داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبا و جذاب کره ای داماد وزغ

در سالهاي بسيار دور ماهيگير فقيري در روستايي زندگي ميكرد. روزي او براي شكار ماهي كنار

 

درياچه رفت، اما دريافت كه مثل هميشه نميتواند ماهي بگيرد. در روزهاي ديگر هم ديد كه ماهيها كوچك

 

و كوچكتر ميشوند. طعمههاي ديگري را امتحان كرد و قلابهاي نويي خريد، اما هيچ كدام سودمند نبود.

 

سرانجام آب درياچه شروع كرد به ناپديد شدن، تا اينكه در پايان بسيار كم عمق شد. روزي بعد از ظهر

 

در پايان تابستان كه ديگر تقريباً كف درياچه معلوم شده بود، قورباغهاي بزرگ از آن بيرون آمد. ماهيگير

 

بيدرنگ به ذهنش آمد كه

بايستي اين قورباغه همهي ماهيها را خورده باشد و با خشم به او با عنوان

 

سامزوگ يعني خانواده اش، برادران، زن و بچههايش دشنام داد؛ چون يك عقيدهاي در بين مردم رايج بود

 

كه وزغ از خانوادهي قورباغه است. سپس در حالي كه وزغ چشمانش را ميچرخانيد با ملايمت اينگونه

 

سخن گفت: عصباني نشو، من براي تو يك روز بخت و اقبال خوبي را خواهم آورد. من ميخواهم در

 

خانهي تو زندگي كنم، بنابراين خواهش ميكنم بگذاري تا با تو بيايم.

 

اما ماهيگير از چنين درخواست وزغ آزرده خاطر شد و با شتاب بدون او به خانه رفت.

 

در آن بعد از ظهر وزغ به خانهي او آمد. زن مرد كه پيش از اين درباره وزغ مطالبي از شوهرش شنيده

 

بود، با مهرباني از او استقبال كرد و براي او تخت خوابي در گوشهي آشپزخانه درست كرد. سپس چند

 

كرم و چند تكه آشغال براي خوراك به او داد. اين زن و شوهر بچهاي از خودشان نداشتند و تصميم

 

گرفتند كه وزغ را به فرزندخواندگي بپذيرند. قورباغه بزرگ شد و به اندازهي يك پسربچه شد و آنها كم

 

كم در حد پسرشان عاشقش شدند.

 

در آن نزديكيها مردي پولدار زندگي ميكرد كه سه دختر داشت. روزي وزغ به پدر و مادرش گفت كه

 

ميخواهد با يكي از آن دخترها ازدواج كند. پدر و مادرش از اين درخواست ترسيدند؛ چون اين يك

 

درخواست غير منطقي بود و با مهرباني به او نصيحت كردند و گفتند كه اين آرزويي دست نيافتني است.

 

آنها گفتند: خواستهي تو كاملا پوچ است. خانوادهي نداري مثل ما چه طور ميتواند از خانوادهي پولداري

 

مثل آنها خواستگاري كند؟ تازه تو از آدميزاد هم نيستي.

 

وزغ پاسخ داد: من به طبقهي اجتماعي اين خانواده توجهي ندارم. ممكن است پدر و مادرشان اعتراض

 

كنند، ولي يكي از دخترها ممكن است از پيشنهاد ازدواج من خوششان بيايد. كي ميداند؟ خواهش ميكنم

 

برويد و از آنها بپرسيد و بگذاريد ببينم كه چه پاسخي ميدهند.

 

بنابراين زن ماهيگير رفت و كدبانوي خانهي مرد ثروتمند را صدا زد و درخواست پسر وزغاش را

 

مطرح كرد. آن بانو از اين درخواست، بسيار بدش آمد و به شوهرش گفت. مرد با شنيدن چنين درخواستي

 

بسيار خشمگين شد و به خدمتكارانش دستور داند كه مادرخواندهي وزغ را كتك بزنند. بنابراين زن بيچاره

 

رفت و از تجربهي دردناكش سخن گفت.

 

وزغ به او گفت: مادر جان، من از اين برخورد آنها با شما بسيار ناراحت شدم اما اين رويداد شما را

 

نگران نكند، تنها ببيند چه اتفاقي خواهد افتاد.

 

سپس بيرون رفت و پرندهي بازي را گرفت و به خانه آورد. سپس شب فانوسي را روشن كرد و به پايش

 

بست و دزدكي به خانهي مرد پولدار خزيد. او طناب بزرگي را به پايش بست و سر ديگر طناب را به فانوس

 

بست و سپس از درخت خرمالوي بلندي كه كنار آن خانه بود بالا رفت. سپس سر آن طناب بلند را با

 

دستش گرفت و باز را رها كرد تا به بالاي خانه پرواز كند. هنگامي كه باز داشت در هوا چرخ ميزد، به

 

صورت موقري در آمد و با صداي بلند اين گونه اظهار كرد: صاحب اين خانه بايد به سخنان من گوش

 

دهد، چون من از طرف شاه آسماني به اينجا فرستاده شدهام. امروز شما پيشنهاد ازدواجي را نپذيرفتيد.

 

اكنون من بايد به خاطر اين كار شما را تنبيه كنم. من مي توانم يك روز از پيشنهادم تجديد نظر كنم. من به

 

شما نصيحت مي كنم كه پيشنهاد وزغ را بپذيريد، اگر اين پيشنهاد را نپذيريد، خود شما، برادرانتان و

 

بچههايتان به طور كامل نابود ميشوند.

 

ساكنان خانه با شنيدن اين بيانيهي شبانه از سوي آسمان، از جا پريدند و پنجرهها را باز كردند تا ببينند

 

چه اتفاقي دارد ميافتد. هنگامي كه به آسمان نگاه كردند ديدند كه نوري در تاريكي بالاي سرشان در حال

 

شناور شدن است. صاحب خانه به باغ خانه رفت و فروتنانه روي زمين زانو زد و رو به آسمان نگاه كرد.

 

سپس وزغ اجازه داد كه طناب از دستش خارج شود و باز به سوي آسمان پرواز كرد در حالي كه فانوس

 

هنوز به پايش بسته بود. مرد پولدار قانع شده بود پيغامي كه شنيده از سوي آسمان بوده است و بيدرنگ

 

تصميم گرفت تا به ازدواج وزغ با يكي از دخترانش رضايت دهد.

 

روز بعد مرد پولدار از خانه بيرون رفت و نزد پدر و مادرخواندهي وزغ رفت و فروتنانه از اينكه روز

 

پيش بيادبانه پيشنهاد آنها را نپذيرفته است، پوزش خواست. حالا او گفت كه با شادماني وزغ را به عنوان

 

دامادش ميپذيرد. سپس به خانهاش بازگشت و از بزرگترين دخترش خواست تا با وزغ ازدواج كند، ولي

 

او باخشم و با احساس حقارت بيدرنگ از خانه بيرون دويد. سپس دختر دومي را صدا زد و از او پرسيد

 

كه زن وزغ ميشود، اما او هم بدون گفتن هيچ كلمهاي از خانه بيرون دويد. مرد كوچكترين دخترش را

 

صدا زد و براي او توضيح داد كه اگر او هم اين پيشنهاد را نپذيرد، همهي خانواده در موقعيت سختي

 

گرفتار خواهند شد، چون از بالا به آنها هشداري سخت داده شده است. بنابراين كوچكترين دختر بدون

 

كوچكترين درنگي با ازدواج موافقت كرد.

 

جشن عروسي فرداي آن روز برگزار شد و دستههاي زيادي از مهمانها با كنجكاوي براي ديدن رويداد

 

شگفتانگيز به مهماني پيوستند. بعد از عروسي همه رفتند و وزغ و عروس تنها شدند، وزغ از عروساش

 

درخواست كرد تا برايش قيچي بياورد. دختر براي او قيچي آورد و از او خواست كه پوست پشتش را

 

بكند. دختر با اين درخواست عجيب يكه خورد، اما باز بدون هيچ تأخيري پافشاري كرد و بنابراين برشِ

 

بزرگي روي پشتش ايجاد كرد. سپس حالا بيا و ببين، از درون پوستش مردي جوان و خوش قيافه بيرون

 

آمد.

 

صبح داماد دوباره توي پوست وزغ رفت، بنابراين هيچكسي متوجه هيچ تغييري نشد. دوتا خواهر عروس

 

با اهانت او ريشخند و مسخره ميكردند و به عروس يعني خواهرشان ميگفتند كه شوهرت بسيار نفرت

 

انگيز است، اما او هيچ توجهي به آنها نميكرد. در نيمهي روز مردان آن خانه براي شكار با تير و كمان

 

از خانه بيرون زدند. سپس وزغ روي پاهايش بدون اسلحه آنها را همراهي كرد، اما اين گروه هيچ موفقيتي

 

در شكار كسب نكردند و دست خالي بازگشتند. داماد از پوست خودش بيرون آمد و جواني خوش قيافه

 

در آنجا نمايان شد و دستانش را توي هوا موج داد. سپس مردي پير و موي سفيد نمايان شد و به او

 

فرمان داد كه برايش گوزني شكار كند. پيرمرد رفت و براي او شكار كرد، وقتي با گوزن شكار شده آمد

 

و آن را به سوي خانهي آنها كشاند، دوباره به پوست وزغ برگشت. مردم با ديدن گوزنها شگفتزده

 

شده بودند و دوباره ناگهان از پوست وزغ درآمد و خودش را به صورت مرد جوان خوشقيافه نشان داد.

 

شگفتي آنها تمام نشدني بود. سپس همهي گوزنها را رها كرد و به سوي آسمان پرواز كرد، در حالي

 

كه عروساش را روي دوشش گذاشته بود و پدر و مادرش را روي بازوهايش.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها