داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

فصل اول داستان دنباله دار کمبود عشق قسمت چهارم

-فکر میکنی یکی از بچه ها باشه؟ پریا به طرف دختر رفت -اره هلن نیست؟ -یعنی ممکنه؟ -اهر مطمئنم. داد زد: هلن دختر به طرف انها برگشت و بالاخره لبخند زنان از دوچرخه پیاده شد و به طرف انها رفت. -سلام.چرا اینقدر دیر اومدید؟ تونی نگاه معنی داری به پریا انداخت: -این طوری نگام نکن خودت خوب میدونی تقصیر من نبوده. -پس تقصیر کیه؟اگه… هلن حرف پریا را قطع کرد: -شماها هنوز دست از این جروبحث ها برنداشتین؟ پریا اهی کشید و شانه هایشا بالا انداخت.تونی حرف را عوض کرد وپرسید: -تو چرا نرفتی؟ 

-دنی قرار بود همراهمون بیاد ولی نیومد،منم به همین خاطر نرفتم. پریا و تونی لبخند معنا داری با هم رد و بدل کردند. -هی!اوناهاش،بالاخره اومد. پسری هم ن و سال انها از دور پیدایش شد،تونی خندید: -به گروه جا مانده ها خوش امدی. دنی هم خندید،در حالیکه جلو می امد معذرت خواست. -ببخشید.دنبال رادیوی پدرم می گشتم. -رادیو برای چی؟ -مگه خبر نداری؟امروز تیم اژاکس مسابقه داره تونی به طرف ماشین رفت. -خوب پس زودتر برگردیم. هلن اخمهایش را در هم کشید: -مسسخره بازی در نیارین.ما باید امروز به اردو بریم.من منتظر دنی بودم وگرنه باهاشون رفته بودم. تونی گفت: -خانوم خانوما ما جا موندیم چ،حتی اگه با ماشین هم بریم بهشون نمیرسیم. پریا زیر لب گفت: -چاره ای نسیت بهتره برگردیم.بدون راهنما که نمی تونیم بریم.هلن دادش بلند شد: -بیخو د حرف برگشتن رو نزنید،من از اینجا تکون نمی خورم. دنی گفت: -راست میگه،ما امروز به قصد اردو رفتن از خونه بیرون اومدیم.هلن اونا بهت نگفتن از کدوم طرف میرن؟ -نه!اگه تو زودتر اومده بودی.حالا ما هم همراهشون بودیم. -من که معذرت خواستم -بس کنید بچه ها.حالا که این طوریه،ما خودمون تنهایی میریم اردو… پریاگفت: -تونی چی میگی؟ما که تنهایی نمی تونیم بریم،جنگل امنیت نداره. -قرار نیست ادم خورها ما رو بخورن. هلن گفت: -فبول کن پریا،چهار نفری بیشتر بهمون خوش میگذره -اگه مامان و بابام بفهمن بدون راهنما رفتیم،پوستمو می کنن. دنی گفت: -کسی به اونا چیزی نمیگه. تونی گفت: -پریا نظرت چیه؟اگه تو موافق باشی منم حرفی ندارم. پریا سرش را تکان داد: -خیلی خوب،ولب قبل از رفتن،بریم تو رستوران به چیزی بخوریم.من که حسابی ضعف کردم. دنی جلوی همه وارد رستوران شد.داخل رستوران هیچ مشریی نبود،غیر از مرد مسنی که گوشه ای دنج،کنار پنجره نشسته بود و به بیرون می نگریست.دنی میزی را انتخاب کرد. -چی می خورین؟ پریا جواب داد: -چای -و بقیه؟ -ما هم چای دنی گفت: -خیلی خوب.ساندویچ روکلیز هم برای تو راه می گیریم. وقتی دنی رفت تا سفارش بدهد،تونی مشغول خوش و بش با هلن بود که پریا ناخوداگاه متوجه نگاه تنها مشتری رستوران به خود شد.رویش را برگرداند و به هلن نگریست و سعی کرد فکرش را متوجه صحبتهای او کند ولی نمی توانست،چون نگاه سنگین مرد را هنوز روی خود احساس می کرد.دنی با سینی چای امد: -بچه ها سریع تمومش کنین باید زودتر راه بیفتیم. پریا گفت:

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها