داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل اول قسمت سوم

-خیلی خوب،من تسلیمم.فردا ساعت هفت صبح می بینمت. درست ساعت هفت صبح بود که بوق گوشخراش ماشین تونی جلوی در بلند شد.پریا یکدفعه از خواب پرید و با چشمانی نیمه باز نگاهی به ساعت انداخت.به سرعت از تخت پایین امد و فریادش به هوا بلند شد: -مامان باز که منو بیدار نکردی.ایندفه تونی پوست از کله ام می کنه. پنجره را باز کرد و در حالیکه شلوارش را میپوشید.سرش را از پنجره بیرون برد و به تونی که داخل حیاط استاده بود گفت: -اومدم.دارم لباس می پوشم. تونی سری از تاسف تکان داد . دوچرخه ی پریا را از کنار باغچه برداشت تا پشت ماشین ببندد. -پریا زود باش،جا می مونیما -باشه…خواب موندم -بار اولت که نیست.دیگه عادت ددارم. -قول میدم تا پنج دقیقه دیگه دم در باشم. -اره می دونم! ساعت هفت و نیم بود که بالاخره پایین امد.حالا مادر داشت

داخل اشپزخانه صبحانه را اماده می کرد.با دیدن پریا که برای رفتن عجله داشت گفت: -مگه صبحانه نمی خوری؟ -نه مامان حسابی دیر شده.فکر می کردم ساعت شش بیدارم می کنین ولی باز خواب موندم و حسابی جلوی تونی ضایع شدم. -عیب نداره،تونی دیگه عادت کرده. -مامان! -حالا بیا یه چیزی بخور.به تونی میگم بیاد ت خونه… -نه نمیشه بچه ها منتظرن. کنار در حیاط گونه ی مادرش رو بوسید.مادر جواب سلام تونی را داد و گفت: -ایندفه تقصیر من بود که خواب موند.پریا تقصیری نداشت.مبادا بهش غر بزنی. تونی سرخ شد و خودش را جمع و جور کرد و گفت: -نه من هیچ وقت بهش غر نمی زنم.مگه نه؟ پریا لبخند موذیانه ای زد.مادر خندید و رو به پریا پرسید: -اینبار کی برمی گردین؟ -برای فردا مامان. -لباس گرم با خودت بردی؟ -بله نگران نباشید -مواظب خودت باش پریا تونی به جای پریا گفت:من مواظبش هستم مادر خندید: -تو که همراهش باشی خیالم راحته پریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: -ساعت نزدیک هشت شد تونی زیر لب غر زد: -مطمئنم این دفعه دیگه منتظرمون نمیمونن مادر گفت: -پس زودتر برین -خداحافظ خانم -خداحافظ مامان -خدا به همراهتون باشه.امیدوارم به موقع برسین پریا و تونی با عجله سوار ماشین شدند وخانه بیرون امدند ولی چند دقیقه بعد بدشانسی بزرگتری گریبان گیرشان شد؛چون در مرکز شهر جایی که بیشتر ساختمان ها قدیمی با کوچه های تنگ و پرپیچ و خم بود،جلوی کلیسا مرکزی قرون وسطا فستیوال گل راه انداخته بودند و همین باعث شده بود جمعیت زیادی انجا جمع شوند و حرکت ماشینها نیز به کندی صورت می گرفت. تونی دادش بلند شد: -ابن دیگه چه بساطیه؟ -یادت رفته؟فستیوال بهاره اس. -نه یادم نرفته.ولی اگه تو سر موقع حاضر شده بودی،حالا پیش بقیه بودیم. -تو می خواستی بری،مگه من مجبورت کرده بودم بیای دنبالم؟! -بس کن پریا -جلوت رو نگاه کن مگه نمی بینی راه باز شده تونی به سرعت گاز داد و یک ساعت بعد خارج ازشهر و در محل قرار بودند،ولی از ان گروه ده نفری هیچ خبری نبود. -حتما رفتن. -البته که رفتن،فکر کردی دو ساعت منتظرمون می مونن.حالا ساعت ده صبحه و قرار ما هشت بود. پریا ساکت ماند.نگاهش متوجه دختری مو طلایی که با دوچرخه جلوی رستوران کوچک بین راهی ایستاده بود،جلب شد. -تونی اون دختره رو می بینی؟ -کو؟اینجا که کسی نیست. -همونی که بلوز زرد رنگ و شلوار لی پوشیده و داره اب میوه می خوره. تونی به طرفی که پریا اشاره میکرد برگشت و با دست بالای چشمانش سایه بان ساخت:

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها