داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل سوم

فک پایینم رو گرفت و صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت :

 

- ولی من خوب بلدم که چجوری زبون دراز تو رو کوتاه کنم . و به لبام زل زد

 

با چندش صورتم رو از دستش بیرون کشیدم . از خودم بدم اومد که اینهمه در برابرش ضعیف و ناتوانم .... ترجیح دادم براش شام آماده کنم

 

واقعا این دیوونه کنترلی رو کاراش نداشت

 

در یخچالو باز کردم و یه بسته ژامبون برداشتم و گذاشتم رو میز , نون رو هم گرم کردم و گذاشتم بغل ژامبون ها

 

- این چیه؟

 

- تو شهر ما به این میگن شام , تو ولایت شما بهش چی میگن؟

 

اخماشو تو هم کرد و گفت : هی ... این آشغالا چیه به خوردم میدی؟

 

حوصله نداشتم جوابش رو بدم اگه مریض نبودم 

کوتاه نمی اومدم اما حالا نا نداشتم سر جام بایستم

 

حتی نا نداشتم برم بالا تو اتاق

 

از آشپزخونه اومدم بیرون که باز صداش بلند شد : کجا؟ من دوست ندارم تنهایی غذا بخورم

 

زیر لب گفتم : به درک !

 

یه لرز نشست تو تنم , همونجا رو راحتی حال دراز کشیدم و چشامو بستم

 

نمیدونم چقدر گذشت ... اصلا خوابیده بودم یا بیهوش شده بودم , یه چیزهای مبهمی تو ذهنم باقی مونده

 

فقط یادمه کوهستان کمکم کرد تا مانتومو بپوشم و منو سوار ماشینش کرد

 

با اون تبی که داشتم بازم میلرزیدم .... نمیدونم چقدر تو راه بودیم تا رسیدیم درمانگاه

 

اصلا نا نداشتم جواب سوالای دکتر کشیک رو بدم .... زیر سرم دوباره خوابم برد

 

یه سوزن پینی سیلین هم تزریق کردن که اگه تو هر شرایط دیگه ای بودم قشقرق راه می انداختم

 

نزدیکای ساعت 4 صبح بود که کوهستان داروهامو گرفت و برگشتیم خونه

 

یه خورده حالم بهتر بود اما چون کوهستان صندلی رو خوابونده بود نمیتونستم جاده رو ببینم

 

من هنوز نمیدونستم خونه اش کجاست فقط حدس میزدم تو یکی از باغهای حومه تهرانه

 

همینکه رسیدیم خونه , باز رو کاناپه حال دراز کشیدم و زود خوابم برد

 

ایندفعه خیلی راحت تر خوابیدم

 

وقتی بیدار شدم هوا کاملا روشن بود و ظاهرا کوهستان هم خونه نبود

 

به ساعت نگاه کردم , 10 صبح بود . از اونهمه خوابیدن , اونم رو مبل تنم درد میکرد

 

بلند شدم , دیگه سرگیجه نداشتم . داروهام رو میز آشپزخونه بود . اونا رو با یه لیوان آب پرتقال خوردم

 

گشنه ام بود , الان دیگه بیشتر از 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودم

 

کنار پلاستیک قرصام یه پلاستیک دیگه هم بود , نگاه کردم دیدم چند بسته سوپ آماده خریده

 

تو دلم گفتم حتما باید میمردم تا تو حالیت شه حالم بده؟

 

طبق دستور پشت پاکت سوپ رو آماده کردم . هوس کردم مثل وقتایی که سرما میخوردم و مامان غذامو می آورد تو اتاقم , تو تختم سوپمو بخورم

 

حالاکه اون هیولا خونه نبود و خورده فرمایش هم نکرده بود میتونستم یه کمم به میل خودم رفتار کنم

 

آخیییییییی ..... چه حالی داشت , ظرف خالی سوپ رو رو پاتختی گذاشتم

 

یه خورده جون گرفته بودم

 

یه فکر به سرم زد , پاشدم و تو خونه دنبال گوشی تلفن گشتم ... اما نبود

 

اعصابم دوباره به هم ریخت ... دوباره یاد بدبختیهام افتادم .... یاد اینکه دو هفته قبل سر کلاسم نشسته بودم , یاد اینکه این هفته ای که داره میاد چند تا امتحان میان ترم داریم

 

دوباره بغض , دوباره اشکی که از گوشه چشام نیش میزد , دوباره نفرت , دوباره خاری که تو قلبم فرو میرفت , دوباره...

 

رفتم بالا , پتومو برداشتم و رو نیم ستی که تو نشیمن بالایی بود دراز کشیدم و به منظره باغ چشم دوختم

 

دلم هوس چایی گرم کرد , حالا که کوهستان خونه نبود واسه خودم حال میکردم !

 

چایی رو هم درست کردم و برگشتم سر جام , از اتاقم متنفر بودم .... اما به جاش از همه قسمتای دیگه خونه خوشم می اومد

 

چقدر تو فکرو خیال بودم و به راههای مختلفی که میتونستم برای رهاییم دنبال کنم

 

با خودم میگفتم فرار کنم و خودمو از اون جهنم نجات بدم اما ... من دیگه زن کوهستان بودم , اما زن صیغه ایش... من زن اون بودم اما اگه با این شرایطی که داشتم فرار میکردم همه منو یه دختر بدکاره و خیابونی تصور میکردن

 

از یه طرف فکر میکردم که حالا به فرض تونستم فرار کنم ... کجا رو دارم برم؟ اگه کوهستان باشه که منو پشت قله قافم پیدا میکنه

 

شیطونه میگفت بکشمش و از دستش خلاص شم

 

به فکر احمقانه ام خندیدم و ترجیح دادم بخوابم

 

نزدیکای ساعت 4 پا شدم تا قرصام رو بخورم ,

 

پایین بودم که از صدای ماشین کوهستان وحشت تو دلم برگشت ساعت 5 میشد تقریبا

 

با عجله رفتم بالا و رو همون مبل داخل نشیمن خوابیدم و پتو رو هم روم کشیدم

 

ضربان قلبم با صدای قدماش تنظیم شده بود ... داشت می اومد بالا .. ایستاد ... دوباره حرکت کرد .... بالای سرم ایستاد و من دلم میخواست حتی نفس هم نکشم

 

پتو رو یه کم کنار زد .... داشتم میمردم .... دستشو گذاشت رو پیشونیم .... آتیش گرفتم , تب من بند اومده بود اما دست اون گرمه گرم بود

 

و دوباره صدای قدمایی که دور میشد ..

 

------------------------------

 

اصلا حوصله ی خوابیدنو نداشتم دیگه از خوابیدن حالم به هم می خورد خیلی آروم نیم خیز شدم وروی کاناپه نشستم...همون لحظه دیدمش که از اتاقش اومد بیرون وقتی که منو دید فقط واسه چند لحظه نگاش روم موند و بعد بی تفاوت پله هارو تا پایین طی کرد و از نظرم محوشد.

 

یه حسی ته دلمو قلقلک می داد....چرا منو برده بود دکتر؟اون که از خداش بود من بمیرم....نمی دونم چه حسی بود فقط می دونم باعث شد بلند شم و برم پایین....

 

ایستاده بود و داشت کانال هارو عوض می کرد بعد از چند ثانیه بی حوصله کنترلو رها کرد روی میز وسط هال و رفت داخل آشپزخونه....

 

منم تمام مدت همون طور به دیوار هال تکیه داده بودم....وقتی رفت آشپزخونه پشت سرش راه افتادم....حس کردم اون احساس بدو بهش ندارم....شاید چون یه کم ازاون رفتار گندش کاهش پیدا کرده بود....

 

رفت سمت یخ چال و ژامبونو با خیارشور و گوجه آورد بیرون...

 

_غذا چی می خوری؟

 

جواب نداد گفتم شاید نشنیده باشه رفتم جلوش طرف دیگه ی میز.

 

_چی می خوری درست کنم؟

 

سرشو با ارامش گرفت بالا و بعد از یه مکث طولانی چشماشو توی چشمام انداخت.

 

_حوصله تو ندارم....بهتره امشب دوروبرم نپلکی....

 

کوبنده بود...راست ایستادم....حسابی بهم برخورده بود!جوابشو نمی دادم خوابم نمی برد...جواب خاصی هم نداشتم....

 

تو چشماش خیره شدمو صندلی جلوشو کشیدم جلو نشستم روبه روش....دستامو گذاشتم زیر چونه م و بهش خیره شدم...یکه خورد...فکر نمی کرد حرفشو گوش ندم

 

لقمه ای رو که درست کرده بود پرت کرد روی میز.

 

_نشنیدی چی گفتم؟

 

با تمسخر گفتم:خب چی کار کنم دوست دارم همش پیشت باشم...

 

با حالت عصبی فکشو کج کرد و بعد هم با لبخندی خیلی عصبی تر گفت:تنت بدجور می خاره!

 

نمی دونم چرا هوس کرده بودم باهاش بازی کنم!

 

_نه....تنم نمی خاره...تو چی؟

 

خودشو کشید جلو و قهقه زنان گفت:فهمیدم....فک کردی چون دوست دارم بردمت بیمارستان....

 

وقتی خنده اش تموم شد گفت:نه خانومی...از این خبرا نیست...اینو بدون مرده و زنده ت واسم بی ارزشه و فرقی برام نداره....بردمت دکتر چون دوست دارم یه جور دیگه به رحمت ایزدی بپیوندی!...

 

چشماشو به سقف دوخت و باحالتی متفکرگفت:مرگ به علت بیماری...

 

نگاش یاز روی صورتم ثابت شد:خیلی بی کلاسه...نه؟

 

بعد نگاشو با غیظ ازم گرفتو گفت:حالا هم از جلوی چشام دور شو...نمی خوام ببینمت...

 

چند لحظه نتونستم کاری کنم...خشکم زده بود...نفرت انگیز بود....اصلا وسیله ی خوبی واسه بازی گرفتن نبود...با یه حرکت از روی صندلی پاشدم و از کنارش رد شدم....

 

رفتم توی اتاق...عصبی بودم...باید یه جور حرصمو خالی می کردم با بی حالی روی تخت افتادم که چشمم به یه سری نایلون و بسته افتاد با کنجکاوی رفتم و در کیسه هارو باز کردم....لباس بود!

 

خوب که همه رو نگاه کردم با عصبانیت پرتش کردم گوشه ی اتاق....بدون استثنا لباسای باز وآنچنانی بود فقط یه شلوار جین و یه بلوز آستین بلند مدل مردانه ش رو می شد پوشید....

 

دوباره برگشتم روی تخت....یه حرص و بغضی گلومو گرفته بود....سرمو بین دستام گرفتم...

 

چرا انقدر عصبی بودم.... اصلا آروم نمی گرفتم...نمی دونم چرا انقدر ازون اتاق بدم میومد...موندن توش عصبیم می کرد....

 

دوباره رفتم پایین...توی هال ندیدمش....حدس زدم هنوز توی آشپزخونه باشه...

 

کنترلو دستم گرفتمو نشستم روی کاناپه روبهروی تلویزیون....همون لحظه نگاهم به موبایل کوهستان افتاد که روی میز تلویزیون بود...

 

باید هرجورشده از موقعیت استفاده می کردم خیلی آروم بلند شدم و سرمو بردم عقب که بتونم داخل آشپزخونه رو ببینم نشسته بودو داشت غذا می خورد یواش یواش رفتم سمت موبایل...تا خواستم برش دارم صدای پاشو شنیدم...

 

با وحشت برگشتم....دست به سینه ایستاده بودو داشت نگام می کرد...

 

آب دهنم رو قورت دادم و منتظر عکس العملش شدم

 

با یه اشاره چشماش موبایل رو گذاشتم سر جاش یه پوزخند بهم زد که واقعا دلم میخواست از شدت حرص موهامو بکنم..

 

آخه چرا باهام اینطور رفتار میکرد؟ فقط به خاطر اینکه وقتی منو دزدیده بود سعی میکردم فرار کنم؟ واقعا سر در نمی آوردم....

 

راستش اون روزای اولی که برام خط و نشون میکشید فکر میکردم داره قپی میاد و بعد دو سه روز دست از سرم برمیداره ... اما کینه اش عمیق تر از این حرفا بود ظاهرا .. فقط نمیدونستم چرا؟.. چرا؟

 

اونشب تا دیروقت خوابم نبرد , به جاش کوهستان خیلی زود خوابید . فکر کنم به خاطر بیخوابی دیشبش بود .

 

تازه نزدیکای صبح بود که تونستم بخوابم ...

 

با صدای فریاد کوهستان بیدار شدم

 

- چرا صبحانه ام آماده نیست؟

 

وای خدا ... باز شروع کرد . بدو بدو رفتم پایین فقط موهای بلندمو سرسری جمع کردم

 

دست به کمر جلوی پله ها ایستاده بود , تا منو دید گفت

 

- دوبار بهت خندیدم پررو شدی, خیال برت داشت ؟ ... فکر کردی 300 میلیون پول بی زبونمو بخشیدم واسه اینکه خانوم بخورن و بخوابن؟

 

واقعا شکستم .. دلم میخواست میمردم و اینجور خفت نمیدیدم

 

اینقدر اخلاقش سگی بود که ترجیح دادم اول صبح جوابشو ندم ... هرچند از شدت ناراحتی جواب دندون شکنی هم به مغزم نمیرسید

 

اصلا فکر نمیکردم اینقدر پست باشه که این موضوع رو به این صراحت به رخم بکشه

 

از اونجایی که دیگه طاقت کلفت شنیدن رو نداشتم یه صبحانه مفصل براش چیدم

 

چای و قهوه و شیر و آب پرتقال هم گذاشتم تا زبونش کوتاه بشه

 

خوشبختانه دیگه بهانه ای برای ایراد گرفتن و سرکوفت زدن نداشت

 

بعد صبحانه هم که طبق معمول کله اش رو عین گاو انداخت پایین و بدون تشکر کردن رفت بیرون

 

حالا که نبود احساس راحتی میکردم اما حوصله ام هم سر میرفت

 

واقعا یه زندانی بودم ... با این تفاوت که زندانی تنها نیست و هم سلولی داره و هفته ای یه روز میان ملاقاتش اما من به جای اینها یه زندانبان روانی داشتم!

 

تو این یه روزی که خیر سرم مثلا استراحت بهم داده بود کلی خونه رو به گند کشیده بود

 

اما به نسبت دو روز پیش اصلا کاری نداشت , زرنگ شده بودم . زود آشپزخونه رو تمیز کردم

 

بعد نشستم واسه خودم ماکارونی درست کردم با سالاد .. یه سوپ ساده هم درست کردم

 

دیگه نمیدونستم چه کار کنم ... خسته بودم , نه از کار کردن , از نشستنو هیچ کاری نکردن

 

باورم نمیشد اما حقیقت داشت از زور بی کسی و تنهایی چشم انتظار کوهستان بودم! با اینکه خیلی ازش رنجیده بودم اما بالاخره از تنهایی که بیرون می اومدم .

 

رفتم تو اتاقش واسه فضولی کردن ... اما چیز بدرد بخوری نبود . رفتم سراغ کوله ام , با دیدن کتابام داغ دلم تازه شد ... لعنت بهت کوهستان , لعنت به تو روانیه عقده ای که زندگیمو به بازی گرفتی

 

-----------------------------

 

آخه من چه گناهی کرده بودم که اسیر یه آدم روانی و بی احساس شده بودم؟

 

باز وجودمو نفرت پر کرد .. باز از خودم و کوهستان بدم اومد .. و از پدرم که چه آسون از یکدونه دخترش گذشت

 

وقتی صدای ماشین کوهستان اومد دیگه چشم انتظارش نبودم .. اصلا نمیخواستم ریختشو ببینم

 

یه مدت که گذشت دیدم خودش اومد بالا و درو با شتاب باز کرد یه نگاه مشکوک بهم انداخت و خواست بره که داد زدم : نمیتونستی در بزنی؟ شاید من کاری داشتم

 

- مثلا چه کاری؟

 

وای که چقدر پررو بود

 

- خودت دوست داری عین گاو بیام تو اتاقت؟

 

با خشم اومد سمتم , از ترس داشتم مچاله میشدم لعنت به زبون بی صاحبت سیما که همیشه کار دستت میده

 

یه نگاه به کوله پشتیم انداخت و با بدجنسی گفت:

 

- باز فیلت یاد هندوستان کرده؟ تازه یه هفته است که به این جهنم اومدی خانوم کوچولو

 

بعد به کتابام نگاه کرد

 

-گفتی دانشجوی چه رشته ای بودی؟

 

مهلت نداد جواب بدم , خودش ادامه داد :

 

- مهم نیست تو که دیگه نمیتونی ادامش بدی , حالا هر چی میخواد باشه و با صدا خندید

 

دلم میخواست با مشت بکوبم تو دهنش تا صدای منفورش قطع شه

 

با خشم رو تخت ایستادم , اینجوری قدامون با هم برابر میشد با نفرت تو چشاش نگاه کردمو گفتم

 

قرار نیست تا ابد اینجا بمونم ... همش یه ساله ... فرض میکنم یه سال بیشتر پشت کنکور موندم ( به عمد مکث طولانی کردم ) یه پوزخند زدم و گفتم : اما بهتره تو به روانپزشک مراجعه کنی آخه با این اخلاقی که تو داری هیچ کس حاضر نیست حتی واسه یه دقیقه تحملت کنه ...

 

یه دفعه با خشم موهامو دور دستش پیچید

 

جیغم در اومد : آخخخخخخخخخخخخخ .. ولم کن دیوونه .. آیییییییییییی زورت به یه زن رسیده؟

 

نمیدونم چرا یه دفعه موهامو ول کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت

 

این چرا اینطوریه؟ خودش هم با خودش مشکل داره

 

موهامو جمع کردم و با کلیپس بستمش , اینطوری امنیتم بیشتر بود !

 

قبل از اینکه دوباره صدای نخراشیدشو بشنوم از اتاق زدم بیرون

 

زیر ماکارونی ظهر رو روشن کردم و چون سالاد تمام شده بود مشغول درست کردن سالاد شدم

 

به شدت کنجکاو بودم که بدونم کوهستان چه کار میکنه .. از یه طرف جرات نداشتم و از طرف دیگه حوصله ام سر رفته بود . مثل اینکه خبری ازش نبود رفتم تو اتاقش دیدم داره دوش میگیره یه فکری مثل برق زد به سرم , خیلی زود موبایلشو پیدا کردم , رو پاتختی کنار تختش بود

 

از شدت ترس و هیجان اینکه بالاخره میتونم با مادرم حرف بزنم داشتم میلرزیدم

 

تند تند شماره رو گرفتم .. با هر صدای بوقی که میشنیدم جونم می اومد تو حلقم و برمیگشت

 

الو ... ( ای بخشکی شانس , جواد بود )

 

- سلام جواد گوشی رو بده مامان

 

- سلام سیما . خوبی؟

 

وای خدا چه شانسیه من دارم با عجله گفتم : گوشی رو بده مامان وقت ندارم جواد

 

- میخوای گوشی رو بدم بابا ؟

 

- جواد مگه نمیفهمی چی میگم ؟ گوشی رو بده مامان من زیاد نمیتونم حرف بزنم؟

 

- چرا؟ مگه چی شده؟

 

- وای کودن مامان کوش؟

 

- راستش مامان حالش خوب نبود , بیمارستان بستریش ....

 

دستی که اومد جلو و گوشی رو از دستم کشید باعث شد بقیه حرفاشو نشنوم, از ترس یه جیغ خفیف کشیدمو دستم رو گذاشتم رو قفسه سینه ام تا قلبم آرومتر خودشو به درو دیوار بکوبه

 

موبایلو پرت کرد یه گوشه و داد زد : تو اتاق من چه غلطی میکنی؟

 

هنوز تو شوک بودم , هم از سر رسیدن کوهستان و هم از اون خبری که شنیدم

 

یعنی مامان چش بود؟ حتما حالش خیلی بد بوده که بیمارستان بستریش کردن

 

با التماس به کوهستان نگاه کردم واسه اولین بار با اسم کوچیک صداش کردم :

 

- کوهستان من میخوام با مامانم حرف بزنم

 

- خیلی بچه پررویی نه؟ از اتاقم گمشو برو بیرون

 

- کوهستان حال مامان بده , بردنش بیمارستان

 

- گفتم برو گمشو , اصلا با اجازه کی زنگ زدی؟ مگه نمی دونی واسه آب خوردنت هم باید از من اجازه بگیری؟

 

این دیوونه روانی کی احساسات سرش میشد که اینبار حالیش بشه؟

 

با شانه های افتاده از اتاقش اومدم بیرون رو مبل طبقه بالا نشستم و به سیاهی باغ چشم دوختم , سیاه بود , مثل زندگی من ..

 

رفتم تو اتاقم و ىوباره كيف پولم رو برداشتم و به عکس مامان مهربونم خیره شدم و اشکام روونه شدن

 

بند بند وجودم می لرزید حتی یه لحظه هم چهره ی مامان از جلو چشمام کنار نمی رفت...باید یه کاری می کردم هرطور شده...دقیقا نمی دونم چندساعتی رو روی تخت مثل مجشمه نشسته بودم تا اینکه صدای پاهاشو شنیدم که از جلوی در می گذشت....بدنم از نفرت و غیظ وعصبانیت منقبض شده بود....اشک رو گونه هامو پاک کردم واز اتاق اومدم بیرون باید خودمو به مامان می رسوندم...هرطور شده...

 

ناامیدانه جای خالی موبایلشو رصد کردم...انقدر مغز داشت که موبایلشو واسه من پایین جانذاره!

 

بی هدف و ناامیدتر از قبل رفتم توی آشپزخونه...دستمو جلوی دهنم گرفته بودم که صدای هق هقم فقط گوش خودمو کر کنه!

 

همونطور که اشکامو پاک می کردم چشمم به کشوی مخصوص چاقوها افتاد...

 

تنها راه ممکن بود...کشو رو کشیدم...دستام می لرزید....شاید این تنها شانسم بود که خودمو نجات بدم...

 

تیز ترین چاقو رو انتخاب کردم..دسته شو محکم توی دست راستم گرفتمو رفتم سمت اتاقش....دلیلی نداشت خودمو ملعبه ی دستش قرار بدم....درو با یه حرکت باز کردم....

 

پشت میزش نشسته بودو داشت با لبتاپ کار می کرد...نگاهش اول روی صورتم سرخوردو کم کم افتاد روی دست راستم....

 

فهمیدم جا خورده اینو فهمیدم چون راست ایستاد و پرتعجب به صورتم خیره شد...فکر نمی کرد انقدر یاغی باشم...

 

جلوتر رفتم....هیچ جمله ای به ذهنم نمی رسید فقط دستمو آوردم بالا و چاقو رو طرفش گرفتم...

 

_کلیدارو بده من...

 

چندلحظه هیچی نگفت اما بعد یه لبخند خونسردانه روی لباش نشست:می بینم تیزترین چاقو رو برداشتی....

 

دهنمو باز کردم که بگم ساتور نبود و گرنه ساتور میاوردم که نذاشتو گفت:

 

_ولی چه فایده حتی بلد نیستی درست تو دستت بگیریش...

 

آب دهنمو قورت دادم:کلیدارو بده....اون موقع شاید بهت...رحم کردم....و نکشتمت...

 

دستشو جلوی دهنش گرفت و خندید....

 

داشت عصبیم می کرد.با صدایی که هم عصبی بود و هم بغض دار داد زدم:یا کلیدارو میدی یا....

 

_یا...؟

 

_خودت بهتر می دونی...یا باید انتخاب کنی که اولین ضربه به کجات بخوره....!

 

پاشو روی پاش انداختو گفت:خوبه...داره هیجان انگیز می شه....اما اگه این بازی رو همین الان تموم نکنی باید خودت اولین قسمتی رو که بریده می شه انتخاب کنی....

 

جمله ی آخرو عصبی گفت...

 

پوزخندی زدم:حتی الانم پررویی!....مثل اینکه باید خودم دست به کار بشم.....

 

لرزش دستام کمتر شده بود....رفتم جلوش چاقو رو گذاشتم بیخ گلوش....خواست دستشو بالا بیاره که چاقورو بیشتر فشار دادم...

 

_تکون بخوری گلوتو بیخ تا بیخ می برم!

 

فکش منقبض شده بود:بهتره تمومش کنی....واسه خودت بد می شه....

 

_تو به فکر من نباش و کلیدارو بده....

 

چشماشو بستو سرشو به پشت صندلی تکیه داد:بگردو پیداش کن....

 

داشت باهام بازی می کرد....نمی فهمید اون لحظه من واقعا باهاش شوخی ندارم...

 

دادزدم:کلیدارو میدی یا همین حالا بفرستمت اون دنیا؟

 

لب پایینشو با زبون تر کرد و دستشو برد تو جیبش....دقیقا نفهمیدم چی شد...وقتی به خودم اومدم که چاقو دیگه تو دستم نبود و افتاده بود روی زمین....اون هم در یک صدم ثانیه خم شدو چاقو رو برداشت...

 

نفسم حبس شده بود....عقب عقب که رفتم خوردم به دیوار...نگاهش به من مثل نگاه یه شیرتیرخورده به طعمه ش بود...فکراینجاشو اصلا نکرده بودم....اون لحظه واقعا داشتم فاتحه ی خودمو می خوندم....اومد جلوم....دهنش به طرز عصبی ای نیمه باز بود....

 

چنگشو انداخت توی موهامو سرشو نزدیک صورتم آورد...

 

_بازی بدی رو شروع کردی...

 

داشتم می لرزیدم....سعی کردم با دستام انگشتاشو از بین موهام در بیارم ولی انگار چسبیده بود....همونطور کشون کشون بردم سمت اتاقم پرتم کرد وسط اتاق با زانو افتادم روی زمین...یه لحظه از درد استخوان نفسم گرفت...به زحمت برگشتم و بهش خیره شدم...

 

_کلیدو می خواستی دیگه؟باشه....

 

یکی از کلیدارو از دسته کلید جدا کرد و بقیه رو انداخت طرفم...جاخالی دادم که نخوره تو صورتم....

 

_آدم که نیستی...باید مثل سگ باهات رفتار بشه....

 

رفت سمت درو در آخرین لحظه گفت:پنجره هم بازه...نهایت استفاده رو ازش ببر....

 

نیشخند گوشه ی لبش قلبمو به درد آورد....

 

در اتاقو که قفل کرد زدم زیر گریه و اصلا هم سعی نمی کردم صدای گریه مو ببرم....

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها