داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش چهارم

بعد عقاب سر طلایی فرمانروای پرندگان بالهای خود را از هم باز کرد و گف ت : ای پادشاه بزرگ و مهربان، م ن هم

 

ده هزار پرنده را برای کمک به انسانها می فرستم ولی از میان ما پرندگان هم اقوامی به کمک شیابلو و سپاه

 

اهریمنی اش رفته اند که من نام آن خائنین را در دفتر سیاهم نوشته ام که نام آنها به ترتی ب : کلاغ، لاشخور،

 

خفاش و جغد است. بعد از اینکه صحبتهای عقاب سر طلای ی تمام شد سوسک شاخدار فرمانروای حشرات به

 

آرامی جلو رفت و گف ت :

ای پادشاه فرمانروایان، من هم با تمام قوا در خدمت شما و انسانها هستم و من هم

 

لشکریانی از حشرات را به کمک انسانها می فرست م . همان طور که شیر و عقاب سر طلایی اشاره کردند بعضی از

 

اقوام ما حشرات ه م ما نند زالوها، عقرب ها، رتیل ها، مگس های سبز، پشه ها، شبپره های سمی، زنبورهای وحشی و

 

سنجاقک های گوشت خوار به کمک شیابلو و اهریمنان رفته اند ولی با این حال من می توانم یکصد هزار حشرۀ

 

قوی و جنگجو و پنجاه هزار مورچۀ سرخ وحشی ر ا به همراه خودم برای کمک به انسانها بیاورم . سپس تعظیمی

 

کرد و به عقب رف ت . سپندار پادشاه از آنها تشکر نمود و رو به باریان کرد و گفت: من هم از سرزمین م هرمزستا ن ،

 

ده هزار پهلوان نیرومند با گرز و سپر برای جنگ با شیابلو و اهریمنان آماده می کنم و به همرا ه انوش و اشکید ا و

 

سه فرمانروا و لشکریانشان به س مت قصرت می آیی م . باریان گفت : شما دوستان عزیز فقط تا روز سی ام ماه

 

مهلت دارید تا به اردوگاه قصر من بیایید و اگر بعد از آن روز برسید شاید که دیگر خیلی دیر شده باش د . سپندار

 

و عقاب سر طلایی و شیر و سوسک شاخدار قول دادند که در روز سی ام ماه در آنجا باشند و بار ی ان هم از آنان

 

تشکر کرد و پارت راهب هم برای آنها و لشکریانشان دعای خیر نمود و بعد هر دو نفر از سپندار و سه فرمانروا

 

خداحافظی کردند و باریان دستی روی گردنبند جادویی کشید و به همراه پارت راهب به سوی گوژک فرمانروای

 

اقیانوس ها و دریاها رفت.

 

گوژک که با وساطت ب ا ریان با تنها دختر سپندار ازدواج کرد ه ، و پادشاه اقیانوس ها و دریاها شده بو د ، قصرش را

 

بر روی پشت نهنگی عظیم الجثه بنا کرده بود و با خوشی و شادمانی با همسرش در آن قصر باشکوه زندگی می

 

کرد و گاهی هم به قصر زیر آبش که در حبابی بسیار بزرگ و زیبا در اعماق اقیانوس قرار داشت می رف ت . بعد از

 

اینکه باریان و پارت راهب از سپندار و آن سه فرمانروا خداحافظی کردند و باریان دستی به گردنبند کشید، که

 

یکدفعه او و پارت خود را در قصر بسیار زیبا و شگفت انگیزی دیدند که بر پشت نهنگی سوار بو د . گوژک که در

 

کنار میز باشکوهی در سالن غذاخو ر ی قصرش داشت غذا می خورد به ناگاه دو دوست قدیمی اش را در کنارش

 

دید. او به محض دیدن آنها یک دفعه هول کرد و نزدیک بود که غذا در گلویش گیرکند چون انتظار حضور آنها

 

را در آنجا نداشت و پارت سریع به او یک لیوان آب داد وقتیکه گوژک آب را خورد و حالش کمی بهتر شد از

 

سر میز غذا بلند شد و آن دو را در آغوش گرفت و بوسید و خوش آمد گفت و با صدای بلند با ذو ق و شوق

 

همسرش دلفریب را صدا زد و گف ت : زود باش بیا میهمان داری م . دلفریب هم تا باریان و پارت راهب را دید در

 

حالی که لبخندی بر لب داشت با متا نت به نزد آنها آمد و خوش آمد گف ت . بعد از اینکه گوژک و دلفریب از

 

پارت و باریان پذیرایی مفصلی کردند گوژک از دوستان خود پرسی د : خب، عزیزان من از این طرف ه ا !! چطور

 

شد که سرزده آمدید؟ حتماً با من کار ضروریی دارید من آمادۀ کمک به شما هستم . باریان و پارت تمام ماجرا

 

را مو به مو برای ا و و دلفری ب تع ریف کردند و گفتن د : که دیگران هم آمادۀ کمک و نبرد با اهریمنان شده ان د .

 

گوژک و دلفریب کمی همدیگر را نگاه کردن د ، ترس را می شد از چشمان آن دو احساس کرد و بعد آنها گفتن د :

 

اگر اجازه دهید ما با هم کمی مشورت کنی م . گوژک و دلفریب به اتاق مشاوره رفتند و بعد از م د ت ز مانی کوتاه

 

به نزد دوستانشان برگشتن د . اوّل دلفریب شروع به صحبت نمودن کرد و گف ت : ما قصری بسیار بزرگ با اتاق های

 

زیاد در زیر اقیانوس داریم که دست هیچ اهریمنی به آن نمی رسد و نگهبانان بسیار قوی و باهوشی از قصر ما در

 

زیر آب اقیانوس محافظت می کنن د . ما حاضریم تم ا م خانمها و خواهران و فامیلهای دلاوران و سرداران را در قصر

 

خود تا پایان نبرد نگهداری کنیم و از آنها پذیرایی نمایی م . گوژک هم گف ت : دوستان دلاورم وقتی من و دلفریب با

 

هم ازدواج نمودیم ، من به عنوان پادشاه و دلفریب هم به عنوان ملکه به اینجا آمدی م و برای سرزمینم ا ن نامی

 

انتخاب کردیم که همۀ موجودات دریاها و اقیانوسها از این نام خوششان آمد و از آن موقع به بعد این سرزمین

 

بنام سرزمین هوریها نام گرفت این را بدانید که فعلاً در سرزمین ما انسان دیگری به جز من و همسرم در پهنای

 

این اقیانوس ها و دریاها زندگی نمی کند و امّا من می توانم از موجوداتی که در اقیانوس ها و دریاها زندگی می

 

کنند سلاح و ابزار تهیه کن م و از آنها کمک بگیرم . ولی ا و ل باید با آنها صحبت و مشورت نمای م . سپس باریان و

 

پارت راهب به دعوت گوژک و دلفریب از قصر خارج شدند و به کنار ساحلی که بر پشت نهنگ بود رفتند و

 

گوژک در سوتی که به گردن داشت، دمید و با صدای آن سوت یک کوسۀ سفید بزرگ جلو آمد و گف ت : پادشاه

 

و ملکۀ زیبا در خدم ت ش ما هستم چه امری دارید ؟ گوژک به او فرمان داد و گف ت : ما را به همراه میهمان هایمان

 

به قصر حباب بب ر . سپس همه بر پشت کوسۀ سفید سوار شدن د ، کوسه سریع آن ه ا را به اعماق اقیانو س برد و از

 

میان جنگل بسیار زیبایی که از مرجان ها و خزه های دریای ی تشکیل شده بود گذشت و به داخل قصر حباب

 

رفت. وقتی که آنها به آنجا رسیدند و وارد حباب شدند ، باریان و پارت راه ب دیدند که در داخل آن حباب

 

بزرگ قصری بسیار با شکوه و رویایی و ش گفت انگیز به زیبایی ساخته و پرداخته شده است و با جلال بسیار زیا د

 

همچون مرواریدی درون صدف میدرخشد و در پیش چشمان آنها خودنمایی می کن د . باریان و پارت که مبهوت

 

آن همه شگفتی و زیبایی دلنواز شده بودند در همان هنگام با صدای گوژ ک به خودشان آمدند که می گف ت :

 

لباسهایمان خیس شده، برویم لباسهایمان را عوض کنی م . بعد کوسه را از خدمتش مرخص کرد و به همراه میهما ن

 

هایش به داخل قصر رفتن د . باریان و پارت در حینی که به سمت قصر می رفتند ماهیان بزرگ و کوچک و

 

رنگارنگی می دیدند که د ور تا دور حباب مشغول گرد ش کرد ن هستن د و در طرفی دیگ ر پریان دریایی ب ا

 

پولکهای بسیار زیبا و بدنی سفی د و نیمه عریان و با موهایی بلند و افشان مشغول بازی بودند . آن ماهیان زیبا و

 

رنگارنگ به همراه پریان دریایی ، شکوه و زیبایی محیط قصر گوژ ک و دلفریب را صد چندان کرده بو د ند. بالاخره

 

بعد از اینکه آنها به داخل قصر ر فتند و لباسهایشان را عوض نمودند، گوژک بر تخت سلطنتش نشست و تاجی که

 

به شکل صدف بود را بر روی سرش گذاش ت . آن تاج زیبا با مرواریدهای بسیاری پوشانده شده بود که بعضی از

 

آن مرواریدها درشت و بعضی کوچک بودن د . بعد از اینکه گوژک بر تختش نشست و تاجش را بر سرش گذاشت

 

وزیرش، هشت پای پیر را صدا کرد و همۀ ماجرا را برای او تعریف نمود و بعد باریان و پارت راهب هم در مورد

 

حضور اهریمنان و نبرد پیش رویشان توضیحاتی دادن د . هشت پای پیر پس از خوش آمدگویی و شنیدن سخنان

 

آنان گفت : تنها موجودات دریایی که می توانند از آب خارج شوند، ما هش ت پاها و لاک پشت ها و وزغ ها و

 

قورباغه ها هستیم که در میان ما من شنیده ام که وزغ ه ا ی زشت و سمی ساکن رودخانه ه ا به لشکر اهریمنی

 

پیوسته اند . به هر حا ل ما هشت پاها می توانیم توسط مرجان بنفش جادویی برای مدت چهار ماه از آب خارج

 

شویم ولی بعد از چهار ماه باید حتم ا به اقیانوس برگردیم وگرنه می میری م و در کل این اقیانوس ما پنجاه هشت

 

پای غول پیکر و عظیم الج ث ۀ جنگجو داریم که می توانند به خارج از آب بیایند و در روی خشکی به همراه شما در

 

جنگ شرکت نماین د و سپس رو به گوژک کرد و گف ت : ای پادشاه سرزمینهای هوریها ، گوژک دلاور، ت و باید برای

 

کمک به انسانها از لاک پشت ها هم کمک بگیری چون آنها درست است که آرام راه می روند ولی تیراندازان

 

مقاوم و ماهری هستن د . بعد از اینکه صحبت های هشت پای پیر تمام شد گوژک فرماندۀ لاک پشت ها را صدا

 

کرد. وقتی او آم د تعظیمی کرد و گفت : در خدمتگزاری آماده هستم ای پادشاه شجا ع . گوژک به او گف ت : آیا

 

حاضر هستید که برای کمک به انسانها دوشادوش آنها با اهریمنان بجنگید؟ فرماندۀ لاک پشت ها گف ت : بله ما

 

حاضریم که به انسانها کمک کنیم هر چند که آنها برای ما موجودات دریایی اهمیتی قائل نیستن د ولی خب، اگر

 

انسانها نابود شون د دیگر دریاها و اقیانوس ها معنا و مفهومی پیدا نمی کنند و دیگر ارزشی ندارند چون آنها هستند

 

که به زندگی ما معنا می دهند و بدین ترتیب ما حاضریم با دشم ن ان آنها بجنگیم . وقتی سخنان لاک پشت تمام

 

شد سپس به عقب رفت و درکنار هشت پا قرار گرف ت و بعد گوژک گفت : پس برو از ماهیان خاردار، هشتادهزار

 

تیر سمی جمع کن و ده هزار لاک پشت تیرانداز را هم آمادۀ نبرد کن همۀ این کارها را باید ظرف سه روز انجام

 

دهی و بعد از سه روز به همراه سپا ه یانت به نزد من بیا و رو به هشت پای پیر کرد و گف ت : تو هم برو توسط

 

مرجان بنفش جادویی، آن پنجاه ه ش ت پای عظیم الجثه را آمادۀ نبرد کن و آنها را تا سه روز دیگر به همراه

 

خودت به نزد من بیاو ر . بعد از اینکه هشت پای پیر و فرماندۀ لاک پشت ها به دنبال مأموریتی که به آنها محول

 

شده بود رفتند گوژک اره ماهی را صدا کر د . او به حضور گوژک آمد تعظیمی کرد و گف ت : پادشاه م ن، چه

 

خدمتی از من ساخته است؟ گوژک کل ماجرا را برای او هم تعریف نمو د و گفت : من به پنج هزار شمشیر اره ای

 

که شما دا ر ید، نیاز دارم که تو و اقوامت باید ظرف مدت سه روز این شمشیرها را تهیه و آماده کنید و به نزد من

 

بیاورید. اره ماهی هم بدون چون و چرا قبول کرد و گ ف ت: تا سه روز دیگر هر چه را که خواسته اید برای شما

 

آماده میکنم و می آورم ، سپس او هم تعظیمی کرد و از تالار خارج شد و رف ت . باریان و پارت راهب که در بدو

 

ورود محو شگفتی قص ر و محی ط زیبای آن شده بودند از گوژک خواستند که تا وقت شام کمی در قصر گردش

 

کنند و از دیدن مناظر زیبای آنجا لذت ببرند. گوژک با خوشحالی پذیرفت و آنها را در دیدن قصر همراهی کرد

 

همان طور که با هم مشغول صحبت بودند بعد از مدتی خدمتکار به نزد گوژک آمد و گف ت : میز شام برای

 

پذیرایی آماده اس ت . بالاخره، آنها بعد از صرف شام خوابیدند و صبح که از خواب بیدار ش دند گوژک و دلفریب

 

از آنها با غذاهای بسیار خوشمزه ای که از صدف ها و جلبکهای دریایی تهیه کرده بودند پذیرایی کردن د . بعد از

 

صرف صبحانه باریان و پارت از میهمان نوازی گوژک و دلفریب بسیار تشکر نمودند و آمادۀ رفتن شدند که

 

دلفریب گفت : یادتان باشد من منتظر و آمادۀ پ ذیرایی از خانمهای دلاوران و سرداران هستم چون میدانم که در

 

روی زمین خطر آنها را تهدید می کن د . باریان گفت : بسیار خوب، من تا آنجا که سعی دارم آنها را به نزد شما که

 

جای امنی برای آنهاست م ی فرستم و بعد به گوژک گفت: دوست عزیز و دلاورم یادت باشد که تو تا روز سی ا م

 

ماه فرصت داری اگر دیرتر بیایی دیگر فایده ای ندارد تو باید با لشکریانت در روز سی ام ماه در اردوی جلوی

 

قصر من حاضر شوی و بعد گوژک به او قول داد که در روزی که باریان تعیین نموده در آنجا حاضر شو د . بعد

 

باریان و پارت راهب باز هم از کمک و میهمان نوازی آنها تشکر کردند و باریان دست پارت را گرفت و دستی

 

روی گردنبند جادویی اش کشید که ناگهان هر دو غیب شدند و یک دفعه در جلوی قصر دادیار که در سرزمین

 

هیرکانیا قرار داش ت ظاهر شدن د . آنها موقعی که در آنجا حضور پیدا کردند دیدند که دادیار به همراه تعدادی از

 

درباریان برای اسب س و اری داشتند به سمت دامنۀ کوه یخ می رفتن د . وقتی که دادیار برادر کوچک خود باریان را

 

در مقابلش دید از اسب پایین پرید و او را محکم در آغوش گرفت و گف ت : برادر عزیزم تو کجا، اینجا کجا؟ پس

 

همسرت، دل افروز را چرا همراهت نیاورده ای؟ باریان بعد از اینکه برادرش را بوس ی د، پس از حال و احوال پرسی

 

گفت: برادر عزیزم، زمان کم است با تو کار واجبی داشت م . راستی این هم دوست عزیزم پارت راهب اس ت همانی

 

که در قصر من در روز عروسی دید ی . دادیار گفت : بله، در آن روز کمی با هم آشنا شدیم . بعد دادیار مهربا ن ،

 

باریان و پارت راهب را به قصر خود ش برد بعد از اینکه آنها شربتی از شهد گلهای جنگلی نوشیدند باریان کم

 

کم ماجرا را برای برادرش تعریف نمود و دادیار با شنیدن حرفهای باریان سخت مضطرب شد و به فکر فرو رف ت .

 

در همین اثنا ماندانا هم که شنیده بود باریان آمده سریع از استراحتگاهش پیش آنها رفت و بعد از ک می حال و

 

احوال پرسی گف ت : پس چرا دل افروز را نیاوردی؟ دلم برای او خیلی تنگ شده اس ت . از وقتی که پدرم فوت کرد

 

من هم احساس تنهایی زیادی می کردم می خواستم برای مدت کوتاهی پیش دل افروز بیایم ولی از طرفی دادیار

 

تنها می ماند و دلم نیامد که او را تنها بگذارم چون ب ع د از فوت پدرم کارهای دادیار بیشتر شده است و رسیدگی

 

به امورات ملّت هیرکانیا برای او که تازه به پادشاهی رسیده است کمی دشوار می باشد. در همین حال که ماندانا

 

داشت با باریان صحبت می کرد متوجه شد که دادیار ناراحت و سخت در فکر است و ماندانا پرسی د : باریان چه

 

اتفاقی افتاده؟ چرا دادیار ناراحت و مضطرب است؟ باریان که نخواست ماندانا دلواپس شود آرام آرام همۀ ماجرا

 

را برای او تعریف کر د . ماندانا هم ناراحت و نگران ساکت بر روی تخت خود نشست و در همین موقع دادیار

 

گفت: برادر چه کاری از دست من ساخته است؟ تو بسیار عاقلی هر کاری ک ه بگویی من انجام می ده م . باریان

 

گفت: دادیار عزیز، خط ر ، او ل از همه سرزمی ن های آماد و رگا و هیرکانیا را تهدید می کند . چون شیابلو به همراه

 

چهار وزیر عفریت و مشاوران آنها تصمیم گرفته اند که نخست از ما سه برادر انتقام بگیرند و بعد شروع به

 

تصرف سرزمینهایی که ما آنها را آزاد نموده ایم بکنن د و تصمیم خطرناک دیگری که آنها گرفته اند این است که

 

می خواهند نسل انسانها ر ا کم ک م از میان بردارن د و نژاد آدمیان را کاملاً منقرض کنن د . تو هر چه قدر نیرو و سپاه

 

داری جمع آوری کن و به همراه خودت به قصر من بیاور ولی باید در روز سی ام ماه جلوی قصر من باشی چون

 

همۀ دوستان و دلاوران در ورز سی ام ماه قرار است که به اردوی جلوی قصر من ملحق شوند و ما در آنجا

 

لشکریان را دسته بندی می کنیم و آنها را به سمت سرزمین صحراها حرکت می دهیم چون تعداد نفرات بسیار

 

زیاد است و لشکریان نمی توانند سریع و تن د جابجا شوند و حرکت کنند فکر می کنم که ما بتوانیم ظرف مدت

 

دو ماه و نیم به شهر خشکاب پایتخت سرزمین صحراها برسیم و بعد از اینکه صحبتهای باریان تمام شد دادیار

 

گفت: برادر عزیز تو امشب را در اینجا بمان تا من با فرماندهان سپاهم مشورت کنم تا ببینم چه مقدار نیرو م ی

 

توانم تهیه کنم و باریان و پارت راهب قبول کردند و خدمتکاران آنها را به استراحتگاه میهمانان که اتاقی بزرگ و

 

بسیار مجلل بود راهنمایی نمودند و بعد دادیار و ماندانا هم به اتاق جنگ رفتند و فرماندهان را احضار نمودند و

 

تمام ماجرا را برای آنه ا نیز شرح دادند و بع د از بحث های زیاد که تا صبح طول کشید دادیار خسته و با چشمانی

 

خواب آلود پیش باریان و پارت راهب رفت و آنان را از خواب بیدار کر د .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها