داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز این قسمت  « بابا لنگ دراز عزیز»

بابا لنگ دراز عزیز

 

این یک نامه ي اضافی در وسط ماه است که مینویسم،براي اینکه خیلی احساس تنهایی میکنم.هوا بدجوري توفانی

 

است.چراغ هاي محوطه ي دانشکده همه خاموش است ولی من قهوه ي خیلی غلیظی خورده ام و خوابم نمی برد.امشب

 

شام چند نفر مهمان داشتم که عبارت بودند از سالی،جولیا و لئونورا فنتون.شام هم ماهی ساردین،مافین برشته(کیک

 

یزدي خودمونه فقط درشت تره)،سالاد،باسلق و قهوه داشتیم.جولیا گفت

خیلی خوش گذشت ولی سالی ماند و کمک

 

کرد بشقاب ها را شستیم.

 

امشب میتوانستم چند ساعتی لاتین بخوانم ولی شک نباید کرد که من در یاد گرفتن لاتین خیلی خنگم.

 

میشود خواهش کنم فقط براي مدتی نقش مادربزرگ مرا بازي کنید؟سالی یک مادر بزرگ دارد،جولیا و لئونورا هم

 

هرکدام دوتا دارند و امشب همه اش مادربزرگ هایشان را مقایسه می کردند.هیچ چیز براي من بهتر از داشتن

 

مادربزرگ نیست.براي همین اگر مخالفتی ندارید دیروز که رفته بودم شهر یک کلاه توري تاز دیدم که با روبان بنفش

 

تزئین شده بود براي همین میخواهم براي هشتاد و سومین سال تولدتان آن را به شما هدیه کنم.

 

اخبار ماهانه

 

این زنگ ساعت برج کلیسا بود که ساعت 12 را اعلامکرد.فکر کنم بالاخره خوابم می آید.

 

شب بخیر مادربزرگ جان.از صمیم قلب دوستتان دارم.

 

جودي

 

پانزدهم مارس

 

ب.ل.د عزیز

 

من دارم طرز نگارش نثر لاتین را یاد میگیرم.من داشتم آن را یاد میگرفتم.من در حال یاد گرفتن آن خواهم بود.من

 

مایل خواهم بود که در حال یادگرفتن آن باشم.امتحان تجدیدي من زنگ هفتم روز سه شنبه است و من میخواهم یا

 

قبول بشوم یا تکه تکه.براي همین نامه بعدي من از جودي درسته و خوش و بی عیب و نقص است یا از تکه پاره

 

هایش.وقتی امتحان تمام شد یک نامه ي درست و حسابی می نویسم ولی امشب شدیدا گرفتار وجه مفعول عنه کامل

 

هستم.

 

با عجله ي زیاد،دوستدار شما،ج.ا

 

26 مارس

 

آقاي ب.ل.د اسمیت

 

آقا!شما هرگز به سوال هاي من جواب نمیدهید.کم ترین علاقه اي به کارهاي من نشان نمیدهید.شاید شما سنگدل

 

ترین عضو هیئت امناي پرورشگاه باشید و علت اینکه تعلیم و تربیت مرا به عهده گرفته اید نه براي این است که من

 

یک ذره هم براي شما اهمیت دارم،بلکه به خاطر انجام وظیفه است.من کوچک ترین چیزي راجع به شما نمیدانم.حتی

 

اسم شما را هم نمیدانم.نامه نوشتن به یک چیز واقعا خسته کننده است.مطمئنم شما نامه هاي مرا بدون اینکه بخوانید

 

داخل سطل زباله می اندازید.از این روز به بعد من فقط راجع به درسم مینویسم.

 

امتحان هاي تجدیدي هندسه و لاتین من هفته ي گذشته برگزار شد.در هر دو قبول شدم و دیگر نگرانی اي ندارم.

 

ارادتمند واقعی شما،جروشا ابوت

 

دوم آوریل

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

من واقعا یک دیو هستم.

 

لطفا نامه ي مزخرف هفته ي گذشته ي مرا فراموش کنید.شبی که آن را نوشتم خیلی احساس دلتنگی و بدبختی می

 

کردم و گلویم درد میکرد.نمی داتستم که دارم به ورم لوزه و آنفولانزا و خیلی مرض هاي دیگر مبتلا میشوم.شش روز

 

است که در بهداري بستري هستم و این اولین باري است که که فلم و کاغذ به من داده و اجازه داده اند بلند شوم روي

 

تخت بنشینم.آهر سرپرستار اینجا خیلی امر ونهس میکند.با وجود این در تمام این مدت توي فکر آن نامه بودم و تا

 

شما مرا نبخشید خوب نمیشوم.عکسم را با گلوي بسته کشیده ام.دلتان برایم نمی سوزد؟

 

غدي زیر تارهاي صوتی ام ورم کرده.تمام سال هم من اعضا میخواندم اما در این درس اصلا یک کلمه هم راجع به این

 

غده ها نشنیدم.واقعا تحصیل چه کار بی خودي است!

 

دیگر نمیتوانم نامه بنویسم.وقتی بلند میشوم و زیاد روي تخت می نشینم شروع میکنم به لرزیدن.باز هم خواهش

 

میکنم برایآن نمک نشناسی و بی ادبی مرا ببخشید.مرا بد بار آورده اند.

 

دوستدار شما،جودي ابوت

 

از بهداري،چهارم آوریل

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

دیشب نزدیک غروب در حالی که در رختخواب نشسته بودم و از پنجره به باران نگاه میکردم و از زندگی در این

 

دانشکده ي بزرگ بدجوري خسته شده بودم،پرستار با جعبه ي سفید درازي پر از زیباترین غنچه گل هاي صورتی رز

 

که اسم من روي آن نوشته شده بود وارد شد.تازه بهتر از گل ها،کارتی بود که رویش با خط بامزه و حروف ریز کج و

 

سربالا(اما خیلی با کلاس) پیام خیلی مودبانه اي نوشته شده بود.ممنون بابا جون،یک دنیا تشکر.این گلها اوین هدیه اي

 

است که من در عمرم دریافت کرده ام.اگر میخواهید بدانید که من ئاقعا چه قدر بچه ام،باید بگویم که دراز کشیدم و از

 

خوشحالی زیاد زدم زیر گریه.

 

حالا که مطمئن شدم نامه هاي مرا میخوانید،نامه هایم را جالب تر مینویسم تا ارزشش را داشته باشد دورشان روبان

 

قرمز ببندید و درگاوصندوق نگه دارید ولی خواهش میکنم آن نامه ي مزخرف را از گاوصندوق دربیاورید و بسوزانید.

 

اصلا دوست ندارم فکر کنم که شما آن را خوانده اید.

 

از این که یک دانشجوي سال اولی بیمار،بدعنق و بیچاره را خوشحال کردید ممنونم.لابد شما اعضاي خانواده و دوستان

 

مهربان زیادي دارید و نمی توانید حس کنید تنهایی یعنی چه.ولی من خوب میفهمم.

 

خداحافظ.قول میدهم دیگر این قدر مزخرف نباشم.براي اینکه حالا دیگر میدانم که شما یک انسان واقعی

 

هستید.همینطور قول میدهم شما را با سوال هایم عذاب ندهم.

 

هنوز از دخترها متنفرید؟

 

ارادتمند همیشگی شما،جودي

 

دوشنبه زنگ هشتم

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

خدا کند شما آن عضو هیئت امنا که روي قورباغه نشست نبوده باشید؟میگفتند آن قورباغه زیر هیکل آن آقا بامبی

 

ترکید.براي همین حتما یک عضو چاق تر هیئت امنا بوده.

 

یادتان می آید در پرورشگاه جان گریر نزدیک پنجره هاي رخت شوي خانه حفره هایی بود که رویشان را با نرده هاي

 

مشبک گرفته بودند؟هر سال بهار که فصل قورباغه هاي جهنده شروع می شود،تعدادي قورباغه می گرفتیم و توي آن

 

حفره ها نگه می داشتیم گاهی البته آنها بیرون می آمدند و می پریدند توي رخت شوي خانه و روز هاي رخت شویی

 

جار و جنجال میشد و ما کیف میکردیم.بعدش هم به خاطر این کار حسابی تنبیه می شدیم،ولی با تمام این سخت گیري

 

ها باز هم قورباغه ها را جمع میکردیم. تا اینکه یک روز...نمی خواهم با شرح جز به جز همه چیز حوصله تان را سر

 

ببرم...نمی دانم چطوري شد که یکی از چاق و چله ترین،بزرگ ترین،آبدار ترین قورباغه ها خودش را رساند روي یکی

 

از آن صندلی هاي چرمی راحتی و بزرگ اتاق هیئت امنا و جلسه ي آن روز بعد از ظهر...ولی حتما خودتان آنجا بودید و

 

بقیه ي اتفاق ها یادتان مانده دیگر؟

 

حالا که بعد از مدت ها بی طرفانه به گذشته نگاه میکنم میبینم آن تنبیه ها حق مان بود.

 

نمی دانم چرا دوباره یاد این چیزها افتادم.جز این که بهار است و پیدا شدن سرو کله ي قورباغه ها همیشه اشتیاق

 

قدیمی قورباغه گیري را در من بیدار میکند.تنها چیزي هم که باعث میشود قورباغه جمع نکنم این است که این جا هیچ

 

قانونی نیست که قورباغه جمع کردن را ممنوع کرده باشد.

 

سه شنبه بعد از مراسم کلیسا

 

فکر میکنید کتاب مورد علاقه من چه کتابی است؟منظورم همین الان است(براي این که هر سه روز یک بار نظرم عوض

 

میشود)بلندي هاي ووذرینگ.نویسنده آن امیلی برونته وقتی این رمان را نوشت خیلی جوان بود و از سحن کلیساي

 

هاورث یک قدم هم آن طرف تر نرفته بود.به علاوه در زندگی اش با هیچ مردي آشنا نشده بود.پس چطوري توانست

 

شخصیتی مثل هیت کلیف را خلق کند؟ فکر کنید من هم نمی توانم بنویسم چون خیلی جوانم و از پرورشگاه جان گریر

 

پا بیرون نگذاشته ام اما من در این دنیا همه جور امکانات داشته ام.گاهی وقت ها وحشت میکنم که نکند اصلا استعداد

 

نویسندگی نداشته باشم.اگر من نویسنده ي بزرگی نشوم خیلی از من دلسرد می شوید بابا جون؟در این هواي بهاري که

 

همه چیز واقعا زیبا و سرسبز است و شکوفه داده دلم میخواهد به درس و مشق پشت کنم و به دامن طبیعت فرار

 

کنم.چه قدر دشت و صحرا پر جنب و جوش است!و بهتر است به جاي نوشتن رمان ها مثل رمان ها زندگی کنیم.

 

آي!!!...

 

این جیغی بود که سالی و جولیا و آن دانشجوي سال آخري را از توي راهرو به اتاق من کشاند.باعثش هم هزار پایی بود

 

به این شکل(یه هزار پا کشیده با یه عالمه پا)و حتی بدتر از این(من که نمیتونم بکشم عکسا رو خودتون تصور کنین(

 

وقتی داشتم جمله ي آخر نامه را مینوشتم و فکر میکردم بعدش چه بنویسم،هزارپا تلپی از سقف افتاد کنار من و وقتی

 

خواستم خودم را کنار بکشم،دوتا فنجان را از روي میز انداختم.سالی با پشت برس محکم زد روي هزارپا(که اصلا دیگر

 

رغبت نمیکنم با آن موهایم را شانه کنم) ولی فقط سر جلویی اش از بین رفت و عقب درازش رفت زیر گنجه ي لباس و

 

فرار کرد.ساختمان خوابگاه به خاطر قدیمی بودن دیوارهایش که پوشیده از پیچک است پر از هزارپاست.جانور هاي

 

وحشتناکی هستند.ترجیح میدهم زیر تختم ببر باشد تا هزارپا.

 

9 شب / جمعه 5

 

چه هچلی!امروز صبح صداي زنگ را نشنیدم.آن قدر عجله داشتم زود آماده شوم که بند کفشم پاره شد و دکمه ي یقه

 

ام کنده شد و افتاد توي گردنم.سر صبحانه دیر رسیدم و ساعت اول هم که روخوانی داشتیم دیر به کلاس رفتم.ضمنا

 

یادم رفت کاغذ جوهر خشک کن ببرم و خودنویسم جوهر پس داد.در کلاس مثلثات هم سر لگاریتم با استاد کمی جرو

 

بحثم شد،بعد که کتاب را نگاه کردم دیدم حق با او بوده.ناهار گوشت آب پز و نان مربایی داشتیم و من از هردو بدم

 

می آید.مزه ي غذاهاي پرورشگاه را می داد.پست فقط برایم صورت حساب آورد(اگرچه باید بگویم غیر از این نامه اي

 

بدستم نمی رسد.خانواده ي من اهل نامه نگاري نیستتد.)امروز بعد از ظهر سرکلاس انگیلسی یک تمرین غیر منتظره

 

داشتیم:شعري به ما دادند معنی کنیم.من نمیدانستم شاعر آن شعر کی بوده و معنی اش چیه.وقتی وارد کلاس شدیم

 

استاد گفت از روي تخته رونویسی کنیم و آن را معنی کنیم.وقتی سطر اول را خواندم فکر کردم معنی اش را فهمیده ام

 

ولی وقتی سطر بعدي را خواندم نظرم عوض شد و دیدم معنی اش را نمی فهمم.

 

بقیه ي کلاس هم وضع شان همین جوري بود.همگی سه ربع با کاغذهاي سفید جلوي مان و مغزهاي خالی روي صندلی

 

ها نشسته بودیم.درس خواندن واقعا کار خسته کننده اي است!(راست موگه(

 

اما دردسر هاي آن روز به اینجا ختم نشد.اتفاق هاي بدتر هنوز ادامه داشت.

 

باران گرفت و ما نتوانستیم گلف بازي کنیم و به جایش به سالن ورزش رفتیم.

 

دختر بغل دستی ام با یک میل باشگاه محکم کوبید به آرنجم.وقتی به خانه رسیدیم دیدم لباس جدید آبی بهاره اي که

 

سفارش داده بودم توي یک جعبه برایم رسیده اما دامنش آن قدر تنگ بود که نمی توانستم بنشینم.جمعه روز نظافت

 

است،خدمتکار تمام نوشته هایم را به هم ریخته بود.ما را بیست دقیقه بیشتر در کلیسا نگه داشتند تا به یک سخنرانی

 

درباره ي زنان گوش کنیم.بعدش به محض اینکه لم دادم و خواستم با خواندن رمان چهره ي یک زن نفس راحتی

 

بکشم دختري به نام آکرلی که صورتی گوشتالو و عین مرده ها دارد و گاهی خنگ می شود و چون اسمش با الف شروع

 

می شود در کلاس لاتین پهلوي من می نشیند(اي کاش خانم لیپت اسم مرا زابریسکی گذاشته بود)آمد بپرسد که درس

 

روز دوشنبه از صفحه ي 69 شروع می شود یا از صفحه ي 70 ،و یک ساعت نشست و همین الان رفت.

 

تا حالا شنیده بودید یکی این همه پشت سر هم بد بیاورد؟ در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج

 

دارد(هرکسی می تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه اي مصیبت بار رو به رو بشود)بلکه به نظرم در

 

یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.

 

من هم سعی میکنم چنین اراده اي را در خود به وجود بیاورم.میخواهم به خود تلقین کنم که زندگی فقط یک بازي است

 

و من باید تا آن جا که میتوانم ماهرانه و درست بازي کنم.چه در این بازي ببرم و چه ببازم.در هر حال شانه هایم را بالا

 

می اندازم و می خندم.می خواهم همیشه شوخ باشم.باباجون از این به بعد حتی اگر جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا

 

هزارپا از سقف پایین بیفتد،دیگر هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.

 

ارادتمند همیشگی شما،جودي

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها