داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و جذاب مرغ دریایی فصل آخر

جاناتان آرام صخره هاي دور دست را دور زد و همه چیز را زیر نظر گرفت. فیلچر جوان، این مرغ دریایی سرسخت،

 

به واقع یک شاگرد پرواز بود. در آسمان قوي، سبک و سریع بود، اما بسیار مهم تر، شوقی سوزان براي آموختن پرواز

 

داشت.

 

در این لحظه پیکري محو و خاکستري رنگ، با چرخشی به قصد شیرجه پدیدار شد و با سرعت دویست و چهل

 

کیلومتر در ساعت از کنار آموزگار خود گذشت. یکباره تلاش دیگري را براي چرخش آرام عمودي شانزده نقطه اي

 

آغاز کرد و با صداي بلند شروع کرد به شمردن نقاط.

 

هشت... نه... ده... جاناتان ببین! دارم از سرعت هوا هم می گذرم... یازده... دلم می خواهد توقف درجا را یاد «...

 

بگیرم، درست مثل تو... دوازده... اما... نمی توانم... از پسش بربیایم... سیزده... این سه نقطه آخر... بدون... چهارده...

 

!» آآآخ خ خ

باز ماندن فلیچر در اوج کار برایش سنگین بود و آزردگی اش را از شکست به دنبال داشت. به پشت افتاد، معلق

 

خورد و با ضربتی مهیب واژگون شد. سر انجام نفس زنان، صد پا پایین تر از آموزگار، به خود آمد.

 

داري وقتت را با من هدر می دهی جاناتان! من خیلی کودنم! خیلی احمقم! بارها و بارها تلاش می کنم، اما باز هم «

 

.» متوجه نمی شوم

 

جاناتان از آن بالا نگاهی به او انداخت و سر تکان داد.

 

مطمئنا تا زمانی که بخواهی آن قدر سفت و بدون انعطاف صعود کنی، موفق نمی شوي. فلیچر تو در ابتداي کار «

 

»؟ شصت کیلومتر در ساعت را از دست دادي! باید نرم باشی! محکم ولی نرم،یادت است

 

بیا حالا با هم امتحان کنیم، هماهنگ با هم. به نحوه ي صعود توجه کن! » . خود را پایین، هم سطح مرغ جوان رساند

 

.» شروعی نرم و راحت

 

در پایان سه ماه، جاناتان شش شاگرد دیگر هم داشت که همگی تبعیدي بودند، اما در مورد ایده ي جدید و عجیب و

 

غریب پرواز به خاطر لذت پرواز، کنجکاو بودند.

 

اما براي آنان آسان تر بود نمایش هاي هوایی پیشرفته را تمرین کنند تا انگیزه ي فراسوي آن را دریابند.

 

هر کدام از ما در حقیقت انگاره اي از یک مرغ فرزانه ایم، انگاره اي نامحدود »: جاناتان غروب ها در ساحل می گفت

 

از آزادي؛ و پرواز درست و دقیق گامی است به سوي تجلی بخشیدن به ماهیت حقیقی مان. باید هر چه را موجب

 

محدودیت مان است، کنار بگذاریم. علت همه ي این تمرین ها، تمرین سرعت زیاد، سرعت کم، و حرکات موزون

 

...» دشوار همین است

 

...و شاگردان خسته از پرواز روزانه به خواب رفته بودند. تمرین را دوست داشتند، چون سریع و هیجان انگیز بود و

 

عطش آنان را براي آموختن فرو می نشاند، عطشی که با پشت سر گذاردن هر درس بیشتر می شد. اما هیچ کدامشان،

 

نه حتی فلیچر لیند، باور نمی کرد که پرواز خیال هم می تواند به اندازه پرواز باد و پر، واقعی باشد.

 

تمام جسم شما، از نوك این بال تا نوك آن بال چیزي نیست مگر اندیشه ي شما از خودتان، »: جاناتان گاهی می گفت

 

اما به هر «... به همان شکلی که قادر به دیدنش هستید. زنجیر اندیشه تان را بشکنید، آنگاه زنجیر جسمتان می شکند

 

نحوي که این سخنان را می گفت، فرقی نمی کرد. این سخنان به افسانه اي شیرین می مانست و آن ها بیشتر از همه

 

به خواب احتیاج داشتند.

 

یک ماه گذشت تا اینکه جاناتان گفت زمان بازگشت به سوي فوج فرا رسیده است.

 

ما هنوز آماده نیستیم، ما تبعیدي هستیم و از ما استقبال نمی کنند. نمی »: هنري کالوین، یکی از مرغان دریایی گفت

 

»؟ توانیم خودمان را مجبور به رفتن به جایی کنیم که از ما استقبال نمی شود، می توانیم

 

آنگاه از روي ماسه ها پر کشید و به «. ما آزادیم هر جا که می خواهیم برویم و هر چه هستیم، باشیم »: جاناتان گفت

 

سوي شرق، فوج و سرزمین زادگاهش چرخید.

 

شاگردان نگران بودند، زیرا بر اساس قانون فوج، تبعیدي هرگز حق بازگشت نداشت و ده هزار سال بود که این

 

قانون هرگز زیر پا گذاشته نشده بود. قانون می گفت بمان، جاناتان می گفت برو. و اکنون او تقریبا یک کیلومتر

 

جلوتر بود. اگر بیشتر صبر می کردند، جاناتان باید به تنهایی با یک فوج دشمن رودررو می شد.

 

خوب، اگر ما عضوي از فوج نیستیم، لزومی ندارد از قوانین فوج پیروي کنیم. این طور »: فلیچر تقریبا آگاهانه گفت

 

.» نیست؟ به علاوه، اگر نبردي در کار باشد آنجا مفیدتریم تا اینجا

 

به این ترتیب در آن صبحدم، هر هشت نفر از غرب پرواز کردند. به شکل دو لوزي آرایش یافته بودند و نوك بال

 

هایشان تقریبا بر هم مماس بود. با سرعتی بیش از دویست کیلومتر در ساعت، به ساحل شوراي فوج رسیدند. جاناتان

 

سرگروه بود و فلیچر به نرمی در سمت بال راست و هنري کالوین، پر تحرك و سرزنده، در سمت بال چپ او قرار

 

داشت. آنگاه گروه در همان آرایش به سمت راست چرخید، همچون یک پرنده... هم سطح... آنگاه معکوس... و باز

 

هم سطح... و دوباره معکوس، و باد در میانشان می پیچید.

 

آرایش گروه، چون شمشیري غول آسا، هیاهو و نزاع زندگی روزمره ي فوج را از هم کسست و چشمان هشت هزار

 

مرغ دریایی بدون حتی پلک زدن، به آنان دوخته شد. هر هشت پرنده، یکی پس از دیگري، با چرخشی کامل خود را

 

به سرعت بالا کشیدند و دور مرغان چرخی زدند و با توقفی ناگهانی و یکباره بر شن هاي ساحل فرود آمدند. آنگاه،

 

گویی چنین اتفاقاتی کاملا عادي باشد، جاناتان شروع به نقد و بررسی پرواز گروه کرد.

 

.» براي شروع، همگی در ملحق شدن کمی کند بودید »: با لبخندي کنایه آمیز گفت

 

گویی اخگري در میان فوج افتاده بود. این مرغان طرد شده بودند! و اکنون بازگشته اند! و چنین چیزي... چنین چیزي

 

ممکن نیست! پیشگویی فلیچر درباره ي نبرد، در میان بهت فوج ناپدید شد .

 

»؟ بسیار خوب! گیرم طرد شده باشند، اما این طور پرواز را از کجا یاد گرفته اند »: بعضی از مرغان جوان تر فوج گفتند

 

به آنها توجه نکنید! هر مرغی که با یک »: تقریبا یک ساعت طول کشید تا صداي مرغ ارشد به گوش همه ي فوج رسید

 

.» تبعیدي حرف بزند، خودش نیز مطرود است. هر مرغی به یک تبعیدي نگاه کند قانون فوج را زیر پا گذاشته است

 

از همان لحظه، انبوهی از پرهاي خاکستري به جاناتان پشت کردند، اما به نظر می رسید او اعتنایی ندارد. جلسه ي

 

تمرینش را مستقیم روي ساحل شورا برگزار کرد و براي اولین بار شاگردانش را وادار به استفاده از نهایت توانایی

 

شان کرد.

 

مارتین، مرغ دریایی! ادعا می کنی پرواز با سرعت پایین را بلدي. هیچ چیز بلد نیستی، »: در پهنه ي آسمان فریاد زد

 

!» مگر اینکه ثابت کنی! پرواز کن

 

مارتین ویلیام، مرغ دریایی کوچک و بسیار آرام، از اینکه جنین ناگهانی با فرمان آموزگار خود مواجه شده بود، یکه

 

خورد. چنان پروازي با سرعت کم انجام دادکه خودش هم مبهوت ماند و به افسانه اي در سرعت کم تبدیل شد. در

 

میان ملایم ترین نسیم توانست چنان انحنایی به پرهایش دهد که بدون حتی یک بال زدن، از روي شن ها بلند شد و

 

به سوي ابرها رفت و بازگشت.

 

پرواز کرد و در « باد کوهستان کبیر » چارلز رولاند نیز به همین ترتیب، تا ارتفاع بیست و چهار هزار پایی بر فراز قله ي

 

حالی که در هواي سرد و رقیق کوهستان به سختی نفس می کشید، شادمان و شگفت زده فرود آمد، در اندیشه ي

 

پروازي در ارتفاع بالاتر براي فردا.

 

فلیچر هم که بیش از هر مرغ دیگري عاشق حرکات دشوار موزون بود، چرخش عمودي آرام شانزده نقطه اي خودش

 

را با موفقیت انجام داد و فردا با چرخشی سه گانه از آن هم فراتر رفت. همان طور که در آن اوج، پرهایش چون نور

 

خورشید می درخشید، چشمان زیادي از ساحل دزدانه او را می نگریست.

 

در هر ساعت روز، جاناتان کنار تک تک شاگردانش بود. درس را توضیح می داد،راهنمایی شان می کرد،

 

پیشنهادهایی می داد و سخت می گرفت. براي تفریح، شب هنگام با آن ها در میان ابر و توفان پرواز می کرد، موقعی

 

که مرغان فوج، درمانده و تیره روز، روي زمین کز کرده بودند.

 

وقتی پرواز به پایان رسید، شاگردان همگی روي شن ها استراحت می کردند و صمیمانه به سخنان جاناتان گوش می

 

دادند. او فکرهاي جنون آمیزي داشت که درك نمی کردند، اما پندارهایی هم داشت که براي آنان قابل درك بود.

 

اندك اندك شبانگاهان، حلقه ي دیگري بر گرد شاگردان شکل گرفت، حلقه اي از مرغان کنجکاو که در تاریکی

 

ساعت ها گوش می دادند و نمی خواستند مرغی دیگر را ببینند یا دیده شوند و پیش از سپیده دم نیز ناپدید می شدند.

 

یک ماه از بازگشت گروه به سوي فوج گذشته بود که اولین مرغ دریایی از میان فوج، از خط عبور کرد و خواست

 

پرواز را فرا بگیرد. او که ترنس لاول نام داشت، با این درخواست از سوي فوج محکوم شد و عنوان تبعیدي گرفت و

 

به این ترتیب هشتمین شاگرد جاناتان شد.

 

شب بعد کرك مینارد تلوتلو خوران و در حالی که بال چپش را روي زمین می کشید، از میان فوج به سوي جاناتان آمد

 

»: چون مرغی در حال احتضار ادامه داد «. کمکم کن، من می خواهم پرواز کنم »: و بر پاهاي او افتاد. بسیار آرام گفت

 

.» پرواز را بیش از هر چیز دیگري در جهان دوست دارم

 

.» پس با ما بیا، از زمین برخیز و اوج بگیر، تمرین را شروع می کنیم »: جاناتان گفت

 

.» اما... اما تو متوجه نیستی. بالم، نمی توانم بالم را حرکت دهم «

 

مینارد، مرغ دریایی، تو آزادي تا خودت باشی، خویشتن راستینت، اینجا و اکنون. هیچ چیز نمی تواند سد راه تو «

 

.» باشد. این قانون مرغ کبیر است، قانونی که حاکم است

 

»؟ می گویی می توانم پرواز کنم «

 

.» می گویم آزادي «

 

کرك مینارد به سادگی و به سرعت بال هایش را گشود و به راحتی در آسمان تاریک شبانگاهی اوج گرفت. از ارتفاع

 

می توانم پرواز کنم! گوش بدهید! من »: پانصد پایی با تمام توان چنان فریاد کشید که فوج مرغان از خواب پریدند

 

!» پرواز می کنم

 

با طللوع خورشید، حدود هزار مرغ بیرون حلقه ي شاگردان ایستاده بودند و با کنجکاوي به مینارد نگاه می کردند.

 

اهمیت نمی دادند کسی آنها را می بیند یا نه، فقط گوش می دادند و سعی می کردند حرف هاي جاناتان را بفهمند.

 

او از چیزهاي بسیار ساده می گفت، اینکه هر پرنده اي حق دارد پرواز کند، که آزادي سرشت طبیعی اوست و باید هر

 

چه را مانع این آزادي است کنار گذاشت، آداب و رسوم، خرافات یا هر محدودیتی.

 

»؟ کنار گذاشت؟ حتی اگر قانون فوج باشد »: صدایی از میان جمعیت آمد

 

.» تنها قانون حقیقی ان است که به آزادي رهنمون شود. هیچ قانون دیگري وجود ندارد »: جاناتان پاسخ داد

 

چطور انتظار داري مثل تو پرواز کنیم، تو برگزیده اي و داراي موهبتی، تو الهی هستی، فراتر از »: صدایی دیگر بلند شد

 

.» همه مرغان

 

به فلیچر نگاه کنید! لاول! چارلز رولاند! همه ي آنها هم برگزیده، الهی و داراي موهبتند؟ آن ها برتر از شما نیستند، «

 

.» برتر از من نیز. تنها تفاوتاین است که آن ها شروع کردند به درك هستی راستینشان و آن را تمرین کردند

 

شاگردان، و همچنین فلیچر با بی قراري جابه جا شدند. متوجه نشده بودند که این همان کاري است که انجام داده

 

بودند.

 

جمعیت مرغان روز به روز بیشتر می شد. براي پرس و جو می آمدند، تا معبودي براي خود بیابند، یا اینکه تحقیر

 

کنند.

 

در فوج شایع شده که اگر تو فرزند مرغ »: صبح یک روز فلیچر پس از تمرین پیشرفته ي سرعت به جاناتان گفت

 

.» کبیر نیستس، پس قطعا هزار سال از زمان خود پیشی

 

نظر تو چیست فلیچر؟ آیا ما »: گفت «. بهاي کج فهمی! از دیدگاه آنان یا شیطانی یا خدا » جاناتان آهی کشید و اندیشید

 

»؟ از زمان خود پیشیم

 

خوب، این نوع پرواز همیشه وجود داشته، و هر کسی که »: سکوتی طولانی حکمفرما شد. آنگاه فلیچر پاسخ داد

 

خواستار کشف و فرا گرفتن آن بوده، می توانسته آن را بیامورد. این ربطی به زمان ندارد. شاید ما از رسوم جلوتر

 

.» باشیم، جلوتر از شیوه ي پرواز بیشتر مرغان

 

.» این هم حرفی است »: جاناتان گفت

 

.» بهتر از عقیده ي جلوتر بودن از زمان است »: برخاست و مدتی با پرواز وارونه چرخ زد

 

درست یک هفته بعد واقعه اي رخ داد. فلیچر مراحل پرواز با سرعت بالا را براي اعضاي جدید توضیح می داد و تازه

 

شیرجه از ارتفاع دو هرار متري را به پایان رسانده بود و داشت در ارتفاع چند سانتیمتري ساحل با سرعتی مهیب چون

 

رد خاکستري ممتدي می گذشت که ناگهان پرنده ي جوانی که اولین پروازش را تمرین می کرد و در حال صدا زدن

 

مادرش بود، در مسیر او قرار گرفت. فلیچر براي اجتناب از برخورد با پرنده ي جوان، در یک دهم ثانیه به سختی به

 

سمت چپ چیپید و با سرعتی بیش از سیصد کیلومتر در ساعت به صخره ي خاراي سختی خورد.

 

گویی صخره براي او دري عظیم و محکم به سوي جهان دیگر بود. لحظه ي برخورد، انفجاري از هراس، شوك و

 

تاریکی بود و سپس در آسمانی ناشناخته و بسیار شگرف حضور داشت. فراموش می کرد و به یاد می آورد و باز هم

 

فراموش می کرد. هراسان، اندوهگین و متاسف بود، به شدت متاسف بود.

 

ندایی مانند آنچه در نخستین روز ملاقاتش با جاناتان شنیده بود به گوشش رسید.

 

فلیچر، شگرد کار این است که سعی کنیم با شکیبایی، و به ترتیب بر محدودیت هایمان فایق آییم. پرواز از میان «

 

.» صخره تا اندك زمانی دیگر در برنامه ما نیست

 

!» جاناتان «

 

.» یا به گفته شما، فرزند مرغ کبیر »: آموزگار با لحنی جدي گفت

 

»؟ تو اینجا چه می کنی؟ صخره! من... من مرده ام... بله «

 

اوه فلچ، دست بردار! اگر با من حرف می زنی، خوب معلوم است که نمرده اي، مرده اي؟ کاري که تو کردي، تغییر «

 

سطح آگاهی به طور ناگهانی بود. حال انتخاب با توست، می توانی همین جا بمانی و درس هاي این سطح را بیاموزي،

 

سطحی که کاملا برتر از سطحی است که ترك گفته اي. یا می توانی به عقب بازگزدي و با فوج کار کنی. مرغان

 

.» سالخورده منتظر نوعی فاجعه بودند. اما قطعا غافلگیر شده اند که تو به این خوبی به آن ها لطف کردي

 

.» البته که می خواهم میان فوج بازگردم، من تازه کارم را با گروه جدید شروع کرده بودم «

 

»؟... بسیار خوب فلیچر. آنچه درباره آن جسم گفتیم به یاد می آوري، اینکه جسم چیزي نیست مگر اندیشه «

 

فلیچر سري تکان داد، بال هایش را گسترد و چشمانش را پاي صخره گشود. تمام جمعیت مرغان فوج گرداگردش

 

بودند. وقتی حرکتی به خود داد، هیاهوي رعد آسایی از جیغ و فریاد برخاست:

 

!» زنده است! او که مرده بود، حالا زنده شده «

 

!» با نوك بالش او را لمس کرد! او را زنده کرد! پسر مرغ کبیر «

 

!» نه! او قبول ندارد! او شیطان است! شیطان! آمده فوج را از بین ببرد «

 

جمعیت مرغان به چهار هزار می رسید، همگی وحشت زده از آنچه رخ داده بود. فریاد شیطان! شیطان! چون توفان

 

اقیانوس از میانشان گذشت.

 

با چشمانی شرربار و منقارهایی تیز پیش آمدند تا نابود کنند.

 

»؟ فلیچر، اگر اینجا را ترك می کردیم، احساس بهتري نداشتی »: جاناتان پرسید

 

.» اگر چنین می کردیم، بی تردید اعتراضی نداشتم «

 

در یک لحظه، همگی پانصد متر دورتر کنار هم ایستاده بودند و منقارهاي جمعیت مرغان در فضاي خالی بسته شد.

 

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده اي را متقاعد کنی آزاد است، و اینکه اگر »: جاناتان گیج شده بود

 

»؟ اندك زمانی را به تمرین بپردازد، این موضوع به او اثبات خواهد شد؟ چرا اینقدر دشوار است

 

فلیچر که هنوز از شگفتی تغییر موقعیت، پلک هایش را بر هم می زد گفت:

 

»؟ تو چه کار کردي؟ چطور به اینجا رسیدیم «

 

»؟ گفتی می خواهی از جمعیت دور شوي، نگفتی «

 

... » بله! اما تو چطور «

 

.» مثل هر کار دیگري فلیچر، تمرین «

 

جاناتان، یادت می آید مدت ها پیش »: صبح هنگام، فوج حماقتش را از یاد برده بود. اما فلیچر به یاد داشت. گفت

 

»؟ درباره ي عشق ورزیدن به فوج به من چه گفتی؟ آن قدر که برگردم و به آن ها کمک کنم تا یاد بگیرند

 

.» بله «

 

.» نمی فهمم چه طور می توانی به جمعیتی از مرغان عشق بورزي که سعی داشتند تو را بکشند «

 

اوه، فلچ، البته که نمی توان به نفرت و شر عشق ورزید. باید تمرین کرد تا مرغ دریایی حقیقی را دید، نیکی درون «

 

هر یک از آنان را، و آنگاه به آنان کمک کرد تا این نیکی را درون خود ببینند. منظور من از عشق همین است. وقتی

 

به راستی آن را درك کنی، جالب است .

 

مثلا مرغ جوان پرشوري را به یاد دارم که اسمش فلیچر لیند بود. تازه تبعید شده بود و آماده بود تا سرحد مرگ با

 

فوج بجنگد و جهنم تلخ خویش را روي صخره هاي دوردست بسازد. در عوض امروز بهشت خویش را ساخته است و

 

.» تمام فوج را به همین مسیر رهبري می کند

 

من و رهبري؟ منظورت چیست، من »: فلیچر رو به آموزگارش کرد، براي لحظه اي ترس در چشمانش نقش بست

 

!» رهبري کنم؟ تو اینجا آموزگاري. نمی توانی اینجا را ترك کنی

 

نمی توانم؟ گمان نمی کنی ممکن است فوج هاي دیگري هم وجود داشته باشند؟ فلیچرهاي دیگري که بیش از این «

 

»؟ یکی به آموزگار نیاز دارند تا به سوي نور هدایتشان کند

 

...» من؟ جان، من یک مرغ دریایی ساده ام، و تو «

 

دیگر به من نیازي نداري. »: جاناتان آهی کشید و نگاهش را به دریا دوخت «؟ تنها پسر مرغ کبیر، این طور است «...

 

تنها لازم است به شناخت خود ادامه دهی، هر روز بیش از روز قبل. تا آن فلیچر، مرغ دریایی نامحدود و حقیقی را

 

.» بشناسی. او آموزگار توست. تو نیاز به شناخت و درك و تجربه ي او داري

 

به آنان اجازه نده شایعات ». لحظه اي بعد، جسم جاناتان در هوا موج گرفت، مرتعش شد و شروع کرد به محو شدن

 

...» احمقانه درباره ي من بگویند، یا از من خدایی بسازند. باشد فلچ؟ من مرغ دریایی ام. پرواز را دوست دارم، شاید

 

!» جاناتان «

 

فلچ بینوا! آنچه دیدگانت به تو می گویند باور نکن! چشم هایت تنها محدودیت را نشانت می دهند. با ادراك خود «

 

.» بنگر، آنچه را اکنون می دانی دریاب، آنگاه راه پرواز را خواهی یافت

 

ارتعاش به پایان رسید. جاناتان، مرغ دریایی، در فضاي خالی ناپدید شد.

 

پس از مدتی، فلیچر به سوي آسمان پر کشید و با گروه تازه اي از شاگردانش که مشتاق نخستین درس بودند روبه

 

رو شد.

 

براي شروع باید بدانید که مرغ دریایی انگاره اي نامحدود از آزادي است، تجلی مرغ کبیر، و »: با لحنی جدي گفت

 

.» تمام جسم شما_ از نوك یک بال تا نوك بال دیگر_ چیزي نیست مگر اندیشه تان

 

مرغان جوان، مات و مبهوت به او نگاه کردند. به نظرشان چنین چیزي نمی توانست مربوط به اصول چرخش حلقه اي

 

باشد.

 

بیایید با پرواز هم سطح »: با دقت به آنان نگاه کرد و گفت «... هوم، بله... خوب »: فلیچر آهی کشید و دوباره شروع کرد

 

و با گفتن این حرف، یکباره دریافت که وقتی دوستش می گفت بیش از فلیچر الهی نیست، کاملا حق «. شروع کنیم

 

داشت.

 

بدون محدودیت، جاناتان؟ پس زمان درازي طول نمی کشد تا از میان هواي رقیق عبور کنم و بر ساحل تو »: اندیشید

 

.» پدیدار شوم و یکی دو شگرد از پرواز نشانت دهم

 

با اینکه تلاش کرد نزد شاگردانش به شکل شایسته اي جدي باشد، ناگهان تنها براي لحظه اي، آنان را آن گونه دید

 

و «؟ بدون محدودیت، جاناتان »: که حقیقتا بودند، و فراتر از دوست داشتن، به آنچه می دید عشق ورزید. اندیشید

 

لبخند زد. پیکار براي آموختن آغاز شده بود .

 

پایان

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها