داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان سرگرم کننده دنباله دار خاطرات دور فصل سوم

کم کم به خودمون اومدیم . وقتی لبهاش رو از صورتم دور کرد و زل زد تو چشم هام مطمئن شدم دیگه هیچ چیز توی دنیا وجود نداره که بیشتر از اون بخوامش . دوباره تو آغوش گرمش فرو رفتم . علی داشت کمرم رو نوازش می کرد و من آهسته گفتم :

 

- باشه علی برو اما زود برگرد ، من طاقت دوری از تو رو ندارم .

 

- منم همینطور عزیزم اگه موضوع به این مهمی نبود امکان نداشت لحظه ای ازت دور شم ، زود بر می گردم .

 

برای این که از اون جو دلتنگی و ناراحتی دربیایم ازش فاصله گرفتم و گفتم :

- خیلی خوب دیگه خیلی خوش گذشت ! توام خوب حسابتو صاف کردیا !

 

لبخند شیطونی زد و با یه چشمک تحویلم داد ! و گفت :

 

- ما اینیم دیگه ! حق گرفتنیه ملیکا خانوم ! من تورو به حال خودت می ذاشتم امکان نداشت حقمو دو دستی بیاری بهم بدی ! می دادی ؟!

 

- نمی دونم ، فکر نکنم ! حقتو بالا می کشیدم یه آبم روش !!!

 

اینو بهش گفتم و فرار کردم از دستش . یکم دنبال هم کردیم و وقتی حسابی از نفس افتادیم دیگه کوتاه اومدیم .

 

خلاصه اینکه از اون پیک نیک دونفره کلی خاطره برامون به یادگار موند .

 

دو روز از اون ماجرا می گذشت که علی باهام تماس گرفت و گفت پدرش وقتی از جریان بلیطا با خبر شده گفته کنسلشون کنه و به کاری که اون گفته عمل کنه . گفت که پدرش بلیطی به مقصد ایتالیا براش گرفته و با یکی از دوستاش هماهنگ کرده که از اونجا با علی همسفر بشه تا آمریکا و رسوندن علی به خانواده مادریش .

 

پدر من هم وقتی جریان رفتن علی رو شنید اونها رو به باغ پدریش دعوت کرد تا روز قبل از رفتنش هم ما دوتا بیشتر کنار هم باشیم هم اینکه کمی از خجالت خانواده علی به خاطر رفتن به ویلاشون و پذیرایی حسابی اونها دربیایم .

 

روز آخر با هم بودن فرا رسید . توی باغ وسیع و پر درخت پدربزرگم می چرخیدیم و با هم حرف می زدیم . بقیه هم که طرف دیگه باغ مشغول حرف زدن و والیبال بازی کردن و ... بودن .

 

با علی رفتیم یه گوشه باغ تا بهش درخت هایی که بابا برای من و مانی وقتی که هر کدوممون به دنیا اومدیم کاشته بود رو نشون بدم . وقتی توضیحاتم راجع به درختا تموم شد برگشتم سمتش و دیدم که زل زده بهم . دستامو جلو صورتش تکون دادم و گفتم :

 

- کجایی جناب مهندس ؟ من داشتم توضیحاتی ارائه می کردم در باب درختامونا مثلا !

 

خندید و گفت :

 

- داشتم به چند وقت آینده فکر می کردم که وقتی بچه دار شدیم من هم برای نینیمون کنار درخت مامانش یه نهال خوشگل بکارم .

 

با این حرفش هم خجالت کشیدم و هم قلبا خوشحال شدم و سرمو انداختم پایین .

 

اومد رو به روم ایستاد و گفت :

 

- واااااااااااااای چه خجالتی !

 

دستشو آورد بالا و چونه امو گرفت با دوتا انگشت و سرمو بالا برد تا به چشمای قشنگش نگاه کنم .

 

- می دونستی وقتی خجالت می کشی و لپات گل میندازه خیلی بانمک می شی .

 

لبخند خجالت زده ای تحویلش دادم . به طرفم خم شد ، وحشت زده دستمو گذاشتم رو سینه اش و کمی به عقب فشارش دادم !

 

- وای علی تو رو خدا ! اگه یکی بیاد آبرومون می ره !

 

غش غش خندید !

 

- نگران نباش خانوم کوچولو ! منو دست کم گرفتی ! مثل عقاب حواسم به اطرافم هست !

 

و با گفتن این حرف دستشو گذاشت پشت گردنم و منو محکم به طرف خودش کشید ... این بار دوم بود و شیرین تر از بار قبل اما ...

 

نذاشتم خیلی طولانیش کنه ! و سریع خودمو کشیدم عقب . اونم یه قیافه غمگین به خودش گرفت و گفت :

 

- این رسمش نیستا ! من این دوهفته رو چجوری با همین جیره کوچیک_ دریافتی سر کنم !

 

خنده ام گرفت و گونه اشو خیلی سریع بوسیدمو کشیدم کنار .

 

- بیا ، ببین من پارتی بازی کردم یکم به جیره ی مقررت اضافه کردم !( و یه خنده گنده تحویلش دادم ! ) ... علی اذیت نکن آبروریزی می شه !

 

خندید و دستشو از کنار انداخت دور کمرم و به سمتی که پدر و مادرا بودن حرکت کردیم .

 

تو راه که داشتیم می رفتیم آروم تو گوشم گفت :

 

- به فکر دل منم باش خوب ! ملیکا بیا یه قرار با هم بذاریم ، بعد از پایان دوره علوم پایه ات یه جشن حسابی میگیریم و می ریم سر خونه و زندگی خودمون ! باشه ؟

 

- اینطوری که من باید به همون علوم پایه بسنده کنم ! دیگه دکتر نمی شما ! دلت میاد من از درس بیفتم ؟

 

- معلومه که دلم نمیاد اما من واقعا تحمل دوری تورو ندارم ( یه لبخند پهن زد و ادامه داد ! ) قول می دم زیــــــــــــاد (!) اذیتت نکنم ! تازه کلی هم کمکت می کنم تا به درسات برسی ! اون نینیه هم تا پایان دوره پزشکی عمومی خبری ازش نمی شه ( تا کجاها رفته ؟!!!! ) ! فقط اوایل زندگیمون چندتا کلاس خصوصی _ کدبانو شدن برام بذار تا منم راه و رسم خونه داری بیاد دستم و حسابی به همسر نازنینم کمک کنم !

 

- چه برنامه جامع و کاملی ! چشم ، کلاسم براتون می ذاریم ! منتهی من خودمم زیاد از اینجور چیزا سر در نمیارم ! من خودم پیش مامان دوره می بینم بعد میام این تجربیاتمو به تو انتقال می دم ، خوبه ؟

 

- آره خوبه ، تا اون موقع منم می رم ور دست مامانم اصول اولیه خونه داری رو یاد می گیرم تا استاد اصلیم کلاس خصوصیاش شروع شه !

 

اون روز حسابی بهمون خوش گذشت اما هر لحظه که به زمان رفتن نزدیک تر می شدیم من بیشتر دلم می گرفت .

 

آخرای شب بود که برگشتیم خونه ، تا صبح بیدار بودم . یه نگرانی ته دلم بود ، نمی دونم چرا ؟!

 

صبح حوالی ساعت 10 و نیم بود که باید می رفتیم فرودگاه تا علی رو راهی کنیم .

 

توی فرودگاه اول با بقیه خداحافظی کرد و آخر هم به سمت من اومد که یه گوشه ایستاده بودم و به کفشام زل زده بودم . برام دوریش خیلی سخت بود ، نمی تونستم به خودم بقبولونم که فقط دو هفته اس !

 

دستمو گرفت و گفت :

 

- ملیکا جان انقدر سختش نکن . من دوهفته دیگه پیشتم . باشه عزیزم ؟

 

سرمو آوردم بالا ، به چشماش نگاه کردم و گفتم :

 

- باشه ، مراقب خودت باش . بهم هر روز زنگ بزن باشه ؟

 

- نمی گفتی هم می زدم . توام خیلی مواظب خودت باش . من یدونه نازگلمو به تو سپردما !

 

و پشت دستمو سریع بوسید و رفت تا اونم مثل من طاقتشو از دست نده و بزنه زیر گریه ...

 

مانی کلی جنگولک بازی درآورد تا تونست آرومم کنه .

 

******************

 

سه روز باید تو ایتالیا می موند . اون سه روز با هم در ارتباط بودیم .

 

اما بعد از سه روز دیگه هیچ تماسی از اون نداشتم ! تا دوهفته منتظر و نگران بودم اما به خودم امید می دادم : شاید شرایطش طوری باشه که نتونه تماس بگیره ... هه ... امید های واهی ...

 

دو هفته تبدیل به یک ماه شد . دیگه داشتم از نگرانی می مردم .

 

تا این که تو همون روزا پدرش با من تماس گرفت و گفت که می خواد باهام صحبت کنه !

 

تو یه رستوران دم دمای غروب با هم قرار گذاشتیم .

 

دخترم من خبری از علی برات دارم ... فقط خواهش می کنم آرامشتو حفظ کن ...

 

- چی ؟ بگین لطفا پدر جون ؟ علی مگه قرار نبود دو هفته ای بره و برگرده ؟! پس چرا یک ماهه ک ...

 

- ازت خواهش میکنم خودتو کنترل کن ... ببین دخترم علی دیگه قصد برگشتن به ایرانو نداره !

 

- امکان نداره ... دارید شوخی می کنید مگه نه ؟! بگید شوخیه ! تو رو خدا من طاقت ندارم !

 

- شوخی نمی کنم عزیزم !

 

- پس چرا خودش زنگ نمی زنه به من ؟! چرا خودش هیچی نمیگه ؟ ما عقد کردیم ... من حالا همسر قانونی اون حساب می شم ! خواهش می کنم شمارشو به من بدید ، بذارید باهاش صحبت کنم ... آخه ...

 

و اشک هام سرازیر شد .

 

- درسته ! تو همسر اون هستی اما اون به من وکالت داده تا کارای طلاق رو انجام بدم !

 

- طلاق ؟ چی دارید می گید ؟ امکان نداره ! اون به من قول داده بود ! ما کلی برنامه برای زندگیمون داشتیم ... خدایا چرا ؟ ...

 

- من خیلی باهاش حرف زدم ! از وقتی رفته پیش مادرش خیلی عوض شده ! دیگه بر نمی گرده ایران ... تمام مدارکش رو خواسته ... نمی دونم انگار دیگه مارو نمی شناسه ...

 

پدر جون هم خیلی غمگین بود . با دیدن شونه های خم شده اون انگار چیزی درونم شکست ... قلبم بود ! هزارتکه شد ! خدایا مگه می شه ؟ همه اون اظهار علاقه ها الکی و پوچ بود ... چــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟؟ ... مگه من چه گناهی کرده بودم که اینطوری باید تقاص پس می دادم ؟ ...

 

از به یاد آوردن اون خاطرات هم داغون می شدم ! چقدر احمق بودم ... چطور گول ظاهرش رو خوردم ... چطور روش شده که حالا برگرده ؟!

 

با وکالتی که پدر علی از اون داشت خیلی زود کارهای طلاق انجام شد . خانواده ام هم مثل من شکه بودن . پدر و مادرم و مانی خیلی تلاش کردن اما همه اش بی فایده بود !

 

پدر علی هم خیلی عذر خواهی کرد ... اونم فکر نمی کرد پسری که بزرگ کرده اینطور باعث نابودی بقیه بشه ...

 

مادر علی رو خیلی کم دیدم تو اون دوران ، اون هم حال خوشی نداشت ...

 

تنها چیزی که برای من ، به ظاهر، اون هم از نظر بقیه نه خودم ، خوب بود این بود که تحت شرایط خاصی که ما توش بودیم و این که من و علی با هم رابطه نزدیک نداشتیم اسم علی از شناسنامه من خارج شد ... انگار نه انگار هیچ اتفاقی تو زندگی من افتاده ... اما خودم چی ؟ تمام وجودم از درون متلاشی شده بود !

 

مدتها از لحاظ روحی مشکل داشتم . ترم پاییز رو از دانشگاه مرخصی گرفتم . تو اون مدت مدام تحت نظر یه روانشناس بودم اما تنها چیزی که بهم آرامش داد سفرم به مشهد بود ، اول ازخدا و بعد هم از امام رضا (ع) خواستم آرامش رو بهم برگردونه و چه زیبا نتیجه گرفتم . زمان بازگشت از اون سفر آرامش رو بعد از مدتها حس کردم ... ما خیلی خانواده معتقدی نبودیم و من خودم فقط در حد نماز اونم دست و پا شکست و روزه رعایت می کردم اما بعد از اون موقع بود که فهمیدم تا حالا چه منبع آرامشی رو از خودم دریغ می کردم ...

 

برای این که من از اون شرایط روحی بیرون بیام بابا خونه رو عوض کرد تا خاطراتم همونجا دفن بشه . از این سر شهر رفتیم اون سرش !

 

و البته آدرس رو به هیچ کدوم از کسانی که ممکن بود اون رو به خانواده علی بدن و اونها دوباره شاید پاشون به زندگی ما باز بشه ندادیم . توی دانشگاه هم اطلاعاتم رو تغییر ندادم و گذاشتم اگه کسی خواست از اونجا اطلاعات بگیره نتونه چیزی گیر بیاره ... خطم رو عوض کردم ... تمام راه های ارتباطیمو تغییر دادم !

 

وقتی از زمستون دوباره دانشگاه و درس و شروع کردم سعی کردم خودمو توش غرق کنم . خوندم و خوندم ... تا حالا که شش سال گذشته بود ... اواسط طرح پزشکی عمومیم بود و داشتم کم کم آماده می شدم برای تخصص ... کی فکرشو می کرد بعد از شش سال ، اول صبح ، اونم کجا ؟ جلوی در خونمون ، ببینمش ؟ ... کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم ؟! ...

 

ساعتمو نگاه کردم ... 11 و ربع بود ! سه ساعت غرق خاطرات دورم شده بودم . بلند شدم برم سمت خونه . از بیمارستان که امروز خبری نبود حداقل برم به مغزم که انقدر از صبح ازش کار کشیدم استراحت بدم . هنوز فکر نکرده بودم اگه دوباره ببینمش چه برخوردی نشون بدم ...

 

سوار ماشین شدم و برگشتم خونه . جلوی در خونه دیدمش ! تو ماشینش نشسته بود و چشمش به در خونه ما بود !

 

واقعا عجب رویی ! بدون اینکه حتی نگاهش کنم و به روی خودم بیارم جلوی در خونه نگه داشتم ، پیاده شدم و در پارکینگ رو باز کردم ! تا اومدم بشینم تو ماشینم دیدم سریع از ماشینش پیاده شده و داره میاد ! اهمیت ندادم ، سوار شدم و ماشین و بردم داخل . دوباره رفتم دم در که در رو ببندم دیدم ایستاده دم در و منتظره ! بی توجه به اون درب رو داشتم می بستم که با دستش در رو نگه داشت !

 

- ملیکا ...

 

همین ؟ ملیکا ! برگشته بود بگه ملیکا ! چطور روش می شد حتی بهم نگاه کنه ؟ پست فطرت !

 

- بفرمایید ؟ با کسی کار دارید ؟

 

- این حرفا چیه ؟ من علیم ! یادت نمیاد !

 

- نه ! به جا نمیارم ! لطفا مزاحم نشید و در رو رو صورت بهت زده اش بستم !

 

یه پوزخند نشست رو لبم و رفتم تو خونه . کسی نبود . مامان که آموزشگاه بود ، بقیه هم سر کار . البته مانی دیگه با ما زندگی نمی کرد . تقریبا سه سالی بود که ازدواج کرده بود و رفته بود سر خونه و زندگیش . مانی ! اگه بفهمه که برگشته ... تیکه بزرگه علی گوششه ! طفلک خیلی برام زحمت کشید . خیلی برام وقت گذاشت تا دوباره بشم ملیکا ! از اون بدتر بابا و مامان بودن ! و جالب ترین برخورد قطعا مربوط بود به نامزد گرامیم ! پدرام خان !

 

خدا به خیر کنه !

 

پدرام یکی پزشک های همون بیمارستان بود که من طرحم رو اونجا می گذروندم . متخصص قلب بود . از همون اوایل شروع طرحم اونم شروع کرد به نزدیک شدن بالاخره بعد از 7 ماه کلنجار رفتن با اون و مامان و بابا ، که کلی هم اون باهاشون صحبت کرده بود ، این طلسم گوشه گیری من شکسته شد و دوباره تن به نامزدی و ازدواج دادم ...

 

چطور آینده ای در انتظارمه ؟ خدا می دونه !

 

سه چهار روزی از این موضوع می گذشت و علی دیگه آفتابی نشده بود .

 

تقریبا 15 دقیقه ای بود که از بیمارستان برگشته بودم و وارد خونه شده بودم که زنگ آیفون به صدا در اومد . رفتم نگاه انداختم دیدم یه مرد بود .

 

- بله ؟

 

- خانوم ملیکا اصلانی ؟

 

- بله بفرمایید !

 

- میشه چند لحظه بیاید دم در ؟ یه نامه دارید !

 

- بله ، الان میام خدمتتون ! ( نامه ؟ )

 

مانتو و شالمو دوباره پوشیدم و رفتم پایین ببینم این قضیه نامه چیه ؟

 

در رو باز کردم .

 

- سلام ، خانوم اصلانی ؟

 

- بله خودم هستم !

 

- من از کارگر های ساختمون روبه روییتون هستم ! این نامه رو مهندس ذاکر دادن بیارم خدمتتون .

 

- بله ! خیلی ممنونم ...

 

تشکر کردم و درو بستم !

 

رفتم داخل ، از تو یکی از اتاقا که پنجره اش رو به خیابون باز می شد بیرونو یه نگاه انداختم .

 

دیدم رو تابلویی که مربوط به مشخصات پروژه ساختمانی بود اسم علی هم به عنوان مهندس ناظر ثبت شده . روزگارو ببین ، چرخید و چرخید ، کجا ما رو رو در رو کرد !

 

نامه رو باز کردم ، چیز زیادی ننوشته بود ! :

 

سلام

 

خانوم اصلانی من باید راجع به موضوعی با شما صحبت کنم . باید در مورد این مدت بهتون توضیح بدم . خواهش می کنم دعوت من رو بپذیرید و امشب ساعت 8 تشریف بیارید رستوران یاس . پیش همون میز همیشگی (!) منتظر شما هستم .

 

ذاکر

 

از طرفی دلم نمی خواست حالا و تو این شرایط دوباره ببینمش و از طرفی هم می خواستم بدونم این موضوع مهم چیه ؟ مگه چیز دیگه ای هم برای توضیح مونده بود ؟ در هر صورت اگه این دیدار انجام نمی شد من که هر روز جلوی خونه باید می دیدمش پس بهتر بود برم و بهش بفهمونم من دیگه ملیکای سابق نیستم ! حالا هم نامزد دارم و اون باید دست از سر من برداره ! بهترین کار این بود که مانی رو هم بگم بیاد ... بالاخره اگه برحسب اتفاق پدرام از موضوع باخبر می شد می تونستم به این وسیله درست توجیه اش کنم تا فکرش به جاهای ناجور کشیده نشه .

 

به مانی زنگ زدم و با کلی بدبختی موضوع رو بهش گفتم . اولش خیلی جا خورد و عصبانی شد . پشت تلفن سر من داد می کشید و می گفت حق ندارم دیدن این مرتیکه برم ! جای قرارو پرسید و گفت تنها می ره اونجا ! منم بهش نگفتم کجا می خوایم بریم و گفتم اگه بخواد این کارارو بکنه نمی ذارم همراهم بیاد . گفتم : من عقلم به اندازه کافی می رسه ! می خوام توضیحاتشو بشنوم ، می خوام ببینم چطور می خواد از اون حرکت مسخره اش دفاع کنه ! می خوام بهش بفهمونم دور و بر من نیاد دیگه !

 

وقتی مانی دید من خودم هم از سر دلخوشی نیست که می خوام ببینمش ، گفت سعی می کنه (!) اونجا رفتار خوبی داشته باشه !

 

به مانی گفتم چه ساعتی بیاد دنبالم . خلاصه با کلی بدبختی که مامان و بابا از کار ما سر در نیارن نزدیکای ساعت 8 اومد دنبالم و رفیم به سوی محل قرار !

 

حدود ساعت 8 و نیم وارد رستوران شدیم ! دلم نمی خواست فکر کنه مشتاق دیدارشم . وارد رستوران که شدیم تمام خاطراتی که با هم تو این رستوران داشتیم برام زنده شد . تو فکر بودم و حواسم به دور و برم که مانی آهسته کنار گوشم گفت :

 

- حواست کجاس ؟! برا گشت و گذار نیومدیم که انقدر محو اطرافت شدی ! اونهاش !

 

به طرفی که اشاره کرد نگاه کردم . سر همون میزی بود که همیشه وقتی با هم می اومدیم این رستوران سرش می شستیم . سرش پایین بود و زل زده بود به ساعت مچیش . به میز که رسیدیم ، حضور ما رو حس کرد و سرش رو بالا گرفت . اول زل زد تو صورت من و بعد با سرفه مانی به اون نگاه کرد . از جاش بلند شد و سلام کرد ، دستشو دراز کرد به سمت مانی تا باهاش دست بده اما مانی زل زد به دستش بعد هم با اخم خیره شد توصورتش !

 

شرمنده دستشو رو کشید عقب و تعارف کرد بشینیم .

 

نشستیم . گارسون اومد و سفارش گرفت و رفت . تا مانی شروع به صحبت کرد :

 

- ببینید جناب ذاکر ! ما اینجا نیومدیم غذا بخوریم و خوش بگذرونیم این غذا هم که دیدی سفارش دادیم برا ظاهر قضیه اس تا اینجا تابلو نشیم ! سریع برو سر اصل مطلب !

 

- می دونم مانی خان . چشم . اجازه بدید عرض می کنم خدمتتون .

 

ببینید قضیه اصلا طوری نبوده که اتفاق افتاده !

 

- ببخشید پس چطوری بود ؟ مرد حسابی مارو گرفتی ! درست و واضح صحبت کن ببینم !

 

- اگه یادتون باشه من برای دیدن مادرم از کشور خارج شدم . اما مادر من اصلا زنده نبود . درست دو سال بعد از اقامتش تو آمریکا از دنیا رفته بود .

 

- توقع داری باور کنیم ؟! پدرتون چیز دیگه ای می گفتن !

 

- بله ، اون به اصطلاح پدر منم بازی داد ! بازیگر ماهری بود . ای کاش الان بود تا تقاص بازی که با زندگی من و ملیکا کرد رو پس بده .

 

- میشه انقدر حرفتو نپیچونی ؟

 

- باشه ، شما لطفا خودتو کنترل کن تا من همه چیزو توضیح بدم .

 

بذارید از اول بگم . تمام 60 درصد سهم پدر واقعیم که یه ثروت افسانه ای حساب می شد و قبل از مرگش تو اون شرکت لعنتی سرمایگذاری کرده بود بعد از مرگ اون به من می رسید اما عموم بهم هیچی نگفته بود و من فکر می کردم کل شرکت مال اونه . دیدن مدارک تصادف پدر و مادرم و رفتن من برای دیدن مادرم و غیب شدن من برای حدود یک سال همه کار خودش بود . همه اش نقشه بود برای بالا کشیدن سهم من ! کسی که تو ایتالیا منتظر من بود در واقع کسی بود که از طرف اون اجیر شده بود تا منو به یکی از کشورهای آمریکای جنوبی ببره و منو مدت 10 ماه زندانی کنه تو یه خونه و تو یه دهکده دور افتاده . 24 ساعته مراقبم بودن . تمام اون مدت به فکر فرار بودم . تو یه فرصت مناسب تونستم خودمو از دستشون خلاص کنم . با کلی بدبختی تونستم خودمو به سفارت یه کشور برسونم و ازشون تقاضای کمک کنم . بعد از کارای شناسایی و کلی بدبختی دیگه تونستم برگردم به کشورم ام چه فایده وقتی رسیدم اون در اثر سکته مغزی به خاطر کلاهبرداری که شریکش در حقش کرده بود ، مرده بود . همسرم با یه وکالتنامه ساختگی از طرف پدرم ازم جدا شده بود و مادری که منو بزرگ کرده بود و برام زحمت کشیده بود و از کل ماجرا بی خبر ( به جز قضیه سهم الارث من ! ) بود ، غرق شده بود تو مشکلات زندگی و بدهکاری هایی که در اثر اون کلاهبرداری بالا اومده بود . به خدا خیلی گشتم تا پیداتون کنم اما نشد ... نشد . اما حالا خوشحالم . خدا بالاخره پاداش صبر و تلاشم رو داد ...

 

با هر کلمه ای که می گفت داغون تر می شدم ، دیگه نمی تونستم . صورتم خیس از اشک بود . به مانی نگاه کردم ، اونم شرمنده بود از جبهه گیری اولیه اش .

 

علی زل زده بود به من و با نگرانی نگاهم می کرد .

 

- چی شده ؟ چرا اینطوری گریه می کنی ملیکا !

 

- مانی پاشو بریم ...

 

فرار ! بازم فرار ! خدایا چرا ؟ چرا این اتفاق نباید یک سال پیش می افتاد ؟ قبل از این که پای پدرام به زندگی من باز بشه ... خدایـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــا چــــــــــــــــــــــــ ــرا ؟؟؟

 

دلم می خواست برم یه جای خلوت ، انقدر جیغ بکشم تا جون بدم !!

 

- صبر کن ملیکا کجا داری می ری ؟ ( مانی بود ! ) باید بهش بگی نامزد کردی ! همین الان ! باید در جریان بذاریش ... اون حق داره بدونه ... بگو تا به یه امید واهی دل نبنده ... اینطوری خیلی بهتره .

 

حرفای مانی تو گوشم تکرار می شد : باید بهش بگی نامزد کردی ! باید بهش بگی نامزد کردی ! باید ...

 

دیگه نفهمیدم چی شد . فقط لحظه آخر دیدم افتادم تو بغل مانی و علی به سمتمون دوید .

 

با یه حس نوازش روی صورتم و یه حس سوزش رو دستم بهوش اومدم . چشمام تار میدید اما مگه میشد کسی که کنار تخت نشسته بود رو نشناسم . پدارم ! حالا با تو چی کار کنم ؟ خدایا چرا منو راحت نمی کنی ؟ چرا منو پیش خودت نمی بری ؟ این دنیا برام از جهنم بدتر شده !! با این فکر ها اشک تو چشمام جمع شد و از گوشه چشمام فرو ریخت .

 

- درد داری ملیکا ؟

 

سرم رو به معنی " نه " تکون دادم .

 

- چی شده دختر ؟! تو که ما رو کشتی ! تقریبا دو روزه بیهوشی !

 

ای کاش این دو روز می شد یک عمر ! ای کاش دیگه بر نمی گشتم ! خــــــدایا دستمو بگیر !

 

- گریه نکن عزیزم ، باز حالت بهم می خوره ... نمی خوای با من حرف بزنی ؟

 

- نه پدرام ... خواهش می کنم فعلا تنهام بذار ( ادامه اش رو با خودم گفتم ! : بذار به درد خودم بمیرم ، بـــــــــــرو ... برو لعنتی ! ) !

 

- باشه هرطور تو بخوای ... فقط یه پرستار چند وقت یه بار بهت سر می زنه ! هر وقت آمادگی داشتی به اون بگو که منو خبر کنه تا بهم بگی چی شده ، باشه ؟

 

( اوه آره ! حتما اگر بفهمی عالی می شه ! فقط این منم که تحمل یه بدبختی جدیدو ندارم ! )

 

- باشه ! خم شد تا پیشونیمو ببوسه که خودمو کشیدم عقب ! اونم چند ثانیه خیره شد تو چشمام و بعد بدون هیچ عکس العمل دیگه ای رفت !

 

با چهار تا کلمه حرف علی زیر و رو شدم . دوباره اون عشق تو دلم زنده شده بود ! من حق نداشتم ... حق نداشتم ! حالا همسر کسی دیگه ای بودم ! تو این فکرا بودم که چند ضربه به در خورد و بلا فاصله مانی رو دیدم که وارد شد !

 

- سلام خواهر کوچولوی نازک نارنجی ...

 

- سلام

 

- چرا انقدر دمغی تو

 

- تو بودی لابد از خوشحالی بالا و پایین می پریدی !

 

- خیلی خوب ، حالا انگار چی شده !

 

- مانی تو که می دونی من الان تو چه برزخیم ! چرا انقدر خودتو بی تفاوت نشون می دی ! من نمی تونم مثل تو برخورد کنم با مسائل ...

 

- ببین مسئله کاملا روشنه ! بیخود فکر گذشته ها رو نکن ! اون موقعیت تموم شد رفت پی کارش ! الان تو یه زن شوهر داری ! هرچند که هنوز نرفتی تو خونه خودت ! به هر حال عقد کرده کس دیگه ای هستی !

 

- مانی ، برو ، برو ... بذار به درد خودم بمیرم ! برررررررووووووو !!!!!

 

- خیلی خوب دیوونه ! مامان و بابا تا نیم ساعت دیگه میان . من بهشون جریانو گفتم . اذیتشون نکنیا ! ادا و اصولاتو نگه دار برا من و اون شوهر چلغوزت ! تنها کسی که خبر نداره الان پدرامه ! راستی سحر ( دخترش ! ) یکم تب داشت ، سارا می خواست بیاد ببیندت به خاطر اون نتونست . بهت سلام رسوند !

 

- ممنون

 

- مامان و بابا رو نچزونیا ! خدافظ !

 

- برو دیگه ! اه ...

 

مامان و بابا هم اومدن بهم سر زدن و رفتن . خدا رو شکر چیزی هم در مورد علی نگفتن . من خودمم نمی دونستم چی بگم یا چی کار کنم !

 

نزدیکای ساعت 12 شب پدرام اومد و مختصر خداحافظی کرد و رفت . عذر خواهی کرد که نمی تونه بمونه باید استراحت می کرد چون صبح ساعت 10 یه عمل سنگینه 4 – 5 ساعته داشت . گفت بعد از عمل میاد ببینتم .

 

با هزار جور فکر و البته آمپول آرامبخشی که بهم تزریق شد خوابیدم .

 

اول صبح مامان و بابا اومدن بهم یه کوچولو سر زدن و رفتن سر کارشون .

 

پدرام خیالشونو راحت کرده بود که چیز خاصی نیست .

 

نزدیک ساعت 2 بعد از ظهر بود که علی با یه دسته گل بزرگ وارد شد . سلام کرد و رو صندلی کنار تختم نشست .

 

- خوبی ملیکا جان ؟

 

- ممنون

 

- ببخش عزیزم که نتونستم دیروز بهت سر بزنم ، خیلی درگیر بودم .

 

6 سال بود که ازش عزیزم نشنیده بودم . چقدر به صدای زیبای اون گوش کردن لذت بخش بود .

 

- جناب عالی کی باشین که انقدر صمیمی برخورد می کنین ؟!

 

هر دو با صدای پدرام از جامون پریدیم !

 

- ببخشید فکر نمی کنم این مسائل به شما مربوط باشه اقای دکتر !

 

- من همسر ایشونم و موضوع کاملا به من مربوطه !

 

- چی ؟ هم ... سرش ! ملیکا ؟ داره راست می گه ؟

 

- پدرام نامزد منه !

 

- پس چرا دیروز هیچی نگفتی ؟

 

- نتونستم ... و اشک هام سرازیر شد !

 

- نگفتید شما کی هستید ؟

 

علی هنوز تو بهت چیزی بود که شنیده بود !

 

- من ... من ...

 

و با یه حرکت سریع از جاش بلند شد و رو به من گفت :

 

- این حق من نبود ملیکا ... و به سرعت از اتاق خارج شد .

 

با خشم به پدرام نگاه کردم ، اون از من خشمگین تر بود ! چشم هاش هم به خاطر عمل سنگینش خستگی شو نشون می داد !

 

- پس علت گریه دیروزت این بود آره ؟

 

- ...

 

- ملیکا با توام ! این یارو کی بود !؟

 

- .....

 

- د_ حرف بزن دیوونه ام کردی !

 

از صدای دادش از جا پریدم !

 

- آره ، آره ... علتش همین بود !

 

- این کی بود ؟

 

- علی ذاکر ! نامزد قبلی من !

 

- اینجا چی کار می کرد ؟ مو به مو اتفاقاتی که افتاده رو توضیح می دی ! بی کم و کاست !

 

انقدر عصبانی بود که جرات اعتراض نداشتم !

 

تمام داستانو شنید و در آخر گفت :

 

- تو الان همسر منی ! من دیگه اجازه نمی دم این یارو رو ببینی !

 

- چرا اینطوری می کنی پدرام ؟ اون که کاری نکرده ! اون از وجود تو بی خبر بوده ! بعدشم ، من و تو الان نامزدیم ! عقد کرده هستیم اما بخوای اینطوری کنی بهمش می زنم !

 

- اگه جرات داری اینکارو بکن ! اونوقت هم خودتو می کشم هم این یارو رو ! تو حالیته چی داری می گی ؟ الان زن منی ! چطور می تونی انقدر بی پروا راجب اون به اصطلاح نامزد پیشینت حرف بزنی ؟

 

- ما هم عقد کرده بودیم ! پدرش با یه وکالتنامه قلابی طلاقم داد ! می فهمی ! نه ... نمی فهمی ! من دوسش داشتم ! دوسش داشتم ! به خاطر اون 5 سال از زندگی بریدم ! اینو بفهم !

 

- من می فهمم از تو خیلی بهترم می فهمم ! تنها چیزی الان توباید بفهمی اینه ! تو الان زن منی ! اونم هیچ غلطی نمی تونه بکنه ! اینو تو کلت فرو کن !

 

و از اتاق خارج شد و درو بست !

 

نزدیک 6 بعد از ظهر مانی و مامان و بابا اومدن دنبالم و مرخصم کردن .

 

موقع ترخیص پدرام به احترام بزرگتر ها جلو اومد اما با من یه کلمه هم حرف نزد .

 

بعد از دو سه روز استراحت تو خونه دوباره برگشتم سر کارم . بالاخره باید این طرحو می گذروندم ...

 

عصر جلوی در خونه بودم که صداش رو از پشت سرم شنیدم ...

 

- خانوم اصلانی !

 

خانوم اصلانی ؟! این چش شده ؟ مثل اینکه موقعیت هر دومونو فهمیده ...

 

- بفرمایید ؟

 

- من باید با شما صحبت کنم ! شما فردا صبح جایی کار دارید ؟

 

- بله ، بیمارستان هستم !

 

- اگر اجازه بدید من میرسونمتون ! تو راه براتون توضیح میدم .

 

- خواهش می کنم .

 

- پس تا فردا ساعت 8 !

 

- باشه ، خداحافظ

 

چی میخواد بگه ؟

 

تو این چند روز نه پدرام زنگ زده بود نه من . با شخصیتی که از اون سراغ داشتم نباید منتظر تماسش می شدم . مگر اینکه معجزه بشه ! خودم هم کم مغرور نبودم !

 

مامان و بابا تو این چند روز خیلی باهام صحبت کردن . اونها هم معتقد بودن گذشته ها گذشته ... زندگی الان من با پدرام مهم تره ! به هر حال کسی که پا بنده من هستم نه علی !

 

اون شب هم با تموم فکر و خیالاش گذشت .

 

ساعت 8 صبح جلوی در منتظرش بودم ، وقتی رسید سوار ماشینش شدم و راه افتادیم .

 

دو تا لیوان قهوه گرم هم خریده بود تا در حین صحبت بنوشیم .

 

اون داشت صحبت میکرد و من مشغول نوشیدن قهوه ام بودم .

 

شروع کرد احوالپرسی مامان و بابا و اینکه چقدر دلش تنگ شده براشون و در حین اینکه داشت از خانواده اش می گفت که بعد از مرگ عموش چطور دوباره تونستن با هم بشن همون خانواده گذشته ، حس کردم سرم داره سنگین می شه . کم کم چشمام رو هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم .

 

نمی دونم چقدر گذشته بود که دوباره هوشیار شدم .

 

روی یه صندلی راحتی بودم وسط یه اتاق بزرگ . یه دفعه از جام پریدم و به دور و برم نگاه کردم . همه جا خاک گرفته بود . رفتم سمت در اتاق اما هرچقدر دستگیره اش رو کشیدم نتونستم درو باز کنم ، قفل بود .

 

خدایا چه بلایی داره سرم میاد ؟

 

دویدم به طرف پنجره اتاق ، پرده اش رو زدم کنار و بیرونو نگاه کردم ، فکر کنم خونه وسط یه باغ بزرگ بود . پنجره از سطح زمین خیلی فاصله داشت اگه می پریدم دست و پام قطعا می شکست . تو این فکرا بودم که دیدم علی داره میاد به طرف خونه دستش یه مشمای پر بود . سرشو بالا آورد و به طرف پنجره اتاقی که من توش بودم نگاه کرد . وقتی دید دارم نگاش می کنم دوید سمت خونه .

 

شاید 20 ثانیه بعد کلید توی قفل چرخید و در به شدت باز شد .

 

- به هوش اومدی ؟

 

جوابش فقط سکوت بود و یه نگاه خیره !

 

- حالت خوبه ملیکا ؟

 

- ...

 

- چرا چیزی نمی گی ؟

 

- ...

 

- حرف بزن !

 

- انتظار داری تشویقت کنم ! تو منو دزدیدی ! خودت مفهمی چی کار کردی ؟ تو دیگه علی سابق نیستی !

 

- نه علی سابق نیستم ( و فریاد کشید ) دیگه نیستم ! وقتی کسی که منو مثل بچه خودش می دونست بخاطر یه مشت پول _ کثیف اینکارو باهام کرد از بقیه چه انتظاری می تونستم داشته باشم . می خوام خودم حقمو بگیرم ! تو حق من بودی ! نه حق اون دکتر عوضی !

 

- چی داری می گی ! حق ؟ حق _ چی !؟ وقتی گذاشتی رفتی 5 سال به خاطرت از همه عالم بریدم ! تو ذهنم تبدیل شدی به یه آدم پلید تازه داشتم به زندگی عادیم برمیگشتم که باز پیدات شد با حرفای جدید ، دوباره زندگیمو بهم ریختی ! اصلا چرا باید حرفاتو باور کنم لعنتی ؟

 

- وقتی از اینجا بریم مستقیم می برمت سر قبر همون مردی که این بلا رو سرمن آورد ، بعد هم پیش مامانم تا برات همه چیزو بگه !

 

- من با تو هیچ جا نمیام ! بهتره این بازی مسخره رو تمومش کنی تا کار به جاهای باریک نکشیده !

 

- این بازی مسخره تازه شروع شده ! می خوام با نامزد عزیزت تماس بگیرم و بگم بیاد اینجا !

 

- نه ! تو رو خدا علی تا هنوز شب نشده می تونم برگردم و بگم جایی کار داشتم ، بذار همین حالا تموم شه ! من و خودتو تو هچل ننداز ! تو رو خدا دست بردار ، پای بقیه رو وسط نکش . قول می دوم وقتی رفتم همه چیزو فراموش کنم ! خوا ...

 

- من نمی خوام فراموش کنی ! تو زن من بودی و دوباره هم می شی ! نامزد جدیدت هم باید پاشو از زندگی ما بکشه بیرون !

 

- همه چیزو خراب نکن علی . پدرام کنار نمی کشه ! مگه فقط من تو این دنیا هستم ؟ تو با کس دیگه ای هم می تونی خوشبخت باشی ! خیلی خوشبخت تر از وقتی با من بودی ! تو رو خدا تمومش کن ...

 

- تو همه ی دنیای منی ! من نمی خوام دنیامو ازم بگیرن !

 

- این دنیا 6 سال پیش نابود شد !

 

فریاد کشید : بسه ... 6 سال پیش ، 6 سال پیش ! چرا من باید تاوان کار عمومو پس بدم ؟ چرا ؟ اون 6 سال _ مسخره گذشت ! اما دوباره همه چیز می شه مثل قبلش !

 

- هیچی مثل قبل نمی شه ! هیچی ...

 

موبایلمو از جیبش درآورد و گرفت طرفم .

 

- زنگ بزن بهش بگو بیاد اینجا .

 

- نمی خوام ... تو رو خدا علی ... با زندگی خودتو من بازی نکن !

 

- زود باش ! مجبوری همین حالا بهش زنگ بزنی ! کاری نکن که بلایی سرت بیارم !

 

خدای من ؟ چطور می تونه اینطوری باشه ! اون پسر آرومی بود ! چرا همه چی نابود شد ؟!

 

- نمی خوام ... نمی خوام ... تو نمی فهمی داری با خودت چی کار می کنی ؟!

 

وقتی اینطوری فریاد کشیدم ازخشمی که تو چشماش دیدم خیلی ترسیدم ! با همون عصبانیت داشت می اومد طرفم . منم عقب عقب می رفتم تا دیوارو پشت سرم حس کردم ! خودمو فشار می دادم به دیوار ، دلم می خواست دیوار منو می کشید تو خودش . کاش همین حالا می مردم ...

 

انقدر بهم نزدیک شد که گرمای بدنشو حس می کردم ، سرشو خم کرد و لباش رو به لبام نزدیک کرد . تو چشمام زل زد و گفت : حرفمو گوش کن ! نذار کاری بکنم که هر دومون پشیمون بشیم !

 

- با این کارات نمی تونی منو بترسونی ( خودمم می دونستم دارم دروغ می گم ، ترس و وحشت از چشمام می بارید ! ) ... تو نبای ...

 

نذاشت حرفم تموم بشه ، با لباش دهنمو بست !

 

نفسم بند اومد . سرمو این طرف و اونطرف بردم . خودمو ازش جدا کردم و دیگه جیغ می کشیدم و حرفامو می زدم ...

 

- خیلی پستی ... آره تو عوض شدی خیلیم عوض شدی ، اصلا عوضی شدی ! برو گم شو ، نمی خوام دیگه ببینمت ! من نمی خوام دوباره پیشت برگردم ... من عاشق علی گذشته ها بودم نه تو ! تو یه آدم کثیف شدی ! عقلتو از دست دادی ! داری زندگی مسخره تو نابود می کنی ، تو یه آدم مریضی ! من نمی خوام با تو باشم ... پدرامو به تو ترجیح می دم ... نمی خوام پای کسی بیاد وسط ... همین الان منو برمی گردونی ! حتی اگه پدرام هم کنار بکشه من دیگه نمی خوام ... نمی تونم تحملت کنم ! نمی تونم ...

 

دیگه زانوهام قدرت تحمل وزن بدنمو نداشت ، با زانو رو زمین فرود اومدم و زدم زیر گریه ، به هق هق افتاده بودم !

 

اومد جلو و منو کشید تو بغلش .

 

دوباره قدرت گرفتم ، هلش دادم عقب . اگه ضعف نشون می دادم بدبخت می شدم .

 

بلند شد که بیاد طرفم . دویدم سمت پنجره دستمو کوبیدم وسط شیشه اش ، شیشه خورد شد و ریخت . وقتی دید دارم چی کار می کنم سر جاش ایستاد .

 

یه تیکه از شیشه های خورد شده رو برداشتم و گذاشتم رو رگ دستم !

 

- اگه بیای جلو خودمو می کشم ! به خدا می کشم !

 

- ملیکا ! من کاریت ندارم ! اونو بنداز زمین ! به خودت آسیب می زنی !

 

- منوباید از اینجا ببری خونه مون ، خودتم میری و دیگه پشت سرتم نگاه نمی کنی !

 

- خیلی خوب ! باشه ! باشه ... هر چی تو بگی ! بنداز کنار اون تیکه شیشه رو !

 

تیکه شیشه رو زمین ننداختم ، فقط از دستم دورش کردم .

 

بهش با سر اشاره کردم راه بیفته . از ساختمون بیرون اومدیم .

 

ماشینش یکم جلو تر پارک شده بود . سوار شدیم اما این بار من عقب نشستم . حرکت کرد توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد . فقط دو سه بار از آینه به من نگاه کرد که آنچنان با اخم جواب گرفت که دیگه همون کار رو هم تکرار نکرد .

 

نزدیک در خونه ماشینو متوقف کرد . خواستم پیاده بشم که ماشین پدرام رو دیدم رو به رومون متوقف شد . با رنگ پریده از ماشین علی پیاده شدم ، علی هم با چهره خشمگین پیاده شد .

 

پدرام با یه نگاه خیره و عصبی اومد طرف من ! یه سیلی محکم نثارم کرد . نزدیک بود پرده گوشم از شدت ضربه پاره بشه ! دستم رو روی گونه ام گرفتم و سرم رو پایین انداختم .

 

علی خواست واکنش نشون بده که پدرام به سمتش هجوم برد ! یه مشت محکم تو صورت علی زد ، تا علی اومد به خودش بجنبه دوتا مشت دیگه هم تو شکمش فرود اومد . علی از شدت درد به خودش می پیچید اما صداش در نیومد .

 

دوباره اومد طرف من اینبار دستمو کشید و تقریبا پرتم کرد تو ماشینش !

 

رفت کیفم رو از روی صندلی جلوی ماشین علی برداشت و در ماشینشو انقدر محکم کوبید که فکر کنم از جا دراومد !

 

سوار ماشین شد ، کیف رو پرت کرد طرفم ، ماشینو روشن کرد و پاش رو روی گاز فشرد . ماشین تقریبا پرواز کرد . بعد از چند دقیقه گوشیش رو از جیبش در آورد و یه شماره گرفت .

 

- الو ، سلام مادر. حالتون خوبه ؟

 

- ...

 

- مادر جون می خواستم خبر بدم ملیکا پیش منه ! نگران نباشید !

 

- ...

 

- بله ... نه ، اگر اجازه بدید یه چرخی می زنیم و یکی دو ساعت دیگه بر می گردیم .

 

- ...

 

- خواهش می کنم ، به پدر جان سلام برسونید . خدانگهدار ...

 

رفت سمت پارک جنگلی !

 

تو یه قسمت که خیلی خلوت بود و نور کافی داشت متوقف شد . گفت :

 

- بیا پایین !

 

پیاده شدم و دنبالش رفتم . 5 – 6 متر اونطرف تر سه چهار تا کنده درخت چیده بودن دور هم . خودش رو یکی شون نشست و اشاره کرد تا من بشینم .

 

- چرا تو ماشین اون مرتیکه بودی ؟

 

- بذار برات توضیح بدم ...

 

- توضیح نمی خوام فقط بگو چرا !

 

- تا زمانی که موضوع رو کامل ندونی نمی تونی قضاوت کنی .

 

با کنایه گفت :

 

- لطفا این موضوع رو کامل تعریف کنید تا درست قضاوت کنم در حقتون !

 

ماجرا رو از صبح براش تعریف کردم . همه چیزو گفتم غیر از ماجرای بوسیدنم توسط علی ! دیگه نمی خواستم چیزی رو مخفی کنم .

 

از جاش با خشم بلند شد و گفت :

 

- آدرس این مرتیکه رو داری ؟

 

- نه !

 

- داری دروغ می گی !

 

- نه ... به خدا نه ! اگه می خواستم دروغ بگم اصلا ماجرا رو برات تعریف نمی کردم ... بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش ...دیگه مزاحم زندگی ما نمی شه ... ایناهاش ( دست کردم تو جیب مانتوم ! ) ... ایناهاش ، همون تیکه شیشه اس ، ببین ... من دروغ نگفتم ... ولی خواهش می کنم ... پدرام به اون کاری نداشته باش ... ولش کن ... اون به خاطر بلایی که عموش سرش آورده به اندازه کافی داغون هست ! تو رو خدا بهم اعتماد کن ... قول میدم دیگه با ما کاری نداشته باشه ... اتفاق امروز هم فراموش کن ... خواهش می کنم !

 

- شرط داره ... شرطش هم اینه که تا آخر همین ماه ما ازدواج کنیم و بریم سر خونه و زندگی خودمون ! به هر حال محل کارش حداقل تا 8 – 9 ماه آینده رو به روی خونه پدرته ! نمی خوام دیگه مشکلی پیش بیاد ... وقتی پیش خودم باشی خیالم راحت تره !

 

- آخه اینطوری که نمی شه ... من آمادگ ...

 

- من این حرفا سرم نمی شه ! یا ازدواج یا شکایت از اون!

 

- باشه ! باشه ! فقط تنها چیزی که می خوام اینه : با اون کاری نداشته باش !

 

- مثل اینکه بدجور دوسش داری ! نصف حرفات این بود که کاری با اون نداشته باشم ! انگار نه انگار من همسر توام .

 

- نه ... من فقط دلم براش می سوزه ! اون خیلی زجر کشیده !

 

- قبول ! تو شرط منو اجرا کن ، منم با اون کاری ندارم .

 

هیچ کس از ماجرای اون روز با خبر نبود جز من و پدرام و علی .

 

از فرداش هر روز پدرام حسابی کنترلم می کرد . تا جایی که می تونست خودش همراهم می بود .

 

تو اون مدت اصلا علی رو ندیدم .

 

به سرعت کارای عروسی انجام شد.... مثل برق و باد گذشت .

 

دوباره زیر دست آرایشگر بودم . تمام صحنه های نامزدیم با علی می اومد جلوی چشمم . وقتی پدرام اومد دنبالم فقط یه لبخند زد همین !

 

عجب جشنی بود ! من همش توفکر گذشته ، پدرام هم در حال خوش وبش با بقیه ! فامیلا همه حواسشون به خودشون بود . انگار هیچ کس نمی فهمید چه خبره ... چه بهتر ! همین مونده بود همه بدونن چه اتفاقاتی تو اون مدت افتاده !

 

موقع شام بود که یکی از خدمتکارای سالن یک پاکت کوچولو آورد .من و پدرام دور از بقیه یه گوشه که مخصوص عروس و داماد بود نشسته بودیم . پدرام یه نگاه پر ازسوال با یه اخم کوچولو به من انداخت !

 

پاکت رو گرفتم طرفش ، اونم با اعتماد به نفس تمام پاکت رو از دستم گرفتو بازش کرد .

 

از داخل پاکت یه تکه کاغذ درآورد . سریع خوندش ، چند لحظه به کاغذ خیره شد و بعد با یه حالت بی تفاوت گرفتش طرف من .

 

سلام

 

ازتون خواهش میکنم منو به خاطر اتفاقات این چند وقت اخیر ببخشید

 

آرزومند خوشبختی شما

 

ذاکر

 

یک قطره اشک از گوشه چشمم به پایین خزید که سریع با انگشت اشاره ام جمعش کردم !

 

پدرام دید اما به روی خودش نیاورد .

 

پاکت رو برداشتم تا کاغذ رو بذارم داخلش اما دیدم پاکت سنگین تر از حالت عادیه ! توشو نگاه کردم ، دیدم همون گردنبندی که بار اول بعد از محرمیت بهم هدیه کرد و من موقع طلاق به پدرش برگردوندم .

 

پدرش همون موقع هم نمی خواست قبول کنه اما من دیگه نمی خواستمش .

 

زیر چشمی به پدرام نگاه کردم . دیدم اخم کرده اما توجهی نکردم .

 

گردنبند رو بستم دور گردنم . حضور علی تو بخشی از زندگی من انکار ناپذیر بود . و حالا من بدم نمی اومد که یادگاری از اون زمان داشته باشم .

 

مشغول خوردن غذام شدم اما پدرام دیگه دست به غذاش نزد !

 

موقع خداحافظی بعد از کلی قربون صدقه مامان و بابا و اذیت های مانی به مامان آروم گفتم مراسم پاتختی رو یه جوری بپیچونه ! به بقیه بگه ما می ریم مسافرت ! اصلا حال و حوصله نگاه های مسخره زنای فامیل رو درست تو روز بعد از عروسیم نداشتم ... متنفر بودم از اینجور خاله زنک بازیا !

 

بالاخره بعد از کلی اشک و آه من و مامان و شلوغ بازی فامیلای نزدیک من و پدرام و تنها گذاشتن و رفتن .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها