داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار و جذاب چگونه برگردم فصل سوم

با تمسخر ادامه داد :

 

- اوه ، چه وضعیت رقت انگیزی ! مرده یا هنوز زنده اس ؟ موفق شدم از زندگی خلاصش کنم یا نه ؟!

 

و قهقه ی وحشتناکی زد .

 

با وجود وحشت اولیه ام با این کارش خونم به جوش اومد و حمله کردم طرفش . جیغ کشیدم :

 

- آشغــــال !

 

چشماش رنگ عصبانیت و خشم گرفت و اون هم اومد سمتم .

 

دستام رو برده بودم بالا تا با مشت و چنگ و سیلی ازش پذیرایی کنم .

 

مچ دستام رو گرفت و محکم نگه داشت . چنان فشاری رو به اونها وارد میکرد که هر لحظه حس می کردم استخوان هاش

در حال خرد شدنه .

 

هر چقدر تقلا کردم تا دستام رو از چنگش خارج کنم نمی تونستم و دست آخر سعی کردم لگد محکمی رو نثار استخوان زانوش کنم و چون کفش هام هنوز تو پام بود ، پای خودم درد چندانی نگرفت . با این کار دستام رو یک دفعه رها کرد و خم شد .

 

با دست روی زانوش رو فشار می داد و سعی می کرد آرومش کنه .

 

سریع برگشتم تا از آشپز خونه چاقویی بردارم و از خودم دفاع کنم اما اون سریع تر از من بود و با یک جهش سریع مانتوم رو از پشت گرفت و به سمت خودش کشید .

 

با یک حرکت سریع تر دستم ها رو از پشت گرفت و با یک دست نگه داشت ، دست دیگه اش رو انداخت دور کمرم و من رو با خودش به طرف پله ها کشید .

 

هر چقدر خودم رو اینطرف و اونطرف کردم و تلاش کردم تا حداقل اون رو هل بدم و فرار کنم کوچکترین تغییری که در حالش ایجاد نمی شد ، هیچ ، انگار بیشتر قدرت می گرفت !

 

با این وضعیت تا بالای پله ها کشونده شدم .

 

- ولم کن عوضی

 

- صداتو ببُر

 

دیگه تقریبا مثل بچه ای از پشت من رو تو بغلش گرفته بود و به طرف یکی از اتاق خواب ها می برد .

 

رفتنم به اون اتاق فقط یه کابوس بزرگ بود . هر چقدر جیغ کشیدم و التماس کردم در اون تاثیری نداشت ، نفسم دیگه بالا نمی اومد .

 

- مگه من تنها زن توی دنیا هستم ؟ تو می تونی با یکی دیگه خوشبخت باشی ! تو رو خدا خوشی خودتو با بدبختی من نخر!

 

- ...

 

- میشنوی چی میگم ؟! من الان شوهر دارم ! چرا اینو نمی فهمی ؟

 

- ...

 

داستان من و تو تموم شد . تو رو خدا ولم کن . بذار برم .

 

- ...

 

- نزدیک نیا عوضی !

 

اما اون با بی رحمی تمام ، فقط گفت :

 

- تو اون خونه باغ ازت گذشتم اما حالا دیگه امکان نداره ، به خاطرت آدم کشتم ! تو لااقل یه شب رو به من تعلق داری !

 

بلایی که می خواست سر من آورد .

 

اون شب صدای فریاد من تا آسمون رفت اما هیچ کس اونو نشنید !

 

به خاطر سر سختی که به خرج دادم ، اون هم خشم بیشتری نشون داد و نتیجه اش این بود که از درد به خودم می پیچیدم و توان تکون خوردن نداشتم . خیلی راحت بلند شد و رفت و من رو در هم شکسته و ناتوان به حال خودم گذاشت .

 

بی حال روی تخت افتاده بودم و اشک می ریختم که صدای محکم بسته شدن در حیاط من رو به خودم اورد .

 

از ته دل نفرینش می کردم ، از خدا خواستم تقاص همه ی زجری که به من داده تو این مدت ، پس بده .

 

پـــــدرام ! نکنه تا حالا مرده باشه . این فکر باعث شد با فریاد و گریه بگم :

 

- خدایااااااا ، کمکش کن .

 

با آخرین توانم بلند شدم و هر تکه از لباس هام رو از یه گوشه ی اتاق برداشتم و پوشیدم . با بدبختی از پله ها پایین رفتم هر سه چهار پله رو که طی می کردم از شدت درد مجبور می شدم بشینم . از درد نفسم بند اومده بود .

 

هر طور شده خودم رو به آشپزخونه رسوندم ، رفتم کنارپدرام نشستم .

 

خجالت می کشیدم حتی به صورت بی هوشش نگاه کنم !

 

دستم رو روی گردنش گذاشتم و نبضش رو گرفتم . خیلی ضعیف می زد .

 

سریع خودم رو به تلفن رسوندم . اورژانس رو خبر کردم و آدرس رو بهشون دادم . وضعیت خطرناک پدرام رو براشون توضیح دادم .

 

توسط اف اف در رو باز کردم تا اگه از حال رفتم بتونن بهمون کمک کنن و پیش پدرام برگشتم .

 

دستش رو در دست گرفتم و سرم رو روی دستش گذاشتم . انقدر ضجه زدم تا از حال رفتم .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها