داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 32 بازدید

داستان بسیار جالب و قشنگه خواستگاری مادر بزرگ در...

 مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، 

 

  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : 

 

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، 

 

  از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

 

  مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، 

 

  از لپ هام گرفت تا گل بندازه

 

  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

 

 

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من

نه سالمگفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

 

  گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

 

 

 

  حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : 

 

  کجا بودم مادر ؟ آهان 

 

  جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود 

 

  بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

 

  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را

 

  ریختند تو باغچه و گفتند : 

 

  تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

 

  گفتم : آخه .... 

 

  گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

 

 

 

  بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند

 

 رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم 

 

  به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم 

 

  مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟ 

 

  عادت می کنی

 

 

 

  بعد هم مامانت بدنیا اومد 

 

  با خاله هات و دایی خدابیامرزت ، 

 

  بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

 

  یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

 

  نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ، 

 

  یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

 

  می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون 

 

 

 

  می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،

 

  گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

 

 

 

  مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :

 

  آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه

 

  اونقده دلم می خواست یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

 

  دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت 

 

  حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

 

 

 

  گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم 

 

  آی می چسبید ، آی می چسبید

 

 

 

  دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر 

 

  ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ، 

 

  اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم 

 

 

 

  یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

 

  گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،

 

  همینمون مونده که انگشت نما شم

 

 

 

  مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

 

  می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم 

 

  یهو پیر شدم ، پیر

 

 

 

  پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ،

 

  هر چی بود که تموم شدآخیش خدا عمرت بده ننه 

 

  چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

 

 

 

  به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم

 

  و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...

 

 

 

  گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

 

  گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

 

  انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

 

 

 

  خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ، 

 

  اینقدر به همه هیس نگید 

 

  بزار حرف بزنن 

 

  بزار زندگی کنن

 

  آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها