داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار بازگشت چوپان قسمت پنجم

بز شماره یک، کتاب را بر داشت. صفحه اول را باز کرد. ابتدا چند سطر آن را خواند و بعد پاره کرد و خورد.

 

همین طور صفحات بعد را. چنان غرق مطالعه و خوردن شده بود؛ که متوجه حضور گرگ خاکستری در

 

کنارش نشد. حتی زمانی که گرگ دستش را بر شانه اش گذاشت و پرسید:

 

- ببخشید می تونم بپرسم چرا اول می خونی بعد می خوریش؟

 

بز همین طور که سرش در مطالعه بود؛ جواب داد:

 

- بله می تونید بپرسید!

 

- پرسیدم چرا اول می خونیش بعد می خوریش؟

 

- چون بعضی مطالب ارزش خوندن نداره و فقط باید خوردشون؟

گرگ قهوه ای در حالی که گوسفند جدا شده از گله را دست و پا بسته آورده بود؛ وسط بحث پرید و جواب

 

داد: خب از اول بخورش!. گرگ خاکستری نیز نگاهی عاقل اندر سفیه، به گرگ قهوه ای انداخت و گفت:

 

- صفیهِ ابله، تا مطلب رو نخونه که نمی فهمه ارزش خوندن داره یا خوردن!

 

بز در حالی که تیزی پنجه ها را تازه متوجه شده بود؛ با ترس و دو دلی سرش را بالا آورد و جواب داد:

 

- جسارتاً صفیه با سینِ نه صات.

 

سپس در حالی که سرش را کاملاً بالا آورد؛ صورت به صورت گرگ خاکستری؛ با رنگ پریده ادامه داد: البته

 

شما می تونی از سین دسته دار هم استفاده کنی.

 

گرگ نیز لبخند ملیحی زد و گفت:

 

- چه توان کنی که خواهی مرد ... در ید پنجگان قویِ گرگ

 

- به به ... شعر خودتون هست!

 

- بله؛ شعر خودمه، الان سرودم. گِ بده!!!

 

بز به گوسفند بیچاره که دست و دهانش با ساقه گز بسته شده است و بر روی دوش گرگ قهوه ای تکان تکان

 

می خورد؛ نگاهی کرد و سرش را به گرگ خاکستری بر گرداند و بعد با خود فکر کرد که چگونه چوپان و

 

سگ ها را از گله دور کرده است. آهی کشید و جواب داد:

 

- گفتا ز که نالیم ... که از ماست که بر ماست.

 

گرگ خاکستری رو به گرگ قهوه ای کرد و گفت :

 

- آفرین .... فرق بز کتاب خور با گوسفند علف خور اینه که ....

 

- این هوس ماست خوردن به سرش زده و رفیقش خودش رو و ما رو خیس کرده!!!

 

- اون ماست رو نمی گه ابله، این ماست رو می گه!!!

 

- ماست، ماسته ... اینو اون نداره ...

 

- آبرو هر چی گرگِ بردی.

 

بز شماره یک همانطور که با دقت اطراف را نگاه می کرد تا مگر راه فراری پیدا کند؛ زیر لب گفت:

 

- مگه گرگا آبرو دارند؟

 

- چی گفتی؟

 

- هیچی!!! گفتم می فهمم تو گله گرگا چی می کشی!!!

 

- اِ ... تو هم این مشکل رو تو گله تون داری؟

 

- بله ...

 

- این درد مشترک همه حیوونای منور الفکره!!!!

 

- واقعاً ... فقط اگر امکان داره قبل از بردنم. این کتاب رو بزارم تو وسایل چوپان. آخر عمری یک کار

 

خوب بکنیم.

 

گرگ خاکستری با ابرو های در هم و در حالی که از تعریف بز خوشش آمده بود؛ پنچه اش را از روی شانه های

 

گوسفند بر داشت و به گرگ قهوه ای اشاره کرد که هواسش باشد. بز هم به سمت وسایل چوپان خم شد و در

 

حالی که کتاب را در کوله چوپان می گذاشت؛ از غفلت گرگ ها استفاده کرد و بوق را برداشت و با تمام نفس در

 

آن دمید. گرگ ها که از ساخت چنین بوقی بی خبر بودند؛ از صدای بلند بوق حیران و مضطرب شدند و گوششان

 

را گرفتند. بز نیز از فرصت استفاده کرد و پا به فرار گذاشت. گله هم با تعجب به سمت صدا برگشت و با دیدن

 

گرگ ها، ولوله ای بپا شد. چوپان هم سریع به بالای تپه آمد و همین که گرگ ها را دید؛ هوار کنان به سمتشان

 

دوید. سگ ها هم خودشان را رساندند. گرگ قهوه ای هم که با این وضعیت مواجه شده بود؛گوسفند را رها کرد و

 

با گرگ خاکستری، پا به فرار گذاشت.

 

از آن طرف نیز با بلند شدن صدای بوق، همه کسانی که در اطراف گله بودند؛ خود را به گله رساندند و گرگ ها را

 

در مسیر فرار مورد نوازش چوب و چماق و سنگ قرار دادند. دو گرگ بی چاره هم پک و پوزشان خونین و

 

بدنشان کبود شد.

 

بدین ترتیب بوق چوپان کارساز گردید و بز و گوسفند نجات پیدا کردند. وقتی اهالی روستا به گله رسیدند؛ چوپان

 

را مورد لطف قرار داند و از او و فکرش تشکر کردند. اما چوپان از اینکه چه کسی بوق را به صدا درآورده بود؟

 

متحیّر و مات و مبهوت بود؛ اما به کسی چیزی نگفت.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها