داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « شازده کوچولو بخش پنجم»

هر روزی که م یگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف ها چيزهای تازه ای دست گيرم می شد که

 

همه اش معلولِ بازتا بهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

 

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده بود ناگهان ازم پرسيد:

 

-بَرّه ها بت هها را هم می خورند دیگر، مگر نه؟

 

-آره. همين جور است.

 

-آخ! چه خوشحال شدم!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها