داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه آموزنده ملا و پنجره خانه اش

یک روز ملا درباره ای همسایه اش با یکی از دوستانش مشغول درد دل بود و از او شکایت میکرد: “باید ببینی که چقدر

بچه ها و خانه اش کثیف هستند. این مایه ی ننگ است که آدم چنین همسایه هایی داشته باشد. یک نگاه به آن لباس ها که روی طناب آویزان کرده اند بینداز، لکه های سیاه را روی ملافه و حوله ها می بینی؟”

دوست ملا به طرف پنجره رفت و گفت: “عزیزم من فکر میکنم که لباس های آنها کاملا تمیز هستند. این کثیفی از پنجره شماست!”

نکته:

اعتقادات و اندیشه ها در حکم عینکی هستند که ما به چشمان خود زده ایم. ما از پشت پنجره و دریچه افکارمان به دنیا نگاه میکنیم. لذا آنچه میبینیم نتیجه نوع اندیشه ای است که برای خود انتخاب کرده ایم.

پیش چشمت داشتی شیشه کبود/زان کبودت جمله عالم می نمود.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها