داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دارجذاب عروس خان فصل چهارم

آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟

گویا از خواب غفلت بیدار شدم و با تمام وجود همه چیز را به دست آن دو موجود زیبا و جوان سپردم تا با صلیقه و فکر خودشان انتخاب کنند.از آن روزها سالها میگذرد.نگاه مردم به زندگی عوض شده است.کمتر دختری پیدا میشود که تابع بی چون و چرای خانواده شوهرش باشد.ولی آن زمان اگر کسی بر خلاف آن کاری میکرد،گناهکار بود و بس.مادرش اصرار داشت با برادرش ازدواج کنم.او متوجه شده بود کهپارسا به من توجه دارد و فکر میکرد که این کارها زیر سر من است.در حالی که من فقط در این فکر بودم که روزی برسد به شهرام برگردم.پارسا محبت میکرد و نامه مرا به تهران پست میکرد.پدر نامه آاش را به آدرس مغئزه یکی از دوستان پارسا که در شهر بود میفرستاد و پارسا نامه را ایگرفت و برایم میآورد.هر بار در نامههایم کلی از آنها تعریف میکردم تا غصه نخورد و پدر در جوابم مرا به امید و صبر دعوت میکرد .تابستان از راه رسید.خیلی دلم میخواست که از خانه بیرون بروم و اطراف را ببینم،اما پارسا اجئزه نمیداد و من هم اعتراضی نمیکردم ولی حدس میزدم که آنجا باید خیلی قشنگ باشد.انگار زینب خانم متوجه این شوق من شده بود برای همین گفت که برای شستن رختها کنار رودخانه برویم.آن روز کسی در خانه نبود.هر دو آماده رفتن بودیم که ناگهان در باز شد و پارسا وارد حیاط شد و به طرف ما آمد و گفت:کجا؟مگه قرار نبود بیرون نرید؟

 

زینب خانم با مهربانی گفت:مادر،دلمون پوسید مخصوصا این دختر.بریم حال و هوامون عوض بشه.

 

اما پارسا در حالیکه مستقیم به من نگاه میکرد گفت:نمیخواد برید،وقتش خودم میبرمتون.

 

سرم را پایین انداختم.چارهای نبود،نمیشد بر خلاف حرفش کاری کنم.

 

زینب خانم گفت:باهسه،رو حرف پارسا جانم نمیشه حرف زد.من میرم و برمیگردم.

 

او رفت و من کنار حوض نشستم.وانمود کردم دارم دستهایم را میشویم.پارسا آرام کنارم آمد.پایش را لب حوض گذاشت و گفت:ناراحت شودی؟

 

_نه،ناراحت نشدم.

 

_اگه میگم نرو،واسه خاطر خودته،بیرون امکان داره اذیتت کنن.یه کم آب بریز دستمو بشورم.

 

قدح آب را برداشتم و یواش آب روی دستش ریختم اما به گمانم دست شستنش بهانهای بیش نبود.به او احساس وابستگی میکردم.

 

آهسته پرسید:تو خونه تنهایی؟

 

_بله،همه رفتن پیش پدرتون.

 

_میخواستی بری؟

 

_نه،میدونید که دوست دارم تنها باشم.

 

_وقتی تنهای چه کار میکنی؟

 

_مینویسم یا کتاب میخونم.

 

_از چی مینویسی؟

 

_از اتفاقهای که میافته.

 

_این از بیرون رفتن بهتره.باش تا خودم ببرمت.

 

_چشم.

 

برگشتم تا به آشپزخانه بروم و سری به غذا بزنم.

 

او گفت:ببین چی میگم!

 

وقتی برگشتم او را روبه روی خود دیدم.تا حالا این قدر به من نزدیک نشده بود.توی چشمهای سیاهش دریایی از امید و آرزو دیدم.یک لحظه به خودم آمدم و گفتم:ببخشید.

 

به طرف آشپزخانه فرار کردم و چند لحظه بعد وقتی برگشتم پارسا آنجا نبود.

 

نمیدانم در مورد من چه فکری میکرد.غروب همه خسته برگشتند و من به کارهایشان رسیدم.وقتی شأم میخوردند طبق معمول زیر درخت توت نشسته بودم و از تاریکی به او نگاه میکردم.از دیدنش احساس خاصی داشتم ولی هر چه بود عشق نبود.از اینکه میدیدم کسی در بین آنها به فکر من است خیلی خوشحال بودم.ناگهان صدای مادرشان را شنیدم که گفت:آای دختر کجایی؟یه کم دوغ بیار.

 

بلند شدم و ظرف را پر از دوغ کردم و بالا بردم،خواستم برگردم پدرش گفت:مگه خودت شأم نمیخوری؟

 

_بعدا شأم میخورم.

 

_خوب بشین شامتو بخور.

 

پارسا گفت:بیا اینجا بشین.

 

دو دل بودم ولی وقتی نگاه مهربان او را دیدم،کنار پارسا با کمی فاصله نشستم.او برایم غذا کشید و گفت:بخور،چرا معطلی؟

 

میخواستم بخورم ولی زیر نگاه سنگین تارا و مادرش غذا از گلویم پایین نمیرفت.شرکو از آن طرف سفره گاه و بیگاه نگاههای طولانی به من میکرد.در طول شأم سرم را بلند نکردم و بعد همه را جمع کردم و لب حوض مشغول شست و شو شدم.بعد که چای بردم پدرش گفت:دختر جان چند وقته اومدی؟

 

سر بلند کردم و گفتم:نمیدونم،شاید شش ماه باشه که اومدم اینجا.

 

_به ما عادت کردی؟

 

_بله،تا حدودی.

 

_چرا تا حدودی؟

 

_همین جوری گفتم.

 

مادرش با نفرت گفت:چه کار داری میپرسی حاجی؟چای بخور تا غذات به دلت بچسبه.

 

_تو چرا بدت میاد؟ببینم دختر جان،روستای دلاویز رو چه جوری دیدی؟

 

_من بیرون نرفتم،ولی باید قشنگ باشه.

 

_هنوز بیرون نرفتی؟فردا برو ببین چه جوریه.

 

اما پارسا گفت:تنها نمیشه بره.

 

مادرش با لحن نیشداری گفت:چرا تنهای نمیشه؟

 

_همین که گفتم.

 

_من هنوز نفهمیدم تو چرا از این دفاع میکنی؟

 

اما پارسا جوابی نداد.

 

مادرش گفت:چرا جواب منو نمیدی؟باید بگی چرا همه جا سپر بلای اون میشی؟

 

پارسا بی حوصله بلند شد و در حالیکه به طرف اتاقش میرفت گفت:خودت میفهمی.

 

پایین رفتم.مادرش شروع کرد به ناسزا گوی و حرفهایی زد که از او بعید بود.

 

فصل چهارم:قسمت ۲

 

یادم میآید چند روزی بود که مادرش با من مهربان شده بود و مراتب در کارهایم کمکم میکرد،علتش را نمیدانستم ولی هر چه که بود من خوشحال بودم چون از دعوا و فحش و کتک خبری نبود.پارسا هم از این رابطه راضی بود گرچه حرفی نمیزد ولی من میفهمیدم.بالاخره یک روز مادرش بی مقدمه گفت:آهای دختر،بیا بالا تا با هم حرف بزنیم.

 

در حالیکه که با تردید نگاهش میکردم تارا با مهربانی دستم را گرفت و گفت:بیا دختر جون،نترس اذیتت نمیکنیم.

 

رفتم بالا و نشستم.مادرش برایم میوه گذاشت و گفت:بخور.امروز به پارسا هم گفتم،بابا دلت پوسید با تارا برید اینجاها رو بگردید،قشنگه.

 

_ولی الان نزدیک ظهره.کارهای زیادی دارم.``

 

_برو من به زینب کمک میکنم و نمیذارم مردا بفهمن.

 

_ولی...

 

_ولی بی ولی.معطل نکن.این پسره زیاد سخت میگیره.به حرفاش گوش نده.

 

_پاشو با تارا یه چرخی بزن.دلت هم واا میشه.

 

تارا در حالیکه کشش را میپوشید گفت_اره،بیا بریم تا روستای دلاویز رو نشونت بدم.اونقدر قشنگه که نگو.کیف میکنی.

 

نمیدانام چرا پاهایم میلرزید و دلم شور میزد اما جرأت مخالفت نداشتم.

 

آهسته گفتم:من_من نمیخوام جایی رو ببینم.

 

اما مادرش با مهربانی دستم را گرفت و گفت:چیه،چرا میترسی؟میخوام بری گردش،بده؟

 

_نه بد نیست،ولی من خونه راحتم.

 

_بیا بریم منم میم.اینقدرم نه نیار دختر!آای زینب،ما میریم غروب میایم.

 

نگاه پر التماسی به زینب خانم کردم و مادرش در حالیکه دستم را گرفته بود،از در پشتی خارج شدیم.باید بگویم آنجا خیلی قشنگ بود؛درختهای بلند و سر به فلک کشیده،آواز پرنده ها،بوی خاصی که متعلق به جنگل است حالم را یک جور دیگر کرده بود.مادرش تند راه میرفت و مرا به دنبالش میکشید.فرصتی نداشتم تا خوب همه جا را تماشا کنم.نمیدانام با تارا چه میگفتند.هر چی بود من متوجه نمیشدم چون به زبان محلی حرف میزدند.بالاخره کنار رودخانه بزرگی رسیدیم.مادرش به طرفم برگشت و گفت:خوب از اینجا خوشت میاد دختر؟

 

نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:بله،قشنگه ولی...

 

او صورتش را جلو آورد و گفت:ولی چی؟خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم که دور از همه باشیم.تو چرا از برادرم بدت میاد؟

 

با عجله گفتم:بدم نمیاد.اصلا ندیدمش.

 

_خوب حالا میبینی.راستی خوب کاری کردم نه داداش؟

 

او به پشت سرم نگاه میکرد.برگشتم.او همان مردی بود که روز اول مرا از فرودگاه به خانه آنها آورده بود.از چشمهایش خون ریخت.وحشت زده عقب رفتم و به مادرش خوردم.از ترس زبانم بند آماده بود.

 

مادرش گفت:تازه اونقدر مهربونه،تو رو به دیدن پدر بی همه چیزتم میبره.

 

او جلو تر آمد و گفت:آهان!پس عروس افادهای اینه.بیا بریم کارت ندارم فقط میخوام زنم بشی.

 

من در حالیکه سعی داشتم دستم را از دست مادرش بیرون بکشم گفتم:نه،ولم کن!کمک!

 

اما مادرش توی دهانم زد و گفت:خفه!زبون به دهان بگیر!چیه مگه اژدها دیدی که داد میکشی؟

 

او جلو آمد،دستش را بالا برد تا مرا بزند و من با ترس دستم را جلوی صورتم گرفتم و همه چیز را تمام شده میدیدم.تارا بلند بلند میخندید و مادرش سعی داشت تا دستم را در دست آن مرد بگذارد که نعره پارسا همه جا را لرزاند که گفت:دستت رو بکش کنار گل محمد تا یه گوله حرومت نکردم!

 

او برگشت.مادرش مرا رها کرد و پارسا را آماده شلیک دیدم.مجددا فریاد زد:مگه کری مرتیکه بی سر و پا؟نگفتم دور و بر اینجا نیا؟

 

او با ترس عقب عقب رفت و پارسا جلو آمد.من کنار رودخانه روی زمین افتاده بودم و آنها را نگاه میکردم.در یک لحظه پارسا مثل شیر وحشی به او حمله کرد و او را زیر ضربات مشت و لگد گرفت.

 

خون از صورت آن مرد سرازیر شد.گفت:پارسا خان دیگه نمیام.بسه!خوارم نکن!

 

اما پارسا در حالیکه او را میزد گفت:نامرد،نگفتم نیا!اومدی به جون یک دختر افتادی.به تو هم میگن مرد؟

 

او در حالیکه داشت خفه میشد گفت:امان بده پارسا خان!

 

مادرش از ترس زبانش بند آماده بود.زینب خانم را دیدم که پشت درخت دزدکی ما را نگاه میکرد.حدس زدم که او به دنبال پارسا رفته.

 

پارسا بعد از کتکی که به آن مرد زد برگشت و کشیده محکمی به صورت تارا زد و موهایش را توی دستش پیچید و گفت:اگه بار دیگه بی اجأزه من پاتو بذاری بیرون یا دو به هم زنی کنی گیساتو میبندم به دم اسب،فهمیدی؟

 

او با گریه گفت:چشم پارسا.چشم.

 

_بار دیگه زنده ات نمیزارم.حالا گم شو.

 

فصل چهارم:قسمت ۳

 

او با عجله به طرف خانه فرار کرد.مادرش نبود.نمیدانام کی رفته بود.تازه پارسا بعد از آن لحظات وحشتناک به من نگاه کرد.من خیلی خجلت کشیدم و سرم را پایین انداختم.او تفنگ را روی زمین انداخت و لب رودخانه نشست.داشت دست و صورتش را میشست.بلند شدم و لباسهایم را تکان دادم.اما پارسا حرفی نمیزد و به رودخانه نگاه میکرد.نمیدانستم باید چی کار کنم.حرفی برای گفتن نداشتم.بعد از مدتی بلند شد و به راه افتاد.من هم پشت سرش میرفتم و عاقبت به خانه رسیدیم.مادرش آنجا در انتظار ما بود.پارسا با دیدن مادرش فریاد زد:مادر خجالت بکش!این کارها چیه که میکنی؟توی این ده همه میدونند که اون مرتیکه هیزه.تو امانت مردمو میبری اونجا که چی؟

 

اما مادرش فقط اشک ریخت و از پارسا میخواست تا به پدرشان چیزی نگوید.بعد از مدتی پارسا رفت و مادرش هم رفت پی کارش.فردا صبح بعد از رفتن مردها داشتم سر حوض ظرفهای صبحانه را میشستم که دیدم مادرش به من نگاه میکند.بلند شدم و گفتم:سلام خانم،صبح بخیر.

 

او با کمال بی انصافی گفت:سلامو زهر مار!درد و مرض!به خاطر تو نکبت دیروز اون بلوا به پا شد.خیال کردی!بلائی به سرت میارم که مرغای هوا به حالت زار زار گریه کنن.دختره بی سر و پا.

 

یک دفعه به طرفم حمله ور شد.دستهایم را جلوی صورتم گرفتم.او بی رحمانه توی صورتم میزد آنقدر محکم که نالهام بلند شد.موهایم را میکند و چنگ توی صورتم میکشید،روسریام را پاره کرد و فریاد زد:میکشمت!به خاطر تو باید تارای من کتک بخوره.

 

زینب خانم میخواست تا کمکم کنه اما تارا او را زد و به کناری حولش داد.هر دو مثل ماده ببر وحشی شده بودند.آنقدر توی کمرم کوبیدند که بی حس شدم.از جای چنگی که توی صورتم کشیده بود خون میامد.نشست روی سینهام و گلویم را فشار داد و گفت:کاری میکنم که از زنده بودنت پشیمون بشی!حالا دیگه میفرستی پی پارسا؟

 

با زحمت در حالیکه دستهایش را کنار میزدم گفتم:من این کارو نکردم.

 

_اره،شوان رو کشتی،پارسا رو هم اسیر کردی.به این آسونی نمیزارم اونو از من بگیری.کور خوندی!

 

مرتب توی صورتم میزد.خون از دهانم میآمد و دیگر قدرت دفاع نداشتم.آنقدر گلویم را فشار داد که همه چیز در نظرم تار شد.یک دفعه تارا گفت:مادر داری میکشیش،ولش کن!

 

او از روی جسد نیمه جانم بلند شد.حالم خیلی وخیم بود.سرم درد میکرد.از من فاصله گرفت و رفت.چیزی نمیفهمیدم فقط حس میکردم که زینب خانم کمکم کرد تا به اتاقم بروم.وقتی رسیدم از حال رفتم.

 

نمیدانام چند ساعت بی هوش بودم ولی یادم میآید وقتی چشم باز کردم بعد از ظهر بود.زینب خانم مثل مادری مهربان به من میرسید.گفت:الهی بمیرم!ببین سر این صورت چی آورد بی انصاف!پاشو یه چیزی اخور گلوت خشک شده.

 

اما من قادر به انجام هیچ کاری نبودام.با کمک زینب خانم کمی رو به راه شدم.با زحمت زیاد به کارها میرسیدم.وقتی توی آشپزخانه بودم،مردها برگشتند.پارسا را دیدم.به خاطر دفاع او کتک خوردم،کاشکی دیگر از من دفاع نکند چون تحمل این همه عذاب را نداشتم.زینب خانم رسید و گفت:ننه،چای نمیبری؟مردها خیلی خستن،آنقدر کار کردن که هلاک شدن.

 

گفتم:میشه شما ببرید؟آخه صورتم خیلی ناجوره.

 

_اتفاقا بذار پارسا ببینه،اون موقع میدونه...

 

دستهایش را گرفتم و حرفش را قطع کردم و گفتم:نه،تو رو خدا نذار بیشتر از این برام دردسر درست بشه!اگه کسی سراغ منو گرفت بگو کار داره.

 

_باشه مادر هرچی تو بگی.

 

او رفت و من ظرفهای شأم را به اتاق پهلویی بردم و در تاریکی مشغول چیدن ظرفها بودم و صدای گفت و گوی آنها را میشنیدم که میگفتند و میخندیدند و من هم با دلی شکسته مثل کلفتی به کارهایم میرسیدم.کارهایم تمام شده بود.نانها را گذاشتم و خواستم بروم که در باز شد،با وحشت نگاه کردم دیدم پارسا بین در ایستاده و نگاهم میکند.گفتم:سلام.

 

در را بست و گفت:سلام.چرا تو تاریکی کار میکنی؟

 

بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:اینجوری راحت ترم.

 

کاشکی صورتم را نبیند وگرنه مادرش مرا میکشد،اما خدا رو شکر چراغ را روشن نکرد.آن طرف سفره ایستاده بود.از در اتاق بیرون رفتم.به آشپزخانه رفتم و با زینب خانم شأم خوردیم.ظرفها را شستم و چای بعد از شأم را او عهده دار شد و من به اتاقم رفتم.اشک در چشمهایم حلقه زده بود.یعنی میشد یک بار دیگر به خانه برگردم و پدر و عمه را ببینم؟تا کی باید اینجا بمانم؟آنها همه روی ایوان بودند،چون پنجره باز بود صدایشان را میشنیدم.

 

پدرشان گفت:ببینم این دختر چقدر زود خوابیده،امروز ندیدمش.

 

مادرش گفت:امروز کار زیاد کرده.گفتم بخوابه تا خستگی بگیره.

 

_مگه چه کار داشتی؟تازه تارا هم هست.باید کار بلد باشه چون همین روزهاست که ببرنش.

 

_دخترم بلده مرد!چرا اینجوری میگی؟دلش میگیره.

 

پدرش گفت:زینب،پاشو ببین اگه بیداره،بگو بید میخوام ببینمش.

 

از ترس به دیوار چسبیده بودم.خدایا کاری کن که دنبالم نیاد!

 

مادرش گفت:ای بابا،حاجی ولش کن.دخترت اینجاست،پی دختر مردمی.

 

_زن اینقدر سنگدل نباش.گناه داره،اینجا غریبه.

 

_خسته شده بذار بخوابه.

 

پدرش گفت:پاشو تا نخوابیده صداش کن.

 

_حاجی ولش کن!چه قدر پیله میکنی.فردا هزار تا کار دارم.

 

_مگه میخوام چی کار کنم؟میخوام ببینمش.فردا قراره با پارسا بیاد مزرعه.

 

_لازم نکرده.خودم و تارا میایم.

 

_چی شد؟تو که از اونجا بدت میآمد؟

 

_حالا خوشم میاد.

 

_جدی که مثل بچهها شودی.اونم مثل تاراست.

 

_نخیر!دختر ما فقط تاراست و بس!فردا هم خودمون میایم.

 

فصل چهارم:قسمت ۴

 

در اینجا پارسا گفت:بیاد بیرون حال و هواش عوض میشه.از وقتی اینجا اومده بیرون نرفته.

 

با شنیدن صدای پارسا بند بند وجودم لرزید.بالاخره همه رفتند تا بخوابند.اینجوری هم بهتر بود.اگر پدرش صورتم را میدید،دعوا به پا میشد و مادرش باز مرا میزد.آن شب باز خواب پدر را دیدم،مثل روزهای قبل کنارم بود و برایم شعر میخواند و عمه که با جان و دل کارهایمان را میکرد.از خواب پریدم.حال خوبی نداشتم و تشنهام بود.بیرون آمدم..همه جا در سکوت و تاریکی فرو رفته بود.صورتم را شستم و کمی آب خوردم.برگشتم و چراغ را روشن کردم و هوس کردم تا چند خطی خوشنویسی کنم.خوب شد وسایل خطاطی را با خودم آوردم.شعری که برای اولین بار برای پدر سروده بودم،روی کاغذ نوشتم.

 

شاعر دنیا اگر بودم شعر من پدرم بود

 

آغاز خلقتم با کلام پدرم بود آب حیاتم در دست پدرم بود

 

بعد از اتمام کار بارها و بارها آن را خواندم و روی میز گذاشتم و در حالیکه عروسکم را بغل کرده بودم به آن شعر خیره شدم.تمام وجودم دلتنگ پدر و عمه بود و تنها ارتباطم نامههای کوتاه بود.صبح زود مردها رفتند و من ظرفها رأ شستم.میخواستم به آشپزخانه بروم که دیدم مادرش رو به رویم ایستاد .گفتم:سلام.

 

او مدتی مرا پائید و گفت:چیه،صبح بخیرت رو خوردی؟نون گیرت نیومده بخوری؟حقت بود؟پاتو زیاد از گیلیمت دراز کرده بودی اگر کلمهای به پارسا بگی.چشاتو در میارم.

 

جوابی ندادم.او گفت:کارت تموم شد زرد الوها رو میشوری،مقزشونو در میاری و میچینی تو سینی تا خشک بشن برای زمستون.تمیز بشوریها.

 

باز هم سکوت کردم.خواستم سبد را بلند کنم که او موهایم را کشید و گفت:لالی بگی چشم؟

 

و بعد مثل آدمی که راضی شده باشد به طرف اتاقش رفت.شاید اگر روزی قدرتی به دستم میافتاد او را میکشتم،آن هم نه یک بار بلکه صد بار،زجر کش آاش میکردم.من از زندگی یاد گرفته بودم کینه توز نباشم ولی آن زن بدجوری اذیتم میکرد.زرد آلوهای شسته را توی سینی پهن کردم .تارا لب پلهها میوه میخورد که در باز شد.سرم را بلند نکردم تا ببینم کی آماده.صدای تارا را شنیدم که گفت:سلام داداش پارسا،این وقت روز برای چی اومدی خونه؟

 

پارسا جوابش را نداد و به طرفم آمد.سرم را پایین اندخته بودم.وقتی پاهایش را کنار حوض دیدم گفتم:سلام،صبح بخیر.

 

اما پارسا لجوجانه به من خیره شده بود.آنقدر سرم پایین بود که گردنم درد گرفت.

 

گفت:سلام.بیا یه کم آب بریز سر دستم.

 

ناگهان تارا از روی ایوان مثل گربه مادهای پایین پرید و گفت:چرا اون بریزه؟مگه تارا مرده؟بیا خودم میریزم.

 

میدانستم میخواهد کاری کند که پارسا صورتم را نبیند و من هم اینجوری راحت تر بودم.

 

رفت تا حوله را بیورد.پارسا کنارم نشست و گفت:دم صبح چراغ اتاقت روشن بود.مریضی؟میخوای ببرمت دکتر؟

 

_نه خوابم نمیبرد.داشتم کتاب میخوندم.

 

او آرام گفت:بهت یاد ندادن با کسی که حرف میزنی نگاش کنی؟

 

منا جوابش را ندادم.تارا با حوله رسید.پارسا دستهایش را خشک کرد و گفت:چیه مگه کار نداری که وایسادی؟`

 

_نه بیکارم.

 

_خوب بشین اینا رو کمک کن.

 

_مادر گفت که اون درست کنه و من دست نزنم.

 

صدای مادرش را شنیدم که با عجله گفت:چیه پارسا؟اومدی خونه،مگه کار نداری؟

 

_اومدم سر بزنم بده؟میرم.

 

_مادر.چقدر زود ناراحت میشی.

 

پارسا به من گفت:پاشو یه چای بعده بخورم.

 

_دستش بنده.تارا یه چای برای پارسا ببر.

 

من هنوز سرم پایین بود.

 

مادرش گفت:بیا بریم بالا بشینیم،اینجا نمیشه.

 

_نه همینجا خوبه.

 

آمد و این طرفم نشست و من به سمت مخالف او برگشتم.مادرش در حالیکه حول شده بود زرد آلو را کنار زد و بین ما نشست و مثل دیوار گوشتی مرا پشت شانههایش قعیم کرد و گفت:پارسا جون،فردا غروب خاله اسرین و ونوشه میان.

 

پارسا جوابی نداد.مادرش ادامه داد:جواب نمیدی؟گفتم میان اینجا.

 

_خوب بیان،خوش اومدن.

 

_پسر جون داری خستهام میکنی.میاد تو ببینیش.

 

_اون برای من مثل تارا میمونه.

 

_تا کی؟

 

_تا قیامت؟تا هر وقت که زنده ام.من اونو نمیخوام.

 

_باشه.تو نمیخوای میگم نیان.واسه خودت میگم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها