داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار خواستگار قسمت «داخل یه ساختمون»

یه مامور، فریبا و مریم و شهره رو می بره و در یه اتاق رو وا می کنه و فریبا اینا می رن »

 

تو و مامور در رو قفل می کنه. دوربین فقط فریبا اینا رو نشون می ده که پشت در قفل

 

شده می ایستن. کمی بعد که بر می گردن، متوجه می شن که تو اتاق ( بازداشگاه) سر از

 

دختره! سه تایی تعجب می کنن! چند تا دخترا می آن طرف فریبا اینا. فریبا با تعجب از

 

« یکی شون می پرسه

 

شماها اینجا چیکار دارین؟!

دختره : همون کاري که شماها می کنین!

 

« همه می خندن »

 

فریبا : به چه جرمی گرفتن تون؟

 

دختره : ماها داشتیم بی سر و صدا کاسبی مونو می کردیم که گرفتن مون!

 

« همه می زنن زیر خنده. فریبا و مریم و شهره نمی خندن. یکی دیگه از دخترا می گه »

 

حتما گرون فروشی می کردي، واحد حمایت از مصرف کننده جلب ت کرده!

 

« دوباره بقیه می خندن »

 

فریبا : یا شایدم داشتی خیلی ارزون می فروختی!

 

« همه سکوت می کنن. دختره می آد جلو فریبا و می گه »

 

دیگه الان همه دارن فروشنده می شن!

 

« فریبا یه نگاهی بهشمی کنه و می گه »

 

آره، چوب حراج خوردیم!

 

همه دخترا می رن تو فکر. یه لحظه بعد یکی دیگه از اون زن ها می آد جلو و می پرسه »

 

«

 

شماها رو چرا گرفتن؟

 

فریبا : دنبال حق مون بودیم!

 

« دوباره سکوت برقرار می شه که همون دختره می پرسه »

 

اسم تون چیه؟

 

فریبا : من فریبام. اینام مریم و شهره ن. اسم شماها چیه ؟

 

« دخترا از هر طرف خودشونو معرفی می کنن »

 

مستوره

 

عصمت

 

عفیفه

 

محبوبه

 

وجیهه

 

« فریبا یه نگاهی به دخترا می کنه و می گه »

 

با این اسامی، انگار واقعا شماها رو اشتباهی آوردن اینجا!

 

« همه می خندن و همون دختره به فریبا می گه »

 

اینا رو اشتباهی قاطی ما کردن!

 

بعد بر می گرده و گوشه ي اتاق رو نشون می ده. یه گوشه سه تا دختر، حدود 18 19 »

 

« ساله و دارن گریه می کنن. فریبا یه نگاهی بهشون می کنه و می گه

 

اینا چیکار کردن؟

 

دختره : نمی دونم. دم دانشگاه گرفتن شون.

 

دوباره فریبا بهشون نگاه می کنه. جلوي دخترا، روي زمین کیف و کتاب و کلاسوره! »

 

فریبا، آروم می ره طرف شون. تنا بهشون می رسهف سه تایی جلوش بلند می شن. یکی

 

« شون با همون حالت بغضبه فریبا نگاه می کنه و می گه

 

بخدا ما اینکاره نیستیم!

 

فریبا یه نگاه به کتاب هاشون می کنه. دوربین جلد کتاب رو که مال دانشگاهه نشون می »

 

« ده. دختره دوباره می گه

 

ما رو بخاطر ...

 

فریبا نمیذاره حرفش تموم بشه و به حالت تایید سرشو تکون می ده و بعد با دست، »

 

« صورت دختر رو ناز می کنه که دختر خودشو میندازه تو بغل فریبا و می زنه زیر گریه

 

همون ساختمون داخل یه اتاق دیگه

 

یه مرد یه جا واستاده و داره از اون پسره که همراه فریبا با اینا گرفتن بازجویی می کنه. »

 

« پسره جلو مرد واستاده

 

با اون دخترا چیکار داشتی ؟

 

پسره : من کاري نداشتم، اونا با من کار داشتن!

 

چیکار باهات داشتن؟

 

پسره : انگار می خواستن یه آدرسی ازم بپرسن!

 

سوسل خان منو رنگ می کنی؟!

 

« پسره فقط نگاهش می کنه »

 

خیالت راحت، تا نیم ساعت دیگه مثل بلبل حرف می زنی!

 

پسره : من خیلی وقته مثل بلبل حرف می زنی!

 

خفه بچه قرتی!

 

پسره : ببخشین، شما فیلم آواز قو رو دیدن؟

 

ساکت باش فوفول خان!

 

در این لحظه دوربین پسره رو نشون می ده. حرکت فیل م آهسته می شه. پسره ک ه ت »

 

صورتش عصبانیت معلومه، میره طرف آقا و تا می رسه، با دو تا دستش، سرآقا رو می

 

گیره و سر خودشو می بره عقب، به حالت اینکه مثلا می خو اد مثل فیلم آواز قو، با کله

 

بزنه تو صورت آقا! اما وقتی سرشو می آره جلو، یه مرتبه پیشو نی آقا رو ماچ می کنه و

 

« می گه

 

نوکرتم جناب ... ! به جو ن شما جریان همون بود که گفتم! من اصلا ا هل این حرفا نیستم!

 

به مرگ شما اگه دروغ بگم.

 

« آقا که تا یه لحظه پیش ترسیده بود، یه نفسی می کشه! بعد می گه »

 

باشه، فعلا بشین تا ببینم چ یکار می تونم برات بکنم.

 

« بعد یه مرد دیگه می آددر گوش این یکی می گه »

 

الحمد الله که این یکی بخیر گذشت!

 

همون ساختمون

 

« فریبرز و پدرش و زن پدرش دارن وارد ساختمون می شن »

 

همون ساختمون همون اتاق

 

پدر فریبرز و زن پدرش نشستن و فریبرز داره آروم با آقا حرف کی شنه. اونم ه ی به »

 

« حالت تاکید سرش رو تکون می ده. بعد به یه مرد می گه

 

فریبا، مریم، شهره آزادان.

 

همون ساختمون همون اتاقی که فریبا اینا هستن

 

« یه مرد از لاي میله ها، بلند می گه »

 

فریبا، مریم، شهره 1 بیایین بیرون.

 

بعد در اتاق رو وا می کنه. فریبا به او ن سه تا دختر دانش جو اشاره می کنه که برن بیرو ن. »

 

اونا کمی مکث می کنن و می ترسن اما فریبا هل شون می ده جلو. اونام از در می رن

 

« بیرون. بدون کتاب هاشون. آقا بهشون می گه

 

آزادین.

 

« . بعد مشغول بستن در می ش ه »

 

داخل همون اتاق

 

« ! همه اون زن ها که تو بازداشگاه هستن، به خاطر این زرنگی،براي فریبا کف می زنن »

 

جلوي در همون ساختمون

 

سه تا دختر دانشجو دارن از در می رن بیرون. یه مرد جل وشونو می گیره. اما همون آقا »

 

که آژادشون کرده، بهش اشاره می کنه که یعنی می تونن برن. دخترا با خنده و خوشحالی

 

« ! از در ساختمون می رن بیرون

 

همون ساختمون اتاقی که فریبرز اینا هستن

 

مگه نگفتم خانم ها رو بیارین بیرون آزادن؟

 

« آقا می گه »

 

به من نگفتین قربان!

 

« مرد دوباره می گه »

 

حالا که گفتم! برو بیارشون!

 

آقا یه احترام میذاره و می ره بیرون. فریبرز دو باره با همون مرد حرف می زنه. اونم هی »

 

« . سرشو به حالت قبول تکون می ده

 

اتاق فریبا اینا تو همون ساختمون

 

« آقا در اتاق رو وا می کنه و می گه »

 

فریبا، مریم ، شهره بیاین بیرون . آزدین.

 

« ! یه دفعه همه دختراي تو بازداشگاه می زنن زیر خنده. اقا مات بهشون نگاه می کنه »

 

همون ____________ساختمون

 

فریبا و مریم و شهره وارد می ش ن. پسره هم ن شسته. فریبرز دا ره با همون مرد حرف می »

 

« زنه. یه مرد دیگه م اونجا واستاده

 

فریبرز : حالا متوجه شدین؟!

 

که اینطور 1 فکر شم نمی کردم تو این بیست و خرده اي سال خدمتم یه همچین چیزي م

 

ببینم که دیدم!

 

فریبرز : ماهام فکرشو نمی کردیم که تو این مدت یه همچین چیزایی ببینیم اما دیدیم!

 

باشه، قبول کردم دیگه! مسئله حل شده بفرمائین.

 

فریبا و مریم و شهره دارن تو این مدت در گوشی یا همدیگه حرف می زنن و همون آقا »

 

« رو نگاه می کنن! آقام به یه نفر می گف

 

خاما و اون آقا آزادن.

 

فریبرز : خیلی ممنون.

 

« بعد بر می گرده طرف فریبا اینا و می گه »

 

پاشین. پاشین مزاحم وقت ایشون نشین. الان صد هزارتا دختر و پسر تو خیابون منتظرن

 

که دستگیر بشن!

 

فریبا ایناف سه تایی بلند می شن و می رن طرف میز اون جوونه. وقتی می رسن جلو »

 

« میز، فریبا می گه

 

ببخشین شما مجردین؟

 

تا ایون می گه، یه مرد دیگه با لحنی که کلمات رو از مخرج و ته گلو ادا می کنه و »

 

زیبایی و وقار دختر خانم ها این است که در پرده « خیلی سنگین حرف می زنه می گه

 

بشینن و مستوره باشند و به وقت تزوج، طبق رسوم مرسومه، زوج به خواستگاري زوجه

 

آمده و سنت پسندیده نکاح صورت گیرد. انشاءاله که من بعد در مورد شما خواهر عفیفه

 

هم چنین است.

 

« تا اینو می گه، فریبا یه نگاه بهش می کنه و می گه »

 

شما چی؟ شمام مجردین؟

 

« یه دفعه نیش یارو تا بنا گوشش وا می شه و زود، بدون معطلی می گه »

 

مجرد نیستم اما اصلا مشکلی نیس! اجازه این نشونی رو ...

 

دست می کنه تو جیب ش و یه خودکار و یه کاغذ در م ی آره که فریبا یه خنده تمسخر »

 

آمیز بهش می کنه و با شهره و مریم حرکت می کنن. درست جلوي در ساختمونف یه

 

نگهبان زشت و درب و داغون واستاده. دستاشو ت و هم قفل کرده و همراه با بدنش تکون

 

تکون می ده و به حالت ناز و عشوه! چشماشم خمار کرده. تا فریبا م ی آد از جلوش رد

 

« بشه، آروم و زیر لبی و کشیده، با لهجه ي ترکی می گه

 

منم مجردم آ!! با کدوم تون طرفم؟!

 

خونه فریبا اینا

 

فریبا و شهره و مریم و خاندایی و زن پدرش رو مبل نشستن. فریبرز ظرف میوه دست »

 

« شه و همونجور که داره به دخترا تعارف می کنه، باهاشونم دعوا می کنه و غر می زنه

 

فریبرز : آ[ه این چ ه مدل خواستگاریه؟! پسره رو وسط خیابون، عین مامورا لباس

 

شخصی، گرفتین ش به سین جیم!

 

« بعد یه مرتبه داد می زنه و می گه »

 

آخه شما خواستگارین یا مامور شکنجه؟!

 

زن پدر : آروم باش فریبرز جون! بالاخره اتفاقه دیگه!

 

فریبرز : گیرم اون اتفاق بود. خانم تو اون هیرو ویر، رفته جناب ... رو خواستگاري کنه!

 

« بعد روش رو می کنه به فریبا و می گه »

 

دیگه آجان دم درم برامون عشوه می اومد!

 

فریبا سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه. فریبرز ظ رف میوه رو اول می گیره جلو زن »

 

« پدرش و اونم یه میوه ور میداره و بعد میگیره جلو شهره و با تحکم می گه

 

بخور جون بگیر!

 

« شهره یه میوه ور میداره و فریبرز ظرف رو می بره طرف مریم و همونطور می گه »

 

جوون لنگه ي دیوار، تو اونجا رنگ کرده بود عین مرده قبرستون! سه تای ی عین این

 

گانگسترا، با موبایل و عینک محاصره ش کردین، اون وقت جواب خواستگاریم از ش می

 

خواین! ... بند شده بود بیچاره!

 

« همه آؤوم می خندن. فریبرز ظرف میوه رو می گیره جلو مریم و بازم با تحکم می گه »

 

یه موز وردار بذار دهن ت! قوت داره!

 

« مریم یه دونه موز ورمیداره و فریبرز با ظرف میوه می ره فریبا و می گه »

 

خدا رجم کرد به همون ... بند ختم شد! سکته کرده بود چیکار می کریم؟!

 

ظرف میوه رو یه لحظه می گیره جلو فریبا اما بلافاصله پشیمون می شه و ظرف رو می »

 

« کشه کنار و می گه

 

به تو نمی دم که هر چی آتیش از گور تو بلند می شه!

 

تا می خواد ظرف رو بکشه کنار، فریبا تند یه دونه خیار ور می داره و به فریبرز م ی »

 

« خنده! فریبرز یه نگاه بهش می کنه و می گه

 

الهی به حق این وقت عزیز فریبا، یه شوهر کچل چاق خیله بد اخلاق گیر تو بیاد این دل

 

من خونک ( خنک ) بشه!

 

« خان دایی می گه »

 

دو دو دو دو دو ...

 

« فریبرز همو نجور که ظرف میوه رو می بره طرف خان دایی می گه »

 

بیخودي دو دور دو دور نکن خان دایی! بیا میوه تو ورد ار!

 

خان دایی : دور از جو جو جو جو جو ...

 

« فریبرز به حالت این پیرزنا که می خوان نفرین کنن، دستش رو تکون می ده و می گه »

 

الهی این جون من از دست شما دو تا بالا بیاد!

 

خان دایی : جون ( یعنی حرف ش رو تموم کرد)

 

فریبرز : دست شما درد نکنه خان دایی!

 

فریبا : پسرا خودشون ترسو بودن داداش! و گرنه چند تا دختر خوشگل ترس نداره؟

 

فریبرز : داره! خیلی م داره؟

 

فریبا : ترسش کجاس؟!

 

فریبرز : اینجا که ما پسرا عادت کردیم همیشه خودمون بریم دنبال دخترا! بر عکس که می

 

شه، شک می کنیم ! تا حالا ت و این ملک دخترا بیان دنبال ما! اونم نه یک ی ! سه تا! اي خدا

 

نسل تونو صد برابر کنه!

 

« همه می زنن زیر خنده »

 

خان دایی : ایش ایش ایش ایش...

 

فریبرز : خان دایی ایش و نوش نکن که ناراحت می شم!

 

خان دایی : ایشاله!

 

فریبا : پس شماها با این دل و جرات تون چه جوري می رین زن می گیرین؟!

 

« فریبرز یه سیب ور می داره و می ره رو یه مبل کنار فریبا می شینه و می گه »

 

موقعی که ما بخوایم بریم زن بگیریم که تنها نیستیم! چهل نفر آدم دوره مون می کنن تا دل

 

و جرات پیدا کنیم! تنها باشیم که از این غلطا نمی کنیم!

 

فریبا با عصبانیت، همونجور که خیار ت و دست شه، دستش رو با خیار به حالت تهدید »

 

می بره جلو فریبرز و می خواد که مثلا حرف بزنه اما تا خیارو می گیره جلو فریبرز،

 

فریبرز سیب از دستش می افته و به حالت تسلیم دستاشو می بره بالا! همه می ز نن زیر

 

« خنده! فر یبام در حال خنده می گه

 

همه ش تقصیر توئه داداش!

 

فریبرز : شماها را هافتادین و اذهان عمومی رو تشویش می کنین! تقثیر من چیه؟!

 

فریبا : اگه تو باهامون می اومدي اینطوري نمی شد!

 

فریبرز : من صد س اله سیاه م نمی آم! بلند شم ب ا سه تا دونه، دختر بیافتم دنبال پسراي

 

مردم؟!

 

فریبا : نه! ما پسرا رو نشون می کنیم، تو برو دنبال شون!

 

فریبرز : آره! که به جرم انحراف، بگیرن م و بندازن زندان و این یه چیز آبرومونم جلو

 

مردم بره؟!

 

همه می زنن زیر خنده و خان دایی می خواد که حرف بزنه و زود فریبرز دستش رو به »

 

« می گیره بالا و می گه T (t ime out) حالت

 

تایم اوت! خان د ایی می خو اد حرف بزنه!

 

خان دایی : ن ن ن ن ن ن .َ.. فریبرز : نمی خواي حرف بزنی؟!

 

خان دایی :ن ن نمیري پ پَ پَ پسر! فریبرز: ممنون، بازي شروع شد!

 

« یعد بر می گرده طرف فریبا می گه »

 

اصلا مگه ما پسار وقتی می خوایم زن بگیریم با یه قشون پسر، دنبال دختر مردم می کنیم

 

که به در و همسایه پناه بیاره؟! رفتین خواستگاري یا گرگم به هوا؟!

 

فریبا : پس چع جوري باید بریم؟

 

فریبرز : با لطافت! با ظرافت! با یه شاخه گل! نه عین ماموراي امنیتی با عینک و بی سیم!

 

فریبا : پس ما د خترا باید چیکار کنیم؟ از حق مون بگذریم؟ همینجوریش کم سرمون کلاه

 

رفته که این خرده هم ازش چشم پوشی کنیم؟! حق حقوق مونو باید بگیریم دیگه!

 

« فریبرز با حالت نیمه عصبانی می گه »

 

شعار نده واسه من!

 

« بعد اداي فریبا رو در می آره و می گه »

 

حق و حقوق مونو باید بگیریم!! حق و ح قوق زن، همون دیگ و قابلمه تو آشپزخونه س!

 

هر وقت خواست بهش می دیم که بره از حقش استفاده کنه و توش پخت و پز کنه!

 

فریبا : همین داداش؟!

 

فریبرز : همین که همین!

 

« همه یه لحظه ساکت می شن که خان د ایی می گه »

 

کو کو کو کو کو کو کو تا تا تا تا تا تا تا بی بی بی بی بی بی بیا پ پ پ ...

 

فریبرز : خان دایی فیلم تموم شد! یه ساعت ونیم که دیگه بیشتر نیس! بگو دیگه!

 

خان دایی : پ پ پسر! فریبا : باشه دادا ش! من دیگه حرف این چیزا رو نمی زنم. اولین خوا ستگارم ه اومد زنش

 

می شم، خوبه؟

 

فریبرز : عالیه!

 

فریبا : اون وقت وجدانت راضی یه؟ بعدش شبا می تونی راحت بخوابی؟

 

فریبرز : آره! نتونستم یه قرص خواب می خورم!

 

فریبا : اما اگه مادرم الان زنده بود ...

 

فریبرز : اگه من اون مادرتو ببینم!

 

« یه مکث می کنه و می گه »

 

من می دونم باهاش!

 

« بعد سرش رو می بره بالا و می گه »

 

آخه مامان جون، خودت رفتی تعطیلا ت تو بهشت! اون وقت این جونم مرگ شده رو

 

انداختی به جون من؟!

 

خان دایی : لا لا لا لا لا لا ...

 

فریبرز : خان د ایی شما فقط تو این فیلم یه دقیقه دیالوگ داشتی! تا حالا حساب کردم نیم

 

ساعته حرف می زنی!

 

همه می زنن زیر خنده. که فریبا ی واشکی به دخترا اشاره می کنه او نام شاکت می شن و »

 

« به حالت قهر می شینن. فریبرز یه خرده ساکن می شه و بعد می گه

 

مریم خانم میوه تونو میل کنین! شهره خانم پوست بکنین دیگه!

 

مریم و شهره یه چشم می گن اما میوه هاشونو می ذارن تو بشقاب! فریبرز ی ه لحظه »

 

« مکث می کنه و بعد می گه

 

چایی میل دارین بگم کبري خانم بیاره؟!

 

« مریم و شهره هر دو می گن نه، خیلی ممنون. فریبرز کلافه س! دوباره می گه »

 

نسکافه چطور؟

 

دوباره مریم و شهره تشکر می کنن و می گن نه. فریبرز یه لحظه صبر می کنه بعد با »

 

« عصبانیت می گه

 

خیلی خب بابا! خیلی خ ب! چیکار باید بکنم که تو تو این دنیا و مامان تو اون د نیا ازم

 

راضی بشین؟

 

یه مرتبه فریبا اینا براش دست می زنن و هورا می کشن و فریبا یه چشمک به دوستاش »

 

« می زنه که فر یبرزم می بینه و می گه

 

تو روح پدرش صلوات اگه دیگه خر تو بشه!

 

« همه دوباره می خندن و فریبا می گه »

 

داداش به نظر تو باید چیکار کنم من؟

 

فریبرز : هیچی! بگردین و یه پسر تو خونه و در و بوم بشته سراغ کنیم بریم

 

خواستگاریش! حالا سراغ دارین، راه بیفتیم!

 

شهره : داریم فریبرز خان!

 

« فریبا دستاشو می زنه بهم و با خوشحالی می گه »

 

همین عصر بریم!

 

« زن پدر یه گوشه ساکت واستاده، یه مرتبه می گه »

 

فریبرز خان منم بیام؟

 

فریبرز : میل خودت ونه. اگه چنانچه فک ر می کنین که تو زندگی کلاه سرتون رفته و حق

 

انتخاب ازتون گرفته شده، شمام یه تک پا تشریف بیارین!

 

« زن پدرش می گه »

 

الهی که یه مرد خوب قسمتت بشه دختر!

 

قسمت این دختر بشه! « آل » فریبرز : الهی

 

تو یه خیابون جلوي یه خونه

 

فریبرز و فریبا و خان دایی و زن پدر با لبا س شیک و تمیز جلو یه خونه واستادن. یه »

 

« جعبه شیرینی دست زن پدره و یه سبد گل م دست فریباس. فریبرز به زن پدرش می گه

 

شما زنگ بزنین.

 

« بعد اشاره می کنه به خان د ایی و میگه »

 

متکلم وحده مون پاي آیفون به سخنرانی بیاد و تا شب همینجا پشت در واستادیم!

 

« زن پدر زنگ می زنه. یه خانم آیفون رو جواب می ده »

 

کیه ؟

 

زن پر : سلام خانم، مهمون نمی خواین؟ امر خیره!

 

« یه لحظه سکوت می شه و بعد از تو آیفون می گن »

 

واي خاك تو گورم! بفرمائین قدم تون سر چشم!

 

همون ساختمون جلو یه آپارتمان

 

فریبا و فریبرز و خان دایی و زن پدر با سلام و احوال پرسی می رن تو آپارتما ن. اونجا »

 

یه خانم و آقا با یه پسر جوون واستادن. فریبا سبد گل رو می ده به پسره و زن پدر جعبه

 

« شیرینی رو می ده به مادر پسره. اونام با تشکر می گیرن

 

همون آپارتمان سالن پذیر ایی

 

فریبا و فریبرز و خان دایی وزن پدر، به ترتیب کن ار همدیگه رو مبل نشستن. پسره با »

 

پدرش، روبروشون نشستن. مادره یه بلوز رو هول هولکی از رو یه مبل ور می داره و

 

« پرت می کنه تو یه اتاق و بعد می آد مشینه و با خجالت می گه

 

ببخشین ترو خدا! همچین یه خرده بی خبر بود، اینه که ما کمی غافلگیر شدیم! الان چای ی

 

دم می کشه می آره خدمت تون!

 

زن پدر : این حرف چیه خانم؟! می گن مهمون سر زده خرجش پاي خودشه!

 

مادر پسره : اختیار دارین. ترو خدا دهن تونو شیرین کنین.

 

پدر پسره : جسارتا عرض می کنم! افتخار این سعادت رو مدیون کی هستیم ما؟

 

فریبا : یکی از دوستان مشترك! بعدا خدمت تون عرض می کنیم.

 

« پدر و مادر پسره می خندن و می ن »

 

خواهش می کنیم، لطف کردین تشریف آوردین.

 

« زن پدر یه شیرینی میذاره دهنش »

 

همون آپارتمان داخل یه اتاق دیگه

 

یه دختر 18 19 ساله دا ره تند تند سر و وعضش رو جلو آینه درست می کنه و »

 

گاهگاهی م از لاي در به فریبرز نگاه م ی کنه و لبخند می زنه! فکر کرده که فریبرز اومده

 

« ! خواستگارش

 

همون آپارتمان سالن پذیرایی

 

« زن پدر شیرنی ش رو خورده و می گه »

 

ببخشین، نور چشمی چند ساله شونه؟

 

« دوربین چهره پسره رو می گیره که حدودا سی سال رو داره. مادر پسره می گه »

 

دور و ور هیجده نوزده سال شه!

 

« فریبا اینا یه نگاهی به همدیگه می کنن و فیبرز با خنده می گه »

 

بعله، زنده باشن. البته یه هوا بیشتر به نظر ما اومدن! گیر گیراي 17 18 نشون می دادن!

 

دوباره آروم می خنده. پدر و ماد ر پسره و پسره یه خرده اخماشون می ره تو هم و مادر »

 

« پسره با حالت تعجب می گه

 

بچه م تازه امشال دیپلم ش رو گرفته!

 

« فریبا اینا یه نگاهی دوباره به هم می کنن و فریبرز می گه »

 

ببخشین، یه کلاس سه کی کردن؟ یعنی الان دیگه قاعدتا باید پایه شون قرص قرص شده

 

باشه!

 

خان دایی سرشو میندازه پایین و می خنده. پدر و م ادر پسره یه نگاهبا تعجب به »

 

« . همدیگه می کنن. گیج و سردرگم نشون می د ن

 

فریبا : عذر می خوانم، ایشون در حال حاضر به چه کاري مشغولن؟

 

« پسره چشم از فریبا ور نمی داره! معلومه خیلی از فریبا خوشش اومده

 

مادر پسره : داره خودشو آماده می کنه واسه کنکور. مام گذاشتیم به اختیار خودش دیگه!

 

« ! فریبا اینا مات به پسره نگاه می کنن »

 

فریبرز : ببخشین، منظورم اینه که غیر از اون، کارشون چیه؟ یعنی در آمدشون چقدره؟

 

« پدر و مادر پسره دوباره یه نگاه تعج آمیز به همدیگه می کنن و پدر پسر می گه »

 

والا فعلا که من ماهی بیست سی هز ار تومن بهش می دم ! حالا تا بعد خدا بزرگه!

 

فریبا : فکر نمی کنین این مبلغ یه خرده کمه؟!

 

« پدره یه حالت بلاتکلیفی تو صورتش پیدا می شه که مادره زود می گه »

 

البته خرج رخت و لباس و کفش و رفت و آمد و اسم نویسی شم جداسا! همونا س ر به

 

فلک میذارن!

 

اینو که مادره می گه، پدره یه لبخند می زنه و سرشو به علامت تائید تکون می ده که »

 

« مادره در گوشش می گه

 

آخه مرد چقدر بهت بگم یه خرده ماهیونه ي این دختره رو زیاد کن که جلو مردم سر

 

شکسته نشیم!

 

« فریبا اینا یه نگاه می همیدیگه می کنن که فریبرز آروم در گوش فریبا می گه »

 

الحق که انگشت رو خوب پسري گذ اشتی ! اگه ماها خودمون صد تا خونه رو در می زدیم

 

یه همچین نوبر بهاري گیرمون نمی اومد!

 

فریبا : ببخشی، خدمت و این چیزا چی؟ می دونین که! خیلی مهمه!

 

مادر پسره : .ا! بچه م هنوز وقت خدمت کردنش نیس که! حالا هس که بکنه! این چند

 

سال که پیش خودمونه، گذاشتیم استراحتاشو بکنه!

 

« فریبرز با حالت شوخی اما جدي، بلند می گه »

 

بعله!! آدم خدمت رو همیشه می تونه بکنه! سی و پنج سالگی، چهل سا لگی! اصلا می تونه

 

صبر کنه با بچه ش بره خدمت! می شه خ ریدش! یعنی یه خ دمتکار که بگیرین، مشکل

 

حله!

 

فریبا : نطر ایشون در مورد مهریه چیه؟

 

مادر پسره : خب مثل نظر همه!

 

فریبا : پس موافقین؟

 

« ادر محکم می گه »

 

البته!

 

فریبا : نظرشون رو چقدره؟

 

مادر پسره : هر چی بشتر بهتر!

 

« بعد می خنده »

 

فریبا : یعنی اگه ما بگیم دو هزار تا سکه طلا، ایشون موافقن؟

 

« پدر و مادر پسره ذوق زده می شن و می گن »

 

بعل که موافقن؟!

 

« فریبرز آروم در گوش فریبا می گه »

 

خب الحمدلله یه امتیاز مثبت گرفت!

 

فریبا : با جشن ع روسی چی؟ اگه مثلا ما بخوایم تو یه هتل 5 ستاره باشه، با موزیک و

 

شام و چهارصد پونصد تا مهمون، ایشون موافقن؟

 

« دوباره پدر و مادر پسره که خیلی خوشحالن می گن »

 

خب معلومه!

 

فریبا : طلا و این چیزا چی؟ ایشون با خریدش موافقن ؟

 

« دوباره پدر و مادر پسره با خوشحالی زیاد می گن »

 

البته البته!

 

فریبا : با آزادي زن و احترام به حقوقش چی؟ موافقن؟

 

« پدر و مادر پسره دیگه از خوشحالی گریه شون گرفته! با شادي مادر پسره می گه »

 

مگه دیگه ما چی براي بچه مون می خوایم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که شما رو

 

قسمت ما کرد! اصلا جاي حرف براي ما نذاشتین!

 

همون خونه آشپزخونه

 

همون دختره 18 19 ساله، ه مونجور که داره چایی رو حاضر می کنه، همه ش می

 

خنده! صداي فریبا اینا تو آشپزخونه می آد!

 

همون آپارتمان سالن پذیرایی

 

« فریبا و فریبرز آروم دارن با هم حرف می زنن »

 

فریبرز : ظاهرش ک ه خوبه. نجیب م خس! از وقتی م ا اومدیم سرشو بلند نکرده نگاه کنه!

 

مبارکه ایشاله.

 

« دوربین مادر پسره رو می گیره. به پسرش آروم می گه »

 

اگه به امید خدا کار خواهرت جور شد، خواهر د امادم می گیرم واسه تو! چطوره؟

 

« پس ره به حالت تائید سرشو تکون می ده »

 

دوربین فریبا اینا رو نشون می ده. فریبا آرو م یه چیزي در گش فریبرز می گه. فریبرز »

 

یه خرده دستاشو می ماله بهم. براش سخ ته حرفی رو که فریبا بهش گفته بگه. خجالت م ی

 

« کشه. بالخره هر جوري هس شروع می کنه و می گه

 

ببخشین آ! اگه جسارت نباشه یه چیزي می خو ام بگم!

 

« پدر و مادر پسره می گن خواهش می کنیم ، بفرمائین »

 

فریبرز : ترو خدا، جون اون کسی که دوست دارین ! وجدانا!اگ ه ایشون اهل گثافتکاري و

 

عیاشی و رفیق بازي و این چیزاس همین الان به ما بگین؟!

 

« پدر پسره که عصبانی شده می گه »

 

این حرفا چیه آقا؟!

 

زن پدر : ترو خدا ناراحت نشین! بالاخره شمام جوون دارین!

 

پسره که چشمش فریبا رو گرفته با اشاره به پدرش می گه یعنی آروم باشه. پدر پس ره »

 

« کمی آروم می شه و می گه

 

بچه م از گل پاکتره آقا!

 

فریبرز : اونکه کم لا مشخصه، اما می گم نکنه مثلا تو جو و نی هاش یه شیطونی هایی ک رده

 

باشه! آدمه دیگه!

 

اینارو فریبرز با خنده می گه. پدر پسره که دوباره عصبانی شده تا می آد یه چیزي بگه، »

 

« بازم پسره و مادرش بهش اشاره می کنن. اونم ساکت می شه. مادر پسره می گه

 

نخیر آقا! بچه م چه قدیم و چه الان، پاك و طیب و طاهز، بوده و هس!

 

فریبرز : الهی شکر ! واقعا این جور آدمم کیمیاس! بنده در مق ایسه با خودم که جوونم

 

عرضص کردم ! الهی صد هزار مرتبه شکر!

 

« بعد همونطور که پسره رو نگاه می کنه با خنده می گه »

 

یعنی می گم صیغه اي، نم کرده اي، چیزي جایی نداشته باشن!

 

« بعد یه چشمک به پسره می زنه »

 

« پدر پسره دیگه نمی تونه خودشو نگه داره و داد می زنه و می گه »

 

حرف دهن ت رو بفهم آقا! اصلا ما ای ن وصلت رو نخواستیم ! بفرمائین ! بسلامت! به امان

 

خدا!

 

« اینو می گه و با دستش در آپارتمان رو نشون می ده که خان دایی یه مرتبه می گه »

 

چوش چوش چوش چوش چوش چوش ...!

 

تا خان دایی این کلمه رو چند بار می گه، پدر و مادر پسره و پسره با حالت عصبانیت »

 

از جاشون بلند می شن که حمله کنن به خان دایی اینا که فریبرز با حالت گریه ریال یه

 

مونده می کنه و زود دو تا دستاشو بحالت « چوش » نگاهی به خان دایی که هنوز تو کلمه

 

« ایست می گیره جلو پدر و مادره و می گه

 

صبر کنین! صبر کنین! این، مثلا داره شعر می خونه! زبونش گرفته الان! یه دقیقه صبر کنین

 

اگه چیز بدي گفت، حمله کنین!

 

« پدر و مادره یه لحظه مکث می کنن که خان د ایی می گه »

 

چوش چوش چوشمعم گ گ گ گ سران ان ان ان انَ داَزندَ صَ صَ ص ص صَدَ بار.َ « فریبرز به حالت رفع سوء تفاهم به پدر و مادره می گه

 

دیدین حالا! بقیه شم اینه: فروزنده تر و روشن تر ستم!

 

« اونا آروم می شن و مشینن. زن پدر بحالت آشتی و صلح و صفا می گه »

 

اي بابا! شما که ماشالا سرد و گرم چشیده این! با یه کلمه حرف نباید از کوره در رفت ! تو

 

خواستگاري همیشه از این چیزا بوده! می گه جن گ اول به صلح آخر! ما جوو ن مونو

 

داریم می دیم، شمام جوون تونو! باید بالاخ ره این حرفا گفته شه دیگه! قصد و غ رضی در

 

کار نیس! این خان د ایی ما، کمی لکنت داره! مسخره نمی خوان بکنن!

 

« پدر و مادر پسره، شرمنده می شن و پدره با حالت خنده و عذر خو اهی می گه »

 

ببخشین واله. ما صلا متوجه نبودیم! ببخشین ت رو خدا! ح الا این شعر به این قشنگی مال

 

کی هس؟!

 

خان دایی : بابا بابا بابا بابا طا طا طا طاهر!

 

فریبرز : یعنی البته باباي باباي باباي باباطاهر!

 

« همه می زنن زیر خنده و مجلس کمی آروم می شه که فریبا می گه »

 

ببخشین، اخلاق شون چی، خوش اخلاقن یا ...

 

مادر پسره می خنده و تا می آد از اخلاق خوب بچه ش بگه فریبرز براي اینکه کار »

 

« دوباره به دعوا نکشه، تند می گه

 

ي بابا! ایشوانِ همه چیزشون خوب و عالیه! ایشااله یه خرده کگه با هم آشناتر شدیم، یه

 

چند جلسه با رفقا مردون ه ورشون می داریم و با هم می بریم بیرون و اخلاق شون دست

 

مون می آد!

 

تا فریبرز اینو می گه، رگ گردن پدره و پسره از غیرت می زنه بیرون و پسره در حالی »

 

« که از جاش بلند می شه می گه

 

بی شرف خواهر منو می خواي با رفقات مردونه ورداري ببري بیرون؟!

 

تو همین موقع دختر 18 19 ساله که خواهر پسره س، با یه سینی چایی وارد سالن »

 

« می شه! تا چشم فریبرز به دختره می افته، تازه متوجه اوضاع می شه ومی گه

 

واي خدا مرگم بده!

 

« پدره و پسره می ریزن سر فریبرز و پسره می گه »

 

دو ساعته نشستی اینجا و داري دري وري می گی! هیچی بهت نگفتم پر رو شدي؟!

 

« فریبرز که وسط پدره و پسره گیر کرده با التماس داد می زنه و می گه »

 

بخدا سوء تفاهم شده! شما اشتباه متوجه شدین!

 

پسره : ما اشتباه متوجه شدیم بی شرف؟! آبجی منو می خواي مردونه ببري بیرون؟!

 

« پدر پسره همونجور که یقه فریبرز رو گرفت به پسرش می گه »

 

مونش نده ماحَسن! بزنش بی شرفو!

 

« شروع می کنن به زدن فریبرز از زیر دست و پاشون د اد می زنه »

 

نزنین بابا! اشتباه شده والا! خان دایی! فریبا اینا رو نجات بده!

 

« بعد دوباهر داد می زنه ومی گه

 

نزنین بابا! والا سوء تفاهم شده! ما خ واستگاري دخترتون نیومدیم که ! یه دقیقه شما دست

 

نگه دارین تا بگم من!

 

« پدر و پسره یه مکث می کنن. فریبرز از زیر دست و پا بلند می شه که پسره می گه »

 

پس اومدین حواستگاري ننه م؟!

 

« فریبرز در حالیکه داره لباسش رو درست می کنه می گه »

 

نخیر! اومدیم خواستگاري خود شما!

 

« تا اینو می گه، پسره با عصبانیت می گه »

 

بی شرف بی غیرت منو مسخره می کنی؟!

 

« ! دوباره شروع می کنن به کتک زدن فریبرز »

 

دوربین فریبا و خان دایی و زن پدر رو می گیره که یواشکی

 

از آپارتمان دارن می رن بیرون

 

جلو همون خونه، تو خیابون

 

فریبا و خان د ایی و زن پدر، نگران واستادن! تو همین م وقع در خونه وا می شه و فریبرز

 

پرت می شه بیرون و در بسته می شه! فریبا اینا می آن دورش و تا می خوان از زمین

 

« بلندش کنن که فریاد فریبرز می ره هوا و می گه

 

چیکار می خواي بکنین؟! اگه دست بهم بزنین از هم سوا می شم! زنگ بزنین اورژانس

 

تهران!

 

خان دایی : ک ک ک ک ک کُ تکُتُ زُ ز ز زُ ز ز د  ن؟!    

 

فریبرز : آره، اما اگ ه اینجوري که شما گفتین، با تامل و وقفه می زدن که حرفی نبود ! یه ده

 

دقیقه اي همینجوري می زدن!

 

فریبا که فریبرز رو با این حال و روز می بینه، ناراحت می شه و سرشو بر می گردونه »

 

« طرف همون پنجره خونه که ت وش رفته بودن و بلند می گه

 

وحشی آ!

 

تا اینو می گه، سبد گلی که برده بودن، از تو پنجره پرت می شه بیرون طرف فریبا! »

 

فریبام درست جلویدرست جلوي فریبرز واستاده. تا سبد گل رو می بینه که داره می آد

 

طرفش، جا خالی می ده و سبد گل مجکم می خوره تو سر فریبرز! فریبا دوب اره برمی

 

« گرده سر جاي اولش و به طرف پنجره با صداي بلند می گه

 

بی فرهنگا!

 

این دفعه از تو پنجره، جعبه شیرینی پرت می شه بیرون. فریبا بازم جا خا لی می ده و »

 

جعبه می خوره تو سر فریبرز! فریبا دوبا ره بر می گرده سر جاش که یه فحش دیگه بده

 

« که فریبرز با حالت ناله و التماس می گه

 

ببخشین خانم ...! ( قر ار ب ود خانم ... در این نق ش بازي کنن ) اگه این ح مایتهاي بی دریغ

 

شما، فوري قطع نشه، باید جنازه منو از اینجا تکون بدین آ!

 

شب پشت بوم خونه فریبا اینا

 

» فریبا و مریم و شهره دارن با همدیگه حرف می زنن »

 

فریبا : خدا ذلیل تون کنه با این اطلاعات کورتون! نزدیک بود داداشم کشته بشه!

 

شهره : به جون تو فریبا ما صلا نمی دونستیم اون پسره الاغ یه خواهرم داره!

 

مریم : حالا حالش چطوره؟!

 

فریبا : خوابیده تو خونه، شایانم بالا سرشه!

 

همون شب سالن پذیرایی خونه فریبا اینا

 

فریبا و مریم و شهره اومدن عیاد ت فریبرز. فریبرز رو یه کاناپه خوابیده و داره ناله می »

 

کنه. یه کیسه یخ م رو سرشه. شاین بغل ش رو یه صندلی نشسته. خان د ایی و پدر فریبا و

 

زن پدر اونجان. فریبا اینا آروم می آن تو سالن و سلام می کنن. تا چشم فریبرز بهشون

 

« می افته، آروم با ناله به شایان می گه

 

شایان جون!

 

شایان : بگو اینجام.

 

فریبرز : پاشو اینا رو با چک و لگد بیرونشون کن تا یه بلاي دیگه سرم نیاوردن!

 

شایان می خنده و به فریبا اینا سلام می کنه و از جاش بلند می شه. شهره و م ریم می »

 

« آن نزدیک فریبرز و می گن

 

بلا دوره! ایشاله خیلی زود این یه خرده کسالت تونم بر طرف می شه.

 

« فریبرز تا اینو می شنوه، کیسه رو از رو سرش ور میداره و با عصبانیت می گه »

 

یهخرده کسا لت؟! آش و لاشم کردن! دکتر یه هفته برام طول درمان نوشته! اگه دختره دلش

 

برام نسوخته بود و وساطت نمی کرد، باباش و اون داداش گردن کلفته ش، تیکه تیکه م

 

کرده بودن! حالا اونا به درك! مادره از ا ون زیر با دندوناش گوشت تنم مو ریز ریز کرد!

 

یه وشگونا ازم می گرفتکه آتیش م میزد!

 

شایان می زنه زیر خنده! دخترا و خان د ایی م می خندن. فریبرز یه نگاه به شایان می »

 

« کنه ومی گه

 

زهر مار! حالا وقت خنده س؟!

 

« پدر فر یبرزم که داره می خنده، می گه »

 

تا تو باشی با طناب این دخترا تو چاه نري!

 

فریبرز : به جون با با تا به پسره گفتم اومدیم خواستگاري شما، رگاي گردن  ش شد عین

 

کابل این تیر چراغ برق آ!

 

« بر می گرده طرف فریبا و می گه »

 

همون پسره که می گفتی نجیبه ها!

 

« دوباره کیسه یخ رو می ذاره رو سرش و می گه »

 

آخ مادر مردم!

 

بعد دوباره کیسه یخ رو از رو سرش ور می داره و سرشو بلند می کنه و به فریبا می »

 

« گه

 

فکر کنم ختنه سورون بچه تو بیفته با شب سال من!

 

دوباره کیسه رو از رو سرش ور می داره و سرش و می خوابه. اون داره ن اله می کنه و »

 

همه دارن می خندن. تو هم ین موقع شایان یه تیکه کاغذ از جیب ش آروم در می آره .

 

فریبرز زیر چشمی نگاهش می کنه. شایان کاغذ رو پاره می کنه و می آد بریزه تو زیر

 

« دستی که فریبرز می گه

 

چی بود؟!

 

شایان : هیچی!

 

فریبرز : می گم چی بود؟!

 

« شایان با خجالت و خنده می گه »

 

آدرس یه نفر رو گرفته بودم که بریم خواستگاریش!

 

فریبرز یه نگاه بهش می کنه و دوباره با عصبانیت از جاش بلند می شه و با داد می گه »

 

«

 

بذ ار این لگن خاصره م، ترکش جوش بخوره بعد!

 

« بعد دستاشو از هم وا می کنه و به شایان می گه »

 

بجون تو شایان، باباهه این دستامو گرفته بود و پسره این دستمو! دو طبقه این ساختمونو،

 

از رو پله ها، منو با اونجام، تلپ تلپ آوردن پایین! تو پاگرد نمی دونم اول بود یا دوم که

 

ترق صدا اومد! فهمیدن لگن م ترك ور داشت!

 

بعد یه مرتبه یاد خان دایی و شعرش می افته و با عصبانیت بر می گرده طرف خان دایی »

 

« و می گه

 

حالا خودمونیم خان دایی، این همه شاعر تو این مملکته! تو همه ر و ول کردي چسبیدي

 

به بابا طاهر؟! اونم اون شعر؟! خب بده به مردم هی می گی چش چش چ  ش!  

 

همه آروم و یواشکی می خندن. فریبرز بر می گرده طرف فریبا و نگاهش می کن ه. فریبا »

 

« سرشو میندازه پایین. فریبرز به حالت عصبانی می گه

 

بابا جون، عزیز من، خواهر من، اینجا ایرانه! اینجا یه ک شور مردونه س! اینجا یه سري از

 

کارا رو زن آ اجازه ندارن انجام بدن، یه سري کارا رم خودشون انجام نمی دن! حتی اگ ر

 

اجازه شم داشته باشن! اینجا مرد ه با بدبختی می ره خواستگاري دختر و با مکافات ازش

 

بعله می گیره و با مصیبت باهاش عروسی می کنه. اون وقت سر سال نشده به دختر می

 

گه انداختنت به من! حالا حساب کن اگه دختره بره خواستگاري پسره چی می شه؟!

 

فیبا هیچی نمی گه و همو نجور سرشو انداخته پایین. فریبرز هم و نجور با عصبانیت می »

 

« گه

 

خب جواب بده دیگه! اگه اشتباه می گم بگو اشتباه می گی.

 

« فریبا بازم ساکته. فریبرز دوباهر م یگه »

 

خب جواب بده دیگه!

 

« فریبا آروم سرشو بلند می کنه و می گه »

 

اگه الان مامان زنده بود ...

 

فریبرز : اي تو رو ح مامان همین الان هزار تا صلوات!والا بلا اگ ه مامان الان زنده بود و

 

می دید که من اینطوري آش و لاش شدم، راي بر علیه تو می د اد! حالا چ ون مرده و

 

دستش از این دنیا کوتاهه، تو وگالتا از طرفش من بدبخت رو هی محکوم می کنی!

 

فریبا دوباره سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه. فریبرز که به اسم مادرش حساسه، با »

 

« همون حالت عصبانی به شایان می گه

 

بده به من اون شماره تلفن وامونده رو!

 

« شایان کاغذ رو می ده به فریبرز که فریبرز می گه »

 

حالا کی هس این؟!

 

« شایان آروم می گه »

 

تلفن یکی از اقوامه.

 

فریبرز : توام تو ای ن خر تو خري می خواي پسراي ترشیده ي فامیل تونو به ما قالب

 

کنی؟! حالا کدوم فامیل تون هس؟

 

شایان : خاله م. فردا غ روب باهاشون قرار گذاشته بودم!

 

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد همونجور که داره مثل جنازه ها رو کاناپه دراز می »

 

« کشه می گه

 

انا لله انا علیه راجعون! اشهد ان لا الله الا الله!

 

« فریبا با حالت اعتراض می گه »

 

داداش!

 

« فریبرز دوباره نیم خیز می شه و می گه »

 

داداش و مرگ! میذاري واسه خودم راحت بمیرم یا نه؟!

 

فریبا : آخه تو خواستگاري که نباید این حرفا رو زد!

 

فریبرز : تو این حواستگاري حتما باید زد!

 

همون شب جلو یه خونه

 

فریبا و خان د ایی و زن پدر و فریبرز و شایان، دارن از ماشین پیاده می شن. فریبا و

 

شایان و خان د ایی و زن پدر، اول پییاده می شن و می خوان کمک کنن که فریبرز پیاده

 

« . بشه

 

فریبرز : دست بهم نزنین! بذارین خ ودم آروم آروم پیاده می شم! کاشکی یه برانکاردي،

 

صندلی چرخداري چیزي می آوردین حد اقل!

 

بالاخره آروم، با آخ و اوخ پیاده می شه. تو دست ف ریبا، یه سبد گل رزه با یه جعبه

 

« بزرگ شیرینی. تا فریبرز چشمش به گل و شیرینی می افته به فریبا می گه

 

خد اقل می خواستی یه کیلو شیرینی بیشتر نگیري؟! این یکی ا گه بخوره تو سر من جابجا

 

خونریزي مغزي می کنم!

 

همون شب حیاط همون خونه

 

فریبا اینا دارن حیاط رو رد می کنن که برسن به ساختمون. فریب رز رو زیر بغلش رو »

 

گرفتن و اؤوم آروم می برنش. وقتی دم د ر ساختمون می رسن، دوربین یه مرتبه در

 

د اخلی ساختمون رو نشون می ده. پنج تا ج وون ورزشکار و گردن کلفت، با خاله و شوهر

 

خاله ي شایان اومدن اونجا، استقبال! فیبا به پس را مات می شه که پسرا همه با هم بهشون

 

« سلام می کنن که فریبرز بلافاصله می گه

 

اول بگین ببینم، قبلا به شما تفهیم اتهام شده یا نه!

 

« پشرا هر پنج نفر با هم می خندن »

 

فریبرز : زهر مار! می گم شماها رو قبلا توجیه کردن یا نه؟!

 

شایان : آره فریبرز جون.

 

« فریبرز بر می گرده طرف فریبا که هنوز به پسرا نگاه می کنه و می گه »

 

از اینا دیگه درشت تر و حسابی تر گیرت نمی آد! یعنی اصلا تو بازار نیس!

 

داخل همون خونه سالن پذیرایی

 

هر پنج تا پسر با پدر و مادرشون نشستن. فریبا و فر یبرز و شایان و خان دایی و زن »

 

« پدر، به ترتیب نشستن. فریبا آروم به فریبرز می گه

 

داداش اینا خودشونو معرفی نمی کنن؟

 

« شایان می شنوه و به فریبا می گه »

 

فریبا خانم اینجا راحت باشین. هر چی می خواین بگین، خودتون بگین.

 

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه

 

لطفا آقایون خودشونو با مشخصات کامل معرفی کنن.

 

« پسرا یه خرده در گوشی هم مثل دخترا پچ پچ می کنن و بعد اول می گه »

 

وحید، 34 سال، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار.

 

فرید، 32 ساله، مدرك لیسانس ، ...

 

سعید 30 اسله، مدرك لیسانس و ...

 

نوید 28 ساله، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار.

 

خمید، 26 ساله، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار.

 

فریبا : از آشنایی با خوشبختم.

 

« پسرا هر هر می زنن زیر خنده که فریبا می گه

 

شماها همه ورزشکارین؟

 

« پسرا به ترتیب می گن »

 

کشتی گیر.

 

وزنه برد ار

 

کاراته کار

 

بدنسازي

 

جودو کار

 

« فریبرز به شایان نگاه می کنه و می گه »

 

اینجا زور خونه س یا خونه خاله تو؟!

 

« پسرا هر هر می خندن. فریبا یه نگاه بهشون می کنه و به فریبرز می گه »

 

انگار اخلاق همه شون خوبه.

 

فریبرز یه سري تکون می ده و می خنده و بعد به پدر و پسرا ( شوهر خال ه شایان ) می »

 

« گه

 

همه شون چکی چند؟! ارزون حساب کنین، همه رو ور داریم بریم!

 

« پپسرا دوباره هر هر می زنن زیر خنده که فریبرز بهشون می گه »

 

زهر مار! پاشین برین چایی ور دارین بیارین! وحید بدو!

 

تا فریرز اینو می گه، پدر و مادر پسرا بهشون اشاره می کنن یعنی برین چایی بیارین. »

 

پسرا شروع می کنن به همدیگه سلقمه زدن! این به او ن می گه بره چایی بیاره، اون یکی

 

« به اون یکی می گه ! هر پنج تا شونم بغل هم نشستن. بالاخره شایان بهشون می گه

 

پاشین دیگه!

 

« پسرا یکی یکی می گن »

 

من نمی رم!

 

منم نمی رم ! اون بره!

 

خدوت برو!

 

تو بزرگتري، خودت باید بري!

 

فریبرز : حالا سر یه چایی با همدیگه دعوا مرافعه نکنین!

 

« بعد به اولین پسر می گه »

 

تو برو چایی بیار.

 

« همینطور به ترتیب می گه »

 

تو ام قند بگیر جلومون! تو ام شیرینی تعارف کن! تو ام میوه برامون بذار.

 

« پسر کوچیکه می گه »

 

پس من چیکار کنم؟!

 

فریبرز : تو ام بلند شو یه خرده برامون برقص، سرگرم شیم!

 

فریبا : شمام برامون زیر دستی و بیار.

 

پسرا همه به هم از جاشون بلند می شن. یکی کی ره ئنبال چایی و یکی دیگه شون می »

 

ره سر ظرف شیرینی و ا ون یکی میوه و اون یکی دنبال قندون می گرده و اون یکی داره

 

زیر دستی رو جور می کنه. نفر اول با زیر دستی می آد که مثلا براي مهمونا زیر دستی

 

« بزاره. خیلی معمولی می آأ جلو که فریبرز می گه

 

این چه مدل شه؟! مگه داري می ري تو تشک مسابقه که انقدر خشک و جدي راه می

 

ري؟!

 

« پسره هول می شه و می گه »

 

چه جوري راه برم؟ 1

 

فریبرز : با لطافت و ظرافت! مثل این مانکن آ! ما ناسلامتی خواستگاریم آ!

 

پسره با زیر دستی، راه می افته جلوي فریبا اینا با قر و اطو ار می آد جلو شوتو اونجا که »

 

می رسه یه چرخی می زنه و زیر دستی جلوي فریبا می ذاره و دوباره یه عشوه می آد و

 

یه زیر دستی جلو فریبرز می ذاره و همیجوري تا آخر! بقیه م همی نجوري می آن براي

 

پذیرایی! هرکدوم یه چزي دست شونه. شیرینی، می وه، چایی و ...

 

* * *

 

باید در اینجا یک موزیک شاد و قر دار پخش شود! راه رفتن پسرا باید با قر باشه ! حرکت

 

پاها روي یک خط مستقیم! تا حالت رقص و قر ایجاد شوذ! راه رفتن و حرکات پسرا باید

 

مثل مانکن ها باشد که در سالن هاي مد، لباس ها را بخ نمایش می گذارند.

 

* * *

 

تو تمام مدتی که پس را دارن پذیر ایی می کنن، فریبا اینا، با حرکت سر و تائید، از یکی »

 

یکی شون اظهار رضایت می کنن. وقتی پذیر ایی تموم می شه پسرا می رن می شینن، فریبا

 

اینا همگی براشون دست می زنن! مثل نمای ش مد! دوربین فریبا و فریبرز رو می گیره.

 

« فریبرز همونجور که داره چایی ش رو می خوره به فریبا می گه

 

خوبن؟ خوش ت اومد؟

 

« فریبا با یه حالت نارضایتی می گه »

 

آخه اینا خیلی گنده منده ن! هیکلاشون یه جوریه!

 

« دوباره یه نگاه به پسرا می کنه و بازم با ناراضیتی می گه »

 

حالا اگه می شد باهاشون حرف بزنم بد نبود!

 

فریبرز : چه حرفی باهاشون بزنی؟

 

فریبا : حرف دیگه! می خوام ببینم ایده ها و طرز فکر شون چه جوریه!

 

فریبرز : بخواي با تک تک اینا حرف بز نی که تا صبح اینجاییم!

 

« بعد یه لحظه فکر می کنه و به ریبا می گه »

 

بذ ار!

 

« بعد به پسرا می گه »

 

آقایون توجه کنن! براي آزمون سراسري حاضرین؟

 

« پسرا یه نگاهی به همدیگه می کنن و سرشونو تکون می دن که فریبرز می گه «

 

حاضر، ششروع می کنی م. بی تقلب!

 

شایان : آزمون چی ؟!

 

فریبرز : اسم فامیل!

 

« بعد برمی گرده طرف پسرا و می ه »

 

« م » از

 

« بعد فریبا می گه »

 

شروع کن!

 

فریبا : خوراك!

 

« همه پسرا با صداي کلفت حرف می زنن »

 

مرغ

 

ماهی پلو

 

ماکارونی

 

مسمی بادمجون

 

مربا با نون

 

فریبرز : باختی! صبحونه که نخواستیم ! خوراك!

 

فریبا : گل!

 

میمون

 

مریم

 

میخک

 

« چهارمی گیر می کنه و با یه مکث می گه »

 

مهتاب گردون!

 

فریبرز : ما آفتاب گردون شنیده بودیم، اونم تازه تخمه شو! مهتاب گر دون نشنیده بودیم

 

واله! تو ام باختی!

 

فریبا : رنگ!

 

مشکی

 

مغز پسته اي

 

موشی

 

فریبرز : چه موشی؟! موش سفید داریم، سیاه دارم، ابلق داریم؟! جواب مبهمه ! باختی!

 

فریبا : شهر!

 

میامی

 

مسکو

 

فریبرز : میامی با کلاس تره ! باختی!

 

« بعدش روش رو می کنه طرف نفر برنده و می گه »

 

به شما تبریک می گم. شما در کنکور نفر اول شدید! مبارکه ایشاله!

 

« پسره یه خرده من من می کنه و بعد با صداي کلفت می گه »

 

خیلی ممنون اما!

 

فریبرز : اما چی؟!

 

پسره : راستش من فعلا موقعیت ازدواج رو ندارم!

 

« فریبرز یه نگاهی بهش می کنه و بعد می گه »

 

خب، نفر دوم

 

« نفر دوم یه مکث می کنه و بعد باحالت خوشحا لی، مثل اینکه بهانه گیر آورده، می گه »

 

ممنون اما من می خو ام به تحصیلم ادامه بدم

 

« فریبرز یه مکث ي کنه و بعد می گه »

 

نفر سوم!

 

« سومی م یه لحظه فکر می کنه و بعد زود می گه »

 

من می خو ام نو خونه بمونم و از پدر و مادرم نگاهداري کنم!

 

فریبرز یه نگاهی م به اون می کنه و بعد با التماس به نفر چهارم نگاه می کنه و با التماس »

 

« می گه

 

نفر چهارم!

 

« نفر چهارم یه فکري می کنه و بعد زود مثل اینکه یه بهانه یادش اومده باشه می گه »

 

من تا برادراي بزرگترم نرن خونه بخت، ازدواج نمی کنم!

 

« فریبرز که گریه ش گرفته، رو می کنه به نفر پنج و با حالت گریه می گه »

 

نزن! تو از همه شون خوشگل تر و خوشهیکل « تو » نفر پنجم! جون مادرت، تو یکی دیگه

 

تر و خوش تیپ تري! اصلا مثل گل می کنه! به به به این چشم و ابروي قشنگ!

 

« پسره می خنده »

 

فریبرز : به به به ای ن لبخند ملیح! هزار الله و اکبر، دستم تو صورتش نبرده و انمقدر

 

خوشگله!

 

« پسره ریش داره »

 

فریبرز : یه بند و ز یر ابرو کنه دیگه از خوشگلی نمی شه تو صورتش نیگا کرد! جون هر

 

کسی دوست داري، تو یکی دیگه جا نزن!

 

« پسره سرشو مینداره پایین و می گه »

 

چی بگم آخه؟ 1 راستش ا یشون، هم قشنگن، هم خانم! من می دو نم که همه ي برادرام

 

ایشنونو پسندیدن! خودم همینطور! اما شما فقط به هیکلاي ما نگاه کنین! ما پس فر دا چه

 

جوري جلو مردم سر بالا کنیم؟! اگه فقط ب ا این خبر و به گوش مردم برسونه که ما پنج تا

 

داداش با این هیکل نشستیم تو خونه وبرامون خو استگار اومده، چی جواب مردم رو

 

بدیم؟! اصلا چه جوري دیگه رومو ن می شه تو آیینه به صورت خودمون نیگاه کنیم؟ ! اینم

 

که ر اضی شدیم شما تشریف بیارین محض گل روي تو و شایان بود!

 

فریبا که اینا رو می شنوه، یه مرتبه می زنه زیر گریه و بلند می شه و با حالت دوئیدن، »

 

« . از خونه می ره بیرون

 

همون خونه دم در خونه

 

فریب رز و شایان و خان دایی و زن پدر، از خاله شایان و بقیه خداحافظی می کنن و از »

 

خونه می آن بیرون. وقتی می رسن دم ماشین، می بینن فریبا نیس! حالت اض طراب بهشون

 

« ! درست می ده

 

فریبرز : کجا گذاشته رفته این دختره؟!

 

زن پدر : شاید رفته خونه!

 

فریبرز موبایلش رو در می آره و به خون شون زنگ می زنه و با پدرش صحبت می کنه »

 

« و بعد تلفن رو قطع می کنه و به بقیه می گه

 

نه !خونه نرفته!

 

زن پدر : شاید رفته خونه شهره اینا!

 

« دوباره فریبرز تلفن می زنه و یه لحظه بعد می گه »

 

نه! اونجاهام نرفته! جاي دیگه رو نداره که بره!

 

« یه لحظه همه شون می رن تو فکر که یه مرتبه شایان می گه »

 

من می دونم کجا رفته!

 

رفیبرز : کجا؟

 

شایان : بریم خان د ایی اینا رو بذاریم خونه تا بهتون بگم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها