داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود دو بخش پنجم

پارت راهب که می دید کار بسیار مشکلی است کم کم می خواست ک ه انصراف بدهد ولی خجالت کشید و در

 

همان موقع انگار ندایی از ته قلبش به او می گف ت : به خداوند توکل کن و پارت هم در ته دل ش با صدایی لرزان

 

که جز خداوند کسی دیگر آن صدا را نمی شنی د گفت: خدایا سکان کشتی زندگیم را به دستهای توانای تو

 

سپردم تو خودت راهنما و کمکم با ش و بعد که انگار نیرویی عجیب در جسم و روحش پدید آمده باشد مصمم

 

گفت: به یاری خداوند این مأموریت را با پیروزی پشت سر می گذارم .سپس سوسک نقره ای گف ت : که تو باید

 

ظرف نه روز دیگر به اردوی جلوی قصر باریان بیایی چون من به همراه سیمرغ و اردلان و باریان در آنجا منتظرتهستیم. ولی

یادت باشد که همۀ ما برای تهیۀ وسایل دفاعی و جنگی چشم امیدمان به تو است فقط وقت را تلف

 

نکن و به یاد داشته باش که تو برای انجام این مأموریت نه روز مهلت دار ی و راستی یادم رفت که به تو بگویم

 

زمانیکه روز و شب در بالای آسمان دروازۀ ورودی به هم برخ و رد میکنند در آن هنگام از آسمان بالای دروازه

 

هیولای سیاه و سفی د ی بر جلوی درب دروازه می افت د که برای ت چهار معما طرح می نماید اگر نتوان ستی جواب

 

دهی توسط او کشته می شوی و اگ ر توانستی جواب دهی میتوانی از آنجا عبور کنی فقط بخاطر داشته باش وقتی

 

که معماها را جواب دادی و از کنار غول عبور کردی به محض اینکه به پشت سرش رسیدی او ر ا با یک ضرب ه

 

بکش و سه تار مو از سرش بکن و اگر نتوانی او را با یک ضربه بکشی، او به تو حمله می کند و هر جوری شده

 

نابودت می نمای د . پس برای آنجا باید خودت فکری بکن ی و این را بدان که اگر یکی از آن سه تار موی غول را

 

آتش بزنی و آرزو کنی که در جایی که میخواهی بروی باشی در یک آن به مقصد میرس ی . از همین حالا می توانی

 

بروی. پارت راهب با اجازۀ باریان چوبدستی دوشاخۀ جادویی هفت فرزند طبیعت را به امانت پیش خودش نگه

 

داشت چون او از نبرد و جنگ با لوازمی مانند شم ش یر و خنجر و نیزه و یا گرز و سپر تجربه ای نداشت به همین

 

دلیل باریان هم به او اجازه داد که در طول سفر چوبدستی جادویی هفت فرزند طبیعت را در نزد خودش نگه

 

دارد. پارت از باریان تشکر کرد و بعد از همه خداحافظی کرد و گف ت : دوستان مطمئن باشید که در روز نهم من

 

شما را در اردوی قصر باریان می بینم و به شما ملحق می شوم، منتظرم باشی د . همه برای او آرزوی مؤفقیت کردند

 

و سیمرغ پارت راهب را به نزدیکی محل تلاقی روز و شب در سرزمین ذرع بر د . وقتی که پارت بر پشت سیمرغ

 

سوار بود سیمرغ به او گف ت : پارت شجاع من به تو بیست و یک دانه می ده م که این بیست و یک دانه از

 

گرسنگی و تشنگی تو جلوگیری می کنند و به تو قدرت فکر و حرکت می دهند تو میتوانی روزی دو تا از این دانه

 

ها را بخوری و چند دانه هم اضافه به تو می دهم برای روز مبادا شاید در آنجا به آنها نیاز پیدا کنی . بعد از اینکه

 

سیمرغ دانه ها را به او داد و پارت راهب را در داخل قایقی که در آنجا بود گذاشت و به نزد سوسک نقره ای و

 

باریان و اردلان و پری برگش ت . باریان به برادرش اردلان گف ت : آیا تو از پادشاه سرزمین خودت میتوانی کمکی

 

بگیری؟ اردلان گف ت : خودت بهتر میدانی چون زمانی تو هم در این سرزمین زندگی میک ردی، پادشاه سرزمین

 

رِگا فرد بی تفاوتی است و بیشتر نظرات اهریمنی دارد و به همین دلیل پیش او نروم بهتر اس ت . باریان دوباره از او

 

پرسید: از پادشاه سرزمین مردگا ن چطور؟ آیا میتوان ی کمکی بگیری و درخواست یاری ک نی ؟ در همین موقع

 

سوسک نقره ای که این حرف را شنید رو به باریان کرد و گف ت : این خواهش را از پادشاه سرزمین مردگان نکنید

 

بهتر است چون جواب او را من می دانم او در تمام اعمال دنیا بی طرف است و کاری به جنگ و نبرد و پیروزی و

 

یا شکست هیچکدام از طرفین ندار د . بعد از کمی صحبت باریان قانع شد و گف ت : پس دوستان حالا که پارت

 

برای انجام مأموریت رفت ه ، ما ه م که فعلاً دیگر اینجا کاری نداریم بهتر است شما به قصر من بروید ، تا شما به

 

آنجا برسید من به نزد افرا و شاهزاده خانم پانیذ میروم تا نظر آنها را هم جلب کنم و زود به قصر برمی گردم و

 

در آنجا کارها را با هم سر و سامان می دهیم. سپس او، رو به اردلان کرد و گفت: برادر بهتر است پری را نیز با

 

خود به قصر من بیاوری چون اگر اینجا تنها بماند ممکن است دشمنان از تنهایی او سوء استفاده کنند و بلایی

 

سرش بیاورند در ضمن دل افروز مهربان من هم در قصر تنهاست و قرار است که همین روزها ماندانا و دادیار هم

 

بیایند و هر سه برادر بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شوی م . پری و اردلان قبول کردند و بعد از اینکه وسایل

 

مورد نیاز و ضروری خود را برداشتند بر پشت سیمرغ نشستند و به همراه سیمرغ به سمت قصر باریان حرکت

 

نمودند، باریان هم سوسک نقره ای را در جیبش گذاشت و در حالیک ه آنها داشتند حرکت می کردند گف ت : تا

 

شما به همراه سیمرغ به قصر برسید من هم کمی بعد از شما در آنجا هستم و دستی روی گردنبند جادویی کشید

 

و یک دفعه غیب ش د . باریان وقتی ک ه در نزد افرا و شاهزاده خانم پانیذ ظاهر ش د ، آنها را در حالی دید که برای

 

جشن تابستانی آماده م ی شدند ، باریان که متوجه شد بد موقعی در آنجا حضور پیدا کرده با اظهار خجالت و

 

شرمندگی از حضور بی خبر خود سلامی کرد و گف ت : خبر مهمی برایتان آورده ام و از شما کمک می خواه م . افرا

 

و شاهزاده خانم پانیذ با این که از حضور ناگهانی باریان در آنجا یکه خورده بودند ، ولی با خوشرویی از او استقبال

 

کردند و سریع پیش او آمدند و گفتن د : باریان عزیز چه شده که تو بی خبر و سرزده به اینجا آمدی؟ باریا ن ،

 

سوسک نقره ای را از جیبش بیرون آورد و آ ن دو همۀ ماجرا را برای افرا و شاهزاده خانم پانیذ تعریف نمودند و

 

شاهزاده خانم و افرا که قب لا طعم اسارت و جادو را چشیده بودند، ترسی در دلشان افتاد و با عجله پورنگ، وزیر

 

دانا را احضار کردند ، وقتی که او آمد به محض دیدن باریان، او را به گرمی در آغوش گرفت و خوش آمد گف ت ،

 

بعد باریان برای او هم کل ماجرا را تعریف نمو د . پورنگ وزیر بعد از کمی فکر رو به شاهزاده خانم و افرا نمود و

 

گفت: ما هر جوری شده باید به باریان تا آخرین توانمان کمک کنیم وگرنه ما به تنهایی کاری از دستمان بر نمی

 

آید و نابود می شویم و سرزمینمان هم به دست اهریمنان می افت د . بعد از تمام شدن صحبت های پورنگ، افرا که

 

بعد از ازدواج با شاهزاده خانم پ انیذ، حالا که پادشاه سرزمین شوشَ ن شده بود و تمام قدر ت نظامی ه م در دستش

 

بود رو به باریان کرد و گف ت : ما ده هزار جنگجوی پتک بدست و پانزده هزار سواره نظام تیزتک ماهر و جنگجو

 

که با گرز می جنگند و بیست هزار سرباز پیاده نظام به همراه شمشیر و خنجر و سی هزار تیران د از ماهر و پنج

 

هزار زوبین اندا ز را به اردوی شما می آوریم و با شما همراه و متحد می شویم تا اهریمنان را شکست دهیم و او

 

هم قول داد که در سی ام ماه در آنجا باشد تا به لشکریان و سپاهیان اردوی جلوی قصر باریان بپیوندن د . باریان

 

گفت: شاهزاده خانم پانیذ را هم به همر اه خود به قصر م ن بیاورید تا م ن ایشان را بهمراه خانمهای دیگر به جایی

 

امن برسانم که در نبود ما گزندی به آنها نرس د . افرا هم که از این پیشنهاد باریان بسیار دلشاد شده بود با کمال

 

میل قبول کرد و باریان رو به افرا و شاهزاده خانم کرد و گف ت : پس اگر اجازه دهید من، پورنگ دانا را با خودم

 

ببرم. شاهزاده خانم پانیذ گف ت : اگر شما او را به همراه خود ببرید کارهای ما دیرتر انجام می گیرد و آنوقت

 

نمیتوانیم به موقع در آنجا باشیم چون پورنگ وزی ر ، داناترین وزیر دربار ماست و ما در بیشتر کارها با او مشورت

 

می کنیم . پورنگ هم به باریان گ ف ت: باریان عزیز و دلاور اگر اجازه دهی من به همراه پادشاه افرا و شاهزاده خانم

 

پانیذ بیایم اینطوری بهتر است چون سر و سامان دادن به لشکری به این بزرگی کاری بسیار مشکل می باش د .

 

باریان هم قبول کرد و بعد به اتفاق سوسک نقره ای از آنها خداحافظی کرد و دستی روی گردن ب ند کشید که یک

 

دفعه در داخل باغ قصرش ظاهر ش د ، در همین زمان سیمرغ به همراه اردلان و پری به آنجا رسیدند و در کنار

 

باریان بر زمین نشستند.

 

خوب، دوستان تا همین جای داستان را در خاطر داشته باشید تا برویم و ببینیم که سرنوشت پارت راهب چگونه

 

رقم خورده است.

 

به محض اینکه سیمرغ دانه های جادویی را به پارت راهب دا د و او را در داخل قایق گذاش ت ، از آنجا دور ش د ،

 

پارت هم کمی به اطرافش نگاه کرد که دید تا دوردستها همه جا آب است و او یکه و تنها باید در میا ن اموا ج ی

 

که بر روی هم می لغزن د به مأموریت خود ادامه دهد. سپس پارت یاد خدا را در دلش جاری ساخت و پارو زنان

 

به سمتی که سوسک نقره ای و سیمرغ نشا نی هایش ر ا داده بودند حرکت کر د و در زمانی کوتاه به آنجا رسی د .

 

در آن نقطه دید که امواجی سهمگین و بسیار بلند از سه طر ف ، با شدت و قدرت فراوان در یک نقطه به هم

 

برخورد می کنند و وقتی که آن اموا ج فرو می نش ینند زمانی کوتاه طول میکشد تا اینکه مجدداً سه موج بعدی با

 

هم برخورد کنن د . در همین اثنا او در پایین آن سه موج در جایی که آنها ب ه هم برخورد می نمودند دروازه ای

 

تونل مانند دید که بر سردر آن درواز ه ، و دو ستونی که در سمت چپ آن قرار داشت نقش و نگارهای عجیب و

 

غریبی از موجودا ت ی وحشتناک حک شده بو د . در میان موجودا ت حک شده بر آن دو ستو ن ، غول سیاه و سفی د

 

نقاشی شده ای که در میان آنان بسیار بزرگتر از بقیه بود جلب توجه می نمود . وقتی که او خوب دقت کرد دید

 

که جلوی دروازه خشک است و از برخورد سه موج بزرگ و عظیم، قط ر ه آبی هم در آنجا نریخته است و او منتظر

 

شد تا اینکه سه موج بعدی هم به هم برخورد کردند وقتی که فرو نشستند پارت از فرصت استفاده کرد و سریع

 

پاروزنان خود را به آن نقطه رساند و در جلوی دروازه ایستاد که به یکباره دید آسمان بالای سرش تاریک و سیاه

 

شد و دوباره سه م و ج عظیم در بالای سرش به هم برخورد کردند و دوباره فرو نشستن د ، ولی یک قطره آ ب ه م

 

ازآن امواج بر روی او و لباسهایش نیفتا د . پارت راهب در آن موقع فهمید که درست در جایی واقع شده است که

 

سوسک نقره ای به او گفته بو د . بعد در فکر فرو رفت که اگر بتواند از دروازه عبور ک ن د و به مرکز هر یک از سه

 

دریای آب شیرین و جزایر آن برود می توان د با کمک عصای سحر آمیز هفت فرزند طبیعت، با موفقی ت مأموریتش

 

را به انجام برساند. در همین افکار بود که دی د ،آن سه موج عظیم، دیگر بلند نمی شود و در بالای سرش به هم

 

برخورد نمی کنند. او تا بلند شد ببی ن د که چه اتفاقی دارد میافتد، دید که از یک طرف اسبی بالدار ، به رن گ کبو د

 

و آتشین ، با شاخی سیا ه ، پردۀ تیره و تاری ک پرستاره ای را که به یال و دمش بسته شده بود به دنبالش می کشد و

 

با سرعت تمام از طرف مغرب به تاخت می آید و بعد او دید که اسب بالدار سفیدی هم با شاخ ی از نور، پردۀ زرد

 

و سفیدی را که پر از اشعه های نورانی بود به یال و دمش بسته و با سرعت تمام و به تاخت از طرف مشرق به

 

سمت اسب سیاه می آی د . آندو اسب سیاه و سفید بالدار در بالای سر دروازه به هم برخورد کردند که ناگهان از

 

برخورد آنها سنگ سیاه و سفیدی از آسمان ب ر جلوی دروازه افتاد که یک دفعه تبدیل به غولی شد که از نوک پا

 

تا سینه مانند شب سیاه بود و از سینه تا به سر مانند روز سفید بو د . پارت که خیلی ترسیده بود با صد ایی لرزان به

 

غول سلام ی کرد . غول هم که پارت راهب را دیده بود او را از جلوی دروازه بلند کرد و در کف دست ش گذاشت و

 

گفت: تو کی هستی؟ و چه می خواهی؟ پارت راهب خودش را معرفی کرد ولی مأموریتش را مخفی نمود و به

 

غول چیزی نگفت و فقط گف ت : من یک جهانگرد م . نمی دانم که چه شد از اینجا سر درآوردم و می خواهم حالا به

 

سرزمینهای پشت این دروازه بروم و آنجا را هم ببینم و تجربه ک سب کنم . غول تا این سخنان را از پارت شنید

 

لبخند وحشتناکی زد و گف ت : برای شما آدمها اینگونه جاها جلب توجه زیادی می کند چون در این سرزمی ن ، روز

 

و شب معنایی ندارد و همیشه هوای آنجا روشن و آفتابی اس ت . غول سیاه وسفید به حرفهایش ادامه داد و گف ت :

 

باشد من حرفی ندار م . کلید رفت و برگشت دروازه را در اختیارت می گذارم به شرطی که چهار معمای مرا حل

 

کنی، من آن دو کلید را به تو می دهم و در اینصورت می توانی از این دروازه عبور کن ی . پارت راهب هم قبول

 

کرد و غول گف ت : آن چیست که به محض نام بردنش می شکند؟ پارت راهب بعد از کمی فکر کر د ن به یاد

 

سخنان دو پری که بزرگش کرده بودند افتاد که م ی گفتند نباید سکوت جنگل را شکست و به همین دلیل به

 

غول جواب دا د : آن سکوت اس ت . غول دوباره از پارت پرسی د : آیا میدانی مرکز جهان د ر آینده د ر کدام سرزمین

 

قرار است واقع شو د ؟ پارت باز به یاد سخنان دو پری افتاد ک ه می گفتن د : در افسانه های کهن آمده ک ه یکی از

 

برگزیدگان خداوند گفته بو د روزی با اتحا د مردم چندین سرزمین از یک آباء و اجدا د ، سرزمینی به وجود می

 

آید که قومی به نام آریا در آ نجا شکل میگیرد و سکونت میگزینندکه اگرکسی به سرزمین آریایی ها برود می

 

تواند مرکز زمین ر ا که همانند باغ بهشتی اس ت ببیند و آنجا یکی از بهترین و مقدس ترین جایگاه های روی

 

زمین میشود که خداوند از دیر باز آنجا را برای آسایش و برقراری عدالت در روی زمین در نظر گرفته است و در

 

آنجا اقوام صلح طلب و با ایمان ویکتا پرست گرد هم جمع میشوند و در نهای ت ، جه ان را با کمک خداوند و

 

فرشتگانش از وجود اهریمنان و پلیدان و کافران پاک میکنن د .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها