داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای کود شیرین، درخت کیک و پشکل زندگی

روزي روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه يك سگ كوچك، يك درخت خرمالو و يك شيپور داشت.


او روزي به كوهستان رفت تا چوبهاي درختان را ببرد و جمع كند كه ناگهان يك كندوي پر از عسل


پيدا كرد. او كندو را با خودش برداشت و در گنجهي اتاقش گذاشت. سپس شب وقتي خوابيده بود، سگ


كوچكش آن را پيدا كرد و از آن ليسيد. وقتي پيرمرد متوجه ماجرا شده حسابي عصباني شد و با خشونت


هرچه تمامتر سگ كوچك را كتك زد. سگ بيچاره ترسيد و از خودش پشكل كوچكي بيرون داد. پشكل


بوي خيلي شيريني مي داد، پيرمرد دستش را توي آن فرو كرد و آن را مزه كرد. با تعجب به راستي شيرين


بود. سپس سگ كوچك را با خودش به خيابان برد و جار زد: پشكل شيرين! نميخواهيد كمي پشكل شيرين


بخريد؟ سگ كوچك پشكل شيرين ميسازد. همراه من بياييد و مقداري بخريد! خيلي ارزان است.


مردم آمدند و آن را مزه كردند و

سپس مقداري از آن خريدند. سپس مردي نجيبزاده آمد و به پيرمرد

 

پيشنهاد داد كه سگ كوچك را بخرد. بنابراين صاحبش آن را در عوض يك هزار يانگ به او فروخت.

 

روز بعدي مرد نجيب زاده مهمانهاي زيادي را دعوت كرد تا با پشكل شيرين از آنها پذيرايي كند. وقتي

 

همهي مهمانها نشستند، او سگ كوچك را از آستينش بيرون آورد و از همهي مهمانهايش پذيرايي كرد.

 

مرد نجيبزاده شكم سگ را با انگشتانش فشار ميداد و در داخل هر يك از بشقابها پشكل ميگذاشت.

 

اما وقتي مهمانها شروع به خوردن آن كردند، صورتشان در هم رفت و از روي عصبانيت گريه كردند.

 

وقتي از پشكلها با برنج هم خوراك درست كردند باز هم مثل دفعهي پيش مزهي بدي داشت. مرد نجيبزاده

 

فهميد كه گول خورده و با عصبانيت از خانه بيرون رفت تا مردي را كه سگ را به او فروخته بود، پيدا كند.

 

صاحب اصلي سگ حدس زده بود كه نجيبزاده به زودي خواهد آمد و شكايت خواهد كرد، بنابراين به

 

همسرش گفت كه مقدار زيادي كيك برنج درست كند و آنها را روي يكي از شاخههاي درخت خرمالويشان

 

آويزان كند. چيزي نگذشت كه نجيبزاده به همراه سگ با عصبانيت وارد خانه شد، او ميخواست پولي را

 

كه به پيرمرد داده بود از او پس بگيرد. پيرمرد با مهرباني از او استقبال كرد و به زنش گفت: آقاي نجيبزاده

 

تشريف آوردهاند، ما خيلي چيز مناسب و لايق ايشان نداريم كه تقديمشان كنيم، تنها كاري كه ميتوانيم

 

بكنيم شما برويد و كمي كيك از درخت كيك برايشان بچينيد. امسال خيلي محصول ندادهايم ولي شما

 

ميتواني مقداري از آنها را از روي شاخههاي پايينتر بچينيد.

 

نجيبزاده با شنيدن اين سخنان وسوسه شد و يكبارگي خشمش را فراموش كرد. با كنجكاوي از خانه

 

بيرون آمد و درخت را در باغچه تماشا كرد. درخت حسابي با كيكها سنگين شده بود و زن رفت و از

 

آنها چيد. نجيبزاده توي زندگياش چنين چيز عجيبي نديده بود. بنابراين كوچكترين چيزي دربارهي

 

سگ كوچك نگفت و وقتي كيك خوشمزهي برنج را مزه كرد، پيشنهاد داد تا درخت كيك را از او بخرد.

 

پيرمرد موافقت كرد و آن را در عوض هزار يانگ درخت را به همراه خانهشان به او فروخت. نجيبزاده

 

در حالي كه خيلي از خودش راضي و متشكر بود به خانه بازگشت. او به خودش مينازيد كه چنين درختي

 

را خريده است. در همان روز پيرمرد و زنش خانهشان را ترك كردند و به روستاي ديگر رفتند.

 

نجيبزاده براي زنش دربارهي درخت و محصول شگفتانگيزش گپ زد، اما زنش بسيار ديرباور بود و

 

باور نميكرد كه چنين درختي وجود داشته باشد. بنابراين روز بعد به همراه زنش رفتند تا درخت را تماشا

 

كنند و سپس فهميدند كه آن درختي معمولي است و تنها كيكهايي را رويش آويزان كردهاند. نجيبزاده

 

حسابي خشمگين شده كه بار ديگر سرش كلاه رفته است و با عجله به همان روستايي رفت كه پيرمرد و

 

زنش به آنجا رفته بودند.

 

اما با اين حال آنها نقشهي ديگري را براي كلكزدن او طراحي كرده بودند. پيرمرد يك سگي را كشته

 

بود و زنش رودههاي آن را توي سينهاش پنهان كرده بود. سپس نجيبزاده آمد و در آستانهي در پيرمرد

 

را صدا زد، زن از عصبانيت او جلوگيري كرد و با صداي بلند از او پوزش خواست كه مايهي دردسر و

 

ناراحتي او شده است. پيرمرد هم حسابي چند تا فحش به او داد و گفت: اين مسئله مربوط به من است و

 

هيچ ربطي به تو ندارد. من نبايد جلوي مهمان هايمان گستاخ و بي ادب باشم.

 

سپس چوبدستياش را برداشت و وانمود كرد كه درست و حسابي مشغول كتك زدن او است. در عرض

 

يك تا دو دقيقه او رودههاي سگ را روي زمين انداخت و طوري وانمود كرد كه مرده است. نجيب زاده از

 

اين حملهي سخت و خشن، ترسيد. پيرمرد شيپور كهنهاش را برداشت و پشت زنش گذاشت و توي آن

 

فوت كرد. در همان لحظه به نظر آمد كه زن دوباره جان گرفته است و چيزي نگذشت كه صحيح و سالم

 

سر جايش نشست.

 

نجيبزاده با ديدن اين رفتار سخت كه به آساني حل شد، خيالش آسوده شد و شپيور به نظرش بياندازه

 

گرانبها آمد. بنابراين به او پيشنهاد داد كه شپيور را به آساني در عوض هزار يانگ به او بفروشد، بنابراين

 

او در جمع سه هزار يانگ براي خريد و فروشهايش پرداخت كرد. اين دفعه تعهدنامهاي با پيرمرد نوشت

 

كه از خريدش با هيچ وجه شكايت نكند.

 

نجيبزاده بهراستي به خريدن شيپور مينازيد، اما وقتي آن را به خانه برد، زنش خيلي بدش آمد كه باز

 

شوهرش يك معاملهي احمقانه انجام داده است و رك و پوست كنده او را سرزنش كرد. بنابراين نجيبزاده

 

خشمگين شد و او را آنقدر كتك زد تا مرد. همهي خانواده با ديدن اين جنون آنيِ او حسابي ترسيدند، اما

 

او تنها لبخند ميزد و شپيور را زير دامن زنش قرار داد، سپس خيلي مطمئن فوت كرد تا دوباره جان بگيرد.

 

با وجود اينكه بسيار محكم هم فوت كرده بود، او زنده نشد و در پايان او هم غش كرد و جان داد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها