- چطور جدا شديد ؟ چه چيزي شما را .. بليط فروش مودبانه سرفه كرد ،

 

- آورد ؟

 

نيك سردرگم جواب داد ،

 

- اتوموبيل پدرم .

 

چقدر غم انگيز.

 

بليط فروشي آه كشيد و سرش را تكان داد،

 

_ حالا داريد كجا مي رويد؟

 

_ فكر مي كنم ، لوئرگرود رود . بسيار خوب ...

 

دست بليط فروش تلق تلق كنان دايره وار چرخيد و دو بليط از ماشين بيرون پريد.

 

آن ها را به نيك داد،

 

- يك شيلينگ مي شود.

 

نيك گيج شده بود.

 

ببخشيد ؟

 

سكه اي يك پاوندي به بليط فروش داد و مرد با چشماني نيم بسته و با بيزاري به

 

آن نگاه كرد . زير لب گفت

- پول تازه ، هنوز به آن عادت نكرده ام . بسيار خب .....

 

دست در جيب كرد و يك مش ت پول خرد بيرون آورد بعلاوه چندين پني بزرگ و

 

حتي يك سكه ي سه پنسي . نيك آخرين بار يكي از آنها را در يك عتيقه فروشي

 

ديده بود . اما جرئت نكرد شكايت كند ، اين را هم تذكر نداد كه آنها واقعاً نمي

 

خواهند به لوئر گرود رو بروند . حتي نم يدانست آن محل كجاست . چيزي نگفت .

 

بليط فروش به سكو برگشت و او را به حال خود گذاشت .

 

اتوبوس دور هايد ______________پارك كورنر گشت از نايتزر بريج پايين رفت و از ساوت كنزينگتون

 

رد شد . دست كم نيك خيابانها را شناخت و مي دانست كه دارند در جهت درست

 

پيش مي روند . اما اتوبوس توقف نكرده بود ، حتي يك بار . هيچكس سوار نشده

 

بود ، حتي وقتي نزديك هرودز پشت چراغ قرمز ايستاده بود .

 

جرمي خواب بود ، آهسته خروپف مي كرد . نيك بي حركت نشسته بود ، دقيقه ها

 

را مي شمرد . فقط مي خواست در ريچموند باشد . بي توجه به اينكه وقتي مي

 

رسيد خانواده اش چقدر خشمگين خواهند بود ، مي خواست به خانه برگردد .

 

و بعد، در آن طرف كنزيكتون، درست بعد از عبور از سينماي ويرجين در فولهام رود،

 

اتوبوس عاقبت ترمز كرد. بليط فروش صدا زد، سنت ماركس گروو.

 

نيك از پنجره به بيرون نگاه كرد . در طرف ديكر خيابان يك س تون بلند و سياه

 

فلزي بود و يك علامت كه ن مي توانست در تاريكي آن را درست بخوان د. يك گروه آدم

 

درست جلوي آن منتظر بودن د و همان طور كه تماشا مي كرد آن ها از عرض خيابان

 

عبور كرد ند و سوار اتوبوس شدن د. بليط فروش دوبار طناب را كشيد و آن ها باز راه

 

افتادند.

 

چهار مرد و سه زن سوار شده بودن د. همگي بي انداز ه خوش لباس بودن د، و نيك

 

حدس زد همه ي آن ها بايد از يك مهماني شام آمده با شند . يا شايد به اپرا رفته

 

بودند. دو تا از مردها كراوات سياه زده بودن د و پبراهن هايي به تن داشتن د كه سر يقه

 

هايشان بر گشته بود . يكي دستمال گردن سفيد و عصايي از چوب آبنوس هم داشت .

 

زن ها لباس هاي بلند پوشيده بود ند، اگرچه جواهر ندا ش تند. همه ي آن ها كاملأ

 

مسن بودن د، شايد در حدود شصت سال گي اما بعد، درست وقتي اتوبوس سرعت گرفت،

 

مرد پنجمي دويد تا به آن ها برسد، يك دستش را دراز كرد و خودش را داخل اتوبوس

 

در حال حركت رسان د. نيك نفس عميقي كشيد . اين مرد خيلي جوان تر بود، يك

 

موتورسيكلت سوار كه هنوز لباس چرمي به تن داشت و كلاهش را در دست گرفته بود

 

. اما احتمالاً زماني تصادف وحشتناكي كرده بود .

 

زخم كبودي يك طرف صورتش بود و بخشي از سرش مثل توپ فوتبالي پنچر شده

 

به طرف داخل مچاله شده بود . مرد چشمهايي درخشا ن داشت ونيشخندي كه هيچ

 

ربطي به شوخ طبعي نداشت . زخم ، گوشتش را از بين برده بود ، يك طرف لبش را

 

عقب كشيده بود تا يك رديف دندان درشت و زرد را نشان بدهد .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها