داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 22 بازدید

ماجرای خواندنی گنجشک و اتش که بسیار اموزنده است.

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

 

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم !

 

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش

 

می سوخت تو چه کردی؟

 

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها