داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار شازده کوچولو قسمت هواپیمای شازده کوچولو

خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ می کرد خودش انگار

 

هيچ وقت سوا لهای مرا نمی شنيد. فقط چيزهایی که جسته گریخته از دهنش می پرید کم کم همه چيز را به

 

من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا دید (راستی من هواپيما نقاشی نم یکنم، سختم است.) ازم

 

پرسيد:

 

-این چيز چيه؟

 

نيست: این پرواز می کند. هواپيماست. هواپيمای من است. « چيز » -این

 

و از این که ب هاش می فهماندم من کسی ام که پرواز می کنم به خود می باليدم.

 

حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده ای؟

با فروتنی گفتم: -آره.

 

گفت: -اوه، این دیگر خيلی عجيب است!

 

و چنان قهقه هی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می خواهد دیگران گرفتاری هایم

 

را جدی بگيرند.

 

خنده هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می آیی! اهل کدام سياره ای؟...

 

بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابيد. یکهو پرسيدم:

 

-پس تو از یک سيار هی دیگر آمده ای؟

 

آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپيما بردارد.

 

اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان می داد.

 

گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خيلی دوری آمده باشی...

 

مدت درازی تو خيال فرو رفت، بعد بر هاش را از جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.

 

او چه هيجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف »ِ سياره ی دیگر » فکر می کنيد از این نيمچه اعتراف

 

بيشتری از زبانش بکشم:

 

-تو از کجا م یآیی آقا کوچولوی من؟ خانه ات کجاست؟ بر هی مرا می خواهی کجا ببری؟

 

مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:

 

-حسن جعب های که بم داده ای این است که شب ها می تواند خانه اش بشود.

 

-معلوم است... اما اگر بچه ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک

 

ميخ طویله...

 

انگار از پيش نهادم جا خورد، چون که گفت:

 

-ببندمش؟ چه فکر ها!

 

-آخر اگر نبندیش راه م یافتد می رود گم می شود.

 

دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:

 

-مگر کجا م یتواند برود؟

 

-خدا می داند. راستِ شکمش را م یگيرد و می رود...

 

-بگذار برود...اوه، خانه ی من آن قدر کوچک است!

 

و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:

 

-یک راست هم که بگيرد برود جای دوری نم یرود...

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها