داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت چهارشنبه

رومی ها کمین میکنند و صبح نبرد آغاز میشود؛رومی ها در حال عقب نشینی.

 

2- فرانسه: 24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بی قاعده.

 

3- هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسیده ایم.

 

4- انگلیسی:انشا.سبک نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر میشود.

 

5- اعضا شناسی:به بخش دستگاه گوارش رسیده ایم.درس بعدي کیسه ي صفرا و لوزالمعده است.

 

دوستدار شما و فراگیر علم و دانش،جروشا ابوت

 

بعدالتحریر:باباجون امیدوارم هیچوقت لب به مشروب نزنید.الکل دشمن کبد است.

 

چهارشنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

من اسمم را عوض کرده ام.

 

البته در دفتر هنوز اسمم همان جروشاست ولی همه مرا جودي صدا میکنند.خیلی بد است که آدم نتواند غیر از یک اسم

 

خودمانی اسمی روي خودش بگذارد نه؟البته من هنوز نتوانسته ام بااسم جودي کنار بیایم. فردي پرکینز قبل از اینکه

 

حرف زدن را درست یاد بگیرد مرا به این اسم صدا میزد.کاش خانم لیپت در انتخاب اسم بچه ها یک کم بیشتر سلیقه

 

به خرج میداد. انگار نام هاي خانوادگی را از روي دفتر تلفن برداشته،فامیلی ابوت در صفحه اول دفتر تلفن است.نام

 

هاي کوچک را هم از هرجایی میتوانسته بردارد.لابد نام جروشا را از روي سنگ قبر برداشته!من همیشه از این اسم

 

متنفر بوده ام ولی از جودي بدم نمی آید،بامزه است.اما جودي اسم دختر دیگري است نه من،اسم یک دختر

 

شیرین،چشم آبی و عزیز دردانه و لوس خانواده است که در زندگی غمی نداشته.جالب نیست آدم این جوري باشد؟من

 

هرعیبی داشته باشم حداقل کسی نمیتواند بگوید که خانواده ام مرا لوس بار آورده!ولی خیلی خوشم می آید که وانمود

 

کنم همچین دختري هستم.براي همین خواهش میکنم از این به بعد به من بگویید جودي.

 

میخواهید یک چیزي برایتان بگویم؟من سه جفت دستکش بچگانه خریده ام.البته قبلا هم دستکش هاي بچگانه اي که

 

فقط دوتا جاي انگشت دارد از درخت کریسمس به عنوان عیدي گیرم آمده اما هیچوقت دستکش هاي حسابی با جاي

 

پنج انگشت نداشته ام.حالا هربار دائم آن رااز کشوي میزم در می آورم و دستم میکنم.فقط این جوري میتوانم جلوي

 

خودم را بگیرم تا آنها را سرکلاس دستم نکنم.(زنگ شام را زدند.خداحافظ(

 

جمعه

 

بابا جون معلم انگلیسی به من گفت که آخرین نوشته من عالی و سرشار از نوآوري بوده.باور کنید.این عین حرف هاي

 

اوست.نظرتان چیه؟با توجه به چیزهایی که من در این هجده سال یاد گرفته ام انگار این غیر ممکن است نه؟هدف

 

پرورشگاه جان گریر(همانطور که خودتان میدانید و از صمیم قلب با آن موافق هستید)همیشه این است که 97 یتیم را

 

تبدیل به 97 قلو کودك مثل هم بکند.

 

استعداد عجیب هنري من از وقتی رشد کرد که درهمان سنین پایین شروع کردم به کشیدن عکس خانم لیپت با گچ

 

روي در انبار هیزم.

 

امیدوارم از این که از خانه ي دوارن کودکی ام ایراد میگرم ناراحت نشوید.اما خوب شما دستتان باز است.اگر من بیش

 

از حد گستاخی کنم میتوانید فوري جلوي چک ماهانه ام را بگیرید.البته گفتن این حرف خوب نیست ولی نباید از یک

 

همچین دختري توقع ادب داشته باشید.چون بالاخره پرورشگاه بچه هاي سرراهی که مثل دبیرستان دخترخانم هاي با

 

ادب نیست.

 

بابا جون.آن قدر که شوخی هاي بچه هاي دانشکده براي من سخت است درس هایش مشکل نیست.بیشتر وقتها من

 

نمیفهمم دخترها دارند چه میگویند.شوخی هایشان انگار مربوط به گذشته است که همه جز من میفهمند.احساس میکنم

 

که در این عالم بیگانه هستم و زبان مردم را نمیفهمم.از اینموضوع واقعا احساس بدبختی میکنم.همیشه توي زندگی ام

 

همین احساس را داشتم.در دبیرستان هم که بودم بچه ها دسته دسته دور هم جمع میشدند و فقط به من نگاه

 

میکردند.همه میدانستند که من آدم عجیب غریبی هستم و با آنها فرق دارم.حس میکردم روي پیشانی ام نوشته

 

پرورشگاه جان گریر.و بعد بعضی از آن خیرخواهاشان سعی میکردند بیایند و مودبانه با من صحبت کنند.اما من از همه

 

شان بیزار بودم،وبیشتر از همه از آن خیرخواهاشان.

 

این جا کسی نمیداند که من در پرورشگاه بزرگ شده ام.به سالی مک براید گفتم که پدر و مادرم فوت کرده اند ویک

 

پیرمرد محترم و مهربان مرا به دانشکده فرستاده،و فعلا هم حقیقت محض را گفته ام.دوست ندارم فکر کنید من آدم

 

بزدلی هستم ولی خیلی دلم میخواهد مثل دخترهاي دیگر باشم ولی خاطره ي پرورشگاه جان گریر که سایه ي

 

ترسناکش روي دوران کودکی من است،فرق بزرگ بین و من و آن هاست.اگر بتوانم به این خاطره پشت کنم و آن را

 

از سر بیرون کنم شاید بتوانم مثل دخترهاي خوب دیگر بشوم.چون فکر نمیکنم که تفاوت واقعی و ذاتی من و آنها

 

وجود داشته باشد،نه؟در هر حال سالی مک براید که مرا دوست دارد!

 

دوستدار همیشگی شما،جودي ابوت

 

)جروشاي سابق(

 

صبح شنبه

 

همین الان این نامه را یک بار دیگر دوباره مرور کردم.به نظرم خیلی غم انگیز آمد.آخر مگر نمیدانید من صبح دوشنبه

 

امتحان دارم و باید هندسه را دوره کنم و سرما خورده ام و همه اش عطسه میکنم؟

 

یک شنبه

 

دیروز یادم رفت این نامه را پست کنم.براي همین حالا با عصبانیت پی نوشتی به آن اضافه میکنم. امروز صبح اسقفی

 

براي ما صحبت کرد.حدس میزنید چه گفت؟

 

)نکته ي بسیار مفیدي که انجیل برایمان بازگو میکند این است که فقرا از این جهت همیشه درکنار ما هستند و به این

 

جهان آمده اند که ما بتوانیم دائم به آنها نیکی کنیم(.

 

ملاحظه میکنید؟انگار فقراهم نوعی حیوان اهلی مفید هستند.اگر من مثل الان یک خانم حسابی نشده بودم بعد از

 

مراسم عبادت میرفتم و هرچی از دهانم می آمد بارش میکردم.

 

25 اکتبر

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

من الان در تیم بسکتبال هستم و باید بودید و میدید سر شانه ي چپم چه طور کبود شده!به رنگ آبی و قهوه اي سوخته

 

درآمده که رده هایی از نارنجی تویش است.جولیا پندلتون خیلی سعی کرد انتخاب شود ولی نشد.

 

هورا!هورا!

 

میبینید بابا چه جنس خرابی دارم؟

 

دانشکده و غذاهایش را دوست دارم.هفته اي دوبار بستنی به ما میدهند و صبح ها هم اصلا از حریره ي گندم خبري

 

نیست.

 

شما خواسته بودید من فقط ماهی یک بار براي شما نامه بنویسم،نه؟ اما من هرچند روز یک بار با نامه هایم روحیه تان

 

را عوض کرده ام نه؟ آخر من آن قدر از این همه چیزهاي تازه به هیجان آمده ام که باید حرف هایم را با یکی درمیان

 

می گذاشتم.شما هم تنها کسی هستید که من میشناسم. لطفا مرا به خاطر پر شروشور بودنم ببخشید،به زودي آرام

 

میگیرم.اگر نامه هاي من خسته تان میکند میتوانید آنها را به سطل کاغذهاي باطله بیندازید.قول میدهم که تا اواسط

 

نوامبر دیگر نامه ننویسم.

 

دختر خیلی وراج شما،جودي ابوت

 

15 نوامبر

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

گوش کنید ببینید امروز چی یاد گرفتم:

 

مساحت محدب هرم ناقص و منتظم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموعه ي محیط قاعده ها در ارتفاع هریک از دو

 

ذوزنقه ي آن.(چی میگه!؟(

 

البته به نظر درست نمی آید،ولی درست است؛من میتوانم آن را ثابت کنم.من تا حالا چیزي راجع به لباس هایم به شما

 

نگفتم بابا نه؟ شش دست لباس نو وشیک و مخصوص خودم خریده ام.نه اینکه از یک نفر گنده تر از خودم به من

 

رسیده باشد.شاید شما حس نکنید که این موضوع در زندگی یتیم چه اهمیتی دارد.شما این لباس ها را به من داده اید و

 

من خیلی خیلی خیلی از شما متشکرم.تحصیلات نعمت بزرگی است ولی هیچ چیز مثل داشتن شش دست لباس نو

 

نیست.شکر خدا که این لباس ها را خانم پریچارد که عضو مهمان هیئت مدیره است براي من انتخاب کرد نه خانم

 

لیپت.یکی از لباس ها لباس شبی است از ململ صورتی و حریر(وقتی آن را میپوشم خیلی خوشگل میشوم)یک لباس

 

آبی براي کلیسا،یک لباس مخصوص سرغذا از پارچه قرمز که رویش به سبک شرقی ها دست دوزي شده(وقتی آن را

 

میپوشم شبیه کولی ها میشوم)ولباس دیگري از پارچه ي ابریشمی قرمز،یک کت و دامن خاکستري براي بیرون و

 

خیابان و بالاخره یک دست لباس ساده براي سرکلاس.البته این لباس ها براي خانم جولیا راتلج پندلتون خیلی زیاد

 

نیست ولی براي جروشا ابوت محشره!

 

لابد حالا دارید پیش خودتان فکر میکنید این چه دختر سبک مغز و بی مایه اي است و حیف پول که خرج تحصیل یک

 

دختر بشود نه؟

 

ولی بابا جون شما هم اگر یک عمر از چیت پیچازي لباس پوشیده بودید متوجه میشدید من چه حالی دارم.تازه وقتی هم

 

که به دبیرستان رفتم وارد دوره اي شدم که حتی بدتر از دوران چیت پیچازي یعنی دوره ي لباس هاي صدقه اي

 

بود.نمیتوانید حس کنید که با چه ترس و لرزي با لباس هاي صدقه اي به مدرسه میرفتم.همه اش فکر میکردم حتما

 

درکلاس مرا کنار دختري مینشانند که لباسم قبلا مال او بوده و او قضیه را در گوشی و با هرهر وکرکر خنده به دیگران

 

میگوید.اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم فکر نکنم اثر جاي زخمی که روي قلبم است محو شود.

 

ج.ابوت

 

بعد التحریر:میدانم که نباید از شما توقع داشته باشم و به من تذکر داده اند که نباید با سوال هایم اذیت تان کنم،ولی

 

بابا جون فقط یک بار. میخواستم بدانم شما خیلی پیرید یا فقط کمی پیر هستید؟سرتان تاس است،یا فقط کمی تاس

 

است؟آخر خیلی سخته که آدم راجع به شما هم مثل قضایاي هندسه انتزاعی فکر کند!مفروض است مرد ثروتمندي که

 

از دخترها متنفر است ولی به دختر پررویی خیلی کمک کرده است.پیدا کنید قیافه او را؟

 

لطفا جواب دهید

 

19 دسامبر

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

شما جواب سوال مرا ندادید در صورتی که خیلی هم مهم بود.

 

شما تاس هستید؟

 

من عکستان را دقیقا آن طور که به نظر میرسید با موفقیت تمام طراحی کردم تا رسیدم به سرتان،آن وقت بود که گیر

 

کردم.نمیدانم موهاي شما سفید است یا سیاه یا جوگندمی یا شاید هم اصلا هیچ کدام.

 

اما مشکلم این است که آیا باید برایش یک کم مو بگذارم یا نه؟

 

دوست دارید بدانید چم هایتان چه رنگی است؟خاکستري است و ابروهاي تان سیخ و مثل سایبان است و دهانتان هم

 

یک خط صاف که گوشه هایش به پایین کشیده شده است.

 

دیدید که میدانم!شما پیرمردي شیک پوش و بداخلاق هستید.

 

)زنگ کلیسا را زدند(

 

9 شب / ساعت 5

 

من یک قرار سفت و سخت با خودم گذاشته ام:اینکه هرچقدر هم که درس خواندنی داشته باشم هیچ وقت هیچ وقت

 

شبها درس نخوانم و در عوض کتاب هاي معمولی بخوانم.همانطور که میدانید این کار خیلی لازم است.چون من 18 سال

 

را با ذهنی خالی پشت سرگذاشته ام.بابا جون نمیدانید ذهنم چه ژرفناي جهل عمیقی است.تمام چیزهایی که دخترهایی

 

که با خانواده ي درست و حسابی و خانه و زندگی و دوست و کتابخانه و با علاقه یادگرفته اند،حتی به گوش من هم

 

نخورده.مثلا من هیچ وقت دیوید کاپرفیلد یا ایوانهو یا ریش آبی یا سیندرلا یا رابینسون کروزو یا جین ایر یا آلیس در

 

سرزمین عجابت یا یک کلمه از آثار رودیارد کیپلینگ را نخوانده ام.نمیدانستم ر.ل.اس مخفف رابرت لویی استیونسن

 

است،یا اینکه جورج الیوت زن بوده.من تاحالا عکس مونالیزا را ندیده ام و(باور کنید راست میگویم)اصلا اسم شرلوك

 

هومز را نشنیده بودم. و حالا همه ي اینها را به اضافه ي خیلی چیزهاي دیگر میدانم.با همه ي اینها لابد حس میکنید چه

 

قدر من باید تلاش کنم تا به دیگران برسم.ولی خیلی کیف دارد که تمام روز منتظر شوم تا شب شود وبعد یک نوشته ي

 

"مزاحم نشوید" پشت در بچسبانم و لباس خانه ي قرمز و شیکم را با دمپایی هاي خزدارم بپوشم و تمام بالش ها را

 

پشت سرم روي کاناپه بگذارم و چراغ برنجی دانشکده را دم دستم روشن کنم و بخوانم و بخوانم و بخوانم.یک کتاب

 

کافی نیست.من هم زمان چهارتا کتاب میخوانم.همین الان دارم اشعار تنیسون،بازار خودنمایی،قصه هاي ساده کیپلینگ

 

و (تو را خدا نخندید) زنان کوچک را میخوانم.من فهمیده ام که تنها دختري در دانشکده هستم که زنان کوچک را

 

نخوانده و هرچندکه تا حالا به کسی نگفته ام.ماه پیش یواشکی رفتم و با پول ماهانه ام یک دلارو دوازده سنت دادم و

 

این کتاب را خریدم.

 

زنگ ساعت 10 را زدند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها