داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای« نجيب زاه جوان و ببر»

در زمانهاي قديم نجيبزادهاي جوان سوار بر اسب به مسافرت رفت. پيش از اينكه خيلي دور شود، يك

 

سوسك پروازي، پرواز كنان به سويش آمد و گفت: سلام نجيب زادهي جوان! ميتوانم با تو بيايم؟

 

مرد جوان پاسخ داد: بله، حتماً ميتواني با من بيايي.

 

بنابراين سوسك پروازي پايين آمد و دوتايي سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس تخممرغي

 

غلتان غلتان به سمت آنها آمد و گفت:

سلام نجيبزادهي جوان! ميتوانم با شما بيايم؟

 

و نجيبزادهي جوان پاسخ داد: معلوم است، ميتواني با ما بيايي.

 

بدين ترتيب تخممرغ هم رفت بالاي اسب سوار شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي و تخممرغ، سوار بر اسب، به سفرشان ادامه دادند. سپس خرچنگي،

 

در حالي كه داشت از پهلو راه ميرفت، آمد و پرسيد: سلام، نجيبزادهي جوان! ميتوانم با شما بيايم؟

 

و بار ديگر نجيبزادهي جوان پاسخ داد: حتماً، با ما بيا.

 

بنابراين خرچنگ هم آمد و روي اسب سوار شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي، تخممرغ و خرچنگ سوار بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس يك

 

ملاقهي برنج در حالي كه در راه ورجه وورجه ميكرد نزديك آنها آمد و داد زد: سلام مرد جوان! ميتوانم

 

با شما بيايم؟

 

نجيبزادهي جوان پاسخ داد: معلومه، بيا با ما.

 

بنابراين ملاقهي برنج سوار بر اسب شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي، تخممرغ، خرچنگ و ملاقهي برنج سوار بر اسب به مسافرت خود

 

ادامه دادند. سپس يك درفش در حالي كه روي جاده ورجه وورجه ميكرد، آمد و گفت: سلام نجيبزادهي

 

جوان! ميتوانم با شما بيايم؟

 

و نجيبزادهي جوان پاسخ داد: حتماً، با ما بيا.

 

بنابراين درفش سوار اسب شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي، تخممرغ، خرچنگ، ملاقهي برنج و درفش به سفر خود ادامه دادند.

 

سپس يك هاون در حالي كه روي زمين ميغلتيد، گفت: سلام نجيبزادهي جوان! ميتوانم با شما بيايم؟

 

و نجيبزادهي جوان پاسخ داد: معلوم است، با ما بيا.

 

بنابراين هاون روي اسب سوار شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي، تخممرغ، خرچنگ، ملاقهي برنج، درفش و هاون سوار بر اسب به راه

 

خود ادامه دادند. سپس يك غلتك حصير در حالي كه روي زمين در جاده ميچرخيد، گفت: نجيبزادهي

 

جوان ميتوانم با شما بيايم؟

 

نجيبزادهي جوان پاسخ داد: حتماً، ميتواني با ما بيايي.

 

بنابراين توپ حصير هم سوار اسب شد.

 

نجيبزادهي جوان، سوسك پروازي، تخممرغ، خرچنگ، ملاقهي برنج، درفش، هاون و توپ حصير سوار

 

بر اسب به راه خود ادامه دادند. سپس يك بقچهي چوبي كه داشت آرام آرام در جاده راه ميرفت، گفت:

 

سلام، نجيبزادهي جوان! ميتوانم با شما بيايم.

 

و نجيبزادهي جوان گفت: حتماً، با ما بيا.

 

بقچهي چوبي سوار اسب شد.

 

نجيبزاده جوان، سوسك پروازي، تخم مرغ، خرچنگ، ملاقهي برنج، درفش، هاون، توپ حصير و بقچهي

 

چوبي سوار بر اسب به همراه هم به راه خود ادامه دادند. بعد از ظهر به خانهاي در كوهستان رسيدند و

 

دروازهي آن را كوبيدند. كسي از داخل خانه به آنها پاسخ نداد. بنابراين نجيبزادهي جوان خودش دروازه

 

را باز كرد و وارد خانه شدند. در يكي از اتاقها دختري جوان را ديد كه داشت از ته دل گريه ميكرد.

 

نجيبزادهي جوان پرسيد: چه شده؟ چرا گريه ميكني؟

 

او پاسخ داد: در اين كوهستان پشت خانه ببري وجود دارد. هر شب از كوه پايين ميآيد. او قبلاً پدرم،

 

مادرم، برادرم و خواهرم را خورده است. به همين خاطر گريه ميكنم.

 

بنابراين نجيبزادهي جوان براي اين كه آرامش كند، گفت: دختر بيچاره! ترس به خودت راه نده. دوستان

 

من و خودم به تو كمك ميكنيم. سوسك پروازي را صدا زد و به او گفت كه در گوشهي اتاق منتظر بماند

 

تا وقتي كه ببر به اتاق حمله ميكند شمع را فوت كند. او به تخممرغ گفت كه خودش را زير خاكستر آتشدان

 

آشپزخانه قايم كند و وقتي ببر نزديك شد توي چشمهاي ببر بتركد. او ملاقهي برنج را پشت كتري پنهان

 

كرد و به او گفت كه روي صورت ببر بزند. سپس درفش را روي كف چوبي كنار در اتاق دختر گذاشت و

 

به او گفت كه توي پاهاي ببر فرو برود. به هاون گفت كه روي سقف برود و از آن بالا خودش را روي ببر

 

بيندازد تا او را خورد و خاكشير بكند. او توپ حصير و بقچهي چوبي را فرستاد تا در اتاق انباري پنهان

 

شوند و به آنها گفت كه پس از آن بيرون بيايند و ببر را بيرون ببرند.

 

وقتي او همه را در جايگاه خودشان قرار داد، دختر به اتاقش رفت و شمع را روشن كرد، در حالي كه

 

نجيبزادهي جوان رفت و در آخور توي تاريكي با اسبش منتظر ماند. چيزي نگذشت كه ببر از كوهستان

 

به پايين آمد و وارد خانه شد. او جستي توي اتاق دختر زد و تلاش كرد او را بردارد. در همان لحظه

 

سوسك پروازي با بالهايش شمع را خاموش كرد. ببر گفت: دختر عزيزم! شمع تمام شد. من نميتوانم

 

ببينم كجايي.

 

دختر پاسخ داد: تو نميتواني مرا در تاريكي بخوري، بهتر است بروي آشپزخانه و از آنجا كمي آتش

 

بياوري و شمعي را در آنجا روشن كني و با خود بياوري.

 

بنابراين ببر به آشپزخانه رفت و خواست در اجاق ذغال روشن كند. سپس تخم مرغ تركيد و خاكسترها

 

را توي چشمان ببر پاشاند. ببر از درد جيغ زد: آخ، چشمانم!

 

و به سوي آبخوري رفت تا آنها را بشويد. سپس خرچنگ بيرون پريد و با چنگالهايش چشمان ببر را از

 

جا در آورد. ببر كور شده با ديوانگي به سمت آشپزخانه هجوم برد، وقتي داشت ميگذشت ملاقه برنج كه

 

حسابي با گرماي كتري داغ شده بود ضربهاي خشن به ببر زد. سپس ببر تلاش كرد كه به اتاق دختر

 

بازگردد، اما وقتي به چارچوب در اتاق دختر رسيد، درفش پايش را سوراخ كرد. بنابراين از اتاق بيرون

 

افتاد، در همين حين هاون سنگين از روي سقف بر او افتاد و آنقدر خورد و خاكشيرش كرد كه مرد. توپ

 

حصير باز شد و روي بدنش پيچيد و بقچهي چوبي هم آمد و او را به سوي رودخانه بردند و در آب

 

انداختند. ببر كشته شد و دختر از مردن نجات يافت. نجيبزادهي جوان با دختر ازدواج كرد و همهي

 

دوستانش (سوسك پروازي، تخممرغ، خرچنگ، ملاقهي برنج، درفش، هاون، توپ حصير و بقچهي چوبي)

 

با آنها در آن خانه زندگي كردند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها