داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای «ببر ناسپاس»

روزي ببري در دام افتاد، او از رهگذري كه از آنجا ميگذشت تقاضاي ياري كرد و قول داد كه در ازاي

 

كار او به او پاداش دهد، بنابراين رهگذر يك شاخهي بزرگ را به تله زد و ببر از تله بيرون پريد، اما هنگامي

 

كه رهايي يافت،به سوي رهگذر چرخيد و گفت: من خيلي گرسنه هستم، ميخواهم تو را بخورم.

 

رهگذر ناراحت شد و از ببر گله كرد و گفت:

تو خيلي ناسپاسي، نبايد اين كار را بكني.

 

اما ببر به اعتراض او توجه نكرد. بنابراين رهگذر به وزغي پناه برد كه در صخرهاي در آن نزيكيها زندگي

 

ميكرد. رهگذر دوباره رو كرد به ببر ناسپاس، اما ببر باز هم پافشاري ميكرد كه گرسنه است و ميخواهد

 

رهگذر را بخورد.

 

وزغ گفت: من بايد نزديكتر به او شوم.

 

بنابراين آنها دام را گرفتند. سپس وزغ از ببر پرسيد: چه طور اتفاق افتاد؟ به من اجازه بده ببينم چه طور

 

به تله افتادي؟!

 

بنابراين ببر توي تله پريد و گفت: من در ته اينجا بودم نگاه كن، اما رهگذر شاخه را از تله بيرون آورد و

 

گفت: معلومه، ديگر اينجا نيست.

 

وزغ رو به رهگذر كرد و با خنده گفت: بهتر است الآن بروي و ديگر هرگز به هيچ آفريدهي ناسپاسي ياري

 

نكني.

 

و سپس به ببر كه داخل دام و تله افتاده بود نگاه كرد و گفت: تو پست و ناسپاسي! حالا ميتواني همينجا

 

بماني.

 

رهگذر از وزغ سپاسگزاري كرد و راهش را ادامه داد. ببر در دام با خشم ميغرّيد، اما وزغ به خانهاش در

 

زير صخره برگشت و از ياري رساندن به او خودداري كرد

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها