داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل چهارم

عید اون سال اولین سالی بود که جای خالی یه بزرگتر برامون ملموس بود من فکر نمی کردم بدون مامان جون اینقدر سخت باشه . کلا با خانواده ی مادری ام مانوس تر بودم تا پدری ...تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم شمال . بابام از طرف شرکتشون جا گرفت تو خزرآباد و همه عازم ساری شدیم .همه که میگم خانواده ی خاله مینا و خانواده ی زیلا جون البته عمو حامد نیومد فقط شادی و خاله بودن .

من و مامان و بابا و شادی تو ماشین ما و خاله ژِیلا تو ماشین مینا جون اینا بود . علی زانتیا خریده بود . هر چی بود از 206 بهتر بود ...

 

از بعد از اون روز که شادی تو مراسم مامان جون مشغول آرایش بود ازش حرصم گرفته بود زیاد باهاش حرف نمی زدم دست خودم نبود البته اونم خسته بود و اکثرش خواب بود .

 

برای خوردن صبحونه یه جا تو جاده نگه داشتیم . جاده واقعا رویایی بود . رستورانی بود که اطرافش دره بود و فضای بکری داشت . غلی رفته بود روی پرتگاه وایستاده بود . چند بار برگشت و منو نگاه کرد ...

 

بابام اومد پیشم و گفت : علی خیلی تو نخنته !!

 

منو میگی ؟

 

- چی بابا ؟

 

- هیچی هیچی ؟

 

مردا خیلی دقیق تر از خانومان تو این مسائل اینو طی تجربیاتم به دست آوردم و بابای من اون سال خیلی زودتر از من از علاقه ی علی آگاه شده بود . البته من که بدم که نیومد هیچ ذوق مرگ داشتم می شدم ... هه منم جو زده بودما ...

 

صبحونه رو تو یه مکان عالی خوردبم . نیم نگاهی به علی انداختم میونه اش زیاد با چیزای شیرین نبود برعکس رضا که ته ظرف مربا و عسل رو درآورد اون مشغول خوردن املت شد

 

موقع سوار شدن تو ماشین رضا اومد تو ماشبن ما و شادی رفت پیش خاله اینا یه کم حسودیم شد دلم می خواست من تو ماشین علی بودم .

 

رضا و بابا جلو بودن و من و مامان عقب و داشتیم با هم غیبت می کردیم . من و مامانم خیلی با هم صمیمی هستیم مثل دو تا دوست . خیلی حرفامو راحت بهش می زنم البته اون موقع به هیچ عنوان از علاقه ام به علی بهش نگفتم چون می دونستم آخر عاقبت نداره .

 

مامانم خوابید . منم خودمو مشغول کار با موبایلم کردم . خل بودم هی می رفتم تو قسمت مسیج ها مثلا که من و علی با هم زن و شوهریم اس ام اس می نوشتم و پاک می کردم ...

 

دیوانه از مه دور تر بهتر ... عوضش من خودمو با چسب دوقلو چسبونده بودم به ماه !! اگه یه کم زودتر عقلم رسیده بود که فراموشش کنم و بهش دل نبندم مسلما مشکلات کمتری تو زندگی ام داشتم و کمتر زجر می کشیدم . حیف که ما تا یه چیزی رو تجربه نکنیم ول کنش نیستیم .

 

به ویلا رسیدیم . مکان دنجی بود . دو تا اتاق خواب داشت که قرار شد خانوما تو یه اتاق اقایون تو یه اتاق منتها بابا اینا گفتن ما تو هال راحت ترم خلاصه من و شادی رو فرستادن اون اتاق که تخت دو نفره داشت خودشون سه تایی رفتن اون یکی اتاق می خواستم بگم خیلی از این عتیقه خوشم میاد منم می ندازید تنگش ... حوصله اش رو نداشتم .

 

همه یه استراحتی کردیم وقتی پاشدیم ساعت نزدیک 3 بود حال بیرون رفتن نداشتیم بابا رفت نهار سبزی پلو با قزل آلا خرید وبا سیرترشی خوردیم حسابی مزه داد البته بماند که علی سوسول بازی درآورد که من سیر نمی خورم دهنم بو می گیره ...

 

رضا بی تفاوت گفت : بی خیال همه تو شمال سیر می خورن اصلا متوجه بو نمی شن ...

 

رضا رو واقعا دوست داشتم مثل برادرم به نظر من خیلی منعطف تر از علی بود . علی می خواست مثل بابابزرگا امر و نهی کنه . رفتارش بعضی اوقات غیر قابل تحمل می شد ...

 

عصر آقایون داشتن تخته نرد بازی می کردن ما خانوما هم رفتیم لب دریا ...

 

شادی که مدام داشت با دوست پسرش تلفنی حرف می زد و از این بابت خوشحال بودم . تا اینکه با مامان اینا رفتن سمت ویلا من گفتم بیشتر می مونم لب ساحل دلم خیلی هوای دریا رو کرده بود . تو دلم علی رو فحش دادم که همراهی مون نکرد واقعا احساسی که من بهش داشتم اونم به من داشت . این موضوع تمام فکر و ذکرم شده بود .

 

به سمت ویلا راه افتادم نرسیده به ویلا علی رو دیدم در حالی که داشت یه سویی شرت تنش می کرد اومد سمتم ... رفتم سمت ویلا که گفت : ندایی کجا می ری ؟

 

- میرم تو دیگه ...

 

- ااا من تازه می خواستم بیام لب ساحل ...

 

- خوب دیر کردی

 

- حالا نمیشه یه بارم با من بیای ؟

 

کیلو کیلو که چه عرض کنم تن تن تو دلم قند آب می کردن

 

قبول کردم و با هم روونه ی ساحل شدیم .

 

دوش تا دوش هم قدم می زدیم . علی حرفی نمی زد روی یه سکو نشستیم و با هم بلال خوردیم . واقعا دلم نمی خواست سکوتو بشکنم انگار تو دلش هزار حرف ناگفته داشت .

 

اسمامونو با چوب رو ساحل نوشتم علی هم اسمامونو کاریکاتوری نوشت خیلی بامزه شد نزدیکای غروب بود .

 

علی خواست که یه عکس بگیریم . با هم گرفتیم ولی چون خودش دوربینو گرفته بود دستش فقط صورتمون معلوم بود .

 

از یه آقای میانسالی خواست که ازمون عکس بگیره اونم قبول کرد و بعد از گرفتن پرسید : نامزدین ؟

 

علی سرشو تکون داد . من که داشتم غش می کردم چه خوب بود که باشیم واقعا منم تو رویا سیر می کردما ...

 

داشتیم با هم قدم می زدیم که تلفنش زنگ زد جواب داد فهمیدم که دختره و معذبه که صحبت کنه . راهمو کیدم و جلوتر از اون حرکت کردم که راحت صحبت کنه !!!

 

در عین عصبانیتم بازم نمی خواستم که بهش بد بگذره ... کاش اونم یه کم فکر من بود . مکالمه اش تموم شد . بی هیچ حرفی روونه ی خونه شدیم .

 

به اشپزخونه پناه بردم تا به مامان اینا کمک کنم واسه شام که رضا گفت : ندا یه دست می زنی ؟

 

- حالش نیس به خدا ...

 

- بیا دیگه

 

خلاصه شروع به بازی با رضا کردم علی هم زل زده بود داشت بازی مونو نگاه می کرد نزدیک بود مارس شم لعنتی چشماتو بگیر اونور ...

 

خلاصه رضا برد .

 

اومدیم جمع کنیم که علی گفت : یه دست هم با من می زنی ؟

 

- دیگه اصلا حال ندارم ...

 

حال داشتم ولی حالم ازش گرفته بود .

 

شادی هم که خودشو انداخت وسط که من باهات بازی می کنم .

 

می خواستم یه دونه تو کله اش بزنم آخه سر پیازی یا ته پیاز ؟ کی با تو بود ؟

 

شام مامان اینا خوراک مرغ با کلی سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودن که کلی مزه داد .

 

فردا صبح که از خواب بلند شدم از درد داشتم بیهوش می شدم ... بله هههه ماهیانه شده بودم و این درد همیشگی به سراغم اومده بود . همون طوری دم دستشویی دولا شده بودم که مامان اومد اشکم سرازیر شده بود همیشه اینجوری بودم .

 

بابا و عمو احمد رفته بودن پیاده روی ...

 

جای بابا خالی بود مامان گفت اونجا دراز بکشم . سرم با سر علی 20 سانت فاصله داشت . درد فراموشم شده بود و یه حس دیگه قلقلکم میداد .

 

مامان برام آب جوش و نبات آورد و گفت بخورم و خودش رفت تو اتاق .. .

 

چشمامو بستم که مثلا بخوابم ولی درد امونم رو بریده بود مچاله شده بودم که احساس کردم که علی بیدار شد .

 

می تونستم شوکه شدنش رو احساس کنم از نفس کشیدنش معلوم بود تو همین حین مامان از اتاق اومد بیرون صدای آروم سلامشونو شنیدم ...

 

علی گفت : خاله ندا چرا اینجا خوابیده ؟

 

- حالش بده خوابوندمش اینجا ...

 

مثل فهمید چه مرگمه وای خدا آبروم رفت ...

 

اون روز علی خیلی دور و برم می پلکید و خجالت آور تر از همه این بود که نهار رفتیم یه رستوران اونجا اومدم با غذام ترشی بخورم پسره ی پررو گفت برات خوب نیس نخور ...

 

تو دلم از این توجهش خوشحال شدم اما خیلی پر رو بود من زنش نبودما ....

 

ولی حیف که اون موقع این چیزا حالیم نمی شد .

 

بعد از نهار رفتیم جمعه بازار و کلی خرت و پرت خریدیم . منم یه گردنبند چوبی واسه یلا خریدم دلم واسش تنگ شده بود .

 

شبو به سختی خوابیدم .

 

مسافرت 5 روزه ی ما به شمال هم به خوبی و خوشی تموم شد به من که خیلی خوش گذشت در کنار علی . واقعا خیلی بهم توجه داشت و این منو خوشحال می کرد . خیلی احساس خوبیه که حتی احساس کنی کسی دوستت داره ...

 

13 بدر هم باهم رفتیم لواسون و سیزده مون وبه در کردیم منو علی همزمان چمنامونو گره زدیم که رضا به شوخی گفت شما دو تا خیلی هلید واسه بدبخت شدنااااا

 

خندیدیم همه ... البته مضمون حرفش ما دو تا در کنار هم نبودیم ... منظور فرآیند بدبختی بود .. وای خدا چی گفتم !!

 

بعد از تعطیلبا با کوله باری از درسای نخونده وارد مدرسه شدم . دلم واقعا برای لیلا تنگ شده بود اونا هم شیراز رفته بودن برام یه جاسوییچی صنایع دستی آورده بود منم گردنبند رو دادم خیلی خوشش اومد .

 

برگشتنی هم داداش خان بیکارشون اومدن دنبالشون من که نمی دونم خوبه حالا کار داره اگه نداشت که کامل دم مدرسه پلاس بود .

 

بهونه آوردم و تنها برگشتم خونه ...

 

اواخر اردیبهشت ماه بود و تا خرداد کم مونده بود منم که اون سال اصلا تن به درس خوندن نمی دادم طوری شد که منی که همیشه نمراتم عالی بود و شاگرد اول بودم منی که معدلم زیر 19.90 نیومده بود اصلا حال باز کردن کتاب هامو نداشتم ...

 

یکی از دلایلش فوت مامان جونم بود و دلیل اصلی ترش علاقه و عشقم به علی بود که مانع از درس خوندنم می شد هر موقع می خواستم درس بخونم چهره اش میومد جلو چشمم و از هوش و حواس می افتادم ...

 

هفته ی سوم اردیبهشت تولد علی بود . دلم می خواست جبران کادوهایی که برام آورده بودند رو بکنم اما چه جوری ؟ نمی دوستم .

 

شب تولدش گوشی مو برداشتم می خواستم بهش بزنگم ولی نمی دونستم چی باید بگم خدایی من اهل دوست پسر نبودم برای همین زیاد تو ارتباط با جنس مخالف موفق نبودم یعنی نمی دونستم خوب ارتباط برقرار کنم و حرف دلم رو ببزنم .

 

شماره ی nafas رو پیدا کردم و اس ام اس زدم که : to mapendar ke khamooshiye man , hast borhane faramooshiye man ,,,

 

و زیرش هم نوشتم Tavalodet mobarak agha ...

 

راستش ما زیاد با هم اس ام اس نمی فرستادیم یکی دو بار اون جوک فرستاده بود همین ...ولی بعد اون اس ام اس بازی هامون زیاد شد ...

 

2 دقیقه ای طول کشید که اس ام اس داد : kheili mamnoon khanoomi . mamnoon ke yadet boood .....

 

منم که خر کیف بودم ... داشتم رو آسمونا سیر می کردم .

 

هی حتما الان با خانوم بهارشه ... یعنی اون بهش چی کادو میده ؟

 

وقتی واسه من که دخترخاله شم اینقدر سنگ تموم میذاره ببین واسه دوست دخترش چی می کنه .

 

دوباره به دوست دختراش حسودی ام شد منم خل بودما ...

 

امتحانای نهایی ام رو با مشقت پاس کردم . واقعا افتضاح بود برای من یه تفت بزرگ به حساب می اومد

 

ولی اصلا مهم نبود همین که تجدیدی نیاوردم برام کلی خوب بود .

 

کم کم اس ام اس بازیم ون با علی زیاد شد

 

آخرین امتحانم رو که دادم کیفم رو بار کردم گوشی ام سایلنت بود یه اسم ام اس از طرف علی ...

 

salam emtehaneto khob dadi ? be salamti tamoom shod ?

 

منم در جواب گفتم : salam hey bad nabood .ghabool misham

 

اونم جواب داد

 

man dame madresatoonam mikham biam 2nbalet brim khoone jila joon

 

نهار اون روز خونه خاله ژیلا بودیم تعجب کردم که اون دم مدرسه چیکار می کد واسه چی اومده بود دنیالم در حالیکه قند تو دلم آب می کردن جواب دادم : man ke madrese nistam Hoze emtehan midam . u boro man khodam miam

 

اصرار که کجاس حوزه تون بیام دنیالت و این حرفا ما هم از خدا خواسته آدرس رو دادیم و به مامان هم گفتم با علی میام برام لباس بذاره اونم گفت باشه ... از اینکه به علی اعتماد داشت و هیچ مخالفتی نکرد خوشحال شدم .

 

بالاخره زانتیای علی از دور پیدا شد جلو چشم بچه ها و همین طور لیلا سوار ماشینش شدم و این بار اصلا نگران نبودم که کسی منو با علی ببینه ...

 

نمی دونم لیلا در موردم چی فکر می کرد اما برام مهم نبود فقط مهم علی بود .

 

- سلام

 

- سلام خانوم

 

- وای مردم از گرما کولرتو روشن کن .

 

- چشم اینم از این فقط سرما نخوری خانوم ؟

 

- نه نمی خورم آقا

 

چه قدر از خانوم گفتنش خوشم می اومد . وقتی بهم می گفت خانوم اینگار برای خر دارن تی تاپی باز می کنن ...

 

- چه خبرا ؟ این طرفا ؟

 

- اومده بودم کار داشتم گفتم بیام دنبالت چون منم یه سره میرم اونجا نمی رم خونه ...

 

- ااا پس خاله اینا چه جوری میان ؟

 

- مگه نمی دونی رضا ماشین خریده ...

 

- ااا به سلامتی چی ؟

 

- 206

 

- مبارکه

 

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد .

 

- بستنی می خوری ندا ؟

 

- آخه الان که می خوایم نهار بخوریم

 

- حالا کو تا نهار ...

 

- خوب چرا می پرسی پسرخاله ؟

 

و خندیدم ...

 

- پس می خوری دختر خاله ؟

 

دخترخاله اش رو با حرص گفت و من خنده ام گرفت . سرمو تکون دادم ...

 

دقایقی بعد با بستنی و شکلات برگشت منم با ولع شروع به خوردن کردم

 

نگاهی بهم کرد و با خنده گفت : نهار نمی خوری مگه ؟

 

خندیدم و اداشو درآوردم : حالا کو تا نهاررررر

 

خلاصه با خنده رسیدیم اونجا مینا جون ما دو تا رو به طرز خاصی نگاه کرد و مامانم از علی تشکر کرد که منو رسونده ...

 

خدایی به من که خیلی خوش گذشت در جوار عشفم ... مخصوصا حالا که احساس می کردم کم کم داره دوستم میداره ... هی چه حس غریبی

 

فقط این دوست دختراش مثل خنجر تو قلبم بودن و نمی دونستم باهاشون چیکار کنم ؟ یعنی می شد علی همه رو فراموش کنه ؟ یعنی می تونست فقط به یاد من باشه ...

 

ناهار قورمه سبری بود که با ولع خوردم علی که روبه روم بود گفت : اشتهات کور شد بستنی خوردی نه ؟

 

آینفدر خندیدم که داشتم کبود می شدم خدا لعنتت کنه ...

 

بعد نهار گوشی اش زنگ خورد آقای اعتماد به نفس خیلی خوشنامه تلفنش هم رو SAY CALLER ID گذاشته

 

زنگ زد تلفن گفت : ASAL .... ASAL ..

 

وای خدا روز به روز دارن بیشتر می شن ...

 

اون که خانوم بهار بود اینم که عسل خانوم ...

 

ای خدا گل تو شانس من ...

 

خلاصه تلفنش تموم شد که رضا گفت : عسل کیه ؟

 

خیلی خونسر گفت : عسل نه بابا ارسلان دوستم بود ارسل سیو کردم ...

 

منم گفتم ارواح شیکمت ...

 

فقط بلده منو حرص بده وایستا دارم واست ...

 

البته راستش هیچی نداشتم واسش ولیخ وب حداقل اینجوری خودمو خالی می کردم .

 

شادی هم که با دوست پسرش به هم زده بود ناراحت بود اصلا کمک خاله هم نمی کرد من عین فرفره مشغول کمک بودم انگار نه انگار که اومدم مهمونی

 

خلاصه عصری بود که مامان ابنا با هم برنامه ریزی کردن که تابستون بریم مشهد ... جاش هم با خاله ام شد ...

 

کلی ذوق کردم .

 

دیگه وارد پیش دانشگاهی شدم و کلاسامون از تابستون شروع می شد ...

 

دیگه باید درسو جدی می گرفتم و بی خیال عشق و عاشقی می شدم ولی خوب ... دیر فهمیدم چه خبره ...

 

خلاصه قرار مسافرت مشهد گذاشته شد بابام که ماموریت داشت نمی تونست با ما بیاد . قرار بر این شد که همگی با قطار برن و من و مامان چون من کلاسای پیش دانشگاهی ام شروع شده بود دو روز بعد با هواپیما بیاییم که من به کلاس هام هم برسم .

 

اما علی و رضا هم تصمیم گرفتن با من و مامان بیان خاله مینا می گفت غیرتشون ورنداشته که خاله و دخترخاله اش تنها بیان با هواپیما ..من که خدایی قند تو دلم آب می کردن .

 

خلاصه اون روز علی و رضا اومدن دنبالمون و با آژانس راهی فرودگاه شدبم .ولی چون شب تولد امام رضا "ع" بود پروازمون 5 ساعت تاخیر داشت ما که داشتیم می مردیم خصوصا من که اوهن روز تا ساعت 6 بعدازظهر کلاس داشتم دیگه میت بودم . رفتم تو نمازخونه فرودگاه کمی استراحت کردم ... وقتی برگشتم دیدم در کمال تعجب علی رو صندلی های سالن دراز کشیدم و سرشو گذاشته رو پای مامانم .

 

خیلی صحنه ی جالبی بود دلم نیومد ازش عکس نگیرم . تو همین حین رضا هم اومد دو تا پلاستیک پر تو دستاش بود هله هوله خریده بود . با هم شروع کردیم به خوردن چیپس و ماست که اونا هم بلند شدن . خطاب به علی : وقت کردی یه کم بخواب نگاه خاصی بهم کرد بلند شد و روی صندلی نشست ...

 

هیچی نگفت عوضش مامانم گفت : حسودیت میشه رو پای من خوابید ؟

 

- آره شدیدددد

 

خلاصه نوبتمون شد اومدیم بریم نمی دونم بلیطم کجا افتادکه دم gate فهمیدم بلیط ندارم مامانم شاکی شد علی بلیطشو به من داد و گفت اینو نشون بده من الان میرم از تو یکی از این آژانسای فرودگاه بلیط می خرم خدا کنه داشته باشن داشتم از خجالت آب می شدم مامانم هم هی تیکه بارم می کرد که هواست کجاس ؟ مگه عاشقی ؟

 

خوب بودم دیگه !!علی برگشت و دستشو تکون داد بلیط من بود کلی ذوق کردم گفت که دم پذیرش افتاده بوده ...

 

اومد دم گوشم گفت : اونجا چیکار داشتی ؟ جوابشو ندادم که تو خماری اش بمونه . صندلی های هواپیما یه سمتش دو تایی بود یه سمتش یه تایی . من و مامانم نشستیم توقع داشتم علی کنارم بشینه که رضا چپید پهلوم و علی افتاد ردیف بغل کنار یه پسره . هی دولا می شدم و نیم رخش رو میدیدم یه حالتی بود انگار خیلی رو فرم نبود منم خیلی اهمیت ندادم تا خود مشهد خوابیدم .

 

بهمون عوضش صبحونه دادن که تا خرخره خوردم . هوا گرگ و میش بود که رسیدیم . تو فرودگاه مشهد هم اومدیم سوار تاکسی بشم باز این رضا چسبید بغل من علی افتاد جلو . دیگه داشتم شاکی می شدم می خواستم بگم بابا رضا می خوام بچسبم به علی چرا سیریش می شی تو ...

 

خلاصه رسیدیم به آپارتمان همه خواب بودن جز خاله مینا که منتظمون بود . برامون صبحونه آماده کرده بود ولی ما خورده بودیم برای همین به رختخواب پناه بردیم نیم ساعت بیشتر نخوابیدم به جز مامان و رضا و علی همه بیدار شده بودن .

 

با خاله ژیلا و شادی رفتیم حرم . خیلیخ وش گذشت دلم حسابی سبک شد تو همون حرم دستبند سبزی به دستم بستم و از امام رضا خواستم من و علی رو به هم برسونه .

 

واقعا که چه عقل بچه گانه ای داشتم من ... اون روز روز تولد حضرت محمد هم بود که تولد قمری علی محسوب می شد .

 

براش کیک سفارش دادیم اما دیگه کادو اینا نگرفتیم یه دسته گل هم خریدیم رفتیم خونه . مامان و رضا هم بیدار شده بودن میزو چیدیم و رضا رفت که علی رو بلند کنه . وقتی اومد گفت از پسش بر نیومدم بیدار نمی شم .

 

- کار خودمه ..واقعا نمی دونستم با چه اعتماد به نفسی این حرفو توی جمع زدم ولی می دونستم که از پسش بر میام رفتم تو اتاق درو بستم . دمر خوابیده بود و کله اش رو روی بالش چسبونده بود . رفتم کنارش رو تخت نشستم .

 

علی ... جواب نداد . تکونش دادم . علی ... - هوم... بذار بخوابم - اه پاشو حوصله ام رو سر بردی پاشو تا 3 می شمرم وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دبدی

 

- 1 ........ 2 .............. 3 - پانشدی دیگه ؟ خوب خودت خواستی از کنار پاتختی بطری آب معدنی رو برداشتم و ریختم روش و بقیه شو از داخل یقه ی بلوزش ریختم تو تنش ... دادش هوا رفت ...- ندا می کشمت ..

 

جدی بود هیچ رگه ای از طنز تو کلامش نبود . خندیدیم و گفتم : بی خیال آقای جذبه پاشو بیا بیرون کارت داریم ...

 

و با انگشتم رو بینی اش ضربه زدم . و اومدم بیرون .

 

اومد بیرون تعجب کرد و ما هم خوندیم تولدت مبارک ..- خوبین ؟ تولد من اردیبهشته رضا - نه بابا خوب شد گفتی ... خره

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها