داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مسافر قسمت چهارم

- بله.

 

پدرم مي دانست مادرم را ناراحت كرده و سعي داشت شاد باشد و حرف بزند تا نشان بدهد

 

از كاري كه كرده شرمنده نيست.

 

- ما در ساوتوولد بوديم . جاي زيباييست.

 

_ آه بله.

 

مرد به من نگاهي اند اخت و ديدم جاي زخمي روي چشمش كشيده شده. از پيشاني اش

 

شروع مي شد و روي گونه اش به پايان مي رسيد و انگار چشمش را كمي به يك طرف

 

كشيده بود. اين چشمش كاملأ با آن يكي هم سطح نبود .

 

پدرم پرسيد :

- ساوتوولد را مي شناسيد ؟

 

- نه .

 

- خوب پس شما امروز از كجا آمده ايد ؟

 

مرد لحظه اي فكر كرد.

 

- من نزديك لوئستافت اتومبيلم خراب شد.

 

اين را گفت و من مي دانستم دارد دروغ مي گويد . اول اين كه، لوئستافت خيلي دور بود،

 

درست در مرز نورفولك . اگرآن جا اتومبيلش خراب شده بود، چه طور تو انسته بود اين همه

 

راه را تا ساوتوولد بيايد؟ و چرا اين دردسر را تحمل كند؟ سوار يك قطار شدن و يكراست به

 

ايپسويج رفتن خيلي راحت تر بود . دهانم را باز كردم تا چيزي بگويم اما مرد دوباره به من نگاه

 

كرد، اين بار خيلي تند تر . شايد داشتم خيال مي كردم اما انگار داشت به من اخطار مي كرد .

 

چيزي نگو. سئوال هاي مشكل نپرس.

 

مادرم پرسيد :

 

- اسم شما چيست؟

 

نميدانستم چرا مي خواست اين را بداند . مرد گفت :

 

مرد گفت :

 

- رليك . يان رليك .

 

او آهسته لبخند زد .

 

- اين كه عقب نشسته پسر شماست ؟

 

- بله ، جيكوب است . امروز پانزده ساله شده .

 

- روز تولدش است :

 

مرد انگشت هايش را باز كرد و دستش را به طرف من جلو آورد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها