داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مسافر قسمت سوم

- جان ...

 

مادرم خيلي آرام اسم پدرم را برد اما خيلي دير شده بود. خرابكاري انجام شده بود.

 

مرد گفت :

 

- متشكرم .

 

او در عقب اتومبيل را باز كرد.

 

فكر ميكنم توضيح بهتري دارم .

 

جاده اي دراز ، تاريك و پرت افتاده است كه اغلب از مناطق ييلاقي خالي و بدون a12

 

ساختمان عبور مي كند . مثل آنجايي كه ما حالا بوايم . هيچ چراغ خياباني نبود . حالا كه به

 

شانه ي جا ده آمده بو ديم، م ي بايست عملأ براي اتومبيل هاي ديگري كه عبور مي كردن د

 

كاملآ نامرئي باش يم . اين ج ايي در دنيا بود كه

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها