داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اتوبوس شبرو« بخش پنجم»

آخرين كسي كه سوار شد از همه ي آن هاي ديكر ع جيب تر بود . به نظر مي رسد تازه

 

از آتش سوزي فرار كرده. لباس هايش سوخته و پاره بود. از زير بغل ه ايش دود بلند

 

مي شد و وقتي بليط فر وش روي ش انه ه ايش زد و علامت " س يگار كشيدن ممن وع "

 

را نشانش داد فقط توانست سرش را به نشانه ي عذر خواهي تكان بدهد.

 

به هرصورت، حال و هواي مهماني شدت گرفته بود . دور تا دور نيك مردم چنان با

 

صداي بلند حرف مي زدن د كه وقتي مسافران طبقه ي بالا يك صدا شر وع كردن د به

 

خواندن آواز " جسد جان براون دارد در گور مي پوسد" كه ظاهر اً خ يلي باعث شادي

 

شان شده بود،

ديگر نمي توا نست صداي موتور را بشنود . نيك سعي كرد به كسي خ يره

 

نشود اما دست خودش نبو د. وقتي اتوبوس به م غازه هاي حومه ي ريچموند نزديك مي

 

شد، يك زن غول پيكر و چاق كه لباس عجيب و غريب شبيه لباس س بز اتاق عمل

 

پوشيده بود، آمد و كنار مرد كوچك اندا م و طاسي نشست، نيك نا گهان برگشت و به او

 

نگاه كرد.

 

زن گفت :

 

- داري به چي نگاه مي كني ؟

 

- نمي كردم ....

 

زبان نيك به كلي بند آمده بود .

 

- متاسفم فقط خيلي ديرم شده . و پدر و مادرم مرا ميكشند !

 

- براي اين كار يكم دير شده ، اين طور نيست ؟

 

- نمي دانم منظورتان چيست ؟

 

- خب اين جنازه توست . تشييع جنازه ات !

 

زن از خنده منفجر شد و به مرد طاس چنان محكم سقلمه زد كه او را

 

از روي صندلي اش انداخت .

 

خنده در اتوبوس شب رو طنين انداخت . در طبقه بالا باز آواز مي

 

خواندند . مردي با كت و شلوارو جليقه زير لب آرام گفت :

 

- ببخشيد .

 

و كرمي را از روي زانويش پس زد . زن كنار او دستمالي رو جلوي بيني

 

اش گرفته بود ، در حالي كه زن پشت سرش بيني اش را كاملاً برداشت

 

و توي دستمال اش گذاشت .

 

براي نيك كافي بود .اتوبوس داشت به مركز شهر نزديك مي شد .مغازه

 

ها را شناخت . پشت يك چراغ قرمز سرعتش را كاهش داد و آن وقت

 

بود كه او تصميمش را گرفت . جرمي را تكان داد و بيدارش كرد .

 

آهسته گفت :

 

- زود باش !

 

- چي ؟

 

- ما رسيديم !

 

نيك در حالي كه برادرش را دنبال مي كشيد از سر جايش بلند شد و از

 

بين جمعيت به طر ف عقب اتوبوس راهش را باز كرد . مسافران ديگر

 

سعي نكردند جلوي او را بگيرند ، اما از اينكه مي خواهد پياده شود

 

تعجب كرده بودند .

 

يكي از آنها توضيح داد :

 

- نمي تواني اينجا پياده شوي !

 

- هنوز به آنجا نرسيده ايم !

 

- داري چكار مي كني ؟

 

- برگرد !

 

چراغ زرد شد ، بعد سبز ، اتوبوس حركت كرد .

 

- بايست .

 

- جلوي او را بگيريد !

 

بليط فروش ، ايستاده در عقب سكو ، به طرف نيك آمد و او لحظه اي

 

حس كرد انگشت هايي مثل يخ سرد دور بازويش حلقه شدند .

 

فرياد زد .

 

- بپر ....

 

جرمي از اتوبوس در حال حركت پريد و نيك ، كه يك دست برادرش را

 

گرفته بود ، با او كشيده شد . بليط فروش فرياد زد و او را رها كرد و

 

بعد هردوي آنها روي خيابان ولو شدند ، در حالي كه اتوبوس شب رو

 

غران و تلق تلق كنان از خيابان اصلي پايين رفت و در ميان سايه ها

 

ناپديد شد .

 

جرمي همانطور كه مي ايستاد گفت :

 

- جريان چي بود ؟

 

- نيك زير لب گفت :

 

- نمي دانم .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها