داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار «چگونه برگردم» فصل چهارم

نور سفیدی چشمام رو زد . تاری دیدم بعد از چند ثانیه از بین رفت . حس می کردم سنگینی بدنم برگشته . پس هنوز هم توی این دنیا بودم ! اما کجای این دنیا ؟!

 

سرم رو برگردوندم . دختر جوون دیگه ای روی تخت بغل دستی خوابیده بود . توجه ام به تخت و تجهیزات دور و اطرافم جلب شد .

 

توی بیمارستانم ! وبه دنبالش تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود جلوی چشمم اومد .

 

پدرام !

 

زنگ کنار تختم رو فشردم ، چند لحظه بعد

پرستاری میان سال ، تقریبا سرآسیمه داخل اتاق اومد .

 

- ااا ... بالاخره بیدارشدی ؟

 

و مشغول بررسی سرُم وبقیه چیزها شد .

 

- پدارم ... کجاس ؟

 

- پدارم کیه ؟

 

- همسرم ، همونی که احتمالا با من آوردنش ! اینجاس ؟ حالش چطوره ؟ زنده اس ؟!

 

- یکی یکی بپرس ! اینجاس ! آره زنده اس . خدا خیلی بهش رحم کرد . خیلی دیر آمبولانس خبر کردید !

 

- به هوش اومده ؟

 

- ...

 

- خانوم مگه من با شما نیستم ؟ حالش چطوره ؟

 

- آخه ... بذارید به دکتر بگم بیاد !

 

- صبر کنید ...

 

اما اون به سرعت از اتاق خارج شد و چند دقیقه ی بعد با مردی که شصت و چند ساله نشون می داد وقطعا پزشک بود برگشت .

 

بهشون خیره شده بودم .

 

- حالت چطوره دخترم ؟ حالت خاصی ، دردی چیزی نداری ؟

 

- نه !

 

- پس مشکل چیه خانوم پرستار ؟

 

خودم زودتر از پرستار گفتم :

 

- دکتر حال همسرم چطوره ؟

 

- همسرت همونیه که چاقو خورده بود ، درسته ؟

 

حرفش روبا تکون دادن سر تایید کردم .

 

- ببین دخترم دو بار چاقو به شکم همسرت اصابت کرده و این باعث شده بود خیلی به شکمش آسیب وارد بشه ، وقتی آوردینش وضعیت خیلی بدی داشت . کلی خون از دست داده بود ...

 

- خوب الان چطوره ؟ می تونم ببینمش ؟

 

- می تونی ببینیش اما ... ( دکتر با حالتی مستاصل به پرستار نگاه کرد ، اون خانوم هم سرش رو تکون داد و شونه هاش رو بالا انداخت ) ... اما ... خوب چطور بگم هوشیار نیست !

 

- خوب طبیعیه حتما عملش سنگین بوده !

 

- نه اون طور که تو فکر می کنی نیست ! در واقع باید بگم که وضعیتش نشون می ده که ... تو کماس ! برگشتش به حالت طبیعی و هوشیاری هم دست خداس !

 

با این حرف دکتر انگار سقف اتاق آوار شد روی سرم . به قدر اعصابم تحریک شده بود که بغضم با سرعت سر باز کرد و اشک هام با صدای ناهنجار _شکستن و خورد شدن وجودم ، روی گونه هام جاری شد .

 

پرستار جلو اومد و کمی تخت رو بالا آورد بعد من رو در آغوش کشید و سرم رو روی سینه اش گذاشت .

 

دکتر سری به حالت تاسف نشون داد و از اتاق بیرون رفت .

 

صدای گریه ام باعث بیدار شدن مریض تخت کناری شد .

 

با هراس به پرستار نگاه کرد و پرسید :

 

- چی شده ؟!

 

- هیچی عزیزم یکم ناراحته . تو آروم باش .

 

سنگینی نگاه نگران اون دختر رو حس می کردم .

 

سرم رو عقب کشیدم و به پرستار گفتم :

 

- می خوام ببینمش ، خواهش می کنم !

 

- باشه عزیزم . دیدی که دکتر هم اجازه داد . اما بذار من برم یه ویلچر بیارم ، فکر نمی کنم به این سرعت بتونی خودت از تخت بلند شی !

 

- ممنونم ، فقط ... تو رو خدا یکم زودتر ! باید ببینمش .

 

- باشه چند دقیقه صبر کن .

 

وقتی از اتاق خارج شد ، برگشتم به سمت اون دختر . هنوز هم به من نگاه می کرد . تا دید نظرم بهش جلب شده سعی کرد لبخند بزنه ، اما چشم های من هنوز هم گریون بود و دلم در عطش دیدن پدرام می سوخت .

 

***************

 

- خیله خوب ! به خودت فشار نیار وگرنه مجبورم خیلی زود برت گردونم . سعی کن بهش امید بدی ، اون صداتو حتما می شنوه !

 

- باشه . مرسی .

 

پرستار ، سرمی که به دستم وصل بود رو به پایه ی مخصوص آویزون کرد و رفت .

 

پدرام ! چقدرچهره اش رنگ پریده بود . از پشت اون ماسک اکسیژن چقدر آروم و معصوم به نظر می اومد . موهاش یک طرفه روی پیشونیش ریخته بود . دست پیش بردم و و انگشتم هام رو فرو کردم تو موهاش و به نوازش مو های مشکی و براقش پرداختم .

 

اشک هام از دیده روان شد . خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم و سرم رو آروم به سرش تکیه دادم و با دست دیگه ام دستش رو تو دستام گرفتم . تو همون حالت زمزمه می کردم :

 

- پدرامم ؟ پاشو عزیزم ! خواهش می کنم پاشو ... منو تو انتظار نذار ! ... می دونم برمی گردی ! ... اگه تو نیای من می میرم ... دلم میخواد بازم تو آغوش گرمت فرو برم ... دلم می خواد بازم نوازش دست مهربونت رو حس کنم ... برگرد عزیزدلم ... برگرد پیشم ... منو تنها نذار ! ... تو نزدیک ترین کس منی ... نذارطعم تنهایی رو بچشم ! ... کلی برای برگشتنت نذر و نیاز کردم ... تو رو خدا برگرد !

 

به این امید که حرفام رو میشنوه کلی باهاش حرف زدم و در آخر هم گونه اش رو از کنار ماسک بوسیدم و پرستار رو صدا زدم .

 

****************

 

قبل از بازگشتم به اتاق با مانی تماس گرفتم و گفتم کجاییم .

 

- کجا ؟

 

- بیمارستان ... !

 

- اونجا چی کار می کنی ؟ دو روز مسافرتت هم اونجا شیفت می گیری یه وقت یادت نره طبابت ؟!

 

- چی میگی مانی ؟! پدرام یه مقدار مشکل داشت اومدیم اینجا ، اگه می تونی پاشو بیا من دست تنهام اگه نه هم به مسعود - دوست پدرام - بگم بیاد ؟

 

با ترس گفت :

 

- چی شده ؟ پدرام حالش خوبه ؟! خودت خوبی ؟

 

- خوبیم . میای ؟

 

با حرص گفت :

 

- آره بابا دیوونه ! مطمئنی اتفاقی نیفتاده ؟

 

- مانی چقدر سوال می کنی ؟!! ببین فقط به بابا و مامان چیزی نگو الکی نگران نشن ! خودتم تو جاده میای خیلی مراقب باش ، بلایی سر خودت نیاری یه وقت !

 

- من نهایتا 4 یا 5 ساعت دیگه شمالم . کاری نداری ؟ چیزی نمی خوای از تهران برات بیارم ؟

 

- نه مرسی . فقط بیا . خدافظ

 

- مراقب خودت باش . خدافظ

 

خیلی خودم رو کنترل کردم تا تو هول و عجله نندازمش . باید می اومد تا یه فکری به حال پدرام بکنیم . من گیج گیج بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم . تنهایی کاری از دستم بر نمی اومد !

 

بعد از تموم شدن تلفن ، همون پرستار اومد کنارم و گفت :

 

- عزیزم ، به خاطر وضعیتی که شما داشتید مسئولین بیمارستان پلیس خبر کردن ! الان هم یکی از مامور ها مونده ومنتظره تا با تو صحبت کنه .

 

نگاهی به کارت نصب شده روی سینه اش که مشخصاتش روش نوشته شده بود انداختم و گفتم :

 

- ببینید خانم ... افضلی ، من الان اصلا توان سر و کله زدن با یه پلیس رو ندارم . اصلا فکرم کار نمی کنه و نمی دونم که چی باید بگم !

 

برادرم تو راهه ، تا چند ساعت دیگه هم میرسه . خواهش می کنم بهشون بگید تا اون موقع منتظر بمونن !

 

من فقط در حضور برادرم صحبت می کنم ...

 

- ... باشه عزیزم . پس بیا ببرمت تو اتاقت .

 

- نه ، اگه ممکنه من رو پیش یه پزشک زنان ببرید . موردی هست که باید با ایشون صحبت کنم !

 

- مشکل خاصی داری ؟!

 

- اگه اشکالی نداره برای ایشون توضیح می دم !

 

- هر طور راحتی ! ( این جمله رو پرستار با حالتی که انگار از دستم ناراحت شده گفت ! )

 

******************

 

وقتی وضعیتم رو برای دکتر توضیح دادم ، ابتدا چهره اش در هم رفت و اون رو لعنت کرد که همچین بلایی سرم آورده و اظهار تاسف کرد که همچین افرادی وجدان و همه چیزشون رو زیر پا می گذارن و با زندگی مردم اینطور بازی می کنن بعد چندتا سوال ازم پرسید و برام قرصی تجویز کرد و توضیحی بابت استفاده اش داد که مبادا اتفاقی بیفته !

 

خیالم از این بابت راحت شد ...

 

با کمک خانوم افضلی دوباره به اتاقم برگشتم .

 

بهم کمک کرد تا روی تخت دراز بکشم و بعد هم از اتاق بیرون رفت .

 

هنوز هم آثار ناراحتی رو تو چشماش میشد دید اما خوب دلیلی نداشت که من همه ی اسراری که داشتم و اتفاقاتی رو که برام می افتاد برای همه بازگو کنم !

 

******************

 

از پنجره ی کنار تختم به آسمان نگاه می کردم و تو فکر بودم که حالا چی میشه ؟!

 

خدا کنه پدرام زودتر به هوش بیاد ...

 

اون عوضی چی ؟!

 

باید ازش شکایت کنم !

 

اگه همون موقع که به خودش اجازه دزدیدنم رو داد ازش شکایت می کردم و حالش رو جا می آوردم حالا مجبور به تحمل این بی آبرویی نبودم ! چه اشتباهی کردم ...

 

چطور به پدرام بگم که چه بلایی سرم اومد ؟! وای خدایا ... چه خطایی کردم که مستحق این مجازاتم ؟!

 

پدرام با این موضوع کنار میاد ؟! ... نکنه ...

 

چطور به مانی بگم ؟

 

خدا کنه مامان و بابا از قضیه بویی نبرن ، مامان حتما سکته می کنه اگه بفهمه ...

 

مامان و بابای پدرام چی ؟!

 

آخ خـــــدا !

 

- ببخشید خانوم !

 

با صدای اون زن جوون که روی تخت بغلی بود از فکر و خیال بیرون اومدم .

 

قطره اشکی رو که از چشمم سرازیر شده بود با انگشت اشاره پاک کردم و برگشتم طرفش .

 

داشت با یه لبخند منو نگاه می کرد .

 

- بله ؟! ... امری دارید ؟

 

- شما مشکلی دارید ؟

 

- مشکل ؟ نه ! ( اصلا ! فقط پای زندگیم وسطه ! )

 

- مطمئنید ... آخه خیلی تو فکر بودید !

 

- آره خوب ... حال همسرم زیاد خوب نیست . نگران اونم !

 

- آهان ! ایشالا زود خوب میشن !

 

- ممنون ( دلم نمی خواست بیشتر کنجکاوی کنه ، چهره اش نشون می داد که باز هم آماده پرسیدن پرسش های بیشتره تا حس کنجکاویش رو ارضا کنه ! )

 

با جواب کوتاهی که بهش دادم و نشون ندادن اشتیاق خودم برای ادامه صحبت اون هم ساکت شد و دیگه ادامه نداد .

 

***************

 

نمی دونم چقدر گذشته بود که با حس دست گرمی که دستم رو نگه داشته بود بیدار شدم .

 

چشم هام رو که باز کردم مانی رو دیدم که با نگرانی زل زده به صورتم . با دیدن یه پشتیبان تو اون شرایط ناخود آگاه بغض کردم و گفتم :

 

- مانی ...

 

- جانم خواهر گلم ؟

 

و با شنیدن این حرف بغضم شکست . دست هام رو روی صورتم گذاشتم و گریه ای از اعماق وجودم سر دادم .

 

مانی با دیدن گریه ام کنارم روی تخت نشست و بازوهام رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید و گذاشت تا اندوهم رو روی شونه های پهنش خالی کنم .

 

حین گریه ی من نوازشم می کرد و سعی در تسکین روحم داشت و کنار گوشم با صدایی اهسته من رو به آرامش دعوت می کرد .

 

بعد از چند دقیقه ، دیگه اون حس سنگین رو که به قلبم چنگ می انداخت نداشتم .

 

کمی خودم رو عقب کشیدم و تو چشم های مانی زل زدم و گفتم :

 

- مانی ببخش ، خیلی تو زحمت افتادی ؟

 

با اخم بهم گفت :

 

- این حرفا چیه میزنی ؟ مثلا خواهر بنده هستید شما، خانوم خانوما !

 

و در حین گفتن این حرف پیشونیم رو بوسید .

 

چند ثانیه به چشم هام خیره شد و گفت :

 

- نمی خوای بگی چه اتفاقی افتاده ؟

 

- مانی تمام این اتفاقا تقصیر علیه . اون پدرامو با چاقو زخمی کرده . پدرام ... پدرام الان تو کماس ! اگه به هوش نیاد چی کار کنم ؟! ای خـــدا ...

 

دوباره اشک هام سرازیر شدن .

 

- می دونم اول که رسیدم سراغ پدرام رو گرفتم ، دیدمش . ملیکا اون دست ما نیست ، باید فقط براش دعا کنیم که برگرده . کار دیگه ای از دستمون بر نمیاد ... علی این وسط از کجا پیداش شد ؟! مگه نرفته بود بعد از اون جریان کافی شاپ ؟!

 

- نه ... یه جریاناتی اتفاق افتاد که من و پدرام به کسی نگفتیم ، یعنی من خواستم که نگیم در عوض پدرام گفت که باید سریع تر جشن عروسیو برگزار کنیم که از من نا امید شه ...

 

- چی شده بود ؟!

 

من جریان دزدیده شدنم توسط علی رو گفتم .

 

- باید همون موقع ازش شکایت می کردید تا دمشو بذاره رو کولشو بره . اونوقت ممکن بود هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفته . خیلی اشتباه کردید !

 

چند لحظه سکوت کرد و بعد با حالت مشکوکی چشم هاشو جمع کرد و پرسید :

 

- علی به پدرام حمله کرده ، تو رو دیگه چرا بستری کردن . به تو که آسیبی نزده ، زده ؟

 

دقیقا سوالی رو پرسید که در موردش فکر کرده بودم که چی باید بگم اما به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم . سرم رو پایین انداختم و به دست هام که به هم قلابشون کرده بودم خیره شدم .

 

- ملیکا ، چرا جواب نمی دی ؟ ... ملیکا ... با توام !

 

دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بالا گرفت .

 

نمی تونستم تو چشم های برادرم نگاه کنم و بگم چه اتفاقی افتاده .

 

- منو نگاه کن ببینم ... با تو که کاری نداشته ، هان ؟

 

با انگشت هاش فشاری کمی به چونه ام وارد کرد و گفت :

 

- مگه من با تو نیستم !؟

 

چشمام رو به دکمه ی پیراهنش دوختم و با بغض گفتم :

 

- چرا ... اون ... اون منم ... بدبخت کرده !

 

مانی بهت زده مو نگاه می کرد بعد از چند لحظه سکوت دستشو صورتش را به دستش تکیه داد وچشماش رو بست . شروع کرد با کف دستش به پیشونیش ضربه زدن . رگ روی پیشونیش برآمده شده بود و رنگ صورتش به سرخی میزد که نشان از عصبانیتش داشت !

 

زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن :

 

- می کشمش ، آشغال ... عوضی ... پسره ی بی پدر مادر ... مرتیکه کثافت ...

 

داشتم از خجالت می مردم ، به خاطر من برادرم باید اینطور عصبانی بشه و خِفَت بکشه ، برادری که همیشه حامی من بوده . دوباره به هق هق افتادم ، صورتم خیس بود از اشکام .

 

با صدای گریه ام مانی سرشو بلند کرد و به صورتم نگاه کرد . جلوتر اومد و منو تو بغلش کشید . آهسته کمرم رو نوازش می کرد و و کنار گوشم با صدای خَش داری حرف می زد :

 

- آروم باش عزیزم ... پیداش می کنم ، پدرشو درمیارم ... ملیکا توروخدا اینطوری گریه نکن ... خواهر گلم ... آروم باش عزیزدلم ...

 

لرزش شونه های اون رو زیر سرم حس می کردم ! واااای خاک بر سرم . من باعث شدم یه مرد اشک بریزه ...

 

سرم رو آوردم بالا ، مانی صورتش رو اونطرف کرد و با دست اشکاشو پاک کرد . یه نفس عمیق کشید و برگشت سمت من . چشماش قرمز بود به خاطر فشاری که به خودش وارد کرده بود تا اشک نریزه پلک هاش متورم شده بود .

 

- باید پلیس خبر کنیم ، ازش شکایت می کنیم . فقط بذار بگیرنش ، دمار از روزگارش درمیارم ...

 

سکوت کرده بود ...

 

من که کمی آروم تر شده بودم گفتم :

 

- مانی میشه کارای ترخیص من رو انجام بدی ، تا بریم ویلا ، من مدارکم رو بردارم و یه چندتا عکس که ازش دارم ، شاید اینطوری سریع تر بتونن پیداش کنن !

 

- باشه ...

 

چون من خواسته بودم ، اون مامور پلیس رو که به بیمارستان اومده بود رو فرستاده بودن که بره ، در نتیجه با مانی باید خودمون به پاسگاه مراجعه می کردیم برای طرح شکایت و انجام مراحل اداری .

 

قبل از رفتن از بیمارستان ، به پدرام سر زدم که متاسفانه وضعیتش هیچ تغییری نکرده بود .

 

به ویلا که رسیدیم تازه یادم افتاد که کلید ویلا همراهم نیست ، چون تو حالت بیوشی بودم که بردنم بیمارستان خودم نتونسته بودم برش دارم ، مطئننا کسی هم حواسش به در ِ ویلای ما نبوده !

 

به هر حال مجبور بودیم بریم تو ، پس به مانی کمک کردم از دیوار بپره تو ویلا . من هم بعد از این که در رو از داخل برام باز کرد رفتم داخل و به سرعت مدارکم رو برداشتم ، از عکس ها هم دوتاش رو که میشد برش زد ، تیکه ای رو که علی توی عکس افتاده بود رو جدا کردم و با خودم برداشتم تا تحویل پلیس بدیم .

 

*******************

 

به نزدیک ترین پاسگاه رفتیم و شکایت کردیم ، عکس ها رو هم تحویل دادیم . قرار شد تا عکس رو بزرگ کنن و با فکس ارسال کنن به پاسگاه های مناطق اطراف . به مامورهای گشتشون هم بیسیم زدن و با گفتن جزئیات چهره و اندام علی قرار شد تا به محض دیدنش اقدامات لازم رو انجام بدن . کارای مربوط به ممانعت از خروج علی از کشور رو هم انجام دادیم و دوباره به ویلا برگشتیم .

 

مانی واقعا بعد از اون همه رانندگی از تهران تا شمال و دوندگی برای شکایت خسته بود پس قرار شد تا هر دومون دو سه ساعتی استراحت کنیم و مانی بعد از اینکه بیدار شد بره از بیرون غذا بگیره ، اما با وجود اون همه فکر و خیال نمیشد چشم روی هم گذاشت . نیم ساعت تو جام غلت زدم و وقتی دیدم تلاشم برای خواب بی فایده اس بلند شدم تا خودم یه فکری به حال غذا بکنم .

 

تو این فاصله با مسعود – دوست پدرام – هم تماس گرفتم و گفتم پدرام تو چه وضعیتیه ، اونم قرار شد تا با پزشک پدرام تو بیمارستان صحبت بکنه و در صورت امکان کارهای مربوط به انتقالش رو به تهران انجام بده .

 

*******************

 

یه غذای معمولی درست کردم ، وضعیت روحیم به قدری داغون بود که فکر نمی کنم غذام حتی مزه ی آب رو هم میداد !

 

اما مانی خیلی تشکر کرد و گفت که نباید خودم رو تو زحمت می انداختم و بهتر بود استراحت کنم و بی جهت به خودم سختی ندم .

 

برادرم چقدر فرق کرده بود ! من تازه داشتم تغییراتی رو که در رفتارش رخ داده بود می دیدم . این چند سال زندگی ِ مشترک واقعا از مانی یه مرد ساخته بود ! دیگه از اون پسر ِ لوس ِ مامان و بابا خبری نبود !

 

*******************

 

دیگه دلم آروم نمی گرفت ، می خواستم هر لحظه پیش پدارم باشم . نمی تونستم تو مرداب ِ دل نگرانی و دلشوره دست و پا بزنم ، حس بدی داشتم ، همه اش فکر می کردم یه اتفاق بد در راهه !

 

به بیمارستان که رسیدیم پزشک پدرام هم کشیک بود .

 

وقتی از وضعیت ِ پدارم پرسیدم گفت که ضربه ی چاقو باعث ایجاد جراحت تو کلیه پدرام شده و باید یه فکری به حالش کرد . وضعیتش می تونست خطرناک بشه !

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها