داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار عشق دردناک فصل چهارم

یه ساعت , دو ساعت ... نمیدونم چقدر گریه کردم , فقط دیگه اشکام در نمی اومدباید یه کاری میکردم اینجوری فایده نداشت . از پنجره یه نگاه به بیرون کردم ... نه نمیشد ع ترتفاعش زیاد بود شکستن دستو پا رو شاخش بود, اونوقت یه بدبختی به بدبختیهای دیگه ام اضافه میشد

همینطور که راههای مختلف رو برای خودم تجسم میکردم چشمم به ملافه روی تخت افتاد و فکری به سرم زد که به احتمال زیاد موفق میشدم

 

ملافه رو برداشتم و نگاه کردم , تقریبا دو مترو نیمی میشد , کم بود ولی از هیچ بهتر بود .

 

فاصله تخت تا پنجره همش نیم متر بود , حالا فقط مونده بود که تخت رو بکشم زیر پنجره , کار سختی بود و من زورم نمیرسیداما دو انگیزه باعث میشد که کوتاه نیام , مامان و فهموندن به کوهستان که من وقتی چیزی رو اراده کنم باید بهش برسم... البته همیشه دختر یکدنده ای بودم

 

میز پاتختی رو کناری گذاشتم و با تمام قدرتم تخت رو هل دام . از اونجایی که کف اتاق موکت بود حرکت دادنش سخت تر میشد اما در عوض صدای کمتری ایجاد میکرد و این به نفعم بود

 

وقتی تخت رو به لبه پنجره رسوندم دیگه نفسی برام نمونده بود

 

به ساعت نگاه کردم , 4 صبح بود . هنوز خیلی وقت داشتم , هوا هم تاریک بود و من جرات نداشتم تو اون تاریکی از خونه خارج بشم

 

یه 1 ساعتی رو تخت دراز کشیدم , هیجانزده بودم, فکر اینکه بالاخره از این قفس رها میشم .. فکر دیدن مامان بعد از اینهمه وقت .. فکر خونه .. اتاقم .. دانشگاه ... و ترس اینکه همه اینها نشه و من باز اسیر کوهستان بشم

 

یه نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم تو میتونی سیما .. مثل همیشه

 

بلند شدم . دیگه وقتش بود . ملافه رو محکم به میله تخت گره زدم و چند بار امتحان کردم تا مطمین بشم که خوب بستمش

 

مانتو و کوله ام رو از پنجره پرت کردم بیرون , قبل از اینکه ترس برم داره و از کارم منصرف بشم خودم هم از پنجره آویزون شدم , احساس میکردم هر آن ممکنه بیوفتم و این باعث میشد سخت تر ملافه رو بگیرم

 

یواش خودمو سر دادم پایین , کف دستام میسوخت و آتیش میگرفت دیگه به اخر ملافه رسیده بودم ولی هنوز یک مترو نیم یا بیشتر از زمین فاصله داشتم اما خوب , احتمال شکستگی دستو پام به صفر رسیده بود

 

دستمو ول کردم , به شدت زمین خوردم .. اما ظاهرا سالم بود . فقط پای راستم ضرب دیده بود و درد میکرد

 

هوا دیگه روشن شده بود باید میجنبیدم وگرنه کوهستان بیدار میشد و تمام زحمتام نقش بر آب

 

مانتو مو تنم کردم و کلیدا رو از تو کوله ام برداشتم و کوله ام رو انداختم پشتم

 

لنگ لنگان به طرف در باغ حرکت کردم سراسر وجودم رو اضطراب پر کرده بود . یعنی موفق میشدم؟

 

تو این مدت اتفاقای اینچنینی زیاد برام افتاده بود و حالا دیگه یاد گرفته بودم که تو همچین مواقعی فقط به حال فکر کنم نه به آینده و نه به گذشته .. فقط حال

 

در باغ رو باز کردم , خوشبختانه از باغ تا سر جاده آسفالته فاصله چندانی نبود و از همون جا معلوم بود

 

حالا باید فکر میکردم چجور باید برسم به شهر

 

اصلا نمیدونستم از کدوم طرف باید برم . از طرفی تو اون جاده ممکن بود به تور چندتا آدم خلاف بیوفتم

 

خدا لعنتت کنه کوهستان ... لعنتت کنه که بویی از احساس نبردی

 

یه مدت طولانی پشت درخت نزدیک جاده نشسته بودم و دعا میکردم بلکه فرجی بشه و یه راهی پیش پای من باز شه

 

دیدم یه ماشین داره نزدیک میشه و خوشبختانه سر نشیناش همگی زنن . به خودم گفتم سیما یالا این آخرین فرصتته , ببینم چکار میکنی دختر

 

مثل فشنگ از جام پریدم و رفتم کنار جاده واسه دست تکون دادم ماشین چند متر دورتر ترمز کرد

 

باورم نمیشد بدو رفتم سمتشون و گفتم تو رو خدا نجاتم بدین

 

دخترا که همگی بین 25 تا 28 نشون میدادن گفتن :

 

-چی شده؟

 

- تو روخدا منو برسونین شهر , خواهش میکنم

 

- اما ما مسیرمون به شهر نمیخوره , ما خودمون داریم از اونجا میایم

 

- تو رو خدا , جونم در خطره اگه شما کمکم نکنید من به کی پناه ببرم آخه

 

راننده که یه دختر خوشکل با تیپ اسپرت بود چرسید :

 

- درست توضیح بده ببینم چی شده؟

 

- خانوم منو یه دیوونه روانی دزدیده , الان تونستم از دستش فرار کنم , تو رو خدا منو تا یه جایی برسونین . من جرات ندارم به کسی اعتماد کنم

 

همه با تعجب بهم نگاه میکردن . انگار نمیتونستن باور کنن

 

دختری که کنار راننده بود اشاره کرد سوار شم و به راننده گفت :

 

- فرانک گناه داره . میرسونیمش

 

فرانک فقط سرش رو تکون داد و من انگار که بال در آورده باشم پریدم تو ماشینشون

 

از همونجا دور زد و برخلاف جهتی که اومده بودن حرکت کرد

 

دختری که عقب نشسته بود سر حرف رو باز کرد :

 

- اسمت چیه ؟ جریان دزدیدنت چیه؟

 

- من سیمام , راستش پدرم ورشکست شده واسه همین یکی از طلبکاراش منو دزدید تا بابام پولشو بده انگار باورش نمیشد که بابام واقعا ورشکست شده ( دیگه توضیح ندادم که حالا من زن آقا دزده هستم و در واقع نباید فرار کنم)

 

دخترا داشتن به حالم افسوس میخوردن و مثلا باهام ابراز همدردی میکردن اما من یه جای دیگه سیر میکردم .

 

مامان .. دیگه خیلی نمونده تا ببینمش . عزیزترین کس زندگیم تو بیمارستان بود و من نتونسته بودم ازش مراقبت کنم

 

بعد یاد کوهستان افتادم . یه لبخند شیرین رو لبام نقش بست , کاش قیافشو میدیدم وقتی میومد تو اتاق و میدید جا تره و بچه نیست

 

تو خوابم هم نمیدیدم یه روزی بیاد که همچین کارایی انجام بدم

 

مدام ازم سوال می پرسیدن تا جایی که از این که سوار ماشینشون شده بودم پشیمون شدم.دلم به شدت شور می زد حال خیلی بدی داشتم.

 

_الان می خوای بری کجا؟

 

صدای راننده تکونم داد

 

_چی؟

 

_گفتم الان کجا می ری؟

 

_بیمارستان...مادرم بستریه...باید برم ببینمش....

 

همین طور که داشتم به سئوالاشون جواب می دادم توی یک لحظه یک ماشین مشکی جلومون پیچید...

 

چشمام داشت از حدقه در میومد....دهنم خشک شده بودو زل زده بودم به کوهستان که داشت از ماشین پیاده می شد...فرانک هم پاشو گذاشته بود روی ترمز و با حیرت به ماشین و کوهستان خیره شده بود....فقط تونستم زیرلب بگم:وای خدا...

 

صدای هیچ کدومشونو نمیشنیدم فقط زل زده بودم به کوهستان که مدام نزدیکتر می شدو منتظر یه معجزه بودم....

 

یکراست اومد سمت درکنار من تا خواست بازش کنه درو قفل کردم....نفسشو بیرون داد و یه لبخند عصبی لباشو کج کرد....

 

صدای فرانک اومد:این کیه دیگه؟

 

وهمون لحظه کوهستان در سمت راننده رو باز کرد...فرانک به بقیه نگاهی کرد و اون ودوستش پیاده شدن....

 

سرمو بین دستام گرفتم....فقط معجزه می تونست نجاتم بده...صدای فرانکو شنیدم که گفت:این دخترخانوم همه چیو تعریف کرده...یا می ری یا زنگ می زنم به پلیس....

 

_این دخترخانوم شکر خورد!....ایشون زنمه!

 

_آره...معلومه کاملا...آقا یا می ری...

 

صدای عصبی و نافذش بلند شد:ببین من حوصله ندارم....یه کاری نکن ازت شکایت کنم...

 

_ثابت کن شوهرشی...

 

__لزومی نداره اما واسه این که دست از سرم برداری ...ایناها...بفرما.....

 

نمی دیدمشون....فقط صدای دختر کناریمو شنیدم که گفت:مرتیکه ی عوضی....صیغه کرده این بیچاره رو...معلوم نیست چه بلایی سرش آورده...

 

دوست کناریش هم حرفشو تایید کرد....

 

صدای فرانک رو شنیدم که حالا آروم تر شده بود....

 

_چرا اذیتش می کنی؟

 

سرمو بالا گرفتم.کوهستان لبخندی زدو گفت:اون دیگه به شما ربطی نداره....

 

بعد بلند روبه من گفت:پیاده شو...

 

فرانک عصبی رو به من گفت:دختره ی...چه حرفاشو هم باور کردم...می خواستی شر بدی دستم؟

 

فایده ای نداشت قبل از اینکه بیشتر از این آبروریزی بشه پیاده شدم....با قدم هایی سست رفتم سمت ماشین کوهستان.درپشتو باز کردمو خودمو پرت کردم روی صندلی....قبل از اینکه درو کامل ببندم پاشو گذاشت رو گاز...فریاد کوتاهی کشیدمو سریع درو بستم....

 

هیچ حرفی نمی زد....سرعتش فوق العاده بالا بود یه لبخند ترسناک هم روی لباش بود....چشمامو بسته بودم و به پهنای صورتم اشک می ریختم آخر سر نتونستم تحمل کنمو داد زدم:چرا این کارو با من می کنی؟ها...چی نصیبت می شه....

 

حتی نگاهم نکرد که بدبختی رو توی چهره م ببینه.....یک لحظه دستم رفت روی دستگیره ی در که خیلی زود کشیدمش کنار شاید اگر در شرایط دیگه ای بودم این کارو می کردم اما حالا با این کار کوهستانو به میلش می رسوندم و مهمتر از همه مامان و رامین بودن...

 

می دونستم روزای خوبی در انتظارم نیست....دستمو جلوی دهنم گرفته بودم نمی خواستم صدای گریه مو بشنوه و خوش حال بشه...نمی خواستم ضعیف باشم....وقتی رسیدیم هیچ تکونی نخوردم خودش در سمتمو باز کرد و با دستاش به بازوم چنگ انداختو کشیدم بیرون خودش پشتم حرکت می کرد یکراست بردم سمت اتاق خودم درو باز کرد و با دستش محکم به پشت سرم زد که باعپ شدپرت بشم داخل اتاق نفسام از عصبانیت تند شده بود دستمو گذاشتم پشت سرم.....دم در ایستاده بود....از لبخند رو لبش حالم به هم می خورد یکی باید به خودش از این لبخندای تاسف بار می زد....

 

با صدای بلندی گفت:از کارت پشیمون می شی خانوم خانوما....کاری می کنم بیفتی به غلط کردن.....

 

درو محکم بست و من هم سرمو گذاشتم روی زانوهام....چه قدر آرزوی مرگ داشتم..

 

وقتی نگاهم به پنجره می افتاد داغ دلم تازه تر میشد

 

چقدر فکر کرده بودم و چه پدری ازم در اومده بود تا تونستم اونو جابه جا کنم

 

چقدر ترسیده بودم وقتی میخواستم از پنجره برم پایین

 

دیگه اثری از ملافه نبود . عوضیه عقده ای .. خودش گفته بود پنجره بازه , سعی خودتو بکن

 

یه دفعه مثل دیوونه ها پریدمو و با مشت و لگد به جون در افتادم :

 

- آهای دیوونه کجایی ... بیا درو باز کن .... آهای .. آهای لعنتی بیا درو باز کن

 

یه هو بی هوا در باز شد و منم که انتظارشو نداشتم از ترس یک قدم پریدم عقب و ساکت شدم

 

- چی میگی جوجه .. چه مرگته؟

 

نفسم رو فرو دادم و سعی کردم نترسم داد زدم

 

- چرا منو برگردوندی ...

 

ابرو هاشو بالا دادو گفت : چون قرار نبود جایی بری .. فهمیدی؟

 

با حرص گفتم : ولی تو خودت گفتی ... خودت کلیدارو بهم دادی

 

- بهتره یادم نندازی چی شد که کلیدارو بهت دادم ... به نفعه خودته کوچولو

 

میخواست بره که پریدمو بازوشو گرفتم و مانع رفتنش شدم :

 

خودت گفتی ... گفتی پنجره بازه اگه میتونی برو

 

- دیدی که نتونستی

 

وبا یه حرکت بازوشو از دستم بیرون کشید و خواست بره که دوباره داد زدم :

 

- نامرد بزدل ... تو که وجودشو نداری سر حرفت بمونی اصلا حرف نزن

 

یه دفعه با خشم برگشت , من تو این مدت زیاد شاهد عصبانیتهای کوهستان بودم اما .. ایندفعه از اون وحشتناکهاش بود . خودم به غلط کردن افتاده بودم که چرا همچین حرفی زدم

 

- نشنیدم چه غلطی کردی؟

 

اون که شنیده بود , زهر خودشم میریخت . با ترس آب دهنم رو قورت دادم و گفتم همون که شنیدی

 

بازو مو چنگ زدو منو کشون کشون پرت کرد رو تخت

 

مثل بید میلرزیدم . کوهستان واقعا غیر قابل کنترل شده بود

 

- تو چی فکر کردی؟ دو شبه واسه خودت لالا کردی یادت رفته من شوهرتم؟ به اون دخترا چی گفته بودی؟

 

سکوتم باعث شد داد بکشه : گفتم چی گفتی؟

 

واقعا از ترس زبونم بند اومده بود : هی .. هیچ .چی

 

- منو هالو فرض نکن جوجه کوچولو . باهات زیادی راه اومدم پررو شدی.... ولی آدمت میکنم .

 

از تصور اینکه بازم بخواد بینمون اتفاقی بیافته خشم همه ی وجودمو در بر گرفت، تو فکر یه راه فرار بودم که از آسمون افتاد پایین، موبایلش زنگ خورد، جواب داد و رفت سمت پنجره که راحت تر حرف بزنه، دیگه از این بهتر امکان نداشت،دوییدم خودمو انداختم تو حموم و در و از داخل قفل کردم،هر لحظه منتظر بودم بیاد درو بکوبونه و داد و بیداد راه بندازه ولی انگار اون خیال داشت همیشه حتی از پشت درهای بسته ذهن منو بخونه و کار خلاف انتظارمو انجام بده چون اومد پشت در حموم و خیلی ریلکس گفت :

 

_ آفرین ....قبلش خودتو خوب بشور تا من بیام،10 دقیقه بیشتر وقت نداری.

 

یه نفس راحت کشیدم،هه .....10 دقیقه.....به همین خیال باش......گوشمو چسبوندم به در که ببینم چیکار میکنه، صدای در اتاق اومد، با خیال راحت لباسامو در آوردم و رفتم زیر دوش بعد از اون همه ماجراجویی واقعا میچسبید، یه دفعه صدای زنگ موبایل از داخل اتاق اومد،عمرا صداش تا پایین نمیرفت.رفتم در حموم و یواش باز کردم و سرمو بردم بیرون ببینم چه خبره ، کسی تو اتاق نبود، موبایل یه گوشه ی تخت داشت زنگ میخورد، فرصت فکر کردن نبود،با عجله یه حوله برداشتم و بدون اینکه خودمو خشک کنم سریع پیچیدم دورم و از حموم اومدم بیرون،آب همینجور از سر و بدنم میریخت پایین،سریع گوشی و برداشتم، نوشته بود شرکت،جواب دادم، یه خانومی بود، میگفت با مهندس نصیری کار داره، گفتم رفته بیرون و موبایلش و جا گذاشته،داشتم شماره ی خونه رو میگرفتم که در با شدت باز شد، از ترسم موبایل از دستم افتاد زمین و چند تیکه شد. کوهستان در حالیکه هنوز دستگیره ی در زیر دستش بود وایستاده بود و نگاهم میکرد،یه دفعه ابروهاش رفت بالا و یه لبخند موذیانه گوشه ی لبش جا خوش کرد:

 

_ خوبه.....اینجوری خیلی خواستنی تر میشی.

 

بی اراده نگاهم رفت سمت آینه ، حوله فقط بخش کمی از بدنمو پوشونده بود و بقیه ی جاهام از خیسی برق میزد،اومدم یه خیز بر دارم طرف در حموم که فکرمو خوند و با هم خیز بر داشتیم اما اون زودتر خودشو بهم رسوند، بازومو گرفت:

 

_کجا با این عجله....

 

اومد که لبامو ببوسه، اما من دیگه اون سیمای بی تجربه ی چند روز پیش نبودم، میدونستم اگه بهش پا بدم و جواب بوسه هاشو بدم بدتر کاری میکنه که زجر بکشم،حالا که میخواست کار خودشو بکنه منم باید کاری میکردم که کمتر اذیت بشم، دیگه تحملشو نداشتم که سرخورده تر از این بشم.بنابراین سرمو کشیدم عقب که وانمود کنم بدم میاد ببوسدم.کلکم گرفت وهمونجور که انتظار میرفت با شدت بیشتری شروع کرد به بوسیدن لبام و پرتم کرد رو تخت و خودشم افتاد روم،سعی میکردم تقلا کنم که باعث میشد محکمتر بغلم کنه،سرشو برد طرف گردنم خواستم با دست صورتشو بزنم عقب که باعث شد حریص تر از قبل منو ببوسه و به کارش ادامه بده.

 

از این که با دستاش نوازشم میکرد و میبوسیدم غرق لذت بودم و بی اراده باهاش همراه میشدم،روح خسته ام تشنه ی نوازش بود و تن خسته ترم نیازمند یک پناه،انگار اونم تو این شرایط یادش رفته بود که باید خلاف خواسته ی من عمل کنه چون با ولع به کارش ادامه میداد، دیگه اصلا تو حال خودم نبودم،فقط میدونستم همونی شده که من میخواستم......

 

نمیدونم چقدر گذشته بود که دست کشید و نفس نفس زنان دمر روی تخت افتاد،منم رومو برگردوندم و پشت بهش خوابیدم اما در عین ناباوری من، از پشت بغلم کرد و موها و گردنمو بوسید،نمیتونستم باور کنم که این همون کوهستان چند ساعت پیش باشه.....چشمامو بستم و طولی نکشید که در همون حال به خواب رفتم.

 

صبح که بیدار شدم یه لحظه نفهمیدم کجام و در چه حالیم،دستمو روی بالش سفتی که سرم روش بود کشیدم تا موقعیتم و پیدا کنم اما این بالش نبود که روش خوابیده بودم سینه ی لخت کوهستان بود،نمیخواستم حرکت کنم،میخواستم ساعتها به همون حال بمونم،اما نمیشد در مقابل وسوسه ی دیدن صورتش تو خواب مقاومت کرد،سرمو آروم از رو سینه ش بلند کردم و بالا رو نگاه کردم،دستش دور کمرم حلقه بود. چقدر تو خواب فرق میکرد،چقدر آروم،چقدر خواستنی و زیبا.....بی اختیار دوباره سرمو گذاشتم رو سینه ش و در همون حال یه بوس کوچولو ازش کردم.یه تکون خورد و دستش دور کمرم شل شد،اما من تکون نخوردم و وانمود کردم هنوز خوابم میخواستم عکس العمل شو ببینم.خواست از سینه ش جدام کنه اما من مسرانه چسبیده بودم بهش.

 

_ سیما......سیما.....

 

اولین باری بود که صدام میکرد،چقدر به نظرم گوشنواز بود. اما اون با یه حرکت غافلگیرانه منو از خودش کند و سرمو گذاشت رو بالش و به این ترتیب منو از فکر و خیالات باطل جدا کرد.تازه چشمش بهم افتاد:

 

_ تو بیداری؟..... پس مریضی دو ساعته دارم صدات میکنم تکون نمیخوری؟

 

حالا شد همون کوهستان همیشگی ،کم کم داشتم واقعا براش نگران میشدم. با انزجار صورتمو برگردوندم و چشمام و بستم.

 

_ فکر کردی شهر هرته؟ پاشو برام ناهار درست کن میخوام برم سر کار.

 

می دونستم کل کل باهاش هیچ فایده ای نداره!ملافه رو دور خودم پیچیدمو بلند شدم.سعی می کردم تا حد ممکن به صورتش اصلا نگاه نکنم از شرم وح یا که می گذشتم یادآوری بدخلقیش نمی ذاشت به صورتش نگاه کنم.....همونطور که ملافه ی بلند و بزرگو به سختی دور خودم پیچیده بودم رفتم سمت کمد لباسهام.یه دامن سبز برداشتم که تا زیر زانوهام بودو کلوش با یه لباس آستین کوتاه سفید...برای اولین بار بهش نگاه کردم که هنوز روی تخت نشسته بودو داشت به بقایای موبایل شکسته ش که روی کنسول بود نگاه می کرد...

 

بدون هیچ حرفی رفتم بیرون اتاق و توی هال لباسامو عوض کردم.کمردرد داشت پدرمو در می آورد...

 

ملافه رو بردم و گذاشتم روی تخت...نبود اما صدای شرشر آب حموم می اومد.حوله رو که گوشه ی اتاق افتاده بود برداشتم و پهنش کردم روی بالکن....

 

برای چندلحظه از کمردرد نفسم گرفت....نشستم روی تخت و ودلمو گرفتم و توی خودم جمع شدم...کاش نمی ذاشتم...چرا هربار خامش می شدم...چرا اجازه می دادم ازم سواستفاده کنه....چرا هربار اونو به کام می رسوندم...مگه من ...

 

توی همین افکار بودم که از حموم اومد بیرون حوله تنش بود یاد اون روز افتادم که حوله شو برداشته بودم....چه قدر دوست داشت تحقیرم کنه...

 

_هنوز که اینجایی....

 

هیچی نگفتم...اصلا نمی خواستم دیگه باهاش حرف بزنم...بیشتر از همه از دست خودم عصبانی بودم که خودمو کرده بودم ملعبه ی دستش..

 

تکونی به خودم دادم و بلند شدم و بدون هیچ حرفی از اتاق رفتم بیرون...رفتم دستشویی طبقه ی پایین...توی آینه ی روشویی که خودمو دیدم چندشم شد...چی به سرم اومده بود...؟

 

داشت گریه م می گرفت اما قبل از اینکه اشکام در بیاد چند مشت اب یخ زدم به صورتم...فایده نداشت...سرمو بردم زیر شیرآب ....بازم فایده ای نداشت...وهمون جا زدم زیر گریه...

 

خوب که بغضم فروکش کردو حالم بهتر شد اومدم بیرون...اما هنوز کمردرد وحشتناکم یادآور حماقت دیشبم بود...

 

رفتم داخل آشپزخونه و همونطور سرپایی یه لیوان شیر و چند دونه خرما خوردم...یه کم که انرژی پرفتم با حرص صبحونه ی اونو هم روی میز چیدم...دلم قرمه سبزی می خواست...اونم قورمه های مامان...وای مامان...با یاد اوری مامان اشک نشست توی چشمام...نتونستم تحمل کنم پشت به یخ چال نشستم...مامان...الان حالش چه طور بود...لعنت به تو کوهستان...نمی بخشمت...

 

آشپزی زیاد بلد نبودم فقط در حد غذاهای معمولی مثل ماکارونی...

 

یه قابلمه آب گذاشتم روی گاز و خودم اومدم بیرون چون صدای پای کوهستانو شنیدم که می خواست بیاد آشپزخونه بدون اینکه نگاهش کنم یا اون نگاهم کنه رفتم توی هال و جلوی تلویزیون خاموش نشستم و زل زدم به صفحه ی سیاهش...دلم خیلی گرفته بود...دلم واسه آدمایی که یه موقع تو زندگیم بودن و دغدغه م بودن...واسه دوستام...واسه محیط دانشگاه...واسه خونه مون و حتی واسه داداشام تنگ شده بود...پیشونیمو تکیه دادم به دستم و خیره شدم به فرش....

 

فکرشم نمی کرد یه روز توی این موقعیت قرار بگیرم...

 

از آشپزخونه که اومد بیرون روبه روم قرار گرفت...وای خدای من چه پررو بود...با یه نگاه طلبکارانه گفت:

 

_ امشب یه عده از دوستام میان،امیدوارم همه چیو مرتب نگه داری....شام و همه چیز مرتب باشه...یعنی ین که...اگه نباشه...خودت بهتر می دونی چی میشه!

 

با عصبانیت بدون این که چیزی بگم نگامو گرفتم....

 

ردشدو رفت...

 

منم بلندشدمو رفتم آشپزخونه آب جوش اومده بود ماکارونی ها رو شکستم و به این فکر کردم شب چه طور باید از پس مهموناش بر بیام...من که آشپزی خاصی بلد نبودم...بلند گفتم:مزخرف...

 

امیدوار بودم بشنوه....

 

میز و چیدم و منتظر نشستم تا بیاد کوفت کنه،اینجوری که نمیشد، نه بلد بودم واسه مهمون غذا درست کنم و نه با این وضعیت توانشو داشتم، کاریش نمیشد کرد باید دلو به دریا میزدم و بهش میگفتم،...... اما نه ........بذار ببینم..... یه فکری..... خودشه.....بی اختیار یه بشکن زدم و یه لبخند شیطانی گوشه ی لبم جا خوش کرد، بعله آقای کلیمانجارو یه کاری میکنم که درست و حسابی ادب بشی، مگه من کنیزتم؟ کاری میکنم که از کرده ی خودت پشیمون بشی مثل چی.....، وای خدا چقدر دلم خنک بشه.....ای جان....

 

_ به چی داری میخندی؟

 

یه دفعه از جا پریدم ، پشت میز نشست و درحالیکه واسه خودش ماکارونی میریخت زل زد بهم و ابروهاشو داد بالا که یعنی منتظر جوابم.

 

_ هیچی.... یعنی داشتم فکر میکردم مهمونات چند نفرن؟

 

_ چه موضوع خنده داری....دور و بر 6 نفرن.

 

_ ....

 

_ چی میخوای درست کنی؟

 

_ اومممم.....قیمه

 

_ همین؟

 

چه پرروئه، خدااااا....

 

_ لازانیا هم درست میکنم..... با مخلفات.

 

_ خوبه....فقط آبروداری کنی ها...

 

_ خیالت راحت...

 

_ چیزی نمیخوای از بیرون بگیرم؟

 

چه عجب یه تکونی به خودش داد، ولی دیره آقای با مسولیت،نقشه ها کشیده شده...

 

_ نه.....فقط میوه و شیرینی.

 

_ میگیرم.

 

و بدون گفتن چیز دیگه ای شروع کرد به غذا خوردن. یعنی میمیری ازم سوال کنی حالت خوبه؟ درد نداری؟ دیگه کم کم دارم به آدم بودنت شک میکنم.

 

بالاخره شرشو کم کرد و منم تونستم یه نفس راحتی بکشم، یه بروفن خوردم و جلو تلوزیون لم دادم، داشتم به این فکر میکردم که باید یه جوری راضیش کنم که منو ببره پیش مامان یا حداقل بذاره باهاش حرف بزنم،فکر فرار و که دیگه کلا از سرم بیرون کرده بودم با اون تنبیه وحشیانه اش،حالا واقعا میشد بهش گفت تنبیه؟ وقتی بهش فکر میکردم یه جوری میشدم.....بهترین رفتاری که تو این مدت باهام داشت همون موقع بود، اصلا یه کوهستان دیگه شده بود....... سلسله جبال البرز، از این فکر پقی زدم زیر خنده،اما وقتی یاد رفتار بعدش می افتم.....آره کوهستان واقعی همینیه که راه به راه بهم دستور میده و اذیتم میکنه، نباید فکرم و با اون چیزا خراب کنم ، دلخوشی الکی فقط کار و خرابتر میکنه، مرتیکه ی هوسباز.... چشام گرم شده بود و چیزی نگذشت که خوابم برد.

 

وقتی بیدار شدم هوا رو به تاریکی بود.سراسیمه از جا پریدم یعنی مهموناش ساعت چند میومدن؟ولی وقتی یادم اومد که کار خاصی تو آشپزخونه ندارم یه نفس راحت کشیدم، رفتم و با خیال راحت گوشت و از یخچال بیرون آوردم و با لپه و رب ریختم تو قابلمه و یه کمی آب روش ریختم و درشو گذاشتم، برنج و آب هم گذاشتم تو یه قابلمه ی دیگه فقط میموند لازانیا که اونم باید صبر میکردم تو آب بپزه و بعد یه سس بهش میزدم ومیذاشتمش تو فر، همه ی این کارا رو با یه لذت خاصی میکردم چون همه ش قیافه ی هنگ کرده ی کوهستان میومد جلو چشمم....جان.... چه شود!!!....

 

سالاد و ژله رو دیگه مثل بچه ی آدم درست کردم تا اونقدرام مشکوک نشه، خوب دیگه کار دیگه ای تو آشپزخونه نداشتم،به ساعت نگاه کردم هنوز ساعت هفت بود، وقت داشتم ، یه کمی خونه رو مرتب کردم و با خیال راحت رفتم حموم، یه بیست دقیقه ای تو وان دراز کشیدم و قبراق و سرحال اومدم بیرون، موهای لخت و پرپشتم و با سشوار خشک کردم و حالت دادم،یه پیراهن زرد آستین کوتاه که بلندیش تا زانو بود و خطوط مشکی درهم و برهم توش داشت از بین لباسایی که کوهستان آورده بود انتخاب کردم و پوشیدم، محشر شده بودم، نشستم و با حوصله خودمو آرایش کردم،یه عطر خوشبو،یه لاک خوشرنگ، اومممممم،دیگه هیچی کم نداشتم، آقا کوهستان کجایی کنیزتو ببینی.....

 

صدای در هال منو از افکارم بیرون آورد، حتما کوهستان بود، چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم،برای اینکه نقشه م بدون نقص پیش بره باید استرس و از خودم دور کنم.

 

با آرامش از پله ها رفتم پایین استقبالش،در حالیکه میوه شیرینی دستش بود داشت میرفت سمت آشپزخونه که چشمش به من افتاد که دارم از پله ها میام پایین، میخ شد بهم، هاها.... بعله دیگه آقا....خوشگل ندیدی نه؟

 

_سلام، بده من....همه چی خریدی؟

 

انگار از خواب پریده باشه گفت:

 

_ ها؟.....آره .... بیا بگیر.... شام پختی؟

 

_ الانا دیگه آماده میشه.

 

نگاهش و به سختی ازم گرفت و رفت بالا. بقیه ی وقتمو تو آشپزخونه موندم تا مهمونا بیان، از اینکه باهاش تنها بمونم هم میترسیدم هم استرس میگرفتم.میوه و شیرینی رو چیدم و چایی دم کردم،چیزی نگذشت که زنگ در به صدا در اومد، اومدم بیرون دیدم درو باز کرده و داره میره استقبال، باهاش رفتم و کنار درهال نزدیکش وایستادم، یه آقا و دو تا خانوم بودن،بهمون که رسیدن بعد از سلام واحوالپرسی کوهستان گفت:

 

_ معرفی میکنم همسرم سیما، اینم یکی از بهترین دوستانم کاوه و همسرشون بیتا،و ایشونم خواهرشون کتایون هستن.

 

از اینکه منو همسرش معرفی کرد یه جوری شدم ، خیلی خوشم اومد.

 

_ خوشبختم.

 

کاوه که به نظر میرسید پسر شوخی باشه جواب داد:

 

_ من هم همینطور خانوم، باعث افتخاره، کوهستان فکر کرده بود میتونه از زیر خرج عروسی قسر در بره ولی ما خودمونو اینجا دعوت کردیم که بدونه از این خبرا هم نیست.

 

_ کاوه خجالت بکش!!!خیلی خوشبختم عزیزم نمیدونستم کوهستان همچین سلیقه ی خوبی داره.

 

_ بله عزیزم همه ی دوستای من خوش سلیقه هستن به غیر از من.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها