داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو بخش چهار(4)

در ضمن كثيف هم بود و بو مي داد ، بوي ترش خاك كهنه و مرطوب . نيك ميگ

خواست به او خيره شود ولي خودش را مجبور كرد تا به طرف ديگري نگاه كند .


موتور سوار خودش را روي يك صندلي كمي دورتر از او انداخت . نيك از گوشه چشم


كه نگاه مي كرد . مي توانست تصوير او را در شيشه پنجره ببيند .


عجيب اين كه مسا فرهاي خوش لباس ظاهرأ از بودن موتورسيكلت سوار در


جمعشان كاملأ خوشحال بودند . يكي از آن ها گفت :


_ به موقع به آن رسيدي!


با سر به اتوبوس اشاره كرد.

- آره .

 

طرف ديگر دهانش تكاني خورد و لحظه اي لبخندش تقريبأ واقعي به نظر آمد .

 

_ من دير بيدار شدم .

 

دير بيدار شدن . نيك فكر كرد منظورش چه بود . در حقيقت يك ربع از دوازده شب

 

گذشته بود .

 

يكي از زن ها به بليد فروش گفت :

 

_ هفت بليط براي كوئينز ميل رود .

 

دستگيره چهاربار چرخيد و يك رديف بليط سفيد بيرون ريخت.

 

موتوم سوار گفت :

 

_ كوئينز ميل رود ! نزديك محلي است كه من تصادف كردم.

 

سر زخمي اش را با انگشت لمس ك رد اگرچه نيك همه ي ا ي ن ها ر ا داشت از

 

انعكاس روي شيشه ي پنجره مي ديد، مثل اين بو د كه او واق عاً انگشتش را د اخل

 

زخم و توي سرش كرد. توضيح داد :

 

_ من با يك كتابخانه ي متحرك تصادف كردم.

 

_ به خاطر بد رانندگي كردن يك كتاب برگ جريمه گر فتيد :

 

اين را مر دي كه دستمال گردن ابريشم داشت پرسيد و اين شوخي با ش ليك خنده

 

ي تمام گروه همراه شد.

 

پنج دقيقه بعد اتوبوس براي دومين بار توقف كرد .

 

بليط فروش صدا زد :

 

- پاليسر رود .

 

دست كم نيم دوجين آدم در ايست گاه منتظر بودن د و م علوم بود همه به يك مهماني

 

هالووين رفته بوده اند . وقتي سوار اتوبوس شب رو شدن د خوش خلق بودن د، با هم

 

حرف مي زدن د و لباس هاي عجيب و غريب و متنو ع بالماسكه به تن داشتن د. وقتي

 

دور تا دور نشستند نيك بي اختيار . به پشت سرش نگاه مي كرد.

 

آنجا دو زن بودن د كه مثل ارو اح رداهاي ترسن اك سبز پوشيده بودند . دو اسكلت بود .

 

پسري كه فقط چند سالي از خود نيك بزر گتر بود، چاقويي از بين شانه ه ايش ببرون

 

زده بود و خون سرخ از گوشه ي دهانش مي چكيد، زوج مسن تري به دلايلي، لباس

 

هاي ويك توريايي براي پو شيدن انت خاب كرده بودن د كه با كلاه سيلندر و كت دم دار

 

مرد و دامن مواج لباس زن كامل مي شد.

 

اگرچه بيرون باران نمي آمد ، هردو خيس آب بو دند. مرد متوجه شد نيك به او خيره

 

مانده، توضيح داد :

 

_ آخرين بار من تعطيلات را در تايتايك گذراندم :

 

نيك شرمنده، به طرف ديگر نگاه كرد.

 

طولي نكشيد مسافران ايستگاه اول اتوبوس با مسافران ايستگاه دوم سر صحب ت را

 

باز كردند و خود محيط اتوبوس كاملأ مثل يك مهماني شد .

 

_ سر اسوالد : چ ند وقت است شما را نديده ام ...؟ سي سال ؟ قيافه تان

 

وحشتناك شده !

 

_ باربارا، درست است؟ باربارا بنت : شوهرتان چطور است؟ هنو ز زنده است؟ آه ... از

 

شنيدنش متاسفم .

 

_ بله، من براي كريسمس خانواده ام را به اسكي برده بودم . فوق العاده خوش

 

گذشت فقط متا سفانه سكته ي قلبي سختي كردم ...

 

در واق ع، دارم يك سر مي روم پ اتني براي ديدن خانواده ي فر گوس ن. زوج

 

نازنيني هستند . هردو در جنگ منفجر شدند ...

 

اين وضع نيم ساعت بعد ادامه داشت ، بقيه مسافران نيك را ناديده گرفته بودند

 

و او از اين موضوع سپاسگزار بود . اگرچه كاملاً محاصره اش كرده بودند حس مي

 

كرد به نحوي با آنها فرق دارد .

 

نمي توانست علتش را توضيح دهد ، شايد به خاطر اين بود كه همه آنها ظاهراً

 

همديگر را مي شناختند . آنها فقط با يكديگر موضوع مشترك داشتند .

 

اتوبوس شب رو سه بار ديكر ايستاد . در كوئينزميل رود ، جايي كه

 

سه نفري كه به مهماني مي رفتند پياده شدند . در لوئرميل هيل رود.

 

و عاقبت در خيابان كليفورد. اتوبوس وقتي از سومين ايستگاه حركت

 

كرد، كاملأ پر بود و مسا فران بين صندلي ها و روي سكو ايستاده

 

بودند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها