داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل چهارم

حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .

سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .

سعید هم خیلی منو دوست داشت وهم خیلی ازم متنفر بود .هم بهم اعتماداشت و هم شک ،هم میخواست بالاله باشم هم اعصابش خورد میشد .شاید برای همین بود که مرتضی رومیفرستاد.

 

نشسته بودم پشت میز رستوران و بانوک پام ضربهءریز ولی سریعی به زمین میزدم . طاقتم داشت تموم میشد و کلافه بودم .یهو مرتضی بلند گفت:ای بابا انقدر پاتو عین لقوه ایا نزن رو زمین یه لحظه مثل بچه آدم صاف بشین دیگه.

 

با کلافگی گفتم ،ا وقت چه کند میگذره،هنوز بیست دقیقه مونده

 

بالبخندی شیطنت آمیز نگاهم کرد وگفت:از الان هول کردی ،اون بیاد که پس میفتی .

 

به روی خودم نیاوردم ،اما میدونستم که داره راست میگه .نمیدونم چه مرگم شده ،منی که بارهاوبارها تو اون چندسالی که با سعید آشنا بودم خیلی راحت بالاله حرف زده بودم وشوخی کرده بودم الان حتی فکرشم قلب وتنمو میلرزوند .

 

نمیدونستم چی باید بگم و چیکار باید بکنم . از شب قبلش هزارو یک بار نقشه کشیده بودم که چکار کنم و چی بگم ولی باز آخرش منصرف میشدم .

 

مرتضی انگار فکرمو خونده بود،برای اینکه اذیتم کنه با خنده گفت:حرف زدن خیلی مهمه ها .گند بزنی همه چی تموم میشه .دیر یا زود ولت میکنه .دیدار اول مهمترین لحظه هستش اگه....

 

برای اینکه نشون بدم خونسردم و دستپاچگیمو قایم کنم گفتم:دیدار اول؟کدوم دیدار اول؟ هزار بار‌تاحالا لاله رو دیدم . چیز مهمی نیست .

 

لبخندی زد و گفت:اِاِاِ؟جدی میفرمایید ؟هول نیستی ؟پس از خونسردیته که نمک رو داری میریزی روی میز؟

 

یهو بخودم اومدم و دیدم نصف نمکهای نمکپاشو ریختم جلوم ،روی میز . سریع نمکپاشو گذاشتم سرجاش و با دستمال نمکهارو جمع کردم .

 

سرمو آوردم بالا دیدم مرتضی داره بالبخند شیطنت آمیز بهم نگاه میکنه.کلافه شده بودم با حرص گفتم:خیله خوب بابا هول شدم حالا میگی چه غلطی کنم؟میترسم خراب کنم . میگم چطوره شعر .....

 

وسط حرفم پرید و گفت:اَ،اَه ،اَه ،شعر؟شعر؟عین این غربتیای عشق فیلم هندی . باز دهنت گوزید؟‌

 

گفتم :پس چه غلطی کنم ؟

 

مرتضی گفت:کلاس ،عزیزم کلاس .بهترین چیز اینه که کلاس داشته باشی . ...

 

با بیحوصلگی گفتم:برو بابا ،کلاس داشته باش ....تو کلاس داری رجب گربه دزد؟

 

ابروشو انداخت بالا و گفت:از تو بیشتر دارم ،عفت کپک زده .بگوبینم رومئو ،وقتی از در اومد و خواست بیاد پشت‌این میز بشینه چیکار میکنی؟

 

گفتم :هیچی میگم بفرمایید وقتی هم که نشست بعدش میشینم .

 

قاه قاه خندید و گفت:خاک تو سرت دیدی باز دهنت گوزید ؟ برو بابا همون شعر بخونی بهتره . از در که اومد بگو میازار موری که دانه کش است ،که باباش خر هیکل و ...کش است .

 

باعصبانیت رومو ازش برگردوندم وگفتم :بروبمیر بابا

 

حرفشو ادامه دادو گفت: خنگ خدا باید بری اینجوری ....(از جاش بلند شد و صندلی رو آروم کشید عقب) بیاری عقب تعارف کنی بشینه وقتی رفت پشت میز یه کم صندلی رو اینجوری میدی جلو تا راحت بشینه بعدشم . ....فرشاد جان(یک بشکن زد)وگفت: بعد بهش میگی دوست دارید موسیقی گوش بدیم؟‌بعد به فرشاد شاگرد رستوران اشاره کرد و اونهم یک موسیقی ملایم گذاشت .

 

آروم برگشتم ولبخند زدم

 

مرتضی با اخم گفت:هرهرهر؟چیه ایکبیری خوشت اومد؟ حالا چی میخوای بهش بگی؟

 

تا اومدم دهنمو باز کنم پرید وسط حرفم و گفت:نمیخواد نمیخواد ،،،لازم نکرده برام تعریف کنی ،باز دهنت میگوزه

 

باعصبانیت گفتم :جون مادرت انقدر این حرفو تکرار نکن اوندفعه انقدر گفتی ریدی ،ریدی که برگشتم به لاله گفتم ......

 

حرفمو خوردم ،میدونستم اگه آتو دستش بدم بیچارم میکنه ،اما دیگه دیر شده بود ،مرتضی بانیش باز و چشمای کنجکاو گشاد شده آهسته از روی صندلیش بلند شد و اومد طرف من و گفت:مرگ من چی گفتی

 

− هیچی بابا

 

− این تن بمیره بگو

 

− هیچی بابا میگم هیچی

 

−جون من ،مرگ من ،کاوه چی گفتی؟

 

−زهرمار ببند نیشتو میگم هیچی

 

− به مرگ خودم به کسی نمیگم ، جون کاوه بگو ..گفتی ری....

 

با عصبانیت گفتم :نه بابا ،منظورم اینه که نزدیک بود بگم

 

درحالی که هر هر میخندید گفت :آره ارواح اون شیکمت ، گفتی ،من تورو میشناسم

 

بعد دست انداخت و شونمو گرفت و ادامه داد:بگو دیگه مرگ مرتضی بگو چی گفتی...پس بیخود نبود اینجوری یهو در رفت

 

در حالی که سعی میکردم خودمو از دستش در بیارم و مرتضی هم باهام کلنجار میرفت و اصرار میکرد که بهش بگم صدای بلند فرشادو شنیدیم که با حالی مضطرب گفت:آقا کاوه؟آقا مرتضی؟

 

برگشتیم ببینیم چی میگه و چرا داد میزنه که چشمم افتاد به لاله که جلوی در ایستاده بود . مرتضی سریع دستمو ول کرد و رفت سر میز کناری منم با عجله از جام بلند شدم .

 

لاله دم در با تعجب داشت بمن نگاه میکرد . رفتم طرفش و با دستپاچگی گفتم :بفرمایید تو بفرمایید .

 

آهسته وارد شد . تا دم میز راهنماییش کردم و بعد همونجور که مرتضی گفته بود صندلی رو کشیدم عقب .رفت پشت میز . من خواستم سریع صندلی رو بیارم جلو تا بشینه ،انقدر هول بودم که باچنان سرعتی صندلیو آوردم جلو که از پشت خورد به پاش بشکلی که آروم گفت اوخ و نزدیک بود با صورت بره رو میز ،خودشو نگهداشت اما از پشت محکم ول شد و نشست روی صندلی .

 

از هولم نزدیک بود سکته کنم ،اومدم مثل مرتضی بشکن بزنم اما دستم عرق کرده بود بد مصب و صداش در نمیومد ، با دستپاچگی گفتم ،لاله خانوم میخوای براتون بگوزم؟ ....آهنگ بذار ،فرشااااد آهنگ بذار

 

عین برق گرفته ها با بدبختی رفتم و نشستم روی صندلیم و با لرز خیره شدم به لاله

 

−−−−−−−−

 

یکساعت گذشت ، یک ساعت گذشت تا ....نمیدونم کدوممون؟من یا لاله،نمیدونم اما میدونم یکیمون تصمیم گرفت که این نقاب مسخره رو از صورتش برداره و بعد از یک ساعت من همون کاوهءهمیشگی بودم و اونهم همون لاله ای بود که میشناختمش .

 

چه لحظهء زیبا ،پر از لذت و عشق و باشکوهی بود ،لب بسته و سخنی که با برق نگاه همهءاسرار دل رو بازگو میکرد .

 

کاش زمان .....

 

ده بار این چنگال سگ مصّبو توی همه جای صورتم فرو کردم غیر از دهنم .خیلی هول بودم . تا اینکه ..... نمیدونم انگار فهمید ، لبخندی زد ، دلم آروم شد اما هنوز کمی مضطرب بودم

 

اولش نمیتونستیم تو چشمهای هم نگاه کنیم ،یه ترسی تو دلامون بود یه لرزشی توی صدامون ،قلبی که باهر نگاه هرّی میریخت .

 

اولین دیدار بود . اولین دیدار در ابتدای بلوغ .بی ریا و پاک .

 

البته بی ریای بی ریا که نه .اونجور که مرتضی تو مخم رفته بود ،اولش با تظاهر شروع کردم اما رفته رفته هر دو خودمون شدیم . اما یه تفاوتهایی هم بود .طرز نگاه و صحبتمون مثل قبل نبود موسیقی ملایمی پخش میشد

 

با آهستگی گفتم :لاله خانوم ؟

 

اونم آهسته گفت: بله

 

گفتم :لاله خانوم؟

 

گفت :بله

 

گفتم لاله خانوم ؟

 

سرشو آورد بالا و بالبخند گفت:بله آقا کاوه

 

اسممو که گفت احساس خوبی در دلم بوجود اومد با وجد وغرور و صدایی مردونه گفتم لاله خانوم ؟

 

−ای جونت بالا بیاد بگو دیگه

 

هردو با تعجب برگشتیم ، صدای مرتضی بود که داشت نگاهمون میکرد

 

با اخم و تشر نگاهش کردم که بفهمه و فضولی نکنه

 

دوباره سرمو برگردوندم روبه لاله وآهسته گفتم :لاله خانوم

 

گفت بله

 

گفتم لاله خانوم

 

لبخندی معنادارزد وگفت:کاوه جان دوست داری جوابی که مرتضی داد رو بهت بدم؟

 

نیشم بسته شد ،کمی جاخورده بودم اما بادیدن لبخندش منم لبخند زدم و گفتم :لاله خانوم،میخواستم بگم شما زیبایید

 

با صدای پوزخند مرتضی باز سرمو برگردوندم و اینبار با غضب بهش خیره شدم . نمیدونم چرا انقدر گوشاش تیز بود ،با اینکه آهسته حرف میزدم میشنید . سرشو انداخت پایین . رومو برگردوندم طرف لاله و دیدم اونم از خجالت به زمین خیره شده .

 

آهسته تر ادامه دادم:خیلی دوست داشتم ببینمتون و باهاتون حرف بزنم

 

آهسته گفت:ممنون

 

دوباره گفتم :لاله خانوم

 

گفت:بله

 

گفتم لاله خانوم

 

اَاَاَ‌ اَاَاَ‌ اَاَا� �‌ اَاَاَ‌ ه بمیری کاوه

 

باز صدای مرتضی بود ،دیگه برنگشتم نگاهش کنم ، زود دست و پامو جمع کردم و سریع گفتم:هوا خوب بود امروزا

 

باتعجب گفت:امروز؟امروز که همش باد و بارون بود

 

باز پوزخند مرتضی اومد

 

خودمو نباختم و گفتم:آره دیگه ،من از بارون خوشم میاد ،شاعرانس

 

گفت:شاعرانه؟

 

گفتم بله ،شاعرانس ، اکثر شعرا در وصف بارون شعر میگن

 

لاله که گویا احساس راحتی بهش دست داده بود و حس میکرد دیگه راحت میتونه حرف بزنه گفت:‌ولی درمورد بهار و آفتاب و ماه بیشتر شعر گفتن

 

منم دیگه حس کردم راحت میتونم حرف بزنم ،با خودم گفتم پس چه بهتر که این بحثو کش بدم . بخاطر همین گفتم :در مورد آفتاب شعر گفتن ،درسته ،اما در مورد بارون هرکسی نمیتونه شعر بگه .فقط شعرای بزرگ در وصف بارون شعر میگن

 

لاله بعلامت منفی سرشو تکون داد و گفت: یعنی حافظ و مولانا و اینهمه شاعر که در مورد بهار و آفتاب و طبیعت دلنشین شعر گفتن شاعر بزرگ نبودن

 

میدونستم دارم چرت میگم اما میخواستم بحث ادامه پیداکنه تا کلاًخجالت و ترسمون بریزه .گفتم :منظورم شعرای شعر نو بود

 

گفت :مثلاًشاملو فقط در وصف باران گفته،یا نیما یا فروغ؟

 

عین ادیب هایی که میخوان به شاگرداشون چیزی یاد بدن ابرومو انداختم بالا و با غرور گفتم:سهرابلاله جان ،سهراب . (یجوری گفتم سهراب که انگار یه عمر پسرخالم بوده و از من پول تو جیبی میگرفته)

 

گفت:این شعر شاملو زیبا نیست ؟که میگه ایکاش میتوانستم برگرده های خویش بنشانم ،این خلق بیشمار را .تا با دوچشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند . میبینید خورشید چه نقشی در ادبیات داره ؟

 

دیگه کار از خجالت و این حرفا گذشته بود بخودم گفتم ،کاوه جواب ندی باید تا آخر عمر خفه بشی ،صدامو انداختم تو گلوم و گفتم:پس اینو گوش بدید از سهراب تا بدونید بارون چه اهمیتی در ادبیات داره :

 

چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فکر را ، خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید....

 

− ای رییییییییییییدی کاوه

 

با صدای مرتضی به خودم اومدم ،نگاه کردم دیدم لاله عین لبو سرخ شده .دستم که از هیجان دکلمهءشعر بالا و پایین میرفت ،همونجور رو هوا خشک شد

 

چشمام گرد شد ،با دستپاچگی گفتم:البته ،البته حرف شما هم درسته ،آفتابه ...چیز آفتاب هم خوبه میشه خوابید .... یعنی ....غذا سرد شدا

 

هیچی نگفت و دستمالشو گذاشت توی بشقاب خالیش ،تازه فهمیدم حرف چرتی زدم ،غذایی که تموم شده که دیگه سرد نمیشه

 

گفتم ،چای میل دارید

 

گفت ،مرسی

 

با دست اشاره کردم که برامون چای بیارن

 

هنوز سرش پایین بود .برگشتم و آروم زیر چشی به مرتضی نگاه کردم . سرشو بعلامت تأسف تکون داد و با دستش اشاره کرد که :خاک تو سرت

 

باز آهسته گفتم :لاله خانوم

 

هنوز صورتش سرخ بود، آهسته تر از قبل و با خجالت گفت:بله؟

 

گفتم لاله خانوم

 

صدای مرتضی اومد که با تأسف میگفت:هِی،هِی،هِی.انگار میخواست بگه ،این کاوه آدم بشو نیست

 

گفتم :لاله خانوم ، منظورم از شعر سهراب این نبود که زیر باران باید با زن خواب.....

 

صدای سرفهءشدید مرتضی بلندشد ،لابلاش گفت:اوهههههو اوهههو اوهههو همش نزن الاغ اوههو اوههو

 

فرشاد چای رو آورد ،لاله سریع به ساعتش نگاه کرد و گفت:آخ ، دیر شده ،ببخشید باید برم

 

گفتم حالانمیشه بخوابید...چیز ...نمیشه چاییتو بخوری ؟

 

سریع بلند شد و با دستپاچگی گفت:نه،نه به سعید گفته بودم دو ساعت الان دو ساعت خیلی ازش گذشته

 

منم بلندشدم باهاش تا دم در رفتم . گفت:از اینجا ببعد خودم میرم ، یه تاکسی میگیرم میرم خداحافظ

 

نمیدونم چی شد دستشو دراز کرد منم دستمو آوردم جلو و باهم دست دادیم ،قلبم داشت از جاش در میومد ،به هم خیره شدیم ، قطرهءبارون از روی پیشونیش لغزید و اومد از روی ابروش بسمت گوشهءچشمش و روی گونش سرخورد و افتاد ،همونجوربهش خیره بودم که حس کردم دستشو داره میکشه

 

همونطور که تو چشمام خیره شده بود گفت :خداحافظ

 

گفتم : دیگه واقعاًبارونو دوست دارم

 

گفت:چی

 

گفتم:همش چرت بود

 

پرسید :چی چرت بود

 

گفتم :منم از بارون بدم میومد ،اما وقتی گوشهءچشمت نشست عاشق بارون شدم ،برق چشم تو بارونو برام زیبا کرد

 

بالبخند نگاهم کرد و بعد دوباره گفت:خداحافظ عزیزم

 

چشمم گرد شد ،فکرکردم سکته میکنم ،گفتم :عزیزم؟من؟

 

سریع راهشو گرفت ورفت

 

بهش خیره شده بودم ،انگار تمام دنیارو بهم دادن ،بارون حسابی خیسم کرده بود اما همینجور ایستاده بودم و رفتنشو نگاه میکردم ،که ناگهان احساس سوزش شدیدی پشت گردنم حس کردم

 

پس گردنیه مرتضی بود که به گردنم نواخته شده بود ،برگشتم دیدم داره با اخم نگاهم میکنه و میگه:زیر باران باید با زن خوابید ؟هااان؟یااابوو؟

 

بغلش کردم و گفتم :خیلی میخوامت مرتضی

 

در حالی که زور میزد خودشو از توی بغلم دربیاره گفت:برو گمشو ،ایکبیری ،گه خوردی منو میخوای

 

گفتم جدی خیلی دوست دارم

 

با عصبانیت گفت:ول کن عوضی همهءتنم خیس شد ول کن

 

گفتم بذار ماچت کنم

 

با تهدید گفت:یه مشت میزنم همه دندونات بریزه ها ،نکنه زیر باران میخوای با من بخوابی ،ول کن گوساله اَه

 

سال دوم دبیرستان بودم. مسابقات فوتبال دبیرستانهابه مرحلهءنیمه نهایی رسیده بود و تیم دبیرستان ما هم به مرحلهءنیمه نهایی رسیده بود . اگر این بازی رو میبردیم به فینال میرسیدیم و دو روز بعد،با تیم هنرستان کرج مسابقهءنهایی رو انجام میدادیم .

 

مثل سگ نفس نفس میزدم و میدویدم .بازیکن ثابت گوشهءراست تیم بودن اونم با اینهمه هم شاگردی که میخوان جای آدمو بگیرن واسهءخودش شاهکاری بود .

 

مرتضی هافبک راست بود و سعید هافبک چپ . البته اینا همش اسم بود .وقتی توپ تو زمین میفتاد همه ، گله ای میریختیم روی توپ . چیزی بنام تکنیک و تاکتیک وجود نداشت . ولی اونروز بخاطر حساس بودن مسابقه ،سعی میکردیم حرف مربی رو حتی الامکان گوش بدیم و هرکس سر پستش بمونه .

 

مربی هم که چه عرض کنم، همون دبیر تعلیمات دینی مون شده بود مربی فوتبالمون . اول ده تا روایت و حدیث میگفت و بعد هم تمرینمون میداد .

 

خلاصه که اونروز عصر تمام نیرومون رو گذاشته بودیم که هرجور شده راهی فینال بشیم .

 

داد ،عربده،حرص و جوش ،هرچی که بگی بود تا بتونیم ببریم .

 

از بس دویده بودم حس میکردم خون از گلوم میزنه بیرون . توپ به مرتضی رسید ،سریع دویدم و داد زدم :مرتضیییی . هر آن منتظر بودم توپ بهم برسه اما بر خلاف انتظارم با یک شوت ،توپ رو زد بیرون . برگشتم با عصبانیت گفتم:آخه ترکمون آدم از وسط زمین میشوته؟

 

با بیحوصلگی دستشو برد بالا و گفت:برو بابا زر نزن .

 

همونطور که آروم میدویدم به طرف عقب تا سر پستم باشم با اخم گفتم :قد خر حالیش نیست .

 

−حرف مفت نزن برگرد سرجات .

 

صدای سعید بود . با تعجب بهش نگاه کردم دیدم اونهم داره با اخم نگاهم میکنه .گفتم :کی با تو بود؟

 

دوباره گفت:زر نزن برگرد

 

اعصابم خورد بود اما بروی خودم نیاوردم و رفتم سرجام

 

تیم مقابل که از دبیرستان مطهری بود بازی رو شروع کرد .چندتا پاس دادن و اوناهم با یه شوت توپ رو زدن بیرون .توپ جمع کن که نداشتیم ،معمولاًکسایی که بیرون زمین بودن توپو میاوردن

 

یکدفعه صدای سعید بلند شد که :برو توپ رو بیار

 

برگشتم دیدم داره به من نگاه میکنه .گفتم چی؟

 

با اخم گفت:برو تپو بیار

 

اعصابم خورد بود اما سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم:الآن میارن

 

با تشر گفت:حرف زیاد نزن برو توپو بیار

 

باغضب نگاهش کردم .انگار با نوکر باباش حرف میزد ،بلند گفتم:توپو میارن ،اگه ناراحتی بجای زر زدن برو خودت بیار

 

باعصبانیت اومد بطرفم که مرتضی جلوشو گرفت و گفت:ولش کن

 

توپ رو آوردن و بازی شروع شد . هرچی بیشتر از بازی میگذشت ،مرتضی و سعید به هیچ عنوان حاضر نبودن بمن پاس بدن .

 

نمیدونم ازخستگی بود یا تأثیر حساسیت بازی بود امااحساس میکردم تمام وجودم از عصبانیت و حرص پر شده .میخواستم هردوشونو خفه کنم .

 

تقصیر خودم بود . مدتی بود که هرچی ازشون میدیدم تو خودم میریختم ،فقط چون سعید برادر لاله بود و مرتضی هم از طرفش وکالت داشت

 

مدتی از رابطهءمن و لاله گذشت .چند بار دیگه هم با نظارت مرتضی همدیگرو دیدیم . هربار که میومدم پیش سعید و مرتضی یا مسخرم میکردن و یا عین نوکرشون بهم دستور میدادن . اصلاًاز اون رفاقت قدیم خبری نبود . همش تحقیرم میکردن و زور میگفتن و من احمق هم بخاطر لاله سکوت میکردم .

 

یه روز سعید،انواع و اقسام دستورهارو داد تا برای رفتن کوه در روز بعد آماده باشیم . تمام چیزایی رو که خواست تهیه کردم مثل خر هم از اینور به انور کشیدم ولی وقتی همه چیز حاضر شد و پرسیدم :فردا ساعت چند حرکت میکنیم؟با تمسخر بهم نگاه کرد و گفت:کی تورو دعوت کرد ؟ حالاچون دوتا چیز آوردی خودتو مهمون کردی؟باز هم بخاطر لاله سکوت کردم

 

موقع حرف زدن یهو میگفت:کاوه دهنتو ببند .بعد خودش شروع میکرد حرف زدن و باز هم بخاطر لاله سکوت میکردم . بخاطر لاله.

 

تمام این اعصابخوردیا با یک لبخند لاله از بین میرفت ،یک نگاهش کافی بود تا نه تنها عصبانیتم محو بشه ،بلکه بهم انرژی میداد تا توهین و تحقیرهای روزهای بعد سعید و مرتضی رو تحمل کنم . هیچوقت هم بهش نگفته بودم که برادرش چه رفتاری با من داره یعنی اصلاً وقتی میدیدمش همهءمشکلاتم از یادم میرفت .

 

اما رفته رفته این موضوع بیشتر و بیشتر آزارم میداد . مخصوصاًاونروز که تصمیم گرفته بودم هرجورشده تیممون ببره . من خودمو جر میدادم اما این دوتا اصلاًحاضر نبودن توپ بمن برسه .یجا توپ تو پای مرتضی بود و من در بهترین موقعیت بودم اما چون راهی جز پاس دادن بمن نداشت توپو زد بیرون . بهش گفتم:از قصد پاس نمیدی؟

 

لبخند زد و چیزی نگفت اما سعید باز داد زد :خفه شو بجای زر زدن بازیتو کن عوضی .

 

انگار تمام دنیا دور سرم میچرخید ،بغض گلومو گرفته بود ،یک آن یاد لاله افتادم ،با حرص لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتم .

 

خلاصه دقایق آخر بازی با یک حمله و با گل بهزاد گوش چپمون ،تونستیم بازیو یک هیچ ببریم .ما راهی فینال شدیم .اما اصلاًخوشحال نبودم که هیچ ،بلکه تا سوت پایان خورد سریع رفتم گوشهءزمین که لباسمو عوض کنم و برم خونه.

 

کنار زمین بودم ،صدای ولولهء بچه های تیممون که شادی میکردن همه جارو پر کرده بود ،منم بزور لبخند زدم و لباسمو درآوردم . صدای بلند سعیدو شنیدم که به بهزاد گفت:باز دم تو گرم ،اگه به این کاوهءالاغ بود الان باخته بودیم .

 

برگشتم نگاهش کردم .مرتضی هم کنارش بود و میخندید . چیزی نگفتم .

 

لباسای ورزشیمو ریختم توی ساکم و زیپشو بستم که یهو سعیدلباساشو پرت کرد رو سرم و گفت:هی ،بیمصرف اینارو هم بذار تو ساک من .

 

با خونسردی ظاهری دست انداختم و لباساشو از روی گردنم برداشتم و پرت کردم یه طرف و گفتم:گشادخان خودت جمعشون کن .

 

دوباره دست انداختم که ساکمو بردارم که حس کردم ضربه ای به سرم خورد .سعید زده بود .با لحنی متکبر بلند داد زد :گوسفند ،قد خر بلد نیستی بازی کنی طلبکارهم هستی؟جمعشون کن .

 

انگار جلوی چشمم سیاه شد ،با تمام قوا چنان مشتی کوبوندم تو صورتش که خورد شدن دندوناشو حس کردم . تمام وجودمو جنون گرفته بود .شیرجه زدم روش و با مشت افتادم بجونش . انقدر سریع و محکم میزدم که حتی نمیتونست تکون بخوره .

 

از پشت ریختن که منو از روی سعید بکشن کنار اما ...نمیدونم چم شده بود که تمام بغض و کینه و عقده هامو میخواستم سرش خالی کنم .هرچی میکشیدنم نمیتونستن از سعید جدام کنن .

 

یکدفعه عین دیوونه ها از روش بلند شدم و به هم تیمیام نگاه کردم . نمیدونم چه شکلی شده بودم که همشون یه قدم رفتن عقب . مرتضی رو توی جمعیت دیدم که با چشمای گرد بهم خیره شده بود . پریدم بهش و با پیشونی کوبوندم تو دماغش و با مشت بجونش افتادم ،سعی میکرد جاخالی بده و عقب عقب میرفت .

 

دبیرمون که معلوم نبود کدوم گوری بود پیداش شد و خودشو انداخت بینمون . عربده زد که:چیکار میکنید؟ این وحشی بازیا چیه ؟

 

بچه ها ریختن دورش و باهمهمه شروع کردن به حرف زدن .

 

از زور کینه حس میکردم تنم داره توی تب میسوزه .داغ کرده بودم . سعیدو آوردن .خون از دهنش میریخت و با عصبانیت نگاهم میکرد .

 

بدون توجه به معلم و دیگران با صدایی که میلرزید بهش گفتم:سعید از این ببعد زر بزنی گردن تو و اون مرتضی ...مالو خورد میکنم . خشتکتو میکشم رو سرت اگه گه زیادی بخوری .بلایی به روزگارت بیارم که ....

 

آقای احمدزاده باز داد زد:بسه دیگه . تمومش کنید ، زود باهم آشتی کنید . نشنیدید اگه دوتا مومن بیشتراز ۳روز باهم قهر باشن ازدین خارجن؟قال ......

 

شروع کرد به حدیث و روایت تعریف کردن و من و مرتضی و سعید با نفرت بهم نگاه کردیم .

 

انقدر اعصابم خورد بود که نفهمیدم آقای احمدزاده چی گفت و چندتا حدیث و روایت تعریف کرد فقط عربدهءآخرش یادمه که لابلش شندیدم گفت .فردا طکلیف همتونو روشن میکنم .

 

بچه ها هم به دو عده تقسیم شدن یک عده منو کشوندن بردن و عدهءدیگه هم مرتضی و سعیدو با خودشون بردن

 

−−−−−−−−

 

پیاده راه افتادم تا اون مسیر نسبتاً طولانی رو تا خونه برم . حوصله و اعصاب تاکسی گرفتن نداشتم .

 

تمام راه با خودم جدال و بگو مگو داشتم

 

بخودم میگفتم:کاوه تو که اینجوری نبودی !!! خودم جواب میدادم ، برو بابا اینجوری نبودی چیه؟وایسم هر گهی دلش خواست بخوره؟

 

دوباره میگفتم:بابا رفیقید باهم .در جواب خودم میگفتم: نخواستم آقا ، من این رفاقتو نخواستم

 

نزدیکای غروب بود که تازه از سر زمین فوتبال رسیدم نزدیک محلمون و هنوز با خودم جرو بحث میکردم

 

− دلت اومد اون مشتو بزنی؟آخه چطور تونستی؟

 

− پس چی که دلم اومد ،دفهءدیگه دهنشم جر میدم

 

− مرتضی طفلک رو چطور دلت اود دماغشو.....

 

− اون؟اون کثافت ...مال؟بیشتر از اینا حقشه

 

−آخه مرتضی....

 

−بره بمیره

 

−سعید هم

 

− بره گم شه

 

− جواب لاله رو چی میدی

 

− لاله هم ....لاله؟

 

باتعجب دیدم لاله سر خیابونمون ایستاده .

 

واای اصلاً یادم نبود . اونروز باید مرتضی میومد تا با لاله بریم پارک . از سعید هم اجازه گرفته بود . اصلا بکل فراموش کرده بودم . حالا که مرتضی نیست . یعنی لاله هنوز سعیدو ندیده ؟ هنوز خبر نداره؟ اگه اونا با ماشین رفته بودن که نیم ساعت زودتر از من رسیده بودن. شاید اوناهم پیاده اومدن .یا هنوز بچه ها نگهشون داشتن . حالا به لاله چی بگم؟

 

آهسته رفتم طرفش. لبخندی زد و گفت:سلام

 

انقدر دستپاچه بودم که در حین سلام کردن تا زانو سرمو آوردم پایین و تعظیم کردم .

 

بهش خیره شدم ،میترسیدم یهو سعید و مرتضی برسن .شاید دیگه هیچوقت نتونم بالاله حرف بزنم . باید از فرصت استفاده میکردم .

 

گفتم :ببخش دیر رسیدم بازی زیاد طول کشید ،باید میرفتم دوش بگیرم اما میترسم معطل بشی

 

گفت احتیاجی نیست عزیزم

 

وای که وقتی گفت عزیزم باز قلبم تند تند زد . یه صدای لطیف و در عین حال شیطونی داشت که تمام وجودمو سرشار از اذت میکرد . در عین حال که یک عشوه ای تو صداش بود میشد به تخس بودنش پی برد

 

گفتم پس بریم تاکسی بگیریم....

 

حرفمو قطع کرد و گفت:نه کاوه جون بیا بریم جای دیگه .امروز تو با من بیا

 

گفتم کجا؟

 

بالبخند گفت :کسی نمیبینمون نترسیا

 

باتعجب گفتم :باشه اما کجا؟

 

باز با لبخند گفت همینجا .باغ ترقی

 

گفتم :باغ ترقی؟آخه....

 

باز حرفمو قطع کرد و گفت:آخه نداره بیادیگه

 

رفتیم بطرف باغ . نمیدونم چی شد که یهو یک لحظه ، کمتر از یک ثانیه حس کردم که شاهرگ یکی بریده شد و خونش پاشید تو صورتم .با وحشت ایستادم

 

لاله گفت:چی شد؟

 

چشمامو بستم با تعجب به اطراف نگاه کردم و دوباره راه افتادم

 

رسیدیم به باغ .رفتیم تو . لاله گفت بیابریم دم اون بید .بدون اینکه چیزی بگم باهاش رفتم .

 

کنار بید که رسیدیم یهو دستمو گرفت و روبروم ایستاد . تو چشام خیره شد .

 

زبونم بنداومده بود . چه چشمایی .دیوونهء‌این نگاه بودم .

 

آهسته گفت:سردمه ، بغلم میکنی؟

 

به آرومی دستمو بردم دور شونش و عین مجسمه ایستادم .

 

با خنده ای ملیح گفت:ای خدای خرا نجاتم بده . میگم بغلم کن نمیفهمی؟

 

بعد خودشو چسبوند بمن .

 

معذب بودم .گفتم:لاله تو خواهر سعیدی . من قول دادم بهت دست نزنم

 

سفت تر بغلم کرد و گفت:من خواهر سعیدم؟ خواهر رفیقت؟ یعنی به این چشم میبینیم ؟

 

اومدم حرف بزنم ،سرش که روی سینم بودو آورد بالا و به چشمام خیره شد .

 

نمیدونم ....نمیدونم من بوسیدمش یا اون ،فقط میدونم برای همیشه از اون دنیا دور شدم و کاوه ای که توی اون باغ بود کاوه ای که تا اونروز زنده بودو همونجا بخاک سپرد .

 

گیج و منگ بودم چشمش که در حین بوسیدن ،خمار به چشمام دوخته شده بود داشت از هوش میبردم

 

خواستم باز ببوسمش ،انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: وقتی سعیدو دندونشو شیکوندی چه حسی داشتی

 

یهو بهش ماتم برد ،میدونست

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها