داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کوتاه و آموزنده لقمان حکیم و خوشه های گندم

 

لقمان حکیم گوید:

روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم. خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، 

شگفت زده شدم.

خوشه های سر برافراشته... 

 

خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه و خوشه های سر به زیر را پر از دانه های گندم یافتم.

با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند اما در حقیقت خالی اند

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها