داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و اجتماعی مزاحم همیشگی فصل سوم

اشک مثه رود از چشام پایین میومد آروم زیر لب گفتم:بله.

 

دوباره داد زد:نشنیدم؟؟؟؟؟

 

نگاش کردم و با نفرت گفتم:بله و بسمت اتاقم دویدم!

 

تا دو روز غذا نمیخوردم تا اینکه فکر فرار به سرم زد و ازونجا فرار کردم ...اما هیچ فایده ای نداشت نزدیک بود گیر مامورا بیافتم که اردشیر منو پیدا کرد ،اکیپ شادی کوچیک نبود یه باند بزرگ بودن که هر کثافت کاری ای که بگی توش میکردن!از ....بگیر تا مواد و مشروب و پارتی و قاچاق اعضا و دختر و مواد شنیده بودم که پشتشونم گرمه به کجا نمیدونم....

اونشب کلی از شادی کتک خوردم شادی گفت اگه گیر مامورا بیافتم اعدامم میکنن منم خیلی ترسیدم.

 

تا اینکه مجبور شدم تو اون مهمونی شرکت کنم،با اون تاپ کوتاه و ابروهای اصلاح شده واون دامن لی که بزور پام کرده بودم از بس تنگ بود ونیم بوت های چرم خوشگل...

 

عین مترسک شده بودم ،سالن بزرگ خونه شادی تاریک تاریک بود فقط رقص نور بود صدای بلند موزیک غربی که گوشو کر میکرد!داشتم تو خونه میچرخیدم احساس میکردم همه دارن بهم میخندن و منو با دست به همدیگه نشون میدن،تا اینکه تشنم شد و رفتم سمت آشپزخونه که صدای دو نفر به گوشم رسید،کنجکاوی کردمو پشت ستون قایم شدم صدای یه مرد بود که با شادی حرف میزد!

 

مرد غریبه با خوشحالی گفت:آکبنده؟

 

شادی:آک آک!

 

مرد غریبه :هرچی پول بخوای بهت میدم یه مدت بدش من ولی دست کسی اش ندی

 

شادی:زیاد خرج برمیداره

 

مرد:پولش مهم نیس

 

دلارام که تو حالت عادی نبود دستمو کشید وسط پیست رقص منم بقیه حرفاشونو نفهمیدم،بالا پایین میپرید اون مدرسه نمیرفت وقتی میدیدیش فکر میکردی 18 ،19 سالشه آخه موهاشو بلوند کرده بود و دم ابروهاشو با تیغ زده بود شبیه دختر خارجیا شده بود

 

تو بهت بودم که صدای بم وقشنگی پشت گوشم گفت:سلام!

 

ترسیدم و برگشتم وای خدای من چی میدیدم؟

 

پسر جوون گفت:من آرشم تو چی؟؟؟

 

_من چی؟

 

یه ابروشو با شیطنت داد بالا و گفت:اسمت؟؟

 

_من...من آنیتام

 

آرش :چه اسم قشنگی!و دستم گرفت وادمه داد:بیا بشینیم

 

یخ کردم تا حالا پسری دستم نگرفته بود اگه تا اون سن چشم و گوش بسته بودم فقط بخاطر فلورا بود

 

آرش زل زده بود بمن با تعجب نگاش کردم و گفتم:چیزی شده؟

 

آرش با لحن بامزه ای گفت:دختر تو چقدر بانمکی!یه جوری ای!

 

با خجالت گفتم:شما هم خیلی خوشگلین

 

با صدای بلند مهار نشده خندید!

 

ازین مدل خندیدن بدم میومد زیر لب گفتم :زهر مار!

 

شنید و باز خندید:زبون درازم که هستی!

 

هیچی نگفتم که ادمه داد با همون خنده تو صداش:با من دوس میشی؟

 

به چشمای سبز خندونش زل زدم چقدر خوش تیپ بود با اون مدل مو و بینی قلمی که یه شکستگی کوچیک روش داشت و با نمک ترش کرده بود،آرش:میدونم خوشگلم !دوست من میشی یا نه؟

 

_ من نمیدونم

 

آرش دستشو انداخت دور کمرم و خودشو چسبوند بهم اولین باری بود که مردی اینهمه بهم نزدیک میشد کنارش زدم که خندید...نمیدونستم چرا از خنده هاش خوشم اومده بود....داشتن مشروب تعارف میکردن که گفت:بردار

 

_بدم میاد

 

آرش چشمکی زد و گفت :بخاطر من!و گیلاسشو آروم زد به گیلاس من

 

با تردید یه قلپ خوردم که حالمو بهم زد خیلی تلخ بود

 

آرش ظرف چیپسو کشید جلو وگفت:بیا مزه بزن!

 

_چی؟

 

آرش :هیچی اینو باهاش بخور کم کم

 

کم کم بدنم گرم شد احساس کردم خونه دور سرم میچرخه،آرش گفت :خسته ای؟

 

_نمیدونم سرم گیج میره

 

آرش زیر بغلمو گرفت وگفت:بریم تو اتاقت؟

 

بی مخالفت کشون کشون باهاش رفتم مردا و زنا رو میدیدم که حالت غیر عادی داشتن

 

رفتم تو اتاق رو تخت نشستم فکر کردم الان میره بیرون ولی کنارم نشست و......

 

بدنم داغ داغ بود ...میدونستم چه اتفاقی داره میافته ولی نمیخواستم بروی خوم بیارم!میخواستم فقط چند دقیقه فارغ از دنیا باشم،جایی باشم که هیچی رو حس نکنم و حتی به هیچی فکر نکنم! فقط دستای گرم آرشو احساس میکردم که دور بدنم پیچیده میشه...و لبای گرمش...

 

بعد ازون اتفاق همیشه به این فکر میکردم که اون قضیه تقصیر کی بود؟شادی؟من؟آرش؟شاید اگر مست نمیشدم...شاید اکه از آرش خوشم نمیومد..شاید اگه آرشو تو اتاقم راه نمیدادم....اما...اما من از آرش خوشم اومد...و عاشقش شدم...چون کسیو نداشتم!چون تنها بودم!...شاید نیاز به پدر داشتم .میخواستم به خودم بقبولونم که برای کسی ارزش دارم! و کسی هس که تو این دنیا بزرگ منو دوس داره ......ولی.....

 

من عاشق شدم،آرش همون کسی بود که منو از شادی اجاره کرد،یه پست بی شرم که بعد از از یکی دو ماه منو ول کرد و رفت!یه مرفه بی درد!هرروز کارم شده بود گریه و زاری اما کم کم نسبت بهش بی تفاوت شدم!و عادت کردم...چون مجبور بودم!!!!!!

 

و همون موقع بود که خودمو شناختم و از همه مردا بدم اومد،فهمیدم مردایی هستن با وجود خانواده خوب سراغ افرادی مثه من میان!فهمیدم دوس داشتن دروغه!!

 

حتما میگین چطور؟

 

شب تو آغوش مردی بودم که داشت با تلفن با همسرش که اونور آب بود صحبت میکرد!قربون صدقه اش میرفت و میگفت که دوسش داره....یه جایی خوندم مررررررد!چه اسم بزرگی و چه آدمهای حقیری که فقط به صرف جنسیتشون این اسمو به یدک میکشن!

 

ولی آرش منو با عشق آشنا کرد و از طریق همون ازم سوءاستفاده کرد،و باعث شد من تو همون سن کم گرگی بشم تو لباس میش و دست زمونه منو به جایی هل داد که حتی فکرشم نمیکردم!

 

آه...من همیشه تنها بودم....تنهای همیشگی دنیا....بخاطر این اتفاقات تو مدرسه همیشه تنها بودم ،البته بودن کسایی که میخواستن بواسطه زیباییم بهم نزدیک بشن اما من نمیخواستم...بالاخره سال سوم بود که با سیما آشنا شدم ....سیما قیافه تابلویی داشت یا شاید اونقدر دختر هرزه دیده بودم که از صد فرسخی میتونستم حدس بزنم که طرف چیکارس!زیر چشمش کبود بود بهش گفتم چی شده؟گفت با دوس پسرم دعوام شده! گفتم خودتو سیاه کن ...

 

خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن حقیقتو گفت،کیف قاپی دزدی ...!هر کاری که بگی میکرد،ازش پرسیدم چرا زیر چشمت کبوده؟

 

گفت:نامردا کتکم زدن پرتم کردن بیرون!یعنی حالشونو کردن بعد وقتی پول خواستم ...اشک تو چشماش جمع شد...

 

_چی شد که کارت به اینجا کشید؟

 

سیما:اینجوری نگام نکن دختر خوبی بودم،یه دوس پسر داشتم 5سال باهام دوس بود!قصد ازدواجی بود جان خودم!ولی یه روز بهم گفت اگه منو دوس داری باید باهام ...داشته باشی!گفتم:... چی!کشک چی؟گفت اگه دوسم داری ثابت کن!خلاصه خرم کرد و....میدونی که همشون نامردن!بعد یه مدت فهمیدم اسباب کشی کردن رفتن،پدر ناتنیم فهمیده بود!ازون لاشیا بود،اونم دید اینجوریه گفت باید با منم آره!ننم هم مرده بود ...زدم بیرون از خونه... وقتی دیدم جا خواب ندارم مجبور شدم به این کار تن بدم چون هیچکس قبول نمیکنه یه بچه بی کس و همینجوری بخاطر رضای خدا قبول کنه!فهمیدم همه اون عمه خاله عموها که یه روزی قربون صدقم میرفتن ...درو به روم میبندن!خلاصه نباید تو بدترین جاها رو بهترین کسا حساب کنیم!

 

اگه ...اگه مادرم بود......و اشک مجالش نداد!

 

کارشو پیش شادی راه انداختم رفت تو کار صادرات دختر!میبرد دبی به این شیخای ....چی بگم؟میفروخت !

 

تو اون خونه تعداد بچه ها متغیر بود ولی در کل من بودم و دلارام وسونیا و مینا و شادی و فلورا!

 

و سیما که واسه خودش کاروباری درست کرد و خونه و مکانی و از پیشمون رفت!

 

تو دانشگاه هم که با زیبا ساقی مواد و قرص و این چیزا بودیم،یعنی من شناسایی میکردم وبه زیبا معرفی میکردم اونم میاوردشون توکار....

 

خلاصه بدجوری غرق شده بودیم هممون!بخودم اومدم و دیدم روبروی ویلای فرزادم!فرزاد مشتری همیشگی ما بود!و عاشق من...میگفت حتی حاضره دستمو ازین باتلاق بکشه بیرون و با خودش ببره!اما من از همشون متنفر بودم....از همه مردا!

 

کوله سرخابی رنگمو انداختم رو دوشم،مانتوی کوتاهم خاکی شده بود،شلوار لی تنگ بوت کاتم از بس بلند بود رفته بود زیر کتونی ام پاره شده بود!اه!از دست این مد های مسخره!بخاطر همین چیزا بود که بازیچه چشمای هرزه میشدم!یه نگاه تو آینه بغل ماشین کردم و موهامو بالا دادم و زنگ خونشو زدم.

 

فرزاد بی معطلی درو زد ،رفتم تو...خونه اش باغ گل بود،ماشین شاسی بلندش تو پارکینگ بود و ....فرزاد که از پله های ویلا با یه ربدوشامبر پایین میومد یه گیلاسم دستش بود،آغوششو به روم باز کرد،اومد ببوستم که نذاشتم.

 

فرزاد:سلام خوشگله!چی شده؟

 

_سلام.

 

دهنش بوی گند عرق میداد ولی مست نبود،فرزاد:چرا نمیذاری؟

 

_اه!فرزاد توکه میدونی بدم میاد از بوسه

 

بعد از آرش دیگه به کسی اجازه ندادم منوببوسه چون اعتقاد داشتم بوسه برا ما دخترا حکم همون داستان زیبای خفته رو داره با این فرق البته که وقتی پسری دختری رو میبوسه،اون دختر به خواب میره!

 

دستمو کشید و برد تو.....

 

رفتم تو ....شاید فکر کنین اونا آدمای بدی بودن،ولی زندگی اونا یعنی امثال فرزاد و دوستاش که بچه بالا بودن بر اساس آخرین متد زندگی اروپایی بود!و بنظر خودشون هیچ اشکالی نداشت،داشتن رابطه ...آزاد،خوردن مشروب و کشیدن مواد،صحبت کردن در مورد آخرین مد های لباس،زندگی با سگ و گربه،یا همخونه شدن،سفر کردن چندتایی دختر پسرا و س...های گروهی و خیلی چیزای دیگه!

 

فرزاد : خوبی آنی؟چه خبر؟

 

_سلامتی!

 

فرزاد:چرا اخمات تو همه؟

 

_حالم خوش نی!

 

فرزاد:مگه قرار نشد قضیه آرشو فراموش کنی؟

 

_اه!زیبای دهن لق!

 

فرزاد:فکرشو نکن...

 

ماهواره روشن بود و آهنگ انریکه ازش پخش میشد.یه نگاه به دور وبرم کردم،خدایا من کجام؟چرا باید اینجوری باشه؟

 

فرزاد اجازه بیشتر فکر کردنو بمن نداد و منو کشید تو بغلش...

 

اشکای گرمم رو شونه برهنه اش میریخت...فرزاد:آنی حالت خوبه؟کاریت نکردم که؟

 

_نه چیزی نیس بریم تو اتاقت...

 

فرزاد:اگه حالت بده...بیا ابسولوت بزن!

 

_خودت که میدونی من ازین چیزا خوشم نمیاد...

 

فرزاد:تو با این وضعی که داریا!عجیبه واسم که اصلا لب به این جور چیزا نمیزنی!بلند شو بلند شو

 

و دستمو کشید و برد طبقه بالا ،خونش دوبلکس بود فوق العاده شیک ومدرن،ولی با اون همه خونه خانم رئیس بزرگتر بود.فرزاد مشتری همیشگی مون بود،یکی از هزار تا مردی بود که وقتشونو با من میگذروند!

 

بر او ببخشایید...براو که از درون متلاشیست! اما...اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد و گیسوان بیهوده اش ...نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد!

 

صدای آهنگ انریکه تا بالا میومد،فرزاد نزدیک شد هیچ حرفی نزدم فقط چشمامو بستم...مثه همیشه!

 

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی ....بر او ببخشایید...براو ببخشایید...

 

زیرا که مسحور است...زیرا که ریشه های هستس بارآور شما..در خاکهای غربت او نقب میزنند...

 

صدای نفس نفس فرزادو میشنیدم کنار گوشم...اشک از گوشه چشمام میریخت ولی فرزاد توجهی نمیکرد!

 

و قلب زود باور او را با ضربه های موذی حسرت....

 

در کنج سینه اش متورم میسازند.....

 

چشمامو باز کردم سقف سفید رنگ رو دیدم،

 

سرمو چرخوندم،فرزاد:پاشو خانوم کوچولو دیر میشه هاااااا!

 

حوله کوتاهی پوشیده بود که فقط کمرشو گرفته بود و داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد،نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو حموم،عین دیوونه ها باآب سرد خودمو شستم هر وقت ازین غلطا میکردم با آب سرد خودمو میشستم،یه جورایی از خودم وکار بدم انتقام میگرفتم!

 

فرزاد دوتا ضربه محکم به در حموم زد وگفت:زود باش دیر شد!

 

سریع حاضر شدم،آرایش کردم و با فرزاد راه افتادیم،صدای آهنگ حسین تهی داشت گوشامو کر میکرد!

 

_اه!فرزاد کمش کن!چی میگه هی میگه من و این!منو این!خواننده های ماهم شعر ندارن چرت و پرت مینویسن میدن بخورد ماها!

 

فرزاد یه کم کمش کرد و هیچی نگفت،نیمرخشو نگاه کردم ،موهای فشن و ته ریشش بهش میومد،یکی دو سال ازمن کوچکتر بود،دلش خوش بود که دوس دختراش براش میمیرن!چقدر بیکار بود که سطح فکرش انقدر پایین بود!با دوستاش میشستن دخترا رو بقول خودشون اسگل میکردند بعد یکی دو رابطه ولشون میکردن،شانس بد یا خوب من بود که بقول خودش عاشق من شده بود!بلوز تنگ و آستین کوتاه مشکی پوشیده بود که یقش خیلی باز بود با یه پلیور چرم مشکی!

 

فرزاد:چی شده؟تیپم بده؟

 

_نه ...بقول خودت مثه همیشه دختر کش شدی!

 

خندید،منم خندیدم

 

فرزاد:تو دیگه چرا میخندی؟

 

_آخه عین خری شدی که انگار تو باغ پم پم گیر کرده!و بلند بلند خندیدم!

 

فرزاد یه لحظه فرمونو ول کرد و حمله کرد سمت من!

 

_آخ احمق!فرمون بگیر الان جفتمون جوون مرگ میشیماااااا

 

با خنده دوبار فرمونو چسبید وگفت:حسابتو میرسم!حالا من مثه خری ام که تی تاپ دادن بهش؟؟؟

 

_اوهوم!حقیقت تلخه برادر من!

 

فرزاد:جلوی آرشم این حرفو میزنی؟

 

میخواس مثلا تهدیدم کنه!_برو بابا !آرش خر کیه؟

 

فرزاد:حالا تو چرا به این حیوون علاقه پیدا کردی؟

 

_چون شبیه توئه دوسش دارم فرزاد جون!

 

اومد جواب بده که یه ماشین بغلمون شروع کرد به بوق زدن!

 

_اه!زیبا و تی تی ان!

 

من و فرزاد دست تکون دادیم،که زیبا شوخی خرکیش گل کرد با اون جن 2 اش کشید سمت ما!

 

_نکن گلابی!ماشین 100 میلیون پولشه!

 

زیبا بلند گفت:فدای سرت!یه دونه دیگه برای آنی جونش میخره!

 

_اگه تو بذاری آنی جونش زنده بمونه!

 

با شوخی و خنده رسیدیم ،امیر دوست پسر زیبا با افشین دوست پسر تی تی اومده بودن،مثه اینکه سیما قرار نبود بیاد، تو همین فکرا بودم که صدای تیک آف یه بنز کوپه مشکی رنگو شنیدم برگشتم به سمت صدا که دیدم آرش از ماشین پیاده شد و همزمان عینک دودیشم برداشت،در بغلی باز شد و....

 

وای نه؟یعنی درست می دیدم؟؟؟؟

 

سیما؟سیما اینجا با ...آرش؟

 

سیمارو رو دیدم که با خنده نزدیک میشد،مثلا دوست صمیمی من بود!!!!مثلا!

 

خنده تلخی کردم،موهای بلوند شده اش رو بافت آفریقایی کرده بود شال پشمی ای سرش بود که نصف سرشو می پوشوند و پالتویی که بیشتر شبیه کت بود و شلوارش که تا زانو بود با بوت های بلندی که تا همون زانوش بود،نزدیکم شد... نزدیکتر.... به گوشه دماغ خوشگلش یه نگین زده بود...

 

بغلم کرد به خودم اومدم و بوسش کردم،نباید کم میاوردم!با خوشحالی گفتم:با از ما بهترون میپررری!

 

سیما:شه کنیم دیه؟خواستیم سورپرایز شین!نامزد کردیم!بچه ها تبریک گفتن.

 

آرش :سلام!و دستشو جلو اورد باهاش دست دادم .

 

با بقیه بچه ها هم روبوسی و سلام علیک کردیم و شروع کردیم به راه رفتن،بچه ها باهم بگو بخند میکردن اما من مثه همیشه ساکت بودم،دستام تو جیب پلیورم بود که یکی از پشت دستاشو کرد تو جیبای پلیورم!

 

_ اه؟امیر شوخی سر ساختمونی نکن دیگه!تی تی و زیبا هم هستن به اونا گیر بده!

 

امیر:خب حالا!فرزاد جی افت چش شده؟پاچه میگیره!

 

افشین:اونکه طبیعیه!آنی همیشه همینجوره!

 

فرزاد:آی آی حواست باشه چی نشخوار میکنی و به شوخی به سمت افشین حمله ور شد که مثلا بزنتش!

 

داشتم به حرکات مسخرشون میخندیدم که متوجه سنگینی نگاهی شدم که لبخند از رو لبام رفت،

 

آرش بود که با حسرت بهم نگاه میکرد تا وقتی ایران بود سفید بود مثه اینکه خودشو برنزه کرده بود یه خطم وسط ابروهاش انداخته بود،پوزخندی زدم و روم رو برگردوندم!

 

سیما: از شادی چه خبر؟

 

_اونم خوبه!

 

زیبا:فهمیدی میخواد خونه رو عوض کنه؟

 

تی تی اون طرف بود و حواسش بما نبود آخه تی تی جزو گروه ما نبود و بچه مایه دار بود البته بجز فرزاد ویه کمی هم آرش در مورد خونه فساد کسی خبر نداشت.

 

سیما:اه ؟واسه چی؟

 

_بنده خدا کار تموم شده خریده قولنامه هم کرده!

 

سیما:خب حالا واسه چی؟خونه قبلی که خوب بود؟

 

زیبا:آره ولی این یکی بزرگتره،طرفای درکه اس

 

سیما:چی شده رئیس مایه دار شده؟

 

زیبا آروم گفت:زده تو کار قاچاق اعضا جای اردشیرو تو سازمان گرفته

 

سیما:اه؟مگه اردشیر رفت؟

 

_گرفتنش!

 

سیما با نگرانی گفت:باید مواظب خودم باشم ...این پلیسای عوضی نمیذارن زندگی...

 

صدای نکره امیربود که حرف سیما رو قطع کرد و گفت:چی میگین عین خاله زنکا دوره گرفتین؟

 

فرزاد:آره بیاین زیر بال و پر ماهارو بگیرین!از دست رفتیم!

 

زیبا:چتونه معرکه گرفتین شماها؟باز شماها چشمتون به دوتا آدم حسابی افتاد؟؟؟و به سمت خودمون یعنی ما دخترا اشاره کرد!

 

امیر:اه؟باز اینارو جو گرفت!دوباره به اینا محل دادیم جو گرفتشون!از میان هزاران هواخواه به شما افتخار دادیم که با ما به گردش بیاین بد کردیم؟

 

زیبا :تو گه نخور!

 

امیر خندید و گفت: تا تو هستی چرا گه؟

 

زیبا مونده بود چی جوابشو بد که با خنده گفتم:این گه خوریا به تو نیومده!

 

اول زیبا نفهمید چی گفتم بعد با امیر دوتایی دویدن طرف من!منم خنده کنان میدویدم ...

 

امیر نفس نفس زنان گفت:حیف که ...حیف که ...بعد دست به کمر ایستاد!

 

زیبا:چقدر تند میدویی دختر!

 

_آخه احمق منکه به نفع تو حرف زدم!

 

زیبا که انگار یادش افتاده بود خراب شد رو سر امیر تا میخورد بدبختو زد!امیرم با اون هیکلش ادای آدمای مظلومو دراورده بود واز خودش دفاع میکرد خرس گنده!

 

امیر:نزن!نزن نامرررد! اول زندگی که دست رو مرد بلند نمیکنن!

 

زیبا با حرص گفت:غلط کردی!

 

جداش کردم از امیر و گفتم :نزنش بابا

 

امیر:مرسی آنی منو از دست این فولاد زره نجات دادی!فردا طلاقشو میدم تا بفهمه یه من ماست چقدر کره میده!

 

مهرمم میذارم اجرا!

 

بقیه بچه ها تازه بما رسیده بودن که سیما بلند گفت:چیو میخوای به اجرا بذاری امیر؟

 

امیر با لحن بامزه ای گفت:آخه ززن!وسط کوه جای این حرفاس؟میریم خونه فرزاد به اجرا میذارم میفهمه خودش!

 

زیبا یه پس گردنی به امیر زد و ما خندیدیم!

 

خلاصه اونروز به شوخی و خنده گذشت ،شبش هم که با فرزاد و امیر وزیبا رفتیم خونه فرزاد و بقیه اش هم که معلومه...

 

صبح پریدم تو ماشین و با سرعت بسمت دانشگاه حرکت کردم،امروز قرار بود یه سری محموله جا به جا کنیم و حسابی سرمون شلوغ بود بعدشم اسباب کشی،تو همین فکرا بودم که رسیدم دانشگاه.

 

ساعت اول زبان داشتم،درس مورد علاقم!ساعت 5 بود که کلاس تموم شد.،بسرعت از کاس داشتم خارج میشدم که یکی جلوم سبز شد.

 

نیما:سلام!

 

_خدافظ!

 

نیما:اه ببخشید خانوم رستگار کارتون داشتم!

 

_ولی من خیلی عجله دارم!

 

نیما:زیاد طول نمیکشه...میشه بیایید تو کلاس...

 

آخی طفلکی چه خجالتی بود سرش هنوز پایین بود،

 

_بفرمایید میشنوم ،فقط سریعتر!

 

نیما:راستش میخواستم ....نه ببینید!میدونین...آخه چه جوری بگم...دستاش عرق کرده بود و هی میکشیدش به پیشونیش!

 

_خب میفرمودین؟

 

زل زده بودم تو صورتش قیافه معمولی ای داشت نزدیک 22 سال بهش میخورد ولی موهاش اندازه یه آدم 30 ساله سفید شده بود یه جورایی جو گندمی بود!ولی دخترا میگفتن رنگ کرده،هم چیش معمولی بود چشم و ابرو مشکی بینی معمولی لبای معمولی که گوشه شو داشت بطور استرسی داشت میجوید!

 

یه لباس سورمه ای رنگ تنش بود با یه شلوار پارچه ای!بچه ها بهش میگفتن امل بی کلاس!تو دانشگاه آدم تنهایی نبود دوست زیاد داشت اما همه پسر ،سرش تو کار خودش بود با دخترا کاری نداشت،بخاطر همین خیلی از دخترا هم خاطر خواهش بودن ولی میسوختن که بهشون محل نمیذاره بعد براش اسم گذاشتن!احتمالا وضع مالیش خوب نبود اینو از ظاهرش میشد حدس زد،البته یه دلیل دیگه محبوبیتش بین دخترا صدای قشنگش بود،تنهایی تو دانشگاه با یه گیتار تو مناسبتا میخوند،صدای بم و قشنگی داشت....

 

_آقای رحیمی هیچی از لباتون باقی نموند!

 

نیما با تعجب:بله؟؟؟؟

 

_میگم زود باشین!

 

نیما:خواستم ش...

 

یهو برقای دانشگاه رفت!

 

تو دلم از خنده مرده بودم گفتم :برقم حوصله اش سر رفت بگین!!

 

نیما:میدونم عجیب ترین خواستگاری دنیاس،ولی ...میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!

 

با حالت منگی گفتم:واسه چی؟

 

نیما:برا امر خیر...

 

_آقای رحیمی من قصد ازدواج ندارم معذرت میخوام باید برم...

 

نیما:صبر کنین...

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها