داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اولین نگاه فصل پنجم

واست تولد قمری گرفتیم بس که مهمی ...

 

انگار بهترین خبر دنیا رو بهش دادن خیلی ذوق کرد . راستش کیکی که خریده بودیم یه کم آبرو ریزی بود چون اول صبح بود کیک تازه همون یکی رو داشت قنادی که یه خرس قهوه ای بود که دستاشو باز کرده بود و توش نوشته شده بود i LOVE U کلی بابت این موضوع خندیدیم و منم در حالی که فیلم می گرفتم گفتم : چون می دونستیم بچه ای و هنوز بزرگ نشدی کیک خرس واست سفارش دادیم ...

 

مامانم چشم غره ای رفت خودش هم حالش گرفته شد که تو جمع ضایعش کردم .

خوب چیکار کنم .اون چند روز خیلی خوش گذشت یه بار من و رضا و علی و شادی داشتیم می رفتیم بگردیم که یه ماشین نزدیک بود به علی بزنه منم دستشو کشیدم که نیفته ...

 

پر رو گفت حواسم بود ... گفتم آره جون خودت همون روز بستنی قیژی گرفتیم ( این اسمی بود که من و لیلا روی بستنی دتگاهی گذاشته بودیم )

 

اون دو تا که به سرعت باد خوردن . ما همون طوری سوار اتوبوس شدیم . من و شادی ردیف اول زنونه نشستیم . مردونه شلوغ بود و علی و رضا آویزون میله بودن ولی گاهشون سمت ما بود .

 

داشتم بستنی می خوردم . شادی گاز می زد اما من لیس می زدم اینجوری کیفش بیشتر بود . البته به قول شادی اغواگرانه تر بود که البته همین طور هم بود چون دیدم صدای دعوا از تو مردونه میاد علی با یکی دعواش شده بود . خلاصه با کلی آبرو ریزی پیاده شدبم که بهم توپید .

 

می میری مثل آدم بستنی بخوری ؟ که دعوا نشه ؟ - تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی ...

 

پسره ی پر رو رضا مداخله کرد .شبش رفتیم شهربازی . خیلی خوش گذشت البته اگه علی نبود مسلما بیشترخوش می گذشت ... رفتیم تو صف وایستاده بودیم که سوار رنجر شیم .

 

علی و رضا جلو بودن من و شادی عقب و همین باعث شد پسرای پشتی مون فکر کنن ما تنهاییم . دو تا پسر بودن قیافه شون خیلی وحشتناک بود با اون موهای سیخ سیخی و ابروهای نازکشون ... ولی هیکلی بودن .

 

یکی شون گفت : خوشکل خانم افتخار میدین با هم سوار شیم ؟ شادی روشو برگردوند و گفت : هیس مزاحم نشین . اون یکی گفت : کی با تو بود توپولی ؟

 

شادی خیلی بهش برخورد و قرمز شد . گفتم : حیف که ادم نبستی وگرنه جوابتو می دادم ..- بخورم تو رو چه ناز حرف می زنی ...اون یکی گفت : قربونت برم افتخار نمیدی ؟

 

یهو دیدم علی از جلو اومد و باهاشون درگیر شد ... داد می زد و نعره می کشید که بی ناموس قربون کی می رفتی ؟ خلاصه رضا و علی درگیر بودن . اونقدر که کار به مامورای پارک کشید و اونا رو جمع کردن . دیگه شهربازیمون هم کنسل شد . رضا اصرار داشت که ادامه بدیم اما من اصلا اعصاب نداشتم رضا و شادی با هم رفتن سوار رنجر شن .

 

شادی هنوز عصبی بود . خوش به حالشون با اینکه مطمئن بودم هیچ حسی به هم ندارن ولی اینو مطمئن بودم که کلی داره بهشون خوش می گذره اما حالا من و علی که می دونستیم قلبامون به هم نزدیکه باید اینجوری بودیم . اونا رفتن رو نیمکتی اون نزدیکی نشستم علی دور وایستاده بود تا منو دبد نشست ... حرصم گرفت .... چیه اومدی ور دل من که کسی مزاحمم نشه ؟

 

- ندا دیگه داری اعصابمو خط خطی می کنی ...- نه که نیس ؟ حرفی بینمون رد و بدل نشد . بلند شد رفت دو دقیقه بعد با ذرت اومد . گرفت سمتم اما من محل ندادم ...

 

- ندا قهر نکن دیگه خوب ببخشید ... ببین فردا می خوایم برگردیم نذار امشب خراب بشه - کی خراب کرد من یا تو ؟

 

- خوب ندا خودت هم مقصر بودی اگه ... - اگه چی ؟- هیچی بیا بخوریم ...مشغول خوردن شدم که گفت : فقط یه چیزی ...- چی ؟

 

- آشتی !!!چشمامو بستم و باز کردم و گفتم : باشه ولی به یه شرط - نگفته قبول دارم ...

 

لبخند موذی زدم و گفتم :

 

حتی اگه بگم سبیلاتو بزنی ؟ می دونستم رو این یه مورد حساسه !!- جدی که نگفتی ؟ -

 

قیافه ی من شبیه آدمای شوخه ؟ - ندا عمرا من بمیرم این کارو نمی کتم مرده و سبیلشدستامو تو هم قهر کردم و به حالت قهر گفتم :

 

پس دیدی دروغ گفتی که هر چی بگم قبول ؟ - خوب ندا ببخشید جز این هر چی بگی قبول ... خندیدم و گفتم :

 

راستش اصلا من شرطم این نبود . - پس چی ؟با عشوه ی علی کشی گفتم : علی ..............- جانم ؟ - بریم رنحر سوار شیم ؟ خندید و گفت :

 

از دست تو ...بلند شد و دستامو گرفت و گفت : بریم ...

 

فردای اون روز به تهران برگشتیم و با کلی خاطره از هم جدا شدیم البته موقتا ...

 

دیگه غیرته اومده بود سراغم که ندا درس بخون ندااااا ...

 

ای درد خوب حسش نیس چه کنم ؟ مثلا درس می خوندم اما تمام چم نویسام شعر و اسم علی بود . ای لعنت به من .

 

تابستون هم تموم شد و کلاسامون به صورت جدی تر برقرار شد به خاطر جریمه های استاد دیفرانسیل و فیزیک مجبور شدم درس بخونم و خودمو بکشم بالا خدا رو شکر وضعم بهتر شده بود تو یکی از این ازمون ازمایشی ها شرکت کرده بودم البته بماند که هر بار که آزمون میدادم استرسم بیشتر میشد .

 

ولی در کل آدم استرسی نبودم . با اون عقل بچه گونه ام می گفتم خوب حالا گیریم درس هم خوندم و دانشگاه هم قبول شدم آخرش که چی ؟ بالاخره علی دیپلمه اس . و شاید دوست نداشته باشه من ادامه تحصیل بده ...

 

رو به روی آینه داشتم با خودم حرف می زدم دستامو بردم بالا و گفتم : یعنی خاککککک ...

 

شکلکی درآوردم و دوباره رفتم سر یخچال ... راستی یادم رفت بگم یکی از کارای مفیدی که جز کارای مفید دیگه ام انجام میدادم همین خوردن و سر یخچال رفتن بود . نزدیک بود شبیه دایره شم ... شوخی کردم بابا دیگه نه در اون حد !!

 

رفته بودم خونه ی لیلا اینا . زنگ زده بود که بیا که کلی خبر دارم هر چی اصرار کردم گفت حضوری باید منو ببینه ...

 

خلاصه بدون گیر دادن به اینکه ( اگه لهراسب باشه نمیام ) راهی خونه شون شدم .

 

مامانش نبود . هیچ کی نبود .

 

تا درو باز کرد سلام نداده دستمو کشید تو : بدو بیا ...

 

- هوی چه خبرته ؟ آروم ...

 

لباسامو درآوردم و نشستم رو مبل فوری نشست بغلم ...

 

چشم غره ای رفتم و در حالیکه شالم رو تا می کردم گفتم : می میری یه شربتی چایی کوفتی بیاری بخورم ..

 

ای بابا ...

 

خلاصه با کلی غر رفت و با یه سینی شیرینی و شربت آلبالو اومد .

 

- آفرین دختر خوب این شد حالا بگو

 

در حالیکه لیوان شربت رو به سمت دهانم می بردم چشمامو بهش دوختم ...

 

ندا ... دیشب عموم ابنا اومدن بالا .

 

- خوب

 

- منو واسه مهرداد خواستگاری کردن ...

 

وای باورم نمی شد چی >؟ وای لیلا باورم نمیشه به خواستت رسیدی ... چقدر خوشحالم ...

 

- خفه شو اروم تر خونه ان الان میگن دختره چه هوله

 

- پس جواب مثبت بوده نه ؟

 

- کی جرئت داره رو حرف عمو حرف بزنه ؟

 

- آهان یغنی تو مجبور شدی نه ؟

 

- هوم ؟

 

- کوفت نگاش کن قند تو دلش اب می کنن ...

 

خندید

 

گفتم : قرار نامزدی گذاشتین ؟

 

آره آخر هفته نامزدی مه ... تو هم هستی ها گفته باشم ...

 

- حالا چرا اینقدر عجله دارین ؟

 

- نه دیگه حالا نامزد میشیم بعد کنکور من عروسی می کنیم .

 

- بله دیگه آخه دیگه خطریه ... آقا مهردادم که این پایین.. لیلا خانوم هم این بالا شیطون کجاس ؟ تو باغچه !!!

 

و لبخند موذیانه ای زدم

 

کوسن رو پرت کرد سمتم : خفه شو ندا منحرف !!

 

آرزو کردم که روزی هم برسه که منو علی هم مثل لیلا و مهرداد شیم .

 

- لیلا خودمونیم یادته گفتم آخرش زن این مهرداد میشی ؟ یادته گفتم اگه نشدی اسممو بذار کچل گیسو

 

خندید و با لحن لاتی گفت : قبولت داریم مگسی...

 

یه کم چرت و پرت گفتیم تا اینکه لیلا گفت : لهراسب می گفت بیخود اول من باید زن بگیرم بعد نوبت توئه ... می گفت دهنت بو شیرخشک میده منم گفتم چطور من دهنم بو شیر میده اما ندا ...

 

با لحن مشکوکی گفتم : من چی ؟

 

تو دلم گفتم بار این لیلا واسه من و داداشش نقشه کشید ... این یه بارو کور خوندی دوست عزیز !!!

 

حرفو عوض کردم و گفتم : مصی جون چی می گفت ؟ مریم چیکار می کرد ؟

 

- مصی جون که راه می رفت می گفت عروس گلم فدات شم ... قربون صورتت برم . قربون اینجات برم قربون اونجات برم !!

 

- واقعا قربون اونجاتم رفت ؟

 

- خفه شو تو ادم بشو نیستی

 

- وا خودت گفتی ؟ بیچاره من !!

 

++++++++++

 

تو راه برگشت ازخونه لیلا بودم که برام اس ام اس اومد . از طرف دوستم شیدا بود : نوشته بود ... ما شاید نتونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه اما می تونیم یاد بدیم وقتی که خرد شد و شکست لبه های تیزش دست کسی که دلمونو شکست نبره !!

 

حسی قلقلکم داد که این رو واسه علی بفرستم و فرستادم .

 

یه مقدار بعد جواب داد : khanoomi shoma yedoone bashi .. ma khodemoon dastaye kesi ke dele shoma ro beshkoone mishkoonim

 

می خواستم بگم هیچ کی به اندازه ی تو تا به حال دلم رو نشکونده بلدی دستای خودت رو بشکونی ؟

 

ولی جواب دادم : shoma ham ke hamash 2 kare shekasto basti !!

 

معلوم بود بهش برخورده چون دیگه جواب نداد منم به روی خودم نیاوردم .

 

مامان می گفت علی رفته کیش و قشم واسه خرید جنس . آخه تو کار کیف و کفش بود و شریک داشت . می رفت جنس عمده می آورد . البته فقط تو ایران . چون سربازی نرفته بود نمی تونست بره خارج از کشور . اگه می تونست بره سودش بیشتر بود .

 

تا اون جا که خبر داشتم دو هفته ای بود که نبود . منم خبری ازش نداشتم و کلاسامو می رفتم . لیلا هم نامزدی کرد و من نرفتم دلخور شد و من دلیل آوردم که جای من تو مهمونی خانوادگی نیس ایشالا عروسی !!

 

حوصله ی نگاه های لهراسب رو نداشتم ...

 

یه ماهی بود از علی خبر نداشتم که خاله مینا اومد خونه مون و سه جفت کفش آورده بود دو تاش مجلسی بود یکی اش اسپرت . با یه تاب و دامن بدنسازی .

 

خیلی قشنگ بودن مثلا اینا رو علی برام سوغاتی آورده بود . چرا خودش نیاورده بود پس ؟

 

دلم گرفت ...

 

با این حال بهش زنگ زدم

 

- الو

 

- سلام علی

 

- سلام ندا جان خوبی ؟

 

- ممنون تو خوبی ؟ رسیدن به خیر

 

- مرسی چه خبرا چی کارا می کنی ؟

 

- خبرا پیش شماس آقا اینقدر مهم شدن که یادی از ما نمی کنن

 

- آخه گفتم درس داری

 

- بهونه نیار

 

بعد دیدم که اصلا مهم نیس مگه رابطه ی من و علی در چه حده که اون بخواد بهم دائم زنگ بزنه ..

 

بحثو عوض کردم : زنگ زدم بابت سوغاتی های خوشگلت تشکر کنم

 

- خوشت اومد خانومی ؟

 

- اوهوم خیلی خوب بودن ولی خیلی زیادن علی

 

- قابلتو نداره

 

خلاصه خداحافظی کردیم دیدم خاله مینا و مامان دارن نگام می کنن

 

رفتم نشستم و با بی خیالی چایی ام رو سر کشیدم .

 

محرم بود . عاشق امام حسین و محرم و دسته های عزاداری شم . بوی قیمه و نذری پزون هاش دلمو می برد .

 

علی هم عاشق امام حسین بود اما حضرت ابولفضل رو یه جور دیگه دوست داشت می گفت خیلی شیردل و جوون مرده .

 

اون سال محرم جزو بهترین مخرم های زندگی ام بود چون خیلی با علی بودم و برام خاطره شد . 3-4 باری هیئت رفتیم که اونم بود خودش هم تو یه هیئت با دوستاش بودن که حلیم آورد برامون .

 

که چه پنهون ار شما هیچ کی خوشش نیومد و همه ازش یه عیبی گرفتن اما من یه قابلمه پر تا ته خوردم ... درسته به زور خوردم ولی خوردم و ایرادی هم نگرفتم

 

به دو دلیل : اولی اینکه نذری امام حسین متبرکه نباید روش عیب و ایراد گذاشت دوم اینکه بچه ام علی تا صبح داشته دیگو هم می زده خسته شده به خاطر اینکه خستگی اش در بره باید می خوردم دیگه .

 

مامان و خاله هم تصمیم گرفتن نذری بدن اما گفتن آشپز بخوایم بگیریم سخته و اله و بله و چها که نباید بکنیم و دردسر و اینااااااا .

 

خلاصه به یکی از رستورانای خوب تهران سفارش دادیم . غذا رو که برامون آوردن مامان و مینا جون پلاستیک پلاستیک کردن و تعیین کردن که هر کدومو باید به دست کی بدیم .

 

رضا خونه نبود برای همین کار پخشش افتاد رو دوش من و علی . البته من هم که مجبور شدم برم مدیون باشین اگه فکر کنین از خدام بود باهاش برم !!

 

علی ماشینش رو تازه فروخته بود برای همین با ماشین مامانم رفتیم . یه سری از فامیلا رو دادیم . رفتیم خونه ی نرگس خانم زن عموی علی .

 

من تو ماشین بودم تا بره و غذاها رو بده و بیاد . نزدیک نیم ساعت الاف بودم که دبدم خبری از آقا نشد رفتم زنگ درشونو زدم صدامو عوض کردم و گفتم :

 

این ماشین دم در مال شماس ؟ -

 

او مال مهمونمونه الان میاد

 

خلاصه علی جووون تشریف فرما شدن .

 

با یه حالت خاص نگام کرد و گفت : خدا خیرت بده ول کنم نبود هی می گفت ایشالا عروسیت مکه رفتنت کربلا رفتنت ...

 

خلاصه به دادم رسیدی ندا جون -

 

دیگه ما اینیم علی چون !و خندیدم .

 

- خیلی چاکریمممممم

 

چند جای دیگه هم دادیم البته مامورای شهرداری و نگهبانای سفارت خونه ها رو هم از قلم ننداختیم .

 

رسیدیم خونه ی دخترخاله ی مامانم پیاده شدم که غذاها رو بدم دستم پر بود به گوشی تو دستم اشاره کرد

 

و گقت : Give me

 

گفتم : چیو ؟

 

گفت : اون بیل بیلکتو

 

- این بیل بیلک اسم داره -

 

خوب ندا خانوم لطفا گوشی تونو مرحمت کنین

 

خلاصه گوشی رو دادم و رفتم بالا یه چند دقیقه ای منو به حرف گرفت میترا جون .

 

یعدش هم اومدم دبدم آقا کله اش تو گوشی منه و نیشش تا حلزونی گوشش باز !!

 

رفتم بشینم دیدم پر رووو داره عکسامو نگاه می کنه عکسای منم که همه اش صحنه دار با لباسای ناجور و مدلای جورواجور عکس انداخته بودم

 

مامانم همیشه می گفت اگه گوشی ات دست یکی بیفته چیکار می کنی ؟ خبر نداشت علی جون چه کاوشی داره می کنه ...

 

نشستم گوشی رو داد دستم و گفت :

 

بگیر بیل بیلکتو

 

با پوزخندی گفتم : میذاشتی تو کیفم

 

- آخه دیدم زشته دستمو بکنم تو کیفت ...-

 

آها ...می خواستم بگم دست تو کیف کردن اشکال داره اما عکسای تو گوشی رو بی اجازه دیدن ثواب هم داره پسره پر رووووووووووو

 

البته من هم که بدم نیومد عکسامو دید آخه بالاخونه دست مستاجره !!

 

بعد از اون رفت نزدیکای خونه شون خونه یکی از دوستاش که به اونم نذری بده تو راه گفت :

 

چی میشد نذری ماکارونی میدادن ؟

 

آخه من و علی عاشق ماکارونی بودیم منم گفتم :

 

آخ گفتی ... همین من نمی دوتم چرا تا میگن نذری همه یاد قیمه می افتیم ؟

 

- اشکال نداره من می گم سال دیگه بیا ماکارونی بدیم هر کی هم مخالف کرد اشکال نداره خودمون دو تا می دیم لبخند گل و گشادی زدم و تو دلم گفتم ایشالااااااااااااا

 

منم که خل و چل ... خونه دوستش رفتیم و منم از ماشین پیاده شدم علی منو و دوستش رو به هم معرفی کرد اومدیم سوار ماشین بشیم سرم گیج رفت دم ماشین رو جدول نشستم و سرم رو گرفتم .

 

علی اومد سمتم :

 

چیزی شده ندا ؟ -

 

سرم خیلی گیج میره

 

بلند شو بریم تو ماشین

 

اومدم بلندشم که تعادلم رو از دست دادم اگه منو نگرفته بود با کله رفته بودم تو آسفالت تو ماشین که نشستیم چشمام سیاهی رفت .

 

تشنج گرفتم . علی بخاری ماشین رو تا ته باز کرده بود که دیگه هیچی نفهمیدم .

 

چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم و یه سرم بهم وصله . تو اورژانس بودم . پرده ها کشیده بود .

 

دیدم علی با حالت بامزه ای کله اش رو از لای پرده ها کرده تو داره منو می بینه وقتی دید به هوش اومدم اومد تو و کنارم ایستاد -

 

حالت بهتره خانومی ؟

 

- وای علی شرمنده اصلا نفهمیدم که چی شد اینجوری شد

 

- حرفشم نزن - مامانم حتما تا الان نگران شده

 

- هر کاری کردم نتونستم به خاله بگم اما به مامان گفتم چیز مهمی نیس 1 ساعت دیگه میایم نگران نشو یهو نمی دونم چی شد که بالا آوردم فقط علی سریع ظرف مخصوص تهوع رو گذاشت جلوم .

 

و هر چی تو دل و روده ام بود و نبود اومد بیرون وای اروم رفت همینم مونده بود که علی عق زدن منو ببینه .

 

تنهام گذاشت و ظرفو برد که خالی کنه خاک تو سرت ندا حسابی از چشم و روش افتادی ...

 

بعد از یه مدت دیدم اومد تو و بعدش هم یه دکتر اومد .

 

- سلام دکتر قبل شما شیفت یه خانوم دکتر بود اومدن ویزیتش کردن اما حالا دلیل تهوع چیه ؟

 

دکتر نگاهی به من کرد و گفت : شوهرت خیلی نگرانته ها تمام بیمارستانو گذاشت رو سرش به خاطر تو

 

وای داشتم آتیش می گرفتم بمیری الهی علی لال مردی ؟

 

چرا هیچی نمیگی که ما نسبتی با هم نداریم با این حرف دکتر بیشتر آب شدم که جلو علی گفت : پریودی ؟

 

واااااای خدای من این می خواست منو رسوا کنه امروز ... با لحنی آروم گفتم : بله ول کن نبود سیریس خان ادامه داد : چندمته ؟

 

وای حالت علی دیدنی بود یه جیزی بین غیرتی و خوشحال می خواستم خفه ش کنم دکتره روکفتم :

 

دوم رو به علی کرد و گفت :

 

طبیعی یه جانم . بردی اش خونه استراحت کنه خودشو خسته نکنه .

 

داروهاشو به موقع مصرف کنه به امپول می نویسم بزنه و اینکه چون خانمت کم خونه این مواقع دل و جیگر حتما فراموش نشه

 

واییییییییی دیگه اینقدر خجالت کشیدم که کلا محو شدم با کمک علی سوار ماشین شدم .

 

داشتم به این فکر می کردم که منو چه جوری آورده تو ... حتما بغلم کرده .. حس شیرینی زیر دلم رفت و گر گرقتم .

 

رو مو بهش کردم دیدم اونم داره نگاهم می کنه بهش گفتم :

 

علی خیلی ممنون حسابی زحمتت دادم واقعا شرمنده لبخندی زد و گفت :

 

خیلی چاکریمممممرفتیم خونه مینا جون اینا مامانم تا منو دید شروع کرد به خودزنی که چرا اینجوری شدی و این حرفا عوضش خاله مینا منو برد اتاق علی که استراحت کنم منم که از خدا خواسته خلاصه اون شب تا صبح تو اتاق عشقم خوابیدم با هوای اون نفس کشیدم مامانم هم موند .

 

فردا که بیدار شدم همه خواب بودن رفتم پذیرایی دیدم طفلک علی یه گوشه کز کرده خوابیده دلم براش سوخت .

 

رفتم دستشویی آبی به سر و صورتم زدم و موهامو مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه چای دم کردم و هر چی تو یخچال داشتن درآوردم و میز کاملی چیدم .

 

میخ واستم اول از همه علی رو صدا کنم . رفتم بالا سرش و شروع کردم به صدا زدنش : علی ... علی ... علی ... علی ..

 

.نزدیک 30 بار اسمشو گفتم تا اینکه چشماشو باز کرد و نگاهم کرد .

 

با یه حالت خاص گفت :

 

فکر کردم دارم افسانه می بنیم که به فرشته داره صدام می زنه

 

با قیافه حق به جانبی گفتم :

 

فکر نکن حقیقت داشت !!

 

نگاه مهربونی کرد و گفت : حالت بهتره ؟

 

- آره خیلی خوبم میای صبحونه بخوری ؟

 

- اوهوم بیدار شدن ؟

 

- نوچ ... بیدارشون کنم

 

- نمی خواد رفتم تو آشپزخونه چایی رو ریختم و علی اومد

 

. - اووو چه خبره چه میزی چیدی ؟خندیدم ادامه داد :

 

شیطون چون دیدی خونه ماست همه یخچالو خالی کردی ؟

 

- اره فهمیدی ؟

 

کم کم سر و کله ی عمو احمد و مینا جون هم پیدا شد ..

 

مامان و رضا هم آخرین نفرات بودن . صبحونه رو در کنار هم صرف کردیم .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها