داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار خواستگار این قسمت « همون شب تو ماشین»

شایان و فریبرز، خان د ایی و زن پدر رو رسوندن خونه و دوتایی تو ماشین نشستن و »

 

« در حال حرکت با همدیگه حرف می زنن. شایان پشت فرمو نشسته

 

دیدي حالا شایان خان! وقتی من می گفتم یه همچین چیزي نمی شه، شما می گفتین بنده

 

پینو شه م! دیکتاتورم!

 

شایان : باید خودش تجربه می کرد و به این نتیجه می رسید.

 

فریبرز : طفلک خی لی سر خورده شد! دنبال هر پسري رفت، طرف غیرت و ناموسش رو

 

زد زیر بغلش و فرار کرد!

 

شایان : ماها غیرت و ناموس رو با خیلی چیزاي دیگه اشتباه گرفتیم! بدي کار اینجاس!

 

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد ضبط ماشین رو روشن می کنه. نوار داری وش تو »

 

ضبطه! آهنگ پریا. اول آهنگ پخش می شه و بعد ش داریوش می خونه : یکی بود یکی

نبود زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه پري نشسته بود. تو همین م وقع به

 

« ایست بازرسی می رسن و فریبرز ضبط رو خاموش می کنه و می گه

 

الان فکر می کنن جنایت کردیم!

 

شایان یه نگاهی به فریبرز می کنه و دوباره ضبط رو روشن می کنه. صداي دا ریوش »

 

بلند می شه : زار و زار گ ریه می کردن پریا مثل ابراي بهار گریه می کردن پریا.

 

همون شب تو بهشت زهرا

 

فریبا خیلی ناراحت، در حالی که آروم آروم داره گریه می کنه، قدم می زنه. اون آهنگ ی »

 

که قراره در مورد مادر ساخته بشه، همینجا شروع به پخش شدن می کنه. در هر ص ورت

 

همونجوري غمگین، راه می ره تا می رسه به قبر مادرش. یه لحظه م کث می کنه و بعد می

 

شینه کنار قبر. زانوهاشو می گیره تو بغلش و سرشو میذاره رو زانوهاش.

 

همون شب تو بهشت زهرا

 

« شایان و فریبرز، یه جا از دور واستادن و دارن فریبا رو نگاه می کنن. فریبرز می گه »

 

خیلی غصه داره!

 

شابان : ب رو پیش ش.

 

همون شب تو بهشت زهرا

 

فریبا یه لحظه سرشو بلند می کنه و فریبرز رو یه گالن آب دست شه، می بینه. فریبرز »

 

بهش یه لبخند می زنه و بعد دولا می شه و شروع می کنه روي سنگ قبر رو شستن . وقتی

 

« کارش تموم می شه، می شینه و یه فاتحه می خونه و بعد به فریبا می گه

 

تو کار خودتو مردي! حد اقل و قتی یه روزي تو آینه به صورت خودت نگاه کردي، ازش

 

خجالت نمی کشی! وقتی یادت بیاد سعی خودتو کردي، آروم می شی!

 

« فریبا یه لحظه به فریبرز خیره می شه و بعد می گه »

 

فریبرز، ر استی چه احساسی داري؟

 

فریبرز : چی؟ 1

 

فریبا : برتري!

 

« یه مکث می کنه و دوباره می گه »

 

برتري تو انتخاب! برتري تو لباس پوشیدن! برتري ت و ورزش کردن! برتري ت و آواز

 

خوندن! خیلی وقته کی خو ام ازت اینا رو بپرسم! جدي تو وقتی صداي یه زن رو می

 

شنوي که مثلا داره آواز می خونه تحریک می شی؟ 1

 

فریبرز : خب البته فرق می کنه!

 

فریبا : چه فر قی؟!

 

فریبرز : اگه من یه گوزن بودم و مثلا فصل بهار بود و تو یه جنگل خیلی با صفام زندگی

 

می کردم، حتما اگه صداي یه گوزن ماده رو میشنفتم، تحریک می شدم!

 

« فریبا یه نگاه بهش می منه و یه سري تکون می ده و می گه »

 

همه ش از مامان می خواستم که برام دعا کنه! دعا کنه ب ه آرزوم بر سم! همه می گ ن دعاي

 

مادر به درگاه خدا مستجاب می شه! اما انگار واقعا دست مرده ها از این دنیا کوتاهه!

 

« یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

 

از کجا فهمیدي اومدم اینجا؟

 

فریبرز : من نفهمیدم!

 

« با سرش به طرف شایان که دورتر واستاده اشاره می کنه و می گه »

 

شایان فهمید! خیلی نگران ته!

 

فریبا یه خرده با تعجب به صورت فریبرز خیره می شه و بعد تند از جاش بلند می شه و

 

« به جایی که فریبرز اشاره کرده نگاه می کنه، بعد از یه مدت به فریبرز می گه

 

یعنی ... ؟!

 

فریبرز : شاید!

 

« . فریبا دوباره به شایان نگاه می کن ه »

 

همون شب بهشت زهرا

 

« شایان از همون دور، با نگر انی داره طرف فریبا اینا رو نگاه می کنه »

 

همون شب بهشت زهرا

 

فریبا انگار تازه متوجه شایان و احساسش و احساس خودش می شه! آروم به ط رفش »

 

« حرکت می کنه. وقتی نزدیک شایان میرسه، شایان می گه

 

سلام فریبا خانم!

 

« فریبا جواب نمی ده و فقط به شایان نگاه می کنه و یه لحظه بعد می گه »

 

تو نامزدي چیزي نداري؟

 

« شایان همونجور که تو چشماي فریبا نگاه می کنه، با حرکت سر جواب منفی می ده »

 

فریبا : اگه من بیام خواستگاریت، مرد من می شی؟

 

« شایان با حرکت سر جواب مثبت می ده »

 

فریبا : اون وقت بعدش سر کوفت نمی ز نی ؟

 

شایان با حرکت سر جواب منفی می ده. فریبا یه لب خند میزنه و از تو انگشت خودش یه »

 

حلقه در می آره و دست چپ شایان رو می گیره تو دستش و می خو اد انگشتر دستش

 

کنه اما انگشتر کوچیکه و تو انگشت شایان نمی ره! بلافاصله فریبا یه فکري می کنه و از

 

تو گوشش، یه گوشواره که به صورت حلقه ش در می آره. گوشواره هه اندازه انگشت

 

« شایانه! هردو می خدن و فریبا گوشواره رو تو انگشت شایان می کنه و می گه

 

من ترو نامزد کردم!

 

همون شب بهشت زهرا

 

« فریبرز با لبخند داره این صحنهها رو می بینه. بعدش می گه »

 

انگار مرده هام زیاد  دست شون از این دنیا کوتاه نیس!

 

« بعد بحالت جدي، سرشو بر می کردونه طرف قبر مادرش و می گه »

 

ببین مامان، شما که تو این دنیا انقدر بر ایی دارین، خب یه دختر خوب و خوشگل و خا نوم

 

واشه من پیدا کنین و بفرستینش خواستگاریم!!

 

« بعد با حالت اعتراض، در حالیکه دستش رو طرف قبر حرکت می ده می گه »

 

بعد در حالیکه می خواد کنار قبر مادرش بشینه می »! خب اینطوري می ترشم تو خونهُ که

 

« گه

 

بذ ار مشخصاتشو برات بگم به دفعه یه چیز اشتباه برام نفرستی! عرضم به خدمتت که، یه

 

دختر می خوام قاعده هولو! قدش بلند باشه، چشم وابروش قشنگ باشه، رنگ پوستش...

 

تو خیابون جلو خونه ي فریبا اینا

 

یه ماشین گل زده عروس واستاده. فریبا با لباس عروسی و شایان با لباس دامادي، دارن »

 

می رن که سوارش بشن. پدر و زن پدر و فریبا و شهره و مریم و چند تا دختر دیگه م،

 

بعلاوه ي عده اي مهمون اونجا جمع شدن . فریبا و شایان سوار ماشین م یشن و می رن ماه

 

« عسل

 

« موزیک شاد باید پخش شود «

 

وقتی ماشین فریبا اینا داره حرکت می کنه، فریبرز چند تا قدم می ره جلو و می ایسته و »

 

« براش دست تکون می ده وبا حالت محکم می گه

 

الهی فریبا بري و دیگه.

 

« بعد می خنده و آروم می گه »

 

خوشبخت بشی!

 

تا ماشین از د ید دوربین خارج می شه، فریبرز بر می گرده طرف مهمونا که یه مرتبه می »

 

بینه، شهره و مریم و چند تا دختر دیگه، هر کدوم یه شاخه گ ل رز دست شونه و تو خط

 

و استادن و به فریبرز می خندن!

 

حالت خنده شیطنت آمیزه!

 

در واقع میس خوان همگی فریبرز رو خواستگاري کنن!

 

فریب رز تا اونا رو میبینه، یه مرتبه بر می گرده و چند قدم فرار می کنه و بعد یه مرتبه می

 

« ایسته و با خودش می گه

 

عجب خري م من؟! چرا فر ار می کنم؟!

 

« بعد بر می گرده طرف دخترا و با دستش و انگشتاش، عدد 4 رو نشون می ده و م یگه »

 

نفرات اول تا چهارم عقدي ن و بقیه صیغه! از اول باه اتون طی کرده باشم تا بعدا توش

 

حرف در نیاد !!!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها