داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 66 بازدید

حکایت پندآموز و جذاب متشکرم پدر!!

روزی یک مرد ثروتمند پسر خردسالش را به یک روستا برد تا به وی نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی ميکنند چه قدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه ی کوچک یک روستايي مهمان بودند. در راه برگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در خصوص مسافرتمان چه بود ؟

 

پسر جواب داد:خوب بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر جواب داد:آری پدر!

و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر اندکی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در منزل یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آن ها ستاره ها را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود ميشود ولی باغ آن ها بی انتهاست.

با گوش دادن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:سپاسگزارم پدر تو به من نشان دادی که ما چه قدر فقیر هستیم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها