داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار خاطرات دور فصل آخر

پدرام بی توجه به من رفت تو یکی از اتاقا که مربوط به مهمون بود و در و بست !

 

این بی تفاوتیاش از کجا نشات می گرفت ؟ نمی دونم ! منم کاریش ندارم !

 

رفتم تو اتاقمون و لباسم رو در آوردم و وارد حمام اتاقمون شدم تا موهامو از شر اون همه ژل و تافت و سنجاق سر راحت کنم !

 

وان رو هم پر ازآب کردم و یک ساعتی اون تو دراز کشیدم ! واقعا خستگیم در رفت . خودمو خوب خشک کردم ، موهامو سشوار کشیدم تا حداقل نیمه نم دار باشه ، یکم رو صورتم کار کردم تا پدرام یه وقت وحشت نکنه بیچاره ! اول منو با یه خروار آرایش ببینه حالا

مثل ( دور از جون شما خواننده گرامی ! ) مرده ها !

 

یه ربدوشامبر خوشگل پوشیدم و رفتم آشپزخونه تا یه قهوه خوشمزه درست کنم ، ببینم این پدرام خان از خر شیطون بالاخره پیاده می شه یا نه !

 

قهوه رو تو دو تا فنجون خوشگل ریختم و با یکم بیسکویت که تزیین کرده بودم تو یه سینی گذاشتم و رفتم در اتاقی که توش بود زدم ! جواب نداد !

 

آروم در رو باز کردم و رفتم داخل ! صدای شر شر آب حمام اتاق مهمون می اومد . سینی رو گذاشتم رو میز کنار تخت و رفتم چند ضربه به در حمام زدم

 

- آقا پدرام ! نمیای بیرون !

 

- چرا الان تموم می شه ! بی زحمت اون حوله منو بده !

 

وااااای حالا باید یه عمر این کار پدرامو تحمل کنم ! مانی هم با خودش حوله نمی برد تو حموم و چون حمام طبقه بالا بین اتاق من و اون بود ، من بیچاره همیشه باید براش حوله می بردم !!!

 

حوله اش رو بهش دادم و اونم سریع خودش رو خشک کرد و اومد بیرون .

 

اووووه چه تیپی !

 

- مرسی ! بعد از یه دوش طولانی یه قهوه گرم می چسبه !

 

- دیگه گرم نیست ! یخ زد ! بذار ببرم گرمش کنم !

 

- باشه تو برو منم میام آشپزخونه !

 

داشتم دوباره قهوه رو تو فنجونا می ریختم که اومد .

 

نشستیم رو به روی هم همینطور که قهوه اش رو می خورد هی چشماش از صورتم سر می خورد رو گردنبندی که علی بهم داده بود .

 

پس مشکلت اینه پدرام خان ! باید بهش عادت کنی ! همه ش که حرف حرف _ تو نیست !

 

بعد از تموم کردن قهوه اش تشکر کرد و رفت ! جلوی تلوزیون نشست و یه فیلم برای خودش گذاشت و مشغول تماشا شد . منم که اساسا به فیلم و تلوزیون علاقه چندانی نداشتم ترجیح دادم بخوابم !

 

شب به خیر گفتم و رفتم تا صبح راحت خوابیدم !

 

تقریبا یک هفته ای به همین منوال گذشت ! تو بیمارستان که اگر بود با هم زیاد کاری نداشتیم تو خونه هم کم پیش می اومد حرف بزنیم اما هر دفعه که نگاهم بهش می افتاد می دیدم زل زده به گردنبندم !

 

من زودتر از پدرام بر می گشتم خونه . شام رو آماده می کردم تا اون برسه . بعد هم شام رو می خوردیم و ماشین ظرف شویی لطف می کرد ظرفا رو می شست . ما هم یا مطالعه می کردیم یا پدرام مشغول دیدن تلوزیون می شد . جز یکی دوباری که مامان من و مامان اون دعوتمون کرده بودن جای دیگه ای نرفته بودیم .

 

خودم هم از این روند یکنواخت خسته شده بودم .

 

به خودم نمی تونستم دروغ بگم ، برای با پدرام بودن مشتاق بودم . به هر حال همسرم بود . هر چند اون مدت اشتیاقی از خودش بروز نداد اما من با همون سکوتش هم جذبش می شدم !

 

تصمیم گرفتم لجبازی رو بذارم کنار !

 

همین که اون گردنبند تو جعبه طلاهام می بود و من چند وقت یکبار یاد خاطرات گذشته ام می افتادم کافی بود . نباید اونو می کردم آینه دق برای پدرام بیچاره ! اون گناهی نداشت ، حرکت و عکس العملش طبیعی بود . از زندگیش دفاع کرده بود .

 

پس اون روز به محض این که رسیدم خونه شروع کردم به خونه رسیدم . غذای مورد علاقه پدرامو درست کردم ، دوش گرفتم . یه لباس زیبا با یقه خیلی باز پوشیدم . می خواستم اولین چیزی که توجه اش رو جلب می کنه با دیدن من ، گردنم باشه که دیگه اون گردنبند روش نیست !

 

یه آرایش ملیح و هم رنگ با لباسم کردم و رفتم سراغ میوه و شیرینی . می خواستم زندگی خودمو اونو از یکنواختی دربیارم . اینطوری که تو خونه مامان و بابام بیشتر بهم خوش می گذشت !

 

یه عالمه استرس داشتم که زنگ در خونه به صدا در اومد ! سعی کردم به استرسم غلبه کنم و یه لبخند قشنگ بیارم رو لبهام . رفتم استقبالش ! درو باز کردم . دقیقا چیزی که می خواستم . اولین نگاهش افتاد رو گردنم .

 

با تعجب سلام کرد و اومد تو .

 

یه نگاه به اطراف کرد . دوباره برگشت طرفم ( اه کشتی منو ! مگه انقدر تعجب داره آخه !؟ ) ! منم با همون لبخند بدون این که به روی مبارک بیارم کمکش کردم تا کتش رو در بیاره ، بعد هم کیفشو گرفتم و بردم همراه کتش بذارمشون سر جاش .

 

زیر چشمی حواسم به اون هم بود . بو کشید و رفت تو آشپزخونه !

 

خنده ام گرفته بود ، مثل بچه ها شده بود .

 

خودم هم رفتم تو آشپزخونه ! دیدم سر گاز ایستاده داره ناخونک می زنه !

 

حواسش نبود ! از پشت گفتم :

 

آقای دکتر! دستاتو شستی که رفتی داری ناخونک می زنی به غذا ؟!

 

از جاش پرید !

 

برگشت مثل پسر بچه های تخس یه لبخند شیطون زد و گفت :

 

- من برم لباسمو عوض کنم ، دستامم بشورم و بیام ! امشب مثل اینکه کلی کار داریم !

 

و بدجنسانه زل زد به من ! چه پررو _ این بشر !

 

تا حالا که خوب پیش رفته بودم !

 

مشغول سر زدن به غذا بودم و داشتم نمکش رو می چشیدم که دیدم دوتا دست از بالا اومد سمت گردنم .

 

یه آن ترسیدم اما دقت کردم دیدم یه گرنبند رو بست دور گردنم !

 

دستم رو آوردم بالا و پلاکش رو تو دستم گرفتم . خیلی فانتزی و خوشگل بود ... تو همین حالت بودم که لب های داغش نشست روی گردنم و دستاش دورم حلقه شد . چرخیدم سمتش و خیره شدم تو چشماش ازدیدن این همه عشق که تو چشماش موج می زد احساساتی شدم واشک تو چشمام جمع شد .

 

اونم یه لبخند دلنشین و مهربون زد و لباش رو گذاشت رو لب هام .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها