داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان «دلهره امتحان جبر»

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

 

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

 

به سوالات جبر و نمره صفر ..

 

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما... 

باز هم دلهره ی امتحان جبر آن روز را با

 

خود دارم. به پسرم گفتم: «اگه بلد نیستی،اگه خواستی سر جلسه امتحان

 

حاضر نشی، اشکالی نداره، یه راست بیا خونه، توی حیاط مدرسه نمون،

 

یه وقت غصه نخوری بابا!»

 

پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجید، همکلاسیم،

 

قرار گذاشتیم که جواب سوالات رو به همدیگه برسونیم.»

 

حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه می گذرد اما دلهره ی جلسه ی امتحان

 

رهایم نمی کند!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها