داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و جذاب عروس خان فصل سوم

باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:

منو ببخش دخترم!منو ببخش!

 

_پدر ناراحت نباش!بالاخره اونها هم آدمند،سعی میکنم عادت کنم.

 

عمه یک ریز اشک ریخت پدر جوری نگاهم میکرد گویی میخواست چهرهام را تا آخرین لحظه با دل سیر تماشا کند.عمه را بوسیدم.او گریه کنان و بدون اینکه حرفی بزند دور شد.وقتی برگشتم پدر هم کنارم نبود.با چشمانی اشکبار دنبالشان گشتم.وارد سالن شدم غافل از اینکه هر دو در گوشهای پنهان با گیریه و اندوه رفتن مرا نگاه میکردند.کارهای مخصوص بازرسی تمام شد.فکر نمیکردم به این سرعت و سادگی از آنها جدا شوم.توی هواپیما حالم بدتر شد.چشمهایم از فرط گریه میسوخت،سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم.مرتب از خودم میپرسیدم:کجا میرم؟الان با کی رو به رو میشم؟اونجا چه جور جاییست؟

 

و همه اینها بی جواب باقی میماند.به مقصد رسیدیم.نزدیک سه بعد از ظهر بود که وارد سالن فرودگاه شدم.دلم ضعف میرفت.اول رفتم رستوران و ساندویچی خوردم چون آنقدر گرسنه بودم که به هیچ چیز غیر از خوردن فکر نمیکردم و بعد بیرون آمدم،کمی سر و وضعم را مرتب کردم.یادم میآید اوایل آذر ماه بود و هوا سرد شده بود.تا مدتی در بین مردم به دنبال یکی از آنها میگشتم.دیگر از خستگی روی پا بند نبودم،روی صندلی نشستم و به طرف و آن رفت خیره شدم.بدبختی من این بود که نمیدانستم باید منتظر چه تیپ آدمی باشم.با خستگی سرم را بین دستهایم گرفتم و چشمهایم را بستم.ناگهان احساس کردم کسی روبه رویم ایستاده.چشمهایم را باز کردم و آهسته سر بلند کردم.مرد تنومندی را دیدم با بلوز و شلوار کردی که شال سیاهی دور کمرش بسته بود،آدم بد اخلاقی به نظر میرسید.نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم.با صدای خشنی گفت:دختر خون فصلی،اره؟

 

با صدای آهستهای گفتم:بله خودم هستم.

 

_بیا بریم.

 

نگاهی به چمدانم کرد و آن را برداشت.خواستم بگویم:زحمت نکشید....

 

ولی او رسیده بود به در خروجی.کیف و ساک رو دوشیام را برداشتم و دنبالش به راه افتادم.بیرون باد سردی میوزید،باران گاهی تند و گاهی کند میشد.تا رسیدم چمدانها را پشت ماشین سیاه رنگی گذاشته بود.عقب نشستم و او پشت فرمان نشست و حرکت کردیم.از پنجره بیرون را نگاه کردم.شهر دلگیر و بدی به نظر رسید.به تدریج از شهر خارج شدیم.آنها در ده زندگی میکردند.کم کم جاده خاکی و دشتهای وسیع نمایان شد.جاده آنقدر خراب بود که مرد خیلی آهسته رانندگی میکرد و تا مدتها فقط دشت بود و بس.بعد تک تک خانهها نمایان شدند و پشت آنها کوههای بلند و پوشیده از برف.سقف خانهها گنبدی شکل و گلی بود و درهای چوبی.بعضیها که اصلا در نداشت.بعد از گذاشتن از روستا در بالای ده،جلوی خانه بزرگی نگاه دشت و گفت:رسیدیم،پیاده شو.

 

هوا کاملا تاریک بود.صدای زوزه گرگها و سگها مرا خیلی ترسانده بود؛احساس تنهایی تبدیل به ترس شده بود.دور و برام کسی نبود.او چمدانها را داخل حیاط بزرگی برد و به من اشاره کرد که داخل شوم.داخل شدم.خانه بزرگی بود با حیاط وسیعی ؛کفّ حیاط پر از شن بود،وسط حیاط درخت توتی قرار دشت و زیر آن چند تا تخت بود و کمی آنطرف تر یک حوض با فواره بزرگی قرار دشت.دور تا دور حیاط اتاق دشت.چشمم به ایوان بزرگی خورد.باد اذیتم میکرد،خواستم کلاه بارانیام را سرم بگذارم که دیدم همهشان بیرون آمدند و به من خیره شدند.جلو تر رفتم و چهره اشنا مرد جوان را دیدم که هنوز لباس سیاه به تن دشت ولی صورتش را اصلاح کرده بود و این بر زیبائی مردانهاش میافزود.همه با نگاهشان میخواستند مرا بخورند.با صدای ضعیفی گفتم:سلام،من آمدم.

 

اما جوابی نشنیدم.گویا میخواستند مطمئن شوند که حضور من در آنجا واقعی است و خیال نیست.تک تک داخل اتاق شدن و مادرشان جلو آمد و گفت:بیا تو.

 

به دنبالش راه افتادم.با دیدنش به یاد آن روزهای دادگاه و عمه افتادم و چشمانم پر از اشک شد.داخل اتاق دیگری شدیم که بخاری نفتی بزرگی گوشه اتاق میسوخت و دیوار را تا سقف سیاه کرده بود.روی آن کتری و قوری سیاه رنگی قرار دشت و کفّ اتاق فرش بود و گرداگرد آن پشتیهای بزرگ و رنگارنگ.پردههای گلدری آویزان بود و روی طاقچه پر بود از گلهای رنگی و یک قاب عکس قدیمی؛گویا عکس متعلق به پدرشان در ایام جوانی بود.

 

پدر گفت:بشین،چرا وایسادی؟

 

کنار در نشستم.چشمم به آن زن لاغر اندام افتاد که مرا زده بود.سعی کردم به آنها لبخند بزنم ولی امکان نداشت ،چون ازشان متنفر بودم.همان زن بلند شد و یک استکان چای جوشیده ریخت و با اکراه جلویم گذاشت و پیش مادرش رفت.زیر نگاههای سنگینشان قطره قطره آب میشودم ،انگار که هیچ کس کاری جز نگاه کردن به من نداشت.پدرشان گفت:اینا خونواده من هستن،دو پسر و دو دخترم و داماد هایم.حالا وقت داری تا بشناسیشون.کاراتم بهت میگن.حالا تا بهار تو خونه کار میکنی چون نمیخوام اصلا از خونه خارج بشی،بهار که اومد سر زمین میری،فهمیدی؟

 

سر بلند کردم و گفتم:بله.

 

مدرشان رو به رویم نشست و گفت:تهرون خوب حرف میزدی.نکنه لالی؟

 

به او نگاه کردم و گفتم:نه،لال نیستم.من شرایط زندگیام تا امروز جور دیگهای بوده و نمیدونم شما چه جوری زندگی میکنید،اما امیدوارم که اگه کاری رو بلد نیستم فرصت یاد گرفتن رو به من بدید.قول میدم خیلی زود انجام بدم و اسباب زحمت نباشم.

 

وقتی حرف میزدم آنها با دقت به من خیره میشدند.

 

مادرش گفت:هیچ کاری هم بلد نیستی؟حتی تمیز کردن؟

 

_من تا امروز این کارو نکردم،اما یاد میگیرم.

 

_هوم!پس بگو یه دختر دست و پا چلفتی گیرمون اومده آره؟

 

خجالت زده سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.

 

پدرش گفت:اینارو یاد میگیری،باید زرنگ باشی.مثل ما بخوری؛مثل ما بپوشی.با تنبلی و گریه فقط کار خودت رو خراب میکنی.

 

فصل سوم:قسمت ۲

 

مادرش دستهایم را گرفت و گفت:چه دستای نرمی داری!چه نخنهای بلندی!اما اینجا از این خبرا نیست.باید بشور و بسابی،میفهمی؟

 

با عجله گفتم:بله فهمیدم،همین کارو میکنم.

 

_حالا چائیت رو بخور تا اطاقت رو نشونت بدم.

 

_الان داغه،یه کم سرد بشه.

 

_اینجا حرف حرف منه.میگم بخور باید بخوری.

 

_بله الان میخورم.

 

ولی دستهایم بدجوری میلرزید.مادرش دستی روی موهای بلندم کشید و ناگهان آنها را دور دستش پیچید و فریاد زد:تو باید مثل ما زندگی کنی.واسه یه لقمه نون که میدیم بخوری،باید جون بکنی.فهمیدی یا کری؟

 

سریع گفتم:نه،نه،فهمیدم که شما چی گفتید.

 

او موهایم را رها کرد.درد زیادی توی سرم پیچیده بود.آن زن لاغر اندام گفت:پاشو بیا اطاقت رو نشونت بدم.

 

اتاق کوچک و سادهای در گوشه حیاط دیده میشد.قفل در را باز کرد و چراغ را روشن کرد.تخت فلزی زنگ زدهای گوشه اتاق قرار داشت و میز شکستهای با سه تا پایه به زور به دیوار تکیه داده شده بود.گلیم پاره کفّ اتاق پهن بود با یک کمد فلزی که آن هم زنگ زده بود.لامپ کم نوری سؤ سؤ میزد و پنجرهای با پردهای سیاه با گلهای زرد که رو به حیاط باز میشد.چشمم به چمدانم افتاد.یعنی باید بقیه عمرم را اینجا بگذرانم.نه.دوام نمیآورم و میمیرم.با صدای خفیف اشک ریختم.دلم نمیخواست حتی بنشینم چه برسد به آنکه آنجا سر کنم،ولی گریه دوای دردم نبود.چمدانهایم را باز کردم.ابتدا پتو و زیر انداز و متکای زیبائی که عمه تهیه کرده بود روی آن تشک خالی و متکای پاره پهن کردم.کمی قابل تحمل شد.عروسکم را پشت پنجره گذشتم،کتاب و نورهایم را همراه ضبط صوت و وسایل خطاطی روی میز چیدم.عکسهایم را روی طاقچه گذشتم و لباسهایم را داخل کمد آویزان کردم.وقتی کارهایم تمام شد عروسکم را بغل کردم و نشستم.از همهشان میترسیدم.آنقدر ناگهانی که فرصتی پیدا نکردم تا عروسکم را قائم کنم.او وسط اتاق ایستاد و گفت:داری عروسک بازی میکنی؟مگه این خونه خاله است!باید کار کنی،بجنب!

 

دستم را گرفت و با خودش بیرون کشید.باران توی صورتم میخورد.به طرف دیگر حیاط برد.در را باز کرد.آنجا آشپزخانه بود.هولم داد تو خوردم به ستون و روی زمین افتادم.فریاد زد :اینجا ،جای کار و تلاش نه بازی،فهمیدی؟

 

_بله،من داشتم وسایلم رو مرتب میکردم.

 

_حالا خوب گوشاتو واا کن!

 

چشمم به دخترهایش افتاد.یکی از آنها را تازه میدیدم.مادرشان با غرور گفت:این شیلان دختر دوم منه و این،تارا آخرین دخترمه.اولی همانی بود که اطاقت رو نشونت داد.دو تا شون شوهر کردن ولی تارا نشونده هیوا پسر هاج سروانه.بعد از عزا میبرنش.تو از ساعت شش صبح ایمیی اینجا با زینب مشغول میشی؛اون خیلی وقته که اینجا کار میکنه.اول ناشتائی رو درست میکنی،میبری اتاق میذاری تا ما بخوریم.اگه چیزی خستیم میاری بعدم نظافت و کارای صبح .ظهر که شد،کارای ناهار و بقیه کارها که زینب همه رو یادت میده،فهمیدی؟

 

_بله.فهمیدم.

 

_تا ساعت ۹ که کارا تموم میشه.اونوقت میری اطاقت.دیگه کاری بهت نداریم.اینم شأم ات،بخور.

 

به دستور او بشقاب را برداشتم.هر سه مثل دربانهای جهنم نگاهم میکردند.لقمه به زور از گلویم پایین میرفت.آهسته گفتم:سیر شدم،دست شما درد نکنه._ببر ظرفا رو بشور.وای به حالت اگر دیر بیایی سر کارت.

 

هر سه خارج شدند.نگاهی به آشپزخانه انداختم.خیلی در هم و بر هم بود.کابینت نداشت.ظرف و ظروف یا آویزان بود یا روی میژای سیاه قرار داشت.آثاری از گاز هم به چشم نمیخورد.اجاق کوچکی روی زمین بود که نصف دیوار را سیاه کرده بود.من چه جوری از پس این کارها بر میآمدم.ظرفها را شستم.بعد رفتم کنار حوض،خواستم آبی به سر و صورتم بزنم که احساس کردم کسی آنجاست.برگشتم و دیدم مرد جوان با نگاه اشنایش نگاهم میکرد.سریع گفتم:ببخشید.نفهمیدم شما اینجایید.

 

او حرفی نزد و دولا شد تا دستش را بشوید.یک دفعه مادرش فریاد زد:آب بریز سر دست پسرم،مگه کوری؟

 

با عجله پارچ قرمزی را پر از آب کردم و روی دستش ریختم.او دستهایش را شست،به من نگاهی کرد و اگفت:سعی کن زرنگ و حرف گوش کن باشی تا اضاع بیش تر از این خراب نشه.

 

در دلم یک دنیا امید رخنه کرد.آهسته گفتم:چشم.

 

او رفت.من هم به اتاقم رفتم.عروسکم را بغل کردم و خوابیدم،ولی از بوی چراغ سر درد گرفتم.لایه پنجره را باز کردم.سرما بهتر از بوی چراغ بود.به فکر فرو رفتم،الان حتما عمه و پدر نگرانم بودند.نمیدانام کی خوابم برد اما صبح به موقع بلند شدم و این را مدیون زن جا افتاده و مهربانی به نام زینب خانم بودم.

 

_دختر جان پاشو.دیر بجنبی میفهمن و اون موقع خدا به دادت برسه.

 

خواستم لباشایم را بپوشم که او یک دست لباس مشکی که پولکهایی طلایی به آن آویزان بود به من داد و گفت:دخترم،اینارو باید بپوشی.تو باید سیاه به تان کنی.این هم ژاکت تا سرما نخوری.

 

با نه امیدی گفتم:سلام خانم.به خاطر راهنماییتون متشکرم.

 

_عجله کن بریم آشپزخانه.

 

آنها را پوشیدم و بیرون آمدم.هوا گرگ و میش بود.صورتم را شستم اما یخ کردم.داخل آشپزخانه گرم ولی دلگیر بود.

 

او گفت:راستی این کلید اتاقته،ادو قفل کن و سطل رو پر آب کن.

 

وقتی برگشتم او داشت برنج پاک میکرد گفت:هلا با پارچ بریز تو سماور و روشنش کن.

 

کارها را انجام دادم.او بلند شد و فتیله سماور را تنظیم کرد و داخل اتاق دیگری شد که وسط آن یک تنور بود.با مهارت نانها را پخت و به من گفت:نونای داغ رو روی تخت بذار،یه ذره خنک شد لایه اون سفره بپیچ اگه زیاد خشک بهش،طرفه از گناهت نگذره.

 

_طرفه کیه؟

 

_مادرشون رو میگم،دختر قریب.

 

حرفی نزدم.وقتی پختن نانها تمام شد گفت:پاشو سماور داره قل میزنه،چای دم کن.قوری کنار سماوره.

 

رفتم و طبق دستورش قوری بزرگی را زیر شیر سماور گذشتم و چند پیمانهای چای داخل قوری ریختم_خوشبختانه این کار را بلد بودم_استکانها را مرتب کردم و پنیر و کره و خامه را توی ظرف گذشتم و همه چی آماده شد.

 

گفتم:شما خیلی به من کمک کردید.خیلی ممنون.

 

او خندید و گفت:اینها سفارشهای پارسا جانمه.

 

با تعجب گفتم:پارسا؟پارسا کیه؟

 

_همون که آب سر دستش ریختی.حالا اینها رو بذار پشت در اتاق و برگرد تا قوری و کتری رو ببری.

 

برای بردن سفرهه و پنیر و این چژا چند بار رفتم و برگشتم و آخر سر،کتری سیاه رنگ را پر از آب جوش کردم و بردم پشت در گذشتم.وقتی برگشتم زینب خانم گفت:بیا بریم اتاق پهلویی تا جاها رو جمع کنیم.وقتی اونها ناشتائی خوردن،جمع میکنی تا بشوریم.

 

مدت زیادی طول کشید تا رختخوابها با زحمت زیاد جمع شد.بعد جاروی بزرگی به دستم داد،کفّ اتاق را جارو زدم وقتی تمام شد دیدم پشت در اتاق ظرفهای خالی انبار شده.همه را شستم و سر جایش گذاشتم.وقتی کارم تمام شد دستهایم قرمز شده بود چون از آب داغ خبری نبود.

 

زینب خانم با مهربانی گفت:میدونم سخت بود.بیا ناشتائی بخور.

 

هر دو نشستیم.داشتیم صبحانه میخوردیم که مادرشان فریاد زنان از راه رسید و گفت:زینب،زینب کجایی؟

 

در همان لحظه وارد اتاق شد.هردو از جا بلند شدیم.او به من نگاهی کرد .گفتم:سلام خانم،صبح بخیر.

 

اما او جوابی نداد.آمد رو به رویم و چرخی دور من زد و گفت:پس لباس پوشیدی اره؟

 

_بله.

 

_بهت میاد،انگار صد ساله این جایی.

 

حرفی نزدم و با زینب مشغول کارهای ناهار شدیم.مادرشان با زینب خانم کردی صحبت میکرد که تارا وارد آشپزخانه شد.تا مرا دید بلند شدم و گفتم:سلام.صبح بخیر خانم.

 

اما او با اکراه رویش را از من برگردن.چیزی نگفتم و برنج را برای شستن زیر شیر گذاشتم.آمد و گفت:یه عالمه لباس داریم که میشوری.وای به حالت اگه بمونه.

 

_باشه،میشورم فقط وسایل شست و شو کجاست؟

 

_زینب میگه کجاست.

 

او ایستاده بود و نگاهم میکرد و نمیدانام که چه گفت که مادرش جلو آمد و گفت:میدونم امروز زینب هواتو داشت ولی خودت باید یاد بگیری.

 

_بله.حتما.همه چی رو یاد میگیرم.

 

_بسه!نمیخوام صدای نهستو بشنوم.مثل جغد شومی.میدونی زینب،مشتی میگفت:مرتب هرچی ابر سیاهه رو خونه ما واساده.

 

واسه قدم نحسه اینه.خدا زلیلشان کنه!نزاشتن راه خودمونو بریم.

 

حرفی نزدم.چیزی نمیگفتم این جوری بودند وای به حالم اگر حرف میزدم که دیگر هیچ.بیرون آمدم تا آب ببرم،ناگهان دختر دیگرش که شیلان نام داشت رو به رویم سبز شد.گفتم:سلام،صبح بخیر خانم.

 

اما او در کمال بی انصافی موهایم را دور دستش پیچاند و گفت:حالم از قیافه ات به هم میخوره.میخوام بکشمت.نه ناخنام تیکه تیکه ات کنم.تو اینجا برای تو جای نیست.

 

گفتم:خانم من به خسته خودتون اومدم.

 

اما او در حالی که موهایم را میکشید گفت:فکر میکنی با این ظاهر معصومت میتونی تو دل برادرام جا واا کنی؟

 

_نه،نه، به خدا نمیخوام این کارو بکنم

 

فصل سوم:قسمت ۳اما او توی سر و صورتم میزد و موهایم را میکند.روی زمین افتادم.او با لگد توی کمرم و پاهایم میزد که ناگهان صدای فریاد پارسا حمله او را متوقف کرد که گفت:شیلان ولش کن!چه کارش داری؟من روی زمین افتاده بوم و لباسن خیس شده بود.خودم را جمع و جور کردم.شیلان گفت:چیه؟میخوام بزنمش،میخوام بکشمش.در این لحظه مادرش و تارا از آشپزخانه بیرون آمدند.زینب خانم به طرفم دوید و لباسم را مرتب کرد.پارسا گفت:تو مگه خونه زندگی نداری؟حتما باید علی بید دنبالت؟راحتش بذار._تو برای چی دفاع میکنی؟_اونش به خودم مربوطه.بیا برو،گلی بیدار شده چای میخواد.اما او در حالیکه فحش میداد به طرف اتاق رفت.لباس خیسم را عوض کردم و دوباره سر کارم برگشتم.باز هم صحنه بردن صبحانه تکرار شد با این فرق که در اتاق پهلویی همه چیز را چیدم.قابلمه برنج و خورشت را گذاشتم و بیرون آمدم.آنها رفتند سر سفره تا ناهار بخورند.توی آشپزخانه گریه میکردم.اگر با من این جوری بکنند دوام نمیآورم.بعد از ظهر به لباس شستن گذشت و شب همان کار ظهر را کردم.خیلی خسته بودم.برای من که تمام کارهایم را عمه انجام میداد این کارها سخت و کشنده بود.وقتی شأم میخوردیم زینب خانم گفت:ببین دختر جان،اینا زخمی هستنسعی کن تحمل کنی تا شاید برگردی به شهر خودت.با امید زیادی گفتم:یعنی میشه یه روز برگردم؟_هیچ چیز نشد نداره،ولی حالا سعی کن زرنگ و قوی باشی.بعد از شستن ظرفهای شأم به طرف اطاقم راه افتادم که صدای پدرشان را شنیدم که گفت:آای دختر،کجا داری میری؟برگشتم و گفتم:سلام آقا،میرم اطاقم._بیا آب بریز سر دستم،کاراتو کردی؟_بله،همه رو انجام دادم.از ورودم ده روز میگذشت.هرروز کارهای همیشگی را انجام میدادم و تمام دستورهای مادرش و تارا را مو به مو اطاعت میکردم اما آنها انگار بدتر میشدند.بالاخره شب یلدا از راه رسید.ما از صبح مشغول تهیه خوراکیهای آن شب بودیم؛شکستن و مغز کردن گردوها و بو دادن آن ها؛

 

از نخ در آوردن انجیرهای خشک و خوشمزه؛تکه کردن لواشکها و چیدن آلو و آلبالو خشکه توی ظرف*:دانه کردن انارهای بزرگ و آبدار و قاچ کردن هندوانه ها.بعد از شأم همه را توی اتاق گذاشتم تا هنگامی که میآیاند من آنجا نباشم.کارهای شأم زیاد بود چون شمین_دختر اولشان_با شیلان آماده بود و کارها زیادتر از قبل بود.اما بالاخره همه را انجام دادم.زینب خانم آنجا بود و به آنها میرسید.بیرون آمدم تا به اتاقم بروم.صدای خنده و صحبت آنها به گوش میرسید.دلم برای غریبی خودم سوخت.به اتاقم رفتم.خسته بودم و به فکر عمه و پدر افتادم یعنی بدون من آنها دل و دماغ مراسم شب یلدا را داشتند؟در فکر و خیال بودم که چند ضربه به در خورد.سر و وضعم را مرتب کردم.

 

زینب خانم بود،گفت:بیا بیبی میخواد بیندت.

 

_ولی من اینجا راحت ترم.

 

_چی میگی؟میخوای عصبانیشون کنی،بجنب دختر!

 

منتظر جواب نشد دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.از پلهها بالا رفتیم.او داخل شد و من در آستانهٔ در ایستادم.پدرشان گفت:بیا تو،بیبی میخواد دختر خون فصلو ببینه.

 

وقتی وارد شدم دیدم همشان جمعند.پارسا غریبانه نگاهم میکرد.پیرزنی بالای اتاق نشسته بود،لباس محلی به تان داشت و با صورتی خندان و مهربان نگاهم میکرد.

 

گفتم:سلام خوش اومدید.

 

به کردی نمیدانام چه گفت که پدرشان گفت:این مادرمه.برو جلو،میخواد از نزدیک ببیندت.

 

با قدمهای لرزان جلو رفتم و رو به رویش نشستم.او با مهربانی در حالی که لبخند میزد به من نگاه کرد و دستی از نوازش بر سرم کشید و گفت:ما مهمان نوزیم.چرا تنها موندی؟هر کی میخوای باش،اما بین ما تنها نشین.

 

حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم.

 

او با مهربانی گفت:به به،چه دختر چشم سبزی.چه موهای قشنگی داری.

 

من داشتم از خجالت آب میشودم.مادرش و دخترها با نفرت نگاهم میکردند.بیبی برایم مظهر قدرت بود.او گفت:حالا یه چای بعده ببینم.

 

صل سوم:قسمت ۴

 

پدرشان گفت:برای منم بریز.زینب این قلیونو علم کن تا بیبی قصه بگه.

 

استکانها را جمع کردم و شستم و برای همه چای بردم ولی نماندم گویا جای من آنجا نبود.وقتی به اطاقم برگشتم خیلی خسته و خواب آلود بودم و در تنهایی چند صفحه از دلتنگیهایم را نوشتم و خوابیدم.

 

صبح روز بعد مشغول کار بودم که دیدم تارا وسایلم را زیر و رو میکند؛دفترها را پاره کرد و عروسکم را بیرون آورد.مثل دیوانهها دستش را تکان میداد،جلو آمد و گفت:نینی کوچولو،عروسک بازی میکنی؟

 

به وسایلم نگاه کردم؛همه کثیف و گلی شده بودند.پدرش گفت:چرا اینجوری کردی؟چکار با وسایلش داری؟

 

_خوب کردم.نگاه کن بابا،با عروسک بازی میکنه.

 

آن را زیر پایش گذاشت و روی صورت عروسک فشار داد.زینب خانم جلو رفت و گفت:تارا جان بسه.چه کارش داری؟اینا مال اونه.

 

_خوب میکنم.میخوام آزارش بدم.

 

اما پدرش گفت:بسه!دیگه حق نداری به اتاقش بری!اینجا که بی قانون نیست.

 

آنها زیر لبی چیزی گفتند و دور شدند.من تمام وسایلم را جمع کردم و عروسکم را شستم؛داخل اتاق گذاشتم و در را بستم.میخواستم بروم آشپزخانه که دیدم بیبی کنار حوض ایستاده و دارد نگاهم میکند.

 

گفتم:سلام خانم.

 

او لبخندی زد و گفت:سلام.آزارت دادن؟دلخور نشو.

 

_نه مهم نیست،پیش میاد.

 

_بیا مادر،کمک کن میخوام دستامو بشورم.

 

اما تا خواستم کمکش کنم تارا حمله کرد و پارچ را از من گرفت و دستش را تخت سینهام گذاشت و هولم داد و گفت:برو کنار جغد شوم!خودم به بیبی میرسم.مگه ننه تو هست که اومدی کمک کنی؟

 

من نگاه غم زدهای به او کردم و حرفی نزدم.بیبی با دلخوری به کردی نمیدانام چه گفت.من به طرف آشپزخانه رفتم که تارا فریاد زد:کدوم جهنمی میری؟بیا سر دست من آب بریز نکبت!

 

برگشتم پارچ را پر آب کردم،روی دستهایش ریختم اما او به چشمهایم ذول زده بود و گفت:دلم میخواد چشاتو از کاسه در بیارم،ازت بدم میاد.

 

اما من جوابی ندادم.او بلند شد و انگار که راضی شده باشد رفت بالا و در را بست.من هم به کارهایم رسیدم.آن شب دلم گرفته بود.آخر این چه رسمی بود.چشمم آب نمیخورد که دست از سرم بردارند.چرا اینطور ظالمانه رفتار میکنند؟امیدی به بازگشت نداشتم.کارهای شب هم تمام شد.بیرون آمدم تا به اطاقم بروم که دیدم پارسا کنار حوض ایستاده،جلو رفتم و گفتم:سلام،چیزی میخواهید براتون بیارم؟

 

_نه،آب بریز سر دستم.

 

قدح آب را روی دستش ریختم.گفت:یه چای بیار.

 

_چشم.

 

برایش چای ریختم و آوردم ،وقتی لیوان را به دستش دادم نگاهم کرد.

 

گفتم:خوب دیگه کاری ندارید؟

 

_میونه آات با خواهرام چطوره؟

 

زیر چشمی نگاهش کردم.او هم مرا نگاه میکرد و گفت:چرا جواب نمیدی؟

 

_خوبه سعی میکنم با هم خوب باشیم.فعلا اولشه.

 

_پس امیدواری؟

 

_من هنوز خیلی جوونم و به آیندهام امیدوار.سعی خودمو میکنم و از شما به خاطر توجهی که به من دارید ممنونم.

 

دیدم خیره نگاهم میکند.با کنجکاوی گفتم:نباشم؟

 

_چند سالته؟بیست و دو سال.

 

او نگاهم میکرد و حرفی نمیزد.گفتم:اگر چیزی نمیخواهید برم؟

 

بعد از گذشت دقایقی گفت:برو،من کاری ندارم.

 

از ملاقات با پارسا احساس خشایندی به من دست داد.هر روز به این امید از خواب بر میخواستم که به من بگویند برگردم ولی افسوس که اینها خیالی بود و بس.کم کم به سال نو نزدیک میشودیم.حالا کمابیش کارها را یاد گرفته بودم.خانه تکانی شب عید مرا داغون کرده بود.همه خانه را تمیز کردیم تا بالاخره نوبت به اتاق خودم رسید.سر و سامانی به آن دادم.رو به روی قرآن کوچکی نشستم و رادیو را گرفتم و منتظر تحویل سال نو شدم.در آن لحظات دلتنگی برای پدر و عمه داشت مرا از پای میانداخت.آنها توی اتاق خودشان جمع بودند و مادرشان معتقد بود که من شوم هستم و نباید با آنها دور یک سفره بنشینم.من هم تنهایی راحت تر بودم.لباس سفیدی پوشیدم و ته آرایشی کردم.بالاخره سال نو با تمام زیبائیهایش از راه رسید.این اولی عیدی بود که من تنها بودم اشکهایم آرام روی گونههایم ریخت.ناگهان پدرش وارد اتاق شد و گفت:چرا تنها نشستی؟پاشو.بیا بریم پیش ما،تو هم مثل تارا میمونی.

 

_سلام،سال نو مبارک.اما من اینجا راحت ترم.

 

اما او دستم را گرفت و از اتاق بیرون آورد و گفت:بیا غریبی نکن.دختر،سال نو تو هم مبارک.

 

او مرا به زور به اتاق خودشان برد.نگاه مردها مهربان ولی مادرش و تارا توری نگاهم میکردند گویا به خونم تشنه بودند گفتم:سلام.سال نو همه مبارک.

 

آنها هم جوابم را دادند.پدرش نشست و گفت:بیا شیرینی بخور.اینارو بیبی برای تو فرستاده،عقب نشین.

 

_متشکرم،میخورم.

 

_آره،باید بخوری.بیا جلو.

 

پارسا پیش دستی کرد و بشقاب مرا پر از شیرینیهای گرد و کوچک کرد و گفت:بخور.غریبی نکن.

 

_باشه،مرسی.

 

فصل سوم:قسمت آخر

 

مادرش با اخم نگاهی کرد و با اشاره پدرش هدیهای جلوی من گذاشت و گفت:بیا این یک دست لباس محلی است.تنت کن.سال نو رخت کهنه شگون نداره.

 

_متشکرم.راضی به زحمت شما نبودم.

 

پدرش گفت:خوب،هر چی لازم داری بگو تا تهیه کنم.

 

میخواستم بگویم که دلم میخواهد بروم و پدرم را ببینم ولی انگار صدائی از درونم مرا منع میکرد.لبخندی زدم و گفتم:چیزی نمیخوام.متشکرم از اینکه به فکرم هستید.

 

مادرش گفت:چرا نمیگید گل محمد ازش خواستگاری کرده؟

 

ناگهان جا خوردم.گل محمد دیگه کیه؟خودم را عقب کشیدم ولی مادرش جلو آمد و گفت:چیه؟چرا بدت اومد؟گل محمد برادرمه؛زنش مرده؛پنج تا بچه داره؛خونه و زندگی هم داره.

 

ناگهان پارسا با ناراحتی گفت:بسه دیگه!این جای دختر اونه.

 

_خوب باشه،تازه دلش بخواد که تا آبد خونه دار و زندگی دار میشه.

 

اما پارسا گفت:اگه بار دیگه به این قصد بیاد از خونه بیرونش میکنم.

 

_پارسا تو چه کار داری؟نمیتونه تا آبد اینجوری بمونه،این باید شوهر کنه.اختیار دارش ما هستیم،چرا شوهرش ندیم؟

 

_بیخود این حرفها رو ردیف نکن.به برادرت هم بگو وقتی میاد که مرد خونه باشه.او بنا به راسم ما اومد نه برای گل محمد.

 

_اره ولی...

 

_ولی بی ولی.دیگه نبینم حرف این مرد رو بزنی وگرنه دلخور میشم.

 

_حاجی تو چرا چیزی نمیگی؟

 

_حرف،حرف پارساست؛همونی که پارسا گفت.

 

آنها بحث میکردند و من با چشم گریان به اطاقم رفتم و در را بستم.صدای داد و فریاد آنها را میشنیدم.پس باید برای همیشه بمانم.حرف مادرش توی سرم میپیچید و زجرم میداد.حرف آن مرد بد جوری توی خونه پیچیده بود و بد بختی من از همان جا شروع شد.آن مرد به بهانههای مختلف به آنجا میآمد و مادرش کاری میکرد تا او مرا ببیند.احساس حقارت مرا تا نیستی میبرد و کسی نبود تا درکم کند.خواهرانش نیز از این کار راضی بودند.مادرش چون توجه پارسا را به من دیده بود پیش خودش حساب کرده بود که مرا به برادرش بدهد تا رسمشان اجرا شود.میدانستم که پارسا خبر ندارد که آن مرد به خانه میآید.چند بار مادرش اصرار کرد که بروم سر زمین ولی پارسا قبول نکرد.دلیل حمایتش را از خود نمیدانستم.دو برادر دیگر پارسا به ترتیب شرکو و شاهو بودند و شووان (پسری که مرده بود)بزرگ تر از آنها بود.بالاخره آن شب پس از خوردن چای صحبت کردند.من دورتر،زیر درخت توت نشسته بودم که مادرش گفت:راستی حاجی،امروز گل محمد اینجا بود.

 

ناگهان پارسا گفت:برای چی اومده بود؟

 

_تو چته؟چرا بدت میاد؟ناسلامتی داعی تو هم هست.

 

_گفتم برای چی اومده بود.

 

_هدیه برای او آورده بود.

 

و بعد بستهای را وسط گذاشت و گفت:تا حالا صبر کرده واسه خاطر شووان.ولی حالا نشون میکنه،بعد از سال نو اونو میبره.دیگه بهانه هم نعیارید.

 

پارسا از کوره در رفت و بستهها را وسط حیاط ریخت و گفت:بی خود کرده!حق نداره اسم روی اون بذاره.برای چی اینارو آورده؟مگه من نگفته بودم...

 

مادرش با نفرت گفت:تو چرا بدت میاد؟به هر حال اون باید بمونه مگه نه؟چرا شوهرش ندیم؟تا آبد که نمیتونه بی شوهر بمونه.نکنه میخوای برگرده؟

 

ناگهان به من حمله کرد و یقه لباسم را گرفت و گفت:پس به فکر برگشتنی ها؟کور خوندی.اگه شوهرت هم ندم تا آبد نگاهت میدارم تا گیسات هم رنگ دندونات بشه.

 

و بعد روی زمین پرتم کرد.

 

پدرش فریاد زد:زن!ولش کن.چرا میزنیش؟مسول او ماییم،قراره اینجا باشه نه خونه برادرت.انصافت کجا رفته؟

 

_پیش انصاف تو رفته.نمیبینی پسر چه جوری ازش دفاع میکنه؟برو گم شو اطاقت.اینجا چرا موندی؟

 

بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم و روی تخت افتادم و با صدای آهسته گریه کردم که زینب خانم وارد شد و گریه کنان مرا بغل کرد.

 

گفتم:شما رو به خدا کمکم کنید!منم خانواده دارم.

 

_صبر کن،آروم باش!ببین پارسا داره از تو دفاع میکنه.

 

صدای فریادش را شنیدم:اگه یه بار دیگه بیاد،یه گلوله حرومش میکنم.

 

مادرش گفت:برای چی؟تورو چه به کار اون دختر؟میخوام صاحب خونه و زندگی بشه.

 

_لازم نیست.سرتو بنداز پایین زندگیت رو بکن.فهمیدی؟

 

_حاجی چرا یه چیزی نمیگی؟پسر وحشی شده.

 

پدرش با عصبانیت گفت:زن بشین سر جات!برادرت بیاد سر بزنه اما نه برای اون!این دختر جوونه،بره سر پنج تا بچه که چی؟

 

_پس تو هم از اون دفاع میکنی؟

 

_میذاری بتمرگم یا نه؟

 

_نه،تکلیف اون باید همین امشب روشن بهش.دیگه طاقت ندارم.ببین پارسا واسه اون چجوری به من میپره.

 

تا پاشی از نیمه شب صدای داد و فریاد آنها را میشنیدم ولی بالاخره خوابیدند.فردا صبح همهشان صبحانه خوردند و سر کارشان رفتند.داشتم سفرهها را جمع میکردم که دیدم پارسا وارد اتاق شد.از جا بلند شدم و گفتم:سلام.

 

_سلام،اینو سرت کن و دیگه نبینم غریبه میاد خونه،توی حیاط باشی.

 

_چشم.

 

روسری بلند و ضخیمی بود.روسری خوچکم را کنار گذشتم و آنرا سر کردم ولی وقتی زینب خانم آن را دید برایم آنرا مثل آنها بست.باید بگویم خیلی به من میآمد.برای شناختن پارسا خیلی جوان و بی تجربه بودم،اما حس میکردم که او دارای ه بزرگ و حساسی هست.این را در چشمهای سیاهش میخواندم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها