داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و زیبای زیر گنبد کبود 2 بخش سوم

باریان هم چون می دانست که پارت راهب م د ت

 

ها با پریان زندگی کرده و به خصوصیا ت اخلاقی آنها آگاه اس ت ، به همین دلیل نظر پارت را قبول کر د . سپس

 

پارت راهب خودش و باریان و سرباز سوار را تبدیل به عقاب نمود و هر سۀ آنها به اتفاق هم به اعماق جنگل

 

رفتند و روی زمین نشستند و پارت دوباره همه را تبدیل به شکل اولیۀ خودشان کرد و بعد آن دو پری که

 

بزرگش کرده بودند را صدا کر د . پریان به محض شنیدن صدای پارت سریع جلوی چشمان آنها ظاهر شدن د و

 

پارت و باریا ن و سرباز سوار همۀ ماجرا را برای آن دو پری تعریف کردند و پریان گفتند: 

ما جزو بزرگترین قبیلۀ

 

پریان هستیم که اسم قبیله و رئیس ما پیرکا اس ت . ما از ورود لشکر اهریمنان زودتر از شما با خبر شدیم و می

 

دانیم که نسل انسان ها و موجودات زمین در معرض تهدید و خطر قرار گ ر فته ولی از دست ما به تنهایی کاری بر

 

نمی آید چون کل قبیلۀ ما پانصد جنگجو دارد و بقیه به کارهای دیگری مشغول هستن د . تازه هم اگر دیگران را

 

جمع کنیم تعداد جنگجویان را می توانیم در قبیلۀ خودمان به هزار پری جنگجو برسانیم در ضمن چند روز پیش

 

در جلسه ای که در قبیله برگزار شده بود که آیا ما باید به انسان ها کمک کنیم یا نه؟ مردم قبیلۀ پیرکا دو دسته

 

شدند و تعدادی از پریان شرور قبیله به حمایت از اهریمنان رفتند و به ما خیانت کردند و الآن تعداد ما کم شده

 

است ولی با اینحال شما را به نزد رئیس قبیلۀ مان می بر م شاید پریانی با ش ند که بخواهند به انسان ها و موجودات

 

زمین کمک کنن د . هر سه به همراه آن دو پری به سمت قبیلۀ آنها حرکت نمودند رفتند و رفتند تا به جایی

 

رسیدند که انبوهی از درختان تنومند را دیدند که تنۀ آنها سوراخهای کوچک و بزرگی داشت و در آن موقع

 

فهمیدند که به قبیلۀ پریان که د ر میان انبوهی از درختا ن جنگلی بود رسیده ان د . آن دو پری به داخل سوراخ تنۀ

 

درختی رفتند و بعد از مدتی پیرکا رئیس قبیله از سوراخ تنۀ درخت بیرون آمد و گف ت : خب، بالاخره آمدی د .

 

سپس به آنها خوش آمد گفت و آنها هم در کمال ادب و احترام به پیرکا رئیس قبیلۀ پریان سلام کردند و تا

 

خواستند صحبتی بکنند پیرکا گف ت : من می دانستم که شما برای درخواست کمک پیش ما می آیید چند روز پیش

 

ما در قبیلۀ خودمان شورایی برگزار کردیم چون از ورود اهریمنان بر روی زمین با خبر شده بودیم بعضی ها می

 

گویند که این جنگ و رویاروی ی ، مشکل انسان هاست و به خودشان ربط دارد و بعضی می گویند باید انسان ها

 

ادب شوند تا اینقدر در روی زمین ناشکری و ظلم و ستم نکنند و بعضی هم می گویند این جنگ مشکل همۀ

 

موجودات زمین است اگر انسان ها نباشند زمین و دنیایی هم وجود نخواهد داشت پس ما باید به انسان ها کمک

 

کنیم. سپس پیرکا اضا ف ه نمود که من و بیشتر پریان قبیله ام و قبایل دیگر که کمی کوچکتر و تعدادشان از ما

 

کمتر است با نظریۀ آخری که می گویند بدون انسان ها زمین دیگر معن ا و مفهوم وجودی نخواهد داشت موافقیم

 

به همین دلیل بیشتر م ل ت سرزمین من و پریان دیگر به شما در نبرد کمک خواهند کرد و لی بعضی از پریان قبیلۀ

 

من و قبایل دیگر به اهریمنان پیوسته اند و ما از این بابت متأسفیم ولی خ ب، در بین همۀ موجودات زمینی نیک و

 

بد وجود دارد و این موضوع از زمانهای دور، طبیعت زندگی در دنیای زمینی شده است.

 

باریان و پارت راهب که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت ن د با تواضع از پیرکا تشکر نمودند و باریان گف ت : پس

 

لطفاً در روز سی ام ماه با تمام افرادی که برای نبرد گرد آورده اید جلوی قصر من جمع شوی د . امیدوارم شما و

 

جنگجویانتان را در آنجا ببینم و من از پیش شما به سرزمین های دیگری خواهم رفت تا یاران بیشتری جمع آوری

 

کنم و شاید هم بتوانم موجودات زمینی را بر علیه اهریمنان متحد سازم تا سپاه قدرتمندی با کمک و همکاری همۀ

 

موجودات زمین تشکیل دهم تا اهریمنان را نابود کنی م . باریان به پیرکا گف ت : این سرباز سوار کدوی جادویی را

 

هم پیش شما می گذارم لطفاً وقتی که به سمت قصر و سرزمین من ح رکت کردید او را هم با خود به آنجا

 

بیاورید. بعد باریان و پارت راهب از پیرکا و آن دو پری مهربان بسیار تشکر نمودند و بعد از خداحافظی به سمت

 

سرزمین کاست به راه افتادن د . باریان دست پارت را در دستش گرفت و روی گردنبند دستی کشید که ناگهان

 

در اتاق خواب چغالک، پادش ا ه کوتوله ها ظاهر شدند که دیدند چغالک با آن شکم گنده و قد کوتاهی که داشت

 

روی تخت مثل یک نخود خود را جمع کرده و خوابیده و خرناس می کش د . انگار که صد سال است نخوابیده،

 

باریان و پارت به هم لبخندی زدند انگار که فکر یکدیگر را خوانده باشند با هم محکم فریاد زنان ر و ی تخت

 

پریدند که یک دفعه تخت شکست و چغالک هراسان از خواب پرید و دست کرد زیر بالشش که گرز کله

 

گاویش را بردارد و بر سر مزاحمین بزند که ناگهان با چشمانی خواب آلود و نیمه باز دید که پارت راهب و

 

باریان در کنار او روی تخت شکسته شده نشسته اند و به او می خندن د . چغالک گرزش را روی زمین انداخت و

 

کمی چشمانش را با دستانش مالید ا و ل فکر کرد که دارد خواب می بیند وقتی که دوباره آنها را نگاه کرد و آنها

 

را باز هم در کنار خودش دید فریادی ا ز روی شوق کشید و گردن آن دو را محکم گرفت و کلۀ هر دو را به سر

 

خودش چسباند و با خوشحالی گ فت: دوستان من پس شما برای دیدن من آمدید مدتی بود که احساس تنهایی

 

می کردم و دلم برای ماجراجویی ها تنگ شده بود چه خوب شد که به دیدنم آمدی د . باریان و پارت راهب که

 

گردنشان داشت زیر فشار بازوان چغالک خرد می شد، و از بوی سیری که از دهان او بیرون می آمد کم کم

 

حالشان بهم می خورد با زحمت گردن خود را از زیر بازوان او بیرون آوردند و چند نفس عمیق کشیدند و گفتن د :

 

داشتی ما را خفه می کرد ی . امروز چه غذایی خورده بودی که دهانت بوی بد سیر می دا د . چغالک با خنده گف ت :

 

سیرقلیه خورده بودم جای شما خالی خیلی خوشمزه بو د . آن سه یار و دوست بعد از کمی خنده و مزاح کردن

 

ساکت شدندو چغالک با تعجب پرسی د : حتماً ماجرایی پیش آمده راستش را بگویید چه شده؟ چه کمکی از من

 

ساخته است؟ من که کاملاً آمادۀ ماجراجویی هستم از بس که در قصر تنها مانده ام خسته شده ا م . الآن هم که

 

می بینید همسرم در قصر نیست، بر ای این است که به دیدن پدر و مادرش به قصر سرزمین جواهر رفته است و

 

بعد از اینکه حرفهای چغالک تمام شد باریان گف ت : اگر کمی اجازه بدهی برایت همه چیز را تعریف می کنی م .

 

بعد آن دو کل ماجرا را برای او تعریف کردن د . چغالک در حینی که به حرفهای آنها گوش می داد به فکر ف ر و

 

رفت و ناگهان با وحشت نگهبانان را صدا کرد و به آنها گف ت : زود و سریع هزار سرباز سوار و هزار کماندار ماهر

 

و هزار سرباز تبرزن را آماده کنید و به فرماندۀ لشکر بگویید به سرزمین جواهر برود و همسرم و پدر و مادرش را

 

به قصر من بیاورد و به او بگویید اگر یک مو از س ر آنها کم شود سرش را از دست می دهد و تا یک ساعت دیگر

 

باید حرکت کنی د . نگهبانان که برای ا و لین بار پادشاهشان را این طور مضطرب می دیدند با عجل ه برای اجرای

 

فرمان از اتاق خارج شدند و رفتند . وقتی که نگهبانان ا ز آنجا خارج شدند باریان و پارت راهب با تعجب همدیگر

 

را نگاه کردند چون آنها فکر می کردند که چغالک این همه سرباز و لشکر را برای کمک به آنها می خواهد آماده

 

کند و بعد یک دفعه زدند زیر خنده و چغالک که فهمیده بود آنها به چه می خندند، او هم با لبخند گف ت : آخر

 

شما نمی دانید من همسرم را خیلی دوست دارم نمی خواهم که ماجرا ی قبلی باز هم برای او پیش بیاید و دوباره او

 

را از دست بده م . سپس لباس رسمیش را پوشید و تاج زیبایش را بر سر گذاشت و به همراه باریان و پارت راهب

 

به تالار قصر رفت و گف ت : باریان و پارت عزیز، من دفعۀ قبل هم به شما گفتم هر وقت کمک خواستید من با تمام

 

قوا به کمک شم ا می آی م . باریان گفت : چه قدر نیرو می توانی آماده کنی؟ چغالک گف ت : ما کاستیها، تیراندازها و

 

تبرزنهای خوبی داریم که بسیار در جنگیدن ماهر هستن د . تو برای چه زمانی سپاه را می خواهی آماده کنی؟ باریان

 

گفت: تو باید تا سی ام ماه لشکریانت را آماده کنی و خودت هم به هم ر اه آنها به قصر من بیایی همانجایی که

 

برای جشن عروسیم آمده بود ی . در همین موقع پارت گف ت : نباید یک روز هم تأخیر کنی رأس همان روز باید در

 

آنجا باشی . چغالک گفت : باشد روی من حساب کنی د . من از سرزمینم، سه هزار تیرانداز، سه هزار سوارکار و سه

 

هزار تبرزن با خو د م می آ ورم ولی بیشتر از این دیگر در توانم نیس ت . در همین موقع باریان و پارت راهب او را به

 

یاد پادشاه جنیان انداختند و به او گفتن د : یادت هست که پادشاه اجنه چه پیمانی با تو بسته است؟ پس الآن

 

بهترین فرصت برای یاری گرفتن از اوس ت . چغالک که تازه به یاد عهد خودش و پادشا ه اجنه افتاده بود تاجش را

 

از سرش برداش ت . این همان تاجی بود که پادشاه اجنه به او هدیه کرده بود و یک یاقوت از تاج کند و آن را در

 

آتش مشعلی که بر دیوار تالار قصرش روشن بود انداخت که یک دفعه پادشاه اجنه جلوی چشمان آنها ظاهر شد

 

و گفت : سلام، چغالک دوست م ن ، مد ت ز یادی نیست که از یکدیگر جدا شده ایم با من چه کاری داری؟ در

 

همین لحظه باریان و پارت راهب هم به رسم ادب با فروتنی جلو رفتند و به او سلام کردند و بعد چغالک گف ت :

 

دوست من خوش آمدی ما با تو کاری داشتیم و از تو کمکی می خواستیم تو همان طور که قول دادی و عهد بستی

 

آیا به عهد و قولت وفاداری؟ پادشاه اجنه که انگار همۀ ماجرا را می دانست به کنار آنها رفت و گف ت : من همه

 

چیز را می دانم و الآن هم می دانم که برای چه مرا احضار کرده اید و سپس ادامه دا د : ما اجنه ها هیچ وقت زیر

 

قول خود نمی زنیم و به عهدی که بسته ایم وفاداری م . من و سپاهیانم در خدمت شما هستیم ولی این را بدانید که

 

تعدادی از قوم و م ل ت سرزمین من به خدمت شیابلو درآمده ان د و به لشکر اهریمنی پیوسته اند و فقط تعدادی از

 

ما یکتاپرستان هستیم که به لشکریان اهریمنی ملحق نشده ایم که جمع ما هم کم نیست و کمک بزرگی می

 

توانیم بکنیم و باعث افتخار ماست که در کنار انسان ها با اهریمنان بجنگی م . اگر ما به شیابلو و سپاهیانش کمک

 

می نمودیم و در خدمت او قرار می گرفتیم کافر می شدیم به همین دلیل منتظر شما بودیم که به کمک ما احتیاج

 

پیدا کنید تا با درخواست کمک از ما لشکریان ما به سپاهیان شما بپیون د ند. چغالک و باریان و پارت راهب که می

 

دیدند پادشاه اجنه به همراه لشکر باقیمانده اش می خواهد به جمع سپاهیان انسان ها بپیوندد بسیار خوشنود

 

شدند و از پادشاه اجنه بسیار تشکر کردند و بعد پارت راهب از روی کنجکاوی پرسی د : لشکریان جنی شما چند

 

نفر هستند؟ و چه کمک ها ی ی می توانند بکنند؟ پادشاه اجنه گف ت : من هفت هزار جن جادوگر و هفت هزار جن

 

سرباز و هفت هزار جن وحشی به همراه خودم می آورم و در جنگ خواهید دید که ما چگونه و با چه ابزار و

 

قدرتی می جنگی م . باریان گفت : دوست عزیز، لطفاً شما هم به همراه لشکریان خود با چغالک و سپاه ی انش به

 

سرزمین و قصر من بیایید فقط یادتان باشد که از امروز تا سی ام ماه مهلت دارید که سپاه خود را تجهیز و آمادۀ

 

نبرد کنید و در روز سی ام ماه باید جلوی قصر سرزمین من باشید چون تمام سپاهی که دارم جمع می کنم همه

 

آنجا گرد خواهند آم د و بعد از اینکه آن چهار نفر چ ند ساعتی با هم صحبت کردند، نزدیک غروب بود که همسر

 

چغالک وارد قصر ش د و سراسیمه به نزد چغالک آمد که دید پادشاه جنیان و باریان دلاور و پارت راهب در آنجا

 

هستند فهمید که حتماً موضوعی مهم پیش آمده و آنها هم بعد از دیدن او همه چیز را برایش شرح دادن د .هنگامی

 

که او موضوع را فهمید بسیار وحشت کرد ولی با صحبتهای پارت راهب کمی آرامش پیدا نمود و وقتی که می

 

خواست برود و لباسهایش را عوض کند دید که میهمان هایش می خواهند بروند از آنجایی که همسر چغالک زنی

 

مهربان و بسیار فهمیده و میهمان نوا ز ی بود از آنها برای شام دعوت نمود و آ نها هم با کمال میل دعوتش را

 

پذیرفتند و همسر چغالک به خدمتکارانش دستور داد که میزی با شکوه پر از غذاهای خوشمزه برای میهمان

 

هایش تدارک ببینن د . وقتی که دستورات لازم را به خدمتکاران داد به کنار همسرش رفت و از باریان و پادشاه

 

جنیان و پارت راهب تشکر نمود که دعو ت ش را قبول کردند و برای صرف شام در آنجا ماندن د . در حینی که با آنها

 

صحبت می نمود یک دفعه سخنانش را قطع کرد و بعد در گوش چغالک به آرامی گف ت : چرا از میهمان هایت

 

پذیرایی نکردی؟ چه خورده ای که دهانت این قدر بوی بد می دهد؟ چون فضای تالار خلوت بود و همه ساکت

 

بودند میهمانان صدای همسر چغالک را شنیدند و همگی زدند زیر خنده و با خندۀ آنها چغالک هم با صدای بلند

 

خندید. همسر چغالک که فهمیده بود آنها حرفهایش را شنیده اند از خجالت زود آنجا را ترک کرد و به

 

آشپزخانه رفت که به غذاها سرکشی کند و آن چند نفر را تنها گذاشت که راحت و آسوده باشن د . بالاخره، آنها

 

بعد از خوردن شام تا نیمه های شب با هم صحبت کردند و بعد در همان حین خوابشان بر د . صبح که از خواب

 

بیدار شدند صبحانۀ مختصری خوردند و بعد پادشاه اجنه از همه خداحافظی کرد و قول داد که در روز سی ام ماه

 

در جلوی قصر باریان با لشکریانش ح اضر شود و یک دفعه غیب شد و رف ت . باریان و پارت راهب هم از چغالک و

 

همسرش خداحافظی کردند و از پذیرایی گرمشان بسیار تشکر نمودند و باریان دست پارت راهب را گرفت و

 

دستی روی گردنبند کشید که یک دفعه جلوی چشمان سپندار پادشاه ظاهر شدن د . سپندار تا آنها را دید بسیار

 

خوشحال شد و به گرمی آنها را پذیرفت و از آنها پذیرایی کر د . بعد باریان و پارت راهب همۀ ماجرا را برای او

 

تعریف کردند و گفتن د : که تا کنون توانسته اند نظر پریان و چغالک و اجنه ها را جلب کنند و از آنها قول همکاری

 

گرفته اند . سپس باریان و پار ت به سپندار گفتن د : آیا ت و هم کمک می کنی؟ و به جمع ما می پیوندی؟ ما واقعاً به

 

کمک تو و سه فرمانروای تحت امرت نیازمندی م . سپندار از جایش بلند شد و دستانش را با مهربانی بر روی شانۀ

 

آنها گذاشت و گفت : با کمال می ل من خودم به همراه دو پسر م انوش و اشکید ا آماده هس ت یم که با تمام قوا شما

 

را یاری د ه یم . من لشکری از انسان های سرزمینم ر ا که پهلوانانی بینظیر هستند در اختیار شما می گذارم و

 

همچنین لشکریانی از حیوانا ت ، پرندگان و حشرات تحت فرمان و امرم را نیز در اختیار شما می گذار م . سپس

 

سپندار بر تخت هفت کنگره ای خود نشس ت و بر آن تکیه ز د و بر سه ا نگشتری دستش که بر بروی هرکدا م

 

نشان شیر و عقاب و سوسک شاخدا ر ی بود فوتی کرد که یک دفع ه فرمانروای حیوانات، شیر و فرمانروای

 

پرندگان، عقاب سرطلایی و فرمانروای حشرات، سوسک شاخدار در حضورش حاضرشدند و بعد از اینکه به

 

سپندار تعظیم کردند و به پارت و باریان درود فرست ا دند گفتن د : ای پادشاه بزر گ هرمزستا ن در خدمتگزاری

 

آماده ایم و بعد هر سه فرمانروا ساکت ایستادند و منتظر فرمان شدند و سپندار رو به آنها کرد و گف ت : از شما می

 

خواهم که لشکریانی گرد آورید و برای کمک به انسانها بفرستید تا آنها را در جن گ بزرگی که با شیابلو و

 

سپاهیانش در پیش دارن د یاری دهن د . شیر، سلطان حیوانات تا سخنان سپندار را شنید گف ت : ای پادشاه عادل ، من

 

ده هزار حیوان درنده و جنگجو و دو هزار فیل تنومند و قوی را به کمک انسانها می فرستم ولی در میان ما

 

حیوانات، شغال ها، روباه ها، گرگ ها، کفتارها، تمساح ها، مارمولک های غول پیکر و مارهای خطرناک سمی به

 

لشکریان اهریمنی پیوسته اند ولی بقیۀ حیوانات آمادۀ خدمتگزاری هستند و من آنها را بصورت سپاهی م ت حد به

 

کمک انسانها می فرستم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها