داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستا دنباله دار و جذاب خواستگار این قسمت همون روز داخل یه پارک

فریبا و شهره و مریم رو یه نیمکت نشستن و دارن با همدیگه حرف می زنن. روبروي »

 

فریبا، کمی اونطر تر، یه پسر جوون نشسته ولی پشت ش به فریبا ایناس. فریبا همونجور

 

« . که حرف می زنه، گاه گاهی م به پسره نگاه کی کنه

 

فریبا : سه تایی پسره بدبخت رو سوار کردیم و داریم ازش بازجویی می کنیم! خب معلومه

 

که می ترسه!

 

شهره : این پسرا گردن کلفت دسته جمعی ن! تنها که باشن از موش م ترسوترن!

 

فریبا یه نگاه دیگه به پسره که اون طرف تر نشسته می کنه. دو تا دختر از جلوي پسره »

 

« رد می شن اما پسره حتی سرشو بلند نمی کنه که نگاه شون کنه

 

فریبا : ما که نیودمی بترسونیم شون!

 

اصلی دیر نشه! Case مریم : بچه ها

 

شهره : نخ ، هنوز وقت داریم.

 

فریبا در حالی که داره به اون پسره که اون طرف رو نیمکت نشسته و پشت ش به فریبا »

 

« ایناس نگاه، می گه

 

بچه ها اون چطوره ؟

« مریم و شهره م متوجه پسره می شن »

 

فریبا : از وقتی اومدیم اینجا، من تو کوك شم. دختر از جلوش رد می شه، سرشو بلند نمی

 

کنه!

 

مریم : خب این دفعه خودت تنهایی برو باهاش صحبت کن!

 

فریبا : اول چک کنین ببینین شرایط ش با تعرفه ما جوره؟

 

« تو همین موقع پسره یه لحظه بلند می شه و می ایسته و دوباره می شینه »

 

. شهره : تناسب اندام 19

 

فریبا : نجابت و پرهیز از چشم چرونی و عدم گردش سر به طرفین جهت هیزي و پدر

 

. سوختگی 20

 

. مریم : سنگینی و متانت 20

 

. شهره : حفظ شئونات مردونگی 20

 

مریم : کالا با استاندارهاي ما مطابقت داره.

 

« فریبا بلند می شه و می ره طرف پسره و تا می رسه پشت ش، می گه »

 

ببخشین آقا!

 

پسره تا سرشو بر می گردونه طرف فریبا، دوربین صورتشرو می گیره! آرایش کامل »

 

داره! ریمل و سایه چشم و رژ لب و گونه! زیر ابروشم ور داشته! تا بر می گرده طرف

 

« فریبا با حالت اوا خواهري می گه

 

جونم بگو!

 

فریبا یه نگاه بهشمی کنه و بر می گرده طرف مریم و شهره از همونجا داد می زنه و »

 

« می گه

 

انضباط!

 

مریم و شهره از همونجا با دست ازش می پرسن یعنی چند؟ فریبام از همونجا با دستش »

 

و انگشتاش عدد صفر رو نشون می ده!!

 

همون روز تو یه کوچه خلوت بالاي شهر

 

فریبا و مریم و شهره تو ماشین نشستن. ماشین یه گوشه پارك کرده. هرسه تا عینک »

 

« دودي زدن

 

فریبا : این یکی رو نباید بترسونیمشو فراریش بدیم! باید عملیات خیلی دقیق و حساب

 

شده باشه! خب! وضعیت بگیرین!

 

« اینو می گه، مریم پیاده می شه و می ره »

 

فریبا : ساعت خروج؟

 

شهره : 11 صبح.

 

« موبایل شهره زنگ می زنه »

 

شهره : به گوشم!

 

همون کوچه مریم وسط کوچه، تو پیاده رو واستاده و داره

 

با موبایل حرف می زنه

 

مریم : سوژه در حال خروج از خونه س! تمام!

 

داخل ماشین همون کوچه

 

فریبا و شهره تو ماشین نشستن . شهره داره با موبایل با مریم صحبت می کنه. وقتی »

 

« حرف مریم رو می شنوه می گه

 

شهره : شنیدم، تمام!

 

« بعد به فریبا می گه »

 

مورد از خونه خارج شد!

 

فریبا : بگو بگوش باشه.

 

« شهره تو موبایل می گه »

 

بگوش باش، تمام!

 

همون کوچه

 

یه پسر با یه کیف سامسونیت داره از تو پیاده رو می ره. چند قدم عقب ترش، فریبا »

 

تعقیبش می کنه و پشت سر فریبا، شهره که موبایلم دست شه حرکت می کنه. دوربین مریم

 

رو نوشون می ده که سر همون کوچه، اون طرف خیابون، تو پیاده رو واستاده و از دور

 

« مواظب فریبا ایناس

 

فریبا : آقا!

 

« پسره می ایسته و بر می گرده طرف فریبا و می گه »

 

بفرمائین!

 

فریبا : می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟

 

پسره : خواهشمی کنم!

 

فریبا : مطمئن هستم که شما فرد فهمیده اي هستین.

 

پسر : خواهشمی کنم، لطف دارین!

 

فریبا : من، شما و خونوداتونو، دورادور می شناسم و به عنوان یه خواستگار خدمت تون

 

رسیدم.

 

« پسره می خنده و می گه »

 

اگه شما بنده و خونواده م رو، همونطور که فرموندین، می شناسین، باید حتما مطلع باشین

 

که ما دختر نداریم!

 

فریبا : کاملا با اطلاعم. من جهت خواستگاري از خود سر کار خدمت رسیدم!

 

« پسره با تعجب می گه »

 

بنده؟! یعنی شما اومدین خواستگاري من؟!

 

« بعد می خنده و می گه »

 

دوربین مخفی یه؟!

 

فریبا : نخیر! هیچ دوربین مخفی اي در کار نیس! من براي ازدواج از دوستانم یه پسر آقا

 

و نجیب و خونواده دار و با اصالت رو می گرفتم که شما رو بهم معرفی کردن.

 

« پسره بازم می خنده و دور و ورش رو نگاه می کنه و می گه »

 

دوربین مخفی یه؟!

 

فریبا : خدمتون عرضکردم که! هیچ دوربینی مخفی اي در کار نیس!اگه به عرایضمن

 

گوش بدین متوجه منظورم می شین!

 

پسره : آهان! مسابقه ي رادیویی یه؟

 

فریبا : خیر آقاي محترم!

 

پسره : پس چیه؟

 

فریبا : توجه بفرمائین! من قصد مرد گرفتن دارم. به همین خاطر شمارو براي این مسئله

 

در نظر گرفتم و انتخاب کردم.

 

« پسر دوباره می خنده و می گه »

 

آهان! از این نظرسنجی هاس! مال تلویزیونه؟!

 

فریبا : نخیر! چرا متوجه نیستین؟! من می خوام شمارو براي خودم بگیرم!

 

« خنده از روي لب پسره محو می شه و می گه »

 

مامورین؟! من کاري نکردم که بگیرن م!!

 

« بعد این ور و اون ورو نگاه می کنه و دوباره می خنده و می گه »

 

دوربین مخفی یه!

 

« فریبا که عصبانی شده، سرش داد می زنه و می گه »

 

زهر مارو دوربین مخفی یه! کو دوربین ؟! تو اصلا اینجاها دوربین می بینی؟!

 

« پسره این ور و اون ور رو نگاه می کنه . دوباره می خنمده و می گه »

 

دوربین مخفی یه! تو کیف تون کار گذاشتین!

 

فریبا : اگه یه بار دیگه بگی دوربین مخفی یه، همچین می زنم تو دهن ت کخ دندونات

 

بریزه تو دهن تآ! مثل آدم واستا و هر چی ازت می پرسم جواب بده!

 

خنده از صورت پسره می ره و یه نگاه به شهره که دیگه نزدیک فریبا شده می کنه. »

 

« وقتی موبایل رو دستشمی بینه، کمی می ترسه و عقب عقب می ره که فریبا می گه

 

نترس! فقط چنئ تا سوال ساده س!

 

« پسره پا میذاره به فرار که فریبا به شهره می گه »

 

بزن به مریم! بهش بگو سوژه فرار کرد! راشو ببنده!

 

شهره تو موبایل حرف می زنه. دوربین مریم و نشون می ده. اونم موبایل در گوش شه و »

 

وقتی جریان رو می فهمه، تند می دوئه اینطرف خیابون و جلوي راه پسره رو می بنده.

 

پسره تو بیست قدمی که مریم رو می بینه، می ایسته و بر می گرده پشت سرش رو نگاه

 

می کنه. فریبا و شهره، از عقب، آروم آروم می آن طرفشو مریمم از اون طرف! پسره که

 

خیلی ترسیده شروع می کنه زنگ همون خونه اي رو که جلوش واستاده، زدن! بعدش

 

« کیف ش رو میندازه زمین و با مشت می کوبه به در و هی داد می زنه و می گه

 

خواهشمی کنم! واکنین! جونم در خطره! خواهشمی کنم!

 

دوربین چند تا پنجره رو نشون می ده که یکی یکی بسته می شن! بعد پسره که نا امید »

 

می شه، بر می گرده و پشتشرو می ده به در و هونجور می ایسته و به حالت تسلیم در

 

مقابل یه اتفاق، چشماشو می بنده که تو همین موقع صداي ترمز ماشین می آد! پسره

 

چشماشو وا می کنه. سه تا ماشین که تو هر کدوم چهار تا مرد نشستن جلوشون می

 

ایستن! یه مرتبه در تمام ماشینا وا می شه و همه مامورا پیاده می شن.و همه اسلحه

 

« هاشونو می کشن بیرون وبه فریبا اینا و پسره ایست می دن و یکی شون می گه

 

تکون نخورین! همه تون به جرم اعمال بی ناموسی باز داشتین!

 

«! پسره خودش، زد کیف ش رو ور می داره و میدوئه و می پره تو ماشین »

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها