داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای پیر و خرگوش

در زمانهاي قديم ببري پير در تپههاي استان گانگ ون زندگي ميكرد. يك بار اتفاقي با خرگوشي روبرو

 

شد و به او گفت: من گرسنه هستم، ميخواهم تو را قورت بدهم.

 

خرگوش زيرك پاسخ داد: عمو جانم! چي كار ميخواهيد بكنيد؟ من چند تا خوراك خوشمزه سراغ دارم.

 

شما با من نميآييد؟

 

ببر دنبال خرگوش به راه افتاد. سپس خرگوش يازده قلوه سنگ گرد برداشت و با لبخند گفت: تو تا حالاهيچ وقت چيزي توي زندگيات به اين خوشمزگي نخوردي

ببر با علاقهي بسيار از او پرسيد: چه طور آنها را ميخوري؟

تو اينها را در آتش بپز تا موقعي كه قرمز بشوند. آن وقت آنها خوشمزهتر از هميشه ميشوند.

 

او آتش روشن كرد و سنگها را تويشان انداخت. پس از مدتي به ببر گرسنگ كه به آتش خيره شده بود

 

گفت: عمو جان، من ميروم و براي شما مقداري لوبيا براي چاشنياش ميآورم. آنها خوشمزهترش

 

ميكند. زياد طول نميكشد. شما نخوريدشان تا من برگردم. كل آنها ده تا است، براي جفت مان. خوب؟

 

سپس خرگوش دويد و ببر را تنها گذاشت. ببر منتظر خرگوش مانده بود و شروع به شمردن سنگ

 

ريزههايي كه حسابي سرخ شده بودند كرد. ببر فهميد كه آن ها يازده تا هستند، نه ده تا. بنابراين دزدكي

 

يكي از آنها را بالا انداخت، تا يكي بيشتر از سهمش باشد.

 

آن بسيار داغ بود و زبان و گلو و سينهاش را سوزاند. اصلاً نميتوانست درد را تحمل كند به همين خاطر

 

با عجله رفت سوي يك تپه. يك ماه را گذراند بدون اينكه بتواند هيچ چيزي بخورد تا بالاخره بهبود يافت.

 

روزي ببر خرگوش را كنار بوتهاي در وسط يك زمين كشاورزي ديد. با خشم به او غريد و گفت: تو

 

دفعهي پيش به من كلك زدي و باعث شدي هفتهها درد بكشم. اين دفعه بدون ترديد تو را يك لقمهي چرب

 

و نرم ميكنم.

 

خرگوش از ترس لرزيد، اما تلاش كرد تا خودش را آرام نشان دهد. او گفت: اينجا را نگاه كن عمو. من

 

دارم الآن اين گنجشكها را شكار ميكنم. نميبينيد؟ اگر به آسمان نگاه كنيد و دهانتان را باز كنيد من آنها

 

را در دهانتان مياندازم. شما هزار تا از آنها را خواهيد گرفت. اين خوراكي بهتر از خوردن من نيست؟

 

ببر نگاه كرد و ديد كه گنجشكهاي بسياري دارند بالاي بوتهها پرواز ميكنند. ببر كمي نرم شد و گفت:

 

تلاش كن دوباره مرا فريب ندهي. اگر واقعاً به حرفي كه گفتي باور داري، من همين كاري را ميكنم كه تو

 

پيشنهاد دادي.

 

خرگوش پاسخ داد: بله، من راست ميگويم. شما تنها برويد وسط بوتهها و دهانتان را باز كنيد عمو.

 

بنابراين ببر به وسط بوتهها رفت و با دهان باز به آسمان نگاه كرد. سپس خرگوش در بوتهها آتش

 

انداخت. ترق و تروق شعلههاي آتش به نظر ميرسيد كه صداي جيك جيك گنجشكها باشد. سپس خرگوش

 

فرياد زد: صدها از آنها دارند ميآيند، عمو. ميتوانيد صداي آن ها را بشنويد.

 

سپس پا به فرار گذاشت و ببر را تنها در بوتههاي در حال سوختن رها كرد. ببر يواش يواش متوجه شد

 

كه دارد گرم مي شود و سپس متوجه شد كه دور و برش را آتش فرا گرفته است. به سختي توانست فرار

 

كند. همهي پوستش سوخت و نميتوانست در جاي سرد برود. مجبور شد كه هفتهها در غار ماند و بسيار

 

عصباني بود كه بار دوم هم فريب خورده بود.

 

آنقدر آنجا ماند تا كه پوستش دوباره رشد كرد. يك روز زمستان از تپه به سمت روستا پايين آمد تا گله

 

را ببيند. به رودخانه آمد و دوباره در كنار رودخانه خرگوش را ديد. آتشي شد و با خشم غريد: تو بدبخت

 

پست هستي! بار دوم هم مرا فريب دادي و هنوز هم زنده هستي. چه براي گفتن داري؟

 

خرگوش با نهايت فروتني گفت: عمو، شما نميدانيد من تنها ميخواستم كمكتان بكنم، اما شما از

 

راهنمايهاي من استفاده نكرديد. با اين حال من اينجا آمدهام تا براي شما كمي ماهي بياورم. رودخانه پر

 

است از آنها و در زمستاني كه در آن هستيم آنها زياد هستد. عمو تا حالا مزهي ماهي را چشيدهايد؟ آن

 

خوشمزهترين چيزي است كه تا با حال در زندگيتان خواهيد خورد.

 

ببر دربارهي ماهيگيري كنجكاو بود و پرسيد: چه طور آنها را گرفتهاي؟ تلاش كن دوباره مرا فريب

 

ندهي! همينطوره نه؟ اين آخرين شانسي است كه به تو ميدهم.

 

سه بار امتحان كن، » : خرگوش گفت: به من اعتماد كنيد عمو. شما اين ضربالمثل را نشنيدهايد كه ميگويد

 

شما ماهي را اين پايين ميبينيد. تنها دمتان را در آب فرو ببريد و چشمانتان را ؟« بار سوم موفق ميشوي

 

ببنديد. اگر شما چشمانتان را باز كنيد ماهيها را ميترسانيد. تنها همينجوري نگهداريد و دمتان را تكان

 

ندهيد تا به شما بگويم. اين بهترين چوب ماهيگيري است!

 

ببر ماهيها را درون رودخانه ديد و بنابراين دماش را داخل آب سرد كرد. او همانجا عجولانه با چشمهاي

 

بسته ماند. خرگوش در رودخانه بالا و پايين پريد و به ببر فرياد زد: من يك ماهي روي دمتان شكار

 

كردهام. آب بسيار سرد است، ولي هنوز آن را همينطور نگه داريد. دمتان هنوز بسيار سنگين است.

 

حالا عصر شده بود. هوا به راستي سرد شده بود و آب داخل رودخانه يخ زده بود. خيلي زود دم ببر يخ

 

زد. خرگوش داد زد: عمو، الآن فكر ميكنم شما بايستي چندتايي گرفته باشيد. فقط دمتان را تكان دهيد،

 

خواهيد ديد.

 

ببر تلاش كرد ولي دريافت كه دماش بسيار سنگين شده است. شادي كنان گفت: من بايستي خيلي گرفته

 

باشم. آنقدر سنگين شده كه نميتوانم تكانش بدهم.

 

سپس خرگوش خنديد و پا به فرار گذاشت: عمو ببره! تو تلاش كردي كه مرا بكشي. اما الآن تو گرفتار

 

شدهاي و تو نميتواني فرار بكني.

 

سپس ببر دريافت كه دم اش خيلي شده و در داخل رودخانه يخ زده است و بنابراين نميتواند به كوهستان

بازگردد. صبح روستاييان ببر را پيدا كردند كه روي يخ چمباتمه زده بود و بدون كمترين سختي او را

 

گرفتند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها