داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل چهارم

با بی حوصلگی برگشتم طرفش که به سرعت دست کرد تو کیفش ویه بسته کوچیک کادو شده دراورد وبه سمتم گرفت و گفت:البته قابل شمارو نداره!

 

حال و حوصله تعارف کردنو نداشتم به سرعت از دستش قاپیدم و گفتم :مرسی!خدافظ

 

تعجب کرد ،حتما با خودش میگفت نه به این نه گفتنش نه به این....خنده ام گرفته بود،سوار ماشینم شدم ،صدای نیما تو گوشم پیچید: میخواستم شماره منزلتون رو از دوستانتون بگیرم با خونواده مزاحم بشیم!با خودم گفتم خوب شد نگرفت!یا پیدا نکرد!اگه پیدا میکرد چی میشد؟حتما بچه ها فکر میکردن مشتریه!از سوال جوابایی که میخواست رد وبدل بشه بلند بلند خندیدم....تو همین فکرا بودم که احساس کردم یه سان تافه مشکی که شیشه هاشم دودی بود داره منو تعقیب میکنه!

لرزم گرفت...نکنه؟....پامو گذاشتم رو گاز و تو اتوبان به سرعت تویه فرعی پیچوندمش،به سمت خونه رفتم همه بچه ها بجز یکی دو نفر نبودن که یکیشون شادی بود،البته کار اسباب کشی تموم شده بود ،خلاصه بعد از بار زدن اثاث ها و جابه جایی،ساعت 12 با خستگی رو تختم ولو شدم ،ساعت گوشیمو تنظیم کردم و از جیب بغل کوله ام کادوی نیما رو در اوردم،بسته بندی قشنگی داشت بازش کردم یه اشانتیون عطر بود که شبیه قطره اشک بود مارکشم معروف بود،بوی تلخ و سردی داشت منم که عاشق این بو....

 

حتما کلی پول بابتش داده بود،اما اون پولش کجا بود؟از ظاهرش که معلومه وضع مالیش خوب نیست ...پس چطور؟....ولش کن بابا بیکاری به این چیزا....که خمیازه مهلت بیشتر فکر کردنو نداد ویه دقیقه بعد از شدت خستگی بیهوش شدم!

 

صبح که رفتم دانشگاه همون حرفا دوباره از طرف نیما تکرار شد،خیلی اصرار داشت که باهام صحبت کنه که شاید بتونه نظرمو عوض کنه.

 

نیما:میشه بریم یه جای خلوت که بتونیم راحت صحبت کنیم؟

 

با اینکه نه اعصابشو داشتم و نه حوصلشو ولی قبول کردم!نمیدونم چرا؟منکه از وضعیت خودم خبر داشتم،شاید...شاید یه لحظه خودمو یه دختر معمولی مثه همه دخترای خانواده دار تصور کردم که یه پسری پیدا شده که میخواد باهاش ازدواج کنه وآیندشو باهاش بسازه....داشتم،داشتم کیو گول میزدم؟؟؟ خودمو؟.............

 

نیما:خانوم رستگار حواستون با منه؟

 

_بله میگفتین و به بخار قهوه اسپرسویی که پیش خدمت جلوم گذاشته بود خیره شدم.

 

نیما صداشو صاف کرد و گفت:من نیما رحیمی هستم 23 سالمه ،18 سالم بود که پدرم فوت کرد و با کلافگی دستشو تو موهای حالت دارش فرو برد انگار که واسش سخت بود که بگه....

 

_متاسفم!

 

نیما سرشو با ناراحتی انداخت پایین و ادامه داد:خواهش میکنم،من تک فرزند بودم مادرم به پام موند وازدواج نکرد،وضع مالی ما متوسط بود اما بخاطر خرج عمل پدرم همه چیزمونو از دست دادیم و به سختی افتادیم،من مجبور شدم برم دنبال کار و مادرم هم شروع کرد به خیاطی،بالا خره تونستم توی اداره شهرداری اسلامشهر یه کاری پیدا کنم،اولش تو قسمت بایگانی بودم اما پیشرفت کردم و کارای تایپ و نامه های اداری هم بهم دادن،حقوقم بد نیس خرج یه زندگی رو میده...با سختی درس خوندم که دولتی قبول شم چون پول شهریه آزادو نداشتم!

 

انگشتشو کشید به بغل فنجون نسکافشو آروم برداشتش و یه قلپ خورد و ادامه داد:راستش قصد ازدواج نداشتم تا ...تا اینکه شمارو دیدم،فهمیدم دختر خوبی هستین و زیاد با پسرای دانشکده مراوده و دوستی ندارین،متوجه شدم که دختر نجیبی هم هستین ...میدونم زیاده روی کردم،میدونم وضع مالی تون رو در نظر نگرفتم ...اما خب ...خب کار دله دیگه چه میشه کرد؟

 

نفس عمیقی کشیدم و هیچی نگفتم.

 

با خجالت گفت:میشه شما هم از خودتون بگین؟

 

من و منی کردم،خدایا چی بگم؟ته دلم ازش خوشم اومد ...بخاطر مردونگیش ...بخاطر چشم پاکیش....

 

سعی کردم تا اونجایی که میشه راستشو بگم:منم مریمم،19 سالمه،وقتی کوچیک بودم مادرم از پدرم جدا شد مادرم رفت خارج و پدرم هم که ازدواج مجدد کرد منو انداخت گردن خالم،خاله من هم دلش سوخت برام و قبول کرد ومنو بزرگ کرد.

 

نیما:هیچ فکر نمیکردم که زندگی سختی داشته باشین!

 

آهی کشیدم و ادامه دادم:تک فرزندم و هیچ کسیو به جز خالم فلورا ندارم...

 

در حال حاضرم که دارم درس میخونم!

 

نیما:با همه این حرفا من هنوز رو خواستم هستم!شما دختر خوبی هستین...میشه با مادر...

 

حرفشو قطع کردمو گفتم:اما خالم فعلا خارجه

 

نیما:شما الان جوابتون چیه؟اگه منفیه....من دلمو الکی خوش نکنم اگرم که مثبته ...من خودمو آماده کنم برای خواستگاری!

 

نگاه کردم تو چشماش،از چشماش سادگی و صداقت میبارید،از خودم خجالت کشیدم و اشک تو چشمام جمع شد یه ندایی بهم میگفت قبول کن خره!یکی دیگه میگفت احمقی؟شرایطتو یادت رفته؟یکی دیگه میگفت یه مدت بذارش سرکار اونم مثه همه مردا نامرده دلت واسش نسوزه!خدایا چیکار کنم؟

 

خدایا...

 

به سختی لب باز کردمو گفتم:راستش من نمیدونم چی بگم؟

 

نیما با حالت منطقی گفت:میخواین بیشتر باهم آشنا شیم؟

 

_چطوری؟

 

نیما:میتونیم نامزد شیم آخه میدونین من و مادرم آدمای مذهبی ای هستیم و طبق یه سری ...

 

حرفشو بریدم و گفتم:میفهمم اما منکه گفتم خالم نیستش

 

نیما:خب مادر من که هس میخواین بیاین ببینینش؟

 

با تعجب زل زدم تو صورتش:من؟؟بیام خونه شما؟

 

نیما:آخه...آخه مادر من...پاهاشو عمل کرده...چند وقت پیش بخاطر پادردش رفت دکتر ومجبور شد عمل کنه والان تو بستره...و با خوشحالی اضافه کرد:میاین؟؟؟

 

برو مریم چیزی ازت کم نمیشه که!آخه اگه برم پسره فکر میکنه خبریه!اصلا نکنه نقشه ای چیزی باشه؟نه بابا طرف به قیافش نمیاد....

 

_باشه کی؟

 

نیما:الان کلاس دارین؟

 

_نه...تموم شد دیگه کلاس ندارم ویه نگاهی به ساعتم انداختم 2:15 بود.

 

نیما:بریم؟

 

_بریم!

 

چم شده بود خدا میدونه،حالت خوبه مریم؟میفهمی داری چیکار میکنی؟صدای قلبم بود که گفت هیسسسس!بذار یه بار که شده نقش یه دختر خوشبختو بازی کنم!اونی باشم که دلم میخواد...

 

با خوشحالی با گوشی ارزون قیمتش زنگ زد به مادرش و اطلاع داد که داریم میایم،میخواست تاکسی بگیره که گفتم :یادتون رفته من ماشین دارم؟

 

نیما:آخه نمیخواستم به زحمت بیافتین...

 

دزدگیر کمری ام رو زدم،نیما با خجالت سوار شد .

 

_کجا برم؟

 

نیما:بریم طرف جلیلی

 

استارت زدم و گفتم:کجا هس؟

 

لبخند تلخی زد و گفت:راه بیافتین میگم.

 

عجیب بود تا حالا تو اینجور محله ها نرفته بودم،شلوغ بود و همه در حال تکاپو...

 

_خبریه؟

 

نیما:آره جشنه!

 

_جشن چی؟

 

نیما با تعجب گفت:مثه اینکه تولد امام رضاست هاااا!

 

هیچی نگفتم،ترافیک بود ایستادم یه سری از بچه هایی که تو خیابون بودن با تعجب به ماشین نگاه میکردن،یکی زد به شیشه بغلم،شیشه رو دادم پایین یه پسر بسیجی بود که با خوشرویی سینی شربتو به من ونیما تعارف کرد و گفت:بفرمایید.

 

یکی برداشتم،خیابونه عین بازار بود چه هیجان انگیز!همه با خانواده دست تو دست هم...

 

صدای نیما رشته افکارمو پاره کرد: حرکت کنین راه باز شده.

 

10 دقیقه بعد جلوی خونه نیما اینا بودم،خونه آجری ای بود که از ظاهرش قدیمی بودنشو نشون میداد،روی پنجره شون حصیر زده بودن و یکی دوتا پسر جوون در حال نصب ریسه های چراغ رنگی بودن!با تعجب نگاه کردم چندتا زن پچ پچ کنان با سبزی تو دستشون رد شدن و یه پیر مرد جلو اومد وبا نیما سلام علیک کرد.

 

نیما با خوشرویی درو باز کرد و بلند گفت:یاالله!

 

_منکه مرد نیستم که میگین یا الله!

 

نیما:بالاخره شاید یه روزی عروس این خونه شدین!باید اطلاع داد که یکی داره میاد و با شیطنت خندید...

 

بفرمایید تو..

 

رفتم تو راهرو بشدت تاریک بود ترس برم داشت نکنه این ...همون....قتل کلاغ ها...

 

صدای محکم بسته شدن در تو گوشم پیچید...

 

دست کردم تو کیفم و تیغ موکت بری که همیشه تو کیفم بود رو برداشتم فقط یه لحظه دیدم دری که انتهای راهرو بود باز شد ویه چیزی محکم رفت تو شکم من!

 

پایینو نگاه کردم یه کله پر از مو دیدم ،حالا یه زنی رو توچهارچوب در می دیدم که دست به کمر با چادر ایستاده بود!

 

زن:مگه اینکه دستم بهت نرسه پدر سوخته!

 

وبچه کوچولویی که با خنده از من فاصله گرفت ورفت تو آغوش نیما،

 

نیما با خنده گفت:چی شده محترم خانوم؟

 

زن چادرشو درست سر کرد وبا خجالت گفت:اه؟شمایین آقا نیما ؟خوب هستین ؟این بچه ذلیل مرده زندگی واسه من نذاشته که!همش باید یه لنگه پا دنبال این آقا باشم که یه وقت از دیوار راست بالا نره!

 

و نگاه مشکوکشو بمن سپرد،_سلام!

 

همه شون از سلام بی موقعم خندیدن،محترم خانم:سلام خوبین؟همکلاسیتون هستن آقا نیما؟

 

نیما بچه رو گذاشت زمین و به عادت همیشه دست کرد تو موهای نسبتا بلندش و گفت:بله ...قراره اگه خدا بخواد بشه عروس این خونه!

 

یه نگاه بد بهش کردم،چه پرروووووو!واسه خودش میبره میدوزه!

 

_آقا نیما اندازه بود؟

 

نیما سریع گرفت چی میگم با خجالت گفت:بفرمایین بالا مریم خانوم!

 

تو دلم گفتم یه ذره به این مردا رو میدی ها،آسترشم میخوان،...مریم خانوم....ولی ته دلم خوشم اومد...دروغ چرا؟با یه لفظ قشنگی گفت....وا؟مریم معلوم هس چته؟تو که از مردا متنفر بودی؟

 

محترم خانوم:ایشاالله خوشبخت شین،مریم خانوم ازین پسر پاک تر و آقا تر من ندیدم تو این محل!

 

لبخند کجی زدم و از پله ها بالا رفتم هنوز زانوهام میلرزید،رفتیم طبقه بالا،کفشامو جلوی پله ها به تقلید از نیما دراوردم ورفتم تو...بر خلاف تصورم یه زن نسبتا لاغر حدود 46،47سال تو بستر نشسته بود یه روسری زیتونی رنگ هم سرش بود،اتاق کوچیکی بود یه ساعت قدیمی به دیوار بود ویه قاب ون یکاد، کنارشم عکس حضرت علی بود فکر کنم،یه پشتی خاک گرفته زیر تاقچه بود،اونطرف اتاق یه عالمه رختخواب چیده شده بود تا سقف!با خودم گفتم این ایرانیا مهندسی دارن تو چیدمان رختخواب!از فکرم خندم گرفت وروی دوپام با خجالت نشستم روبروی مادر نیما!

 

نیما با شرمی توی صداش گفت:مامان،ایشون مریم خانومن!من...من میرم شربت آماده کنم!و به سرعت خارج شد از اتاق.

 

مادر نیما:خوبی دخترم؟

 

_ممنون!

 

مادر نیما:نیما خیلی تعریفتو کرده بود.

 

از چشماش میخوندم از ظاهر و قیافم خوشش نیومده،یه کم مقنعه مو کشیدم جلوتر ولی چون موهای پر پشتموهمه رو بسمت بالا هدایت کرده بودم،خیلی پف کرده بود بالای مقنعه ام!

 

_لطف دارن آقای رحیمی!

 

مادر نیما:ببخشید که نمیتونم بلند شم دختر....

 

صدای شکستن یه لیوان حرفشو قطع کرد،

 

خندید و ادامه داد:امان از دست این پسر!

 

_بذارین برم کمکش تا کل سرویستونو نشکسته!

 

مادر نیما از شوخیم خوشش اومد وبا سر گفت برو،رفتم تو آشپزخونه خیلی کوچیک اون خونه،دلم گرفت،کابینت نداشتن یه تخته گذاشته بودن یه پارچه بهش آویزون کرده بودن که شکل کابینت به خودش گرفته بود!نیما که نگووووووووو حسابی هول کرده بود،لرزش دستاشو بوضوح میدیدم که لیوانارو با عجله تو سینی میذاره،لیوانو از دستش گرفتم بهش گفتم:برو بیرون!آفرین پسر خوب

 

نیما:نه نمیشه که...

 

_چرا میشه،لیوانارو چیدم که از تو یخچال سیز رنگ خونشون یه شیشه شربت در اورد و بهم داد وبعد یخ و یه پارچ آب!

 

شروع کردم به ریختن شربت تو لیوانا که با حسرت آروم گفت:آرزوی این روزو داشتم....

 

_چی؟

 

نیما که به در آشپزخونه تکیه داده بود تکیشو برداشتو گفت:بدین من میبرم!

 

با پررویی گفتم:خودم میبرم!

 

آروم خندید و دنبالم مثه این پسر بچه ها راه افتاد....

 

تو نشستیم کلی با مادرش صحبت کردم،حسابی رفته بودم تونقش....مریم این بازی تا کی ادامه داره؟تا کی میتونی نقش یه دختر پولدار خوب ونجییبو بازی کنی؟

 

پولدار که بودم ولی خوب نبودم !تازه نجیب و دختر هم که.....ولش کن مریم خودش میفهمه چه اخلاق سگی ای داری ولت میکنه!

 

خلاصه بعد از تموم شدن صحبتا مادر نیما اجازه داد که یه مدت با هم آشنا شیم تا خالم از خارج بیاد و قضیه اگه خدا بخواد جدی بشه!

 

من داشتم چیکار میکردم؟؟؟؟؟؟.......

 

مادر نیما:خلاصه دخترم دوس ندارم فکر کنی که نیمای من به خاطر پول تورو خواسته بهم قبلا گفته که اگه تو دوسش داشته باشی بخواین ازدواج کنین دستتو بگیره و بدون هیچ جهیزیه ای بیای همین طبقه پایین جای مستاجر بشینین!

 

_حالا ببینیم خدا چی میخواد

 

این حرف از دهن من دراومد؟خدا؟مگه من خدا روهم میشناختم؟

 

مادرنیما که معلوم بود ازین جمله من خوشش اومده با لبخند گفت:ماشاالله ماشاالله!معلومه دختر فهیمی هستی!

 

نمیدونم تا حالا برای شما اتفاق افتاده باشه یا نه؟که روال کار بدون اینکه بخواین از دستتون در بره و ...به خودتون بیایید و ببینید که جایی ایستادید که نمیدونید چیکار کنید؟

 

ازشون خداحافظی کردم و به خونه رفتم با کلی افکار مغشوش !اصلا هر کی تو خونه با من حرف میزد انگار که شیش و هشت زده باشم قاط زده بودم،بچه ها فکرکرده بودن مواد زدم درحالیکه تا حالا مصرف نکرده بودم یعنی ....یه جورایی قبلا شیشه مصرف میکردم ولی یه بار بطور کلی کنارش گذاشتم،بخاطر همین زیاد به پروپام نمی پیچیدن!

 

رفتم حموم یه مقدار مخم آزاد شد،با حوله دور تنم رفتم جلوی آینه اتاقم.....رفتم جلوی جلو تو چشمای خودم زل زدم...

 

برای هزارمین بار گفتم داری چیکار میکنی مریم؟

 

دوباره یاد آخرین لحظه خداحافظیمون افتادم،نیما:مریم خانوم ....میشه ..میشه رسیدن تماس بگیرین؟

 

_برای چی؟

 

سرشو انداخت پایین وگفت:میخوام مطمئن شم که سالم رسیدین...

 

یه حسی شبیه آب شدن قند تو دلم احساس کردم....شاید بخندین ولی مهم نیس...چون درکش نکردی...درکش نکردی که بفهمی واسه کسی مهمی ...واسه کسی ارزش داری....کسی که تورو واسه جسمت نمیخواد واسه پولت نمیخواد...برای اولین بار یکی پیدا شده که خودتو میخواد!

 

اشک تو چشمام جمع شد،نیما:چی شد؟حرف بدی زدم؟

 

_نه نه این شماره منه 0912232......سریع گوشیشو در اوردو یادداشت کرد...

 

وقتی رسیدم بهش زنگ زدم هیچ حرف اضافه ای نزد نه اینکه مثه بقیه پسرا الکی حرف بزنه تا....فقط گفت ممنون که زنگ زدین و اطلاع دادین حالا...راحت میخوابم چون میدونم محبوبم سالمه!وبدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها