داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت،  «شنبه»

شنبه

آقا!این جانب افتخار دارد که کشفیات جدید خود را در زمینه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقیق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه دادیم و به منشورهاي ناقص پرداختیم.البته فهمیدیم که را ناهموار و سربالایی است.

 

یکشنبه

 

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور

 

میشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس

 

هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روي هاي طولانی برویم و اگر یخی

 

باقی مانده باشد اسکیت بازي یاد بگیریم.بعدش

هم قرار است یک عالم کتاب بخوانیم.

 

خداحافظ بابا جون.خدا کند شما هم مثل من شاد باشید.

 

دوستدار همیشگی شما،جودي

 

بعدالتحریر:یادتان نرود به سوال من جواب بدهید.اگر نمیخواهید به خودتان زحمت بدهید و چیزي بنویسید به منشی

 

تان دستور بدهید که یک تلگراف به من بزند.میتواند فقط بنویسد:

 

سر آقاي اسمیت تاس است.

 

یا

 

سرآقاي اسمیت تاس نیست.

 

یا

 

موهاي آقاي اسمیت سفید است.

 

ضمنا میتوانید 25 سنت پول تلگراف رااز پول ماهانه ي من کم کنید.

 

خداحافظ تا ژانویه،کریسمس تان هم مبارك!

 

اواخر تعطیلات کریسمس(تاریخ صحیح را نمیدانم(

 

بابا لنگ دراز عزیز!

 

دارد برف میبارد.شما کجا هستید؟دنیایی که من از پنجره ي ساختمان برج مان میبینم پوشیده از برف است و ازآسمان

 

دانه هاي برف به اندازه ي پف فیل می آید.عصر است.آفتاب تازه دارد با رنگ زرد و سردش پشت تپه هاي سردتر و

 

بنفش غروب میکند.من روي درگاه پنجره اتاقم نشسته ام و از آخرین روشنی روز استفاده میکنم تا براي شما نامه

 

بنویسم.

 

پنج سکه ي طلاي تان مرا غافلگیر کرد.من عادت نکرده ام از کسی هدیه ي کریسمس بگیرم.شما تا حالا خیلی چیزها

 

به من داده اید! در واقع هرچه دارم از شماست.احساس میکنم لیاقت هدیه هاي بیشتري را ندارم،با این حال خوشحال

 

شدم.میخواهید بدانید با پولم چه خریدم؟

 

1یک ساعت مچی نقره که توي جعبه چرمی بود تا به مچم ببندم و به موقع سرکلاس بروم. .

 

2یک جلد از اشعار ماتیو آرنولد. .

 

3یک کیسه آب گرم. .

 

4یک پتوي گرم مسافرتی(اتاقم سرد است( .

 

5برگ کاغذ کاهی براي چرك نویس(میخواهم به زودي کار نویسندگی را شروع کنم(. . 500

 

6یک جلد فرهنگ مترادف ها(براي زیاد کردن گنجینه واژگان نویسنده( .

 

7آخري را خیلی دوست ندارم بگویم ولی میگویم)یک جفت جوراب ابریشمی. .(

 

اگر میخواهید علتش را بدانید باید بگویم یک چیز پیش پاافتاده باعث شد من جوراب ابریشمی بخرم.جولیا پندلتون

 

شب ها به اتاق من می آید که باهم هندسه بخوانیم.روي کاناپه می نشیند و جوراب ابریشمی پایش میکند و پاهایش را

 

روي هم می اندازد.اما صبر کنید!به محض اینکه جولیا از تعطیلات برگردد جوراب هاي ابریشمی ام را می پوشم و به

 

اتاقش می روم و روي کاناپه اش مینشینم.می بینید بابا جون چه موجود بدبختی هستم؟ولی حداقل صاف و ساده ام.شما

 

هم لابد سابقه ي مرا در پرورشگاه می دانید که آدم بی عیب و نقصی نیستم،نه؟

 

خلاصه(معلم انگلیسی مان سرکلاس هربار جمله اش را با این کلمه شروع میکند)که از این هفت هدیه بسیار ممنونم.من

 

دارم وانمود میکنم که این ها از طرف خانواده ام در یک جعبه پستی از کالیفرنیا برایم رسیده.ساعت را پدرم،پتوي

 

سفري را مادرم،کیسه آب گرم را مادربزرگ-که همیشه نگران است مبادا در این هوا سرما بخورم-و کاغذهاي کاهی را

 

برادر کوچکم هاري فرستاده.خواهرم ایزابل هم جوراب هاي ابریشمی،خاله سوزان هم اشعار ماتیو آرنولدو عمو هاري

 

(که اسمش را روي برادر کوچکم گذاشته اند)هم فرهنگ لغات را فرستاده است.البته او میخواست شکلات بفرستد اما

 

من اصرار کردم به جایش این فرهنگ مترادف ها را بفرستد.

 

شماکه مخالف نیستید نقش همه ي خانواده مرا یکجا بازي کنید،هستید؟

 

حالا میخواهید از تعطیلاتم برایتان بگویم یا فقط به تحصیلات و این جور چیزهاي من علاقه دارید؟

 

اسم دختر تگزاسی لئونورا فنتون است(تقریبا به همان مضحکی اسم جروشا ابوت است،نه؟)من دوستش دارم ولی نه به

 

اندازه سالی مک براید.من هیچکس را به اندازه سالی دوست ندارم،البته غیر از شما.من باید همیشه شما را بیش از همه

 

دوست داشته باشم،چون شما یک نفره جاي همه خانواده من هستید.من و لئونورا و دو دختر سال دومی هر روز که هوا

 

خوب بود دامن و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و کلاه سرمان میگذاشتیم و چوب به دست سرتاسر این حوالی و دهکده را

 

قدم زنان میگشتیم.یک دفعه هم چهار مایل رفتیم تا شهر و به رستورانی که دخترهاي دانشکده غذا میخورند رفتیم،و

 

لابستر کباب شده( 35 سنت)و دسر کیک با آرد گندم سیاه و شیره ي افرا( 15 سنت)خوردیم. مقوي و ارزان.

 

خیلی چسبید!مخصوصا به من،چون زمین تا آسمان با غذاهاي پرورشگاه فرق داشت.هروقت که از محوطه ي داشنکده

 

بیرون میروم احساس میکنم محکوم فراري هستم.یک دفعه بدون اینکه متوجه شوم شروع کردم براي دیگران

 

احساساستم را بیان کردن.ولی گربه هنوز از کیسه درنیامده بود که دمش را گرفتم و دوباره برش گرداندم توي

 

کیسه.خیلی برایم مشکل است چیزهایی را که توي دلم است به کسی نگویم.من ذاتا اهل درد دلم و اگر شما را نداشتم

 

تا حرف هایم را باهاش درمیان بگذارم دق میکردم.

 

جمعه قبل در ساختمان فرگوسن هال جشن شیرینی پزان داشتیم.همه مان روي هم رفته از دختران سال اول و دوم

 

گرفته تا سال سوم و چهارم،بیست و دو نفر بودیم.

 

آشپزخانه ي آنجا بزرگ است و ظروف مسی و قابلمه و کتري،ردیف روي دیوار سنگی آویزان است.در ساختمان

 

فرگوسن هال 400 دختر زندگی میکنند.سرآشپز آن جا که کلاه و پیش بند سفید داشت بیست و دو دست پیش بند و

 

کلاه نمیدانم از کجا،براي ما آورد و ما آنها را پوشیدیم و شدیم عین آشپزها.

 

گرچه من شیرینی بهتر از آن هم دیده ام ولی خیلی خوش گذشت.وقتی بالاخره کار تمام شد و سرتا پایمان و در و

 

دستگیره همه چسب چسبو شد،آن وقت با همان کلاه و پیشبند آشپزي صفی تشکیل دادیم و درحالی که هرکدام قاشق

 

یا چنگال بزرگ یا ماهیتابه به دست داشتیم در راهروهاي خالی به طرف سالن اداري که تعدادي از استادها شب آرامی

 

را در آن می گذراندند رژه رفتیم.بعد درحالی که سرودهاي دانشکده را برایشان میخواندیم شیرینی به آنها تعارف

 

کردیم.آنها هم مودبانه ولی با شک و تردید برمیداشتند.

 

خب میبینید بابا جون چه قدر من دارم در تحصیل پیشرفت میکنم؟

 

فکر نمیکنید باید به جاي نویسنده نقاش بشوم؟

 

دو روز دیگر تعطیلات تمام میشود و من از اینکه دخترها را میبینم خوشحالم.برجی که در آن هستم کمی سوت و کور

 

است.وقتی در ساختمانی که براي 400 نفر ساخته شده 9 نفر زندگی کنند معلوم است که جا براي آن 9 نفر کمی گل و

 

گشاد است.

 

نامه یازده صفحه شد.بیچاره بابا،حتما خیلی خسته شدید!اولش میخواستم فقط یک یادداشت تشکر آمیز مختصر

 

بنویسم ولی وقتی شروع کردم انگار دیگر قلمم خودش پیش رفت.

 

خداحافظ.از اینکه به یاد من هستید ممنونم.من باید خیلی خوشحال باشم ولی ابر کوچک و ترسناکی افق را تیره کرده

 

است:امتحان هاي فوریه در راه است.

 

فداي شما،جودي

 

بعدالتحریر:شاید صحیح نباشد که من بنویسم فداي شما.اگر اینجوري است معذرت میخواهم.ولی آخر من باید یک نفر

 

را دوست داشته باشم و باید بین شما و خانم لیپت فقط یکی را انتخاب کنم،براي همین بابا جون عزیزم می بینید که باید

 

تحمل کنید،چون من نمیتوانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.

 

شب

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

باید بودید و میدید چه جوري همه ي دانشکده دارند درس میخوانند.همه انگار فراموش کرده ایم که اصلا تعطیلاتی

 

داشته ایم.در چهار روز گذشته من پنجاه و هفت فعل بی قاعده را در مغزم فرو کرده ام،فقط خداکند تا موقع امتحان ها

 

توي مغزم بماند.بعضی از دخترها بعد از امتحان کتاب هاي درسی خود را می فروشند ولی من میخواهم کتاب هایم را

 

نگه دارم و بعد از اینکه فارق التحصیل شدم همه ي سوادم را در یک ردیف قفسه ي کتابخانه ام بچینم تا وقتی لازم شد

 

چیزي را مفصل تر بدانم فوري به آنها مراجعه کنم.اینطوري آدم راحت تر و دقیق تر معلوماتش را حفظ میکند تا اینکه

 

بخواهد به ذهنش بسپرد.

 

جولیا پندلتون براي سرزدن به من به اتاقم آمد و یک ساعت تمام ماند.صحبت را از خانواده شروع کرد و من هر چه

 

کردم نتوانستم حرفش را قطع کنم.میخواست بداند اسم دوران دختري مادرم چه بود.تو را خدا تا حالا دیدید یک نفر

 

همچین سوال بی جایی از یک بچه ي سر راهی پرورشگاه بکند؟آن قدر شهامت نداشتم که بگویم نمیدانم.براي همین با

 

بدبختی اولین اسمی را که به ذهنم آمد گفتم و این اسم مونتگومري بود.آن وقت جولیا می خواست بداند که من از

 

مونتگومري هاي ماساچوستم یا مونتگومري هاي ویرجینیا؟

 

مادر جولیا از راترفوردهاست.خانواده اش با کشتی آمده اند آمریکا و با هانري هشتم قرابت سببی داشتند.از طرف

 

پدري هم نسبت شانبه قبل تر از حضرت آدم میرسد.خلاصه سربلند ترین شاخه هاي شجر نامه ي خانواده ي او به

 

میمونی از عالی ترین نژادها میرسد که موي بسیار لطیف و دم بسیار درازي دارد.

 

من میخواستم امشب نامه ي شاد و خوب و مفرحی براي تان بنویسم ولی خیلی خواب آلود و نگرانم.سال اولی ها بخت

 

خوشی ندارند.

 

دوستدار شما جودي ابوت،که در حال امتحان دادن است

 

یک شنبه

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

خبر خیلی بد بد بد بدي براي تان دارم ولی نامه را با آن شروع نمیکنم.بهتر است اول کمی روحیه تان را عوض

 

کنم.جروشا ابوت نویسندگی را شروع کرده است.شعر او با عنوان از بالاي برج من در ماه فوریه در صفحه اول مجله ي

 

ماهانه ي دانشکده چاپ می شود و این براي یک دانشجوي سال اول افتخار بزرگی است.دیشب وقتی از کلیسا خارج

 

میشدیم استاد زبان انگیلسی مرا نگه داشت و گفت که غیر از سطر ششم شعر جذابی است.براي همین من یک نسخه

 

از آن را براي شما میفرستم که اگر دوست داشتید بخوانید.

 

بگذارید ببینم میتوانم چیز جالب دیگري پیداکنم،آهان،آره!من دارم اسکیت یاد میگیرم و میتوانم تقریبا خودم تنهایی

 

به نرمی رو بخ سر بخورم.بعدش هم یاد گرفته ام که چطور از سقف سالن ورزش از طناب سر بخورم پایین.یا میتوانم از

 

1 متري بپرم و امیدوارمبه زودي رکوردم را به یک و نیم متر برسانم. / روي مانع 20

 

امروز صبح اسقف الاباما موعظه اي کرد که آدم را می برد توي فکر.گفت:در مورد دیگران همان قضاوتی را نکن که

 

نمیخواهی دیگران در باره ات بکنند.(همون حدیث امام علی هرچه را خود نمی پسندي براي دیگران هم

 

مپسند!!)منظورش لزوم چشم پوشی از عیب دیگران بود و اینکه نباید با فضاوت بی رحمانه درباره دیگران توي ذوق

 

شان زد.کاش خودتان هم حرف هایش را میشنیدید.

 

امروز آفتابی ترین و خیره کننده ترین بعد از ظهر یک روز زمستانی است،قندیل هاي یخ آویزان از درخت هاي صنوبر

 

چکه چکه آب میشوند.تمام دنیا زیر بار سنگین برف خم شده است ولی من دام زیر بار غم خم میشوم.

 

حالا دیگر وقتش است که آن خبر را بدهم-شجاع باش جودي!هر جوري شده باید بگویی-مطمئن باشم که سرحال

 

هستید؟من در درس هاي ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم و دارم آنها را میخوانم تا ماه بعد دوباره امتحان

 

بدهم.متاسفم از این که دلسرد شدید وگرنه اصلا این موضوع براي من مهم نیست چون من خیلی چیزها یاد گرفته ام

 

که حتی جزو درس ها نبوده.من هفده رمان و کلی شعر خوانده ام،رمان هایی که خواندشان واجب است مثل بازار

 

خودنمایی،ریچارد فورل،آلیس در سرزمین عجایب.هم چینین جستار هاي امرسون،زندگی اسکات نوشته لاکهارت،جلد

 

اول امپراطوري رم نوشته ي گیبون،و نصف کتاب زندگی بن ونوتو چلینی.به نظرتان آدم جالبی نبوده؟چلینی عادت

 

داشته قبل از صبحانه گشتی بزند و همینطوري یکی را بکشد.

 

میبینید بابا جون،اگر من تنها به درس لاتین میچسبیدم الان این قدر باسواد نبودم.اگر قول بدهم که دیگر در درسی رد

 

نشوم آیا این بار مرا می بخشید؟

 

شرمنده ي شما،جودي

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها