داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار « عشق دردناک فصل پنجم»

_کی بود؟...

 

همون طور که داشتم به بقیه نگاه می کردم زیر لب گفتم:یعنی تو نمی دونی؟

 

چند لحظه چیزی نگفت/

 

_خودت خوب می دونی این خودسریات عاقبت خوشی نداره....

 

_فعلا که دچار بدترین عاقبت ممکن شدم....

 

بعد از اتمام جمله ام بهش نگاه کردم...

 

یه لبخند عصبی نشست گوشه ی لبش.

 

_عزیزدلم اینا که میرن...من و تو هم که میریم خونه...پس بهتره مواظب حرف زدنت باشی.....خودم می دونم که از قصد غذارو سوزوندی...پس فکر نکن با گوسفند طرفی....باید ادبت کنم....

 

رومو ازش برگردوندمو گفت:ازت نمی ترسم...

 

_واقعا؟

 

با استفهام به صورتم خیره شد....

 

_مثل سگ دروغ می گی....اگرم واقعا نمی ترسی...اشتباه می کنی!

 

زل زد تو چشمام.

 

نگاهم و ازش گرفتم و یه لبخند گول زنک نشست روی لبام چون همون لحظه رسیده بودیم به بقیه....

پیاده شدم و جلو جلو راه افتادم....می دونستم حتما باید به یه نحوی زهرشو بریزه.....حالا به چه طریقی الله اعلم!

 

در ساختمون رو باز کرد و جلوتر از من راه افتاد....هنوز بوی سوختگی میومد...

 

_تا من لباسامو عوض می کنم چایی رو آماده کن...

 

_منم می خوام برم لباسامو عوض کنم...

 

_مهم نیست که می خوای چی کار کنی...من چایی می خوام....

 

تجازه حرف زدن و بهم نداد و از پله ها رفت بالا...چشمامو چند بار بازوبسته کردم تا واسه چند لحظه هم شده به اعصابم مسلط بشم...لعنتی مدام روی اعصابم راه می رفت....بی خیال لجبازی شدم و رفتم واسش چایی درست کنم.

 

از آشپزخونه که اومدم بیرون باهاش سینه به سینه شدم....با پوزخند گفت:شما نمی خوری....بدون شما صفا نداره....

 

ابروهامو گره زدمو از کنارش رد شدم....صدای قهقه ش پیچید توی گوشم...

 

داشتم اولین پله رو می رفتم بالا که صداشو شنیدم:فک نکن همه چی از یادم رفته خانوم خانوما....بهتره نخوابی چون فعلا باهات کار دارم....باید جواب پس بدی....

 

زیر لب چند بار زمزمه کردم:ازت نمی ترسم...نمی ترسم.....

 

وقتی وارد اتاق شدم به در تکیه دادم و چند نفس عمیق کشیدم....راست می گفت که عین سگ دروغ می گم...من ازش می ترسیدم...خیلی هم می ترسیدم!

 

مانتو شلوارمو با یه چیراهن سارافن عوض کردم...داشتم موهامو می بستم که اومد تو یه لحظه قلبم وایساد اما سعی کردم خونسرد باشم....مستقیم رفت سمت تخت و نشس لبه ی تخت....

 

_خب....بگو؟!

 

نگاش نکردم نشستم روی صندلی روبه روی میز توالت....

 

_چیو؟

 

_بگو چرا دوس داری کار دست خودت بدی...

 

از توی آینه بهش خیره شدم....

 

_به قول خودت دوس دارم....

 

_آهان...پس قضیه دوس داشتنه....یعنی الان منم هرکاری دوس داشته باشم می تونم بکنم....

 

ترسیدم...به سمتش برگشتم.....و من ومن کنان گفتم:هرکاری که نه.....

 

_خونسردانه پاشو انداخت رو پاشو گفت:هرکاری آره!

 

از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتش نشستم کنارش روی تخت:چرا اذیتم می کنی....چرا به جای اذیت کردن من بابامو ننداختی زندون...چرا من باید تاوان همه ی اشتباهاتو پسبدم؟

 

خیلی راحت زل زد توی چشمامو گفت:نمی دونم....اما این که چرا اذیتت می کنم واسه اینه که واقعا سیصد میلیون نمی ارزی!

 

چشمامو بستم و گفتم:بهتر از توهستم...توی سیصد ریال هم نمی ارزی....

 

_اما هر چی باشه من کالا نیستم....اما ...تو...کالای خوبی هستی واسه خرید وفروش....

 

گرمای دستشو روی ران پام حس کردم....به سرعت چشمامو باز کردم...نه...دیگه نمی خواستم...نمی خواستم....

 

خودمو کشیدم طرف دیگه:من نمی خوام این کارو بکنم....حداقل با تو!

 

خونسرد لبخند زد:اینو می گی چون فک می کنی نظرت واسم مهمه...اما اشتباه می کنی...خواسته های تو حداقل واسه من ارزشی نداره

 

با دستش بهم فشار وارد کرد که رو تخت بخوابم و درهمون حال خودشم کنارم درازکشید و یه دستش رو تکیه گاه سرش قرار داد و انگشت اشاره ی دست دیگه شو کشید رو لبام .

 

باید یه کاری میکردم اما نه با التماس و خواهش

 

خواهش من تو دل سنگش بی اثر بود و جز خورد شدن غرورم نتیجه دیگه ای نداشت

 

دیگه دوست نداشتم بیشتر از این خار و خفیف بشم. چشمام بسته بود و داشتم فکر میکردم

 

انگشتشو از رو لبام به آرومی سر داد پایین و کشید رو گردنم نفساشو رو صورتم حس میکردم و گرمی لبی که برلبم بوسه میزد

 

دلم میخواست خودمو رها کنم و بیخیال همه چیز بشم اما نمیتونستم فراموش کنم که چطور خوردم میکنه

 

که چطور منو یه کالا فرض میکنه

 

که چطور مثل یه حیوون باهام رفتار میکنه

 

وقتی اینا یادم می اومد حالم ازش بهم میخورد .... خودشه , حالم ازش بهم میخورد .. حالم بهم میخوره , حالت تهوع دارم ..

 

بایه حرکت غیر منتظره کوهستان رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم . دستمو کشید

 

با یه حالتی بین داد زدن و ناراحتی و التماس گفتم : ولم کن کوهستان الان بالا میارم

 

دستش شل شد اما ولم نکرد . دستمو کشیدم و دویدم سمت حمام و درو بستم

 

یه چند تا عق الکی زدم . صورتم از زور خنده و عقهایی که زده بودم سرخ شده بود و چشام پر از اشک ...

 

انگشتم رو کردم تو حلقم بلکه فرجی بشه و راست راستکی بالا بیارم ولی نشد

 

دوباره یکی دو تا عق الکی زدم و صورتم رو شستم و مثلا بی حال از حمام اومدم بیرون .

 

همونطور که رو تخت خوابیده بود بهم نگاه میکرد , انگار که شک داشت , تردید رو از نگاهش میخوندم

 

آروم خودمو انداختم رو تخت و دراز کشیدم , اما قبل از اینکه کوهستان بتونه فکر کنه که چه کار کنه دوباره بلند شدم و در حالیکه دستم رو دهنم بود به سمت حمام دویدم و دوباره همون نمایش قبلی ...

 

اینبار وقتی برگشتم به اتاق کوهستان نبود .یه لبخند پیروزمندانه زدم . خوب پیچوندمت اقا کوهستان

 

که سیصد میلیون نمی ارزم؟ ارواح عمه ات , از سرتم زیادم

 

با خیال راحت رو تخت دراز کشیدم و چون خسته بودم خیلی زود خوابم برد

 

******************

 

وقتی از خواب بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود , عجیب بود که کوهستان مثل اجل معلق سرم خراب نشده بود و ازم نخواسته بود براش صبحانه حاضر کنم

 

شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم : حتما دیده حالم خوب نیست گذاشته بخوابم

 

از این فکر خوشم اومد , یعنی واقعا همین بود ؟

 

با سرخوشی از پله پایین اومدم . آخی ..... چقدر این خونه بدون کوهستان خوشکله , چقدر دوست داشتنیه

 

دیگه به این خونه و همه چیزش عادت کرده بودم . انگار که مال خودم باشه حتی دوست داشتم یه روز مامان اینا این خونه رو ببینن

 

یاد مامان افتادم وقبل از اینکه ناراحت بشم زیر لب گفتم ( خدا رو شکر که سلامته )

 

تلویزیون رو روشن کردم و چند بار که شبکه ها رو رد کردم رو شبکه ای که شعرهای ایرانی پخش میکرد متوقفش کردم

 

همونجور که با خواننده همخونی میکردم رفتم سمت آشپزخونه . وای چه قدر کار واسه خودم درست کرده بودم , ظرفهاییی که غذا توش سوخته بود و تو سینگ گذاشتم تا یه کم خیس بخوره و بعد بشورمش

 

حوصله نداشتم صبحانه بچینم واسه همین یه لیوان شیر واسه خودم ریختم و تصمیم گرفتم برم تو باغ یه کم قدم بزنم. دستگیره رو چرخوندم اما در قفل بود . باحرص چند بار دیگه اونو چرخوندم

 

- قفله , باز نمیشه

 

با وحشت از جام پریدم . نزدیک بود لیوان شیر از دستم بیوفته . این دیوونه که هنوز نرفته بود

 

- ایندفعه به چه بهانه ای میخواستی فرار کنی؟ لابد اینبار بابات مریضه ؟ و یه پوزخند ( از اونا که رو اعصابم راه میرفت ) زد

 

با حرص گفتم : کدوم احمقی با یه لیوان شیر تو دستش فرار میکنه ؟

 

به طرف اتاق کارش رفت و گفت : صبحانه ام رو حاضر کن

 

با تعجب بهش نگاه کردم . مگه نمیخواست بره سره کار؟ ساعت از هشتم گذشته بود و کوهستان خونسرد تو اتاق کارش بود. یادم اومد امروز جمعه بود .... ای بخشکی شانس من اینو چجوری تا شب تحمل کنم ؟

 

مثل همیشه یه میز مفصل براش چیدم تا وسط صبحانه خوردن هی منو بلندم نکنه

 

صداش کردم و خودم هم پشت میز نشستم . تصمیم گرفتم به هیچ وجه باهاش یکی به دو نکنم چون واقعا حوصله نداشتم . همینکه مجبور بودم تا شب تحملش کنم کافی بود

 

اومد پشت میز نشست و بدون اینکه بهم نگاه کنه شروع کرد به خوردن و با سردی تمام گفت :

 

_ پس فردا باید برم بندرعباس یه قرارداد ببندم،فردا عصر پرواز داریم.

 

پرواز دارییییم؟ یعنی میخواد منو هم ببره؟از فکر اینکه قراره از این زندون حتی برای یه مدت هم که شده برم بیرون بی اراده لبخند رو لبم نشست.احتمالا اونجا هم زندانیم میکنه ولی هر چیم باشه بالاخره دارم میرم مسافرت دیگه،همینکه زندانم منتقل بشه یه جای دیگه بازم تنوعیه ، آخ جون من تا حالا بندرعباس نرفتم.

 

_ مجبورم ببرمت ........ اگه اونجا بخوای دست از پا خطا کنی من میدونم و تو.........

 

خوب بلده بزنه تو حال آدم، دیده دارم میخندم با خودش گفته حالشو بگیرم تا یه وقت از خوشی زیاد آوردوز نکنه. ولی من که دیگه برام فرقی نداره هر چه قدر میخوای غرغر کن من عادت کردم ، ککم هم نمیگزه آقای جذبه....... هاها.....

 

اونروز سعی کردم یه کم رو غذا درست کردنم بیشتر وقت بذارم و یه غذای درست و حسابی درست کنم نه به خاطر کوهستان به خاطر خودم که دلم واسه یه غذای خوشمزه لک زده بود......... اوممممم.........زرشک پلوهای مامان.

 

غذام خیلی خوب شده بود، کوهستان هم دوبار برای خودش کشید معلوم بود اونم خوشش اومده، بیچاره تو این مدت همش سوسیس و کالباس و ماکارونی به خوردش داده بودم، نه بابا! استعدادم خوب بود ، یادم باشه ترشی نخورم، یانگومیم واسه خودم.

 

با برنامه ای که دیشب براش ردیف کرده بودم ظاهرا فعلا در امان بودم و شب کاری باهام نداشت، با خیال راحت گرفتم خوابیدم.

 

قرار بود ساعت 4 حرکت کنیم ، ظاهرا امیر هم قرار بود بیاد چون پشت تلفن داشتن باهم یه چیزایی رو هماهنگ میکردن. خیلی خوب بود که امیر هم می اومد چون جلوی امیر دیگه نمیتونست باهام بدرفتاری کنه، حتی اگه دو روز باشه، تو این شرایط همینم غنیمتیه.

 

ساعت 4 حرکت کردیم. با امیر تو فرودگاه قرار گذاشته بود، جفتشون تیپ اسپرت زده بودن که خیلی بهشون میومد ولی کوهستان یه چیز دیگه بود با کت اسپرت توسی و شلوار لی آبی و اون قیافه ی اخموش خوب تیکه ای شده بود، یه جورایی از این که وقتی تو صف بودیم همش مواظبم بود که به مردا برخورد نکنم و بازومو گرفته بود با خودش میکشید این ور اونور خیلی خوشم میومد، هر چقدرم واسم چش غره بیاد و تریپ جذبه ور داره تاثیری تو روحیه ام نداشت،توی صف پروازهای داخلی بودیم و من اصلا حواسم به اطراف نبود، تو رویاهای خودم غرق بودم ،فکر بندر ، فکر دریا، فکر نبودن تو قفس ولو واسه دو روز فکر خرید کردن و ول چرخیدن تو بازار ... همش شیرین بود، با وجود امیر که دیگه نمیتونست زندونیم کنه، تو همین فکرا بودم که یه دفعه یکی بهم تنه زد و از جا پریدم.

 

_ ببخشید خانوم واقعا عذر میخوام......چیزیتون که نشد؟

 

یه پسر جوون بود. خواستم جوابشو بدم که کوهستان بازومو کشید و با عصبانیت از زیر دندونای کلید شده اش درگوشم گفت:

 

_ حواست کدوم گوریه؟

 

و صداشو بلند کرد و رو به پسره گفت :

 

_ بفرمایید آقا.

 

که یعنی زحمتو کم کن.پسره میخواست یه چیزی بگه که کوهستان بهش اجازه نداد و در حالیکه منو میکشوند اون سمتش رو به پسره با صدای تقریبا بلندی گفت :

 

_ گفتم بفرمایید، مسئله ای نیست.

 

اوه اوه....... چقدرم آتیشش تنده،یعنی خاک تو سرت سیما حواست کجا بود آخه، این مثل داورای سمج فوتبال بالا سرت وایستاده که یه خطایی ازت سر بزنه تا بعدش به روش خودش تنبیه ت کنه، سعی کردم حواسمو بیشتر بدم به دور و برم که دیگه برخوردی پیش نیاد که دیدم پسره رفت ته صف پروازهای داخلی وایستاد.

 

توی هواپیما امیر کنار پنجره نشست و کوهستان هم کنارش و بعدشم من. متوجه شدم همون پسره وارد شده و داره اطرافشو دید میزنه انگار دنبال چیزی میگشت وقتی چشمش به ما افتاد یه لبخندی رو لبش نشست و با خانومی که تو ردیف ما از اون طرف من نشسته بود صحبت کرد و جاشو باهاش عوض کرد، صندلیامون کنار هم نبود بینش یه فاصله ای بود که مهماندارا ومسافرا بتونن رد شن. پسره همین که نشست زل زد به من و با یه لبخند مسخره نگاهم کرد، یعنی نمیدید من شوهر دارم؟یا شاید چون حلقه دستم نبود فکر میکرد مجردم.اوفففففف.........یعنی باید این یه ساعتو همینجور بشینم تا این آقا مثل ویترین مغازه ها بهم زل بزنه ؟ کوهستانم که از وقتی اومده بود داشت با امیر درباره ی کار حرف میزد و اصلا حواسش به اینور نبود، چشمامو بستم تا اون فکر کنه خوابم و بیخیال شه.دیگه داشت کم کم خوابم میبرد که احساس کردم یکی داره روسریمو مرتب میکنه چشمامو باز کردم و دیدم کوهستان داره با اخم به اون طرفم نگاه میکنه چشمش که به من خورد گفت :

 

_ پاشو بیا جای من بشین.

 

بدون چک و چونه پا شدم که امیر گفت :

 

_ چی شده؟ سیما خانوم حالتون خوب نیست؟

 

خواستم بگم نه بابا خیلیم خوبم که کوهستان زودتر گفت:

 

_ آره، سیما از هواپیما میترسه، اگه دو طرفش نشسته باشیم راحتتره.

 

همینجور که داشتم مینشستم با تعجب نگاهش کردم عجب دروغگویی بود و من نمیدونستم.یه دفعه شیطنتم گل کرد و سرمو گذاشتم رو شونه ش و دستامو حلقه کردم دور بازوش و با حالت مظطربی گفتم:

 

_ کوهستان کی میرسیم پس؟

 

داشتم از خنده منفجر میشدم،میدونستم از این حرکتم خوشش نمیاد ولی جلو امیر نمیتونست کاری کنه،خوب دیگه آقا کوهستان ما هم اینجوری انتقام میگیریم، فوقش اگه وقتی تنها شدیم چیزی گفت میگم خواستم دروغ تو لو نره،

 

_ یه نیم ساعت دیگه میرسیم.

 

بزور جلو خنده امو گرفتم خودمم مونده بودم که این همه هنر بازیگری یه دفعه از کجا شکوفا شده بود.بعد از یه سال که طلاقم داد باید برم خودمو به یه کارگردانی چیزی معرفی کنم، حیفه این همه استعداد حروم شه.

 

از هوا پیما که پیاده شدیم من همچنان دستامو دور بازوی کوهستان حلقه کرده بودم امیر روبه کوهستان گفت:به سیروان خان زنگ زدی؟

 

_الان می خوام زنگ بزنم...

 

در حیت گفتن جمله موبایلشو در آورد و شماره ای رو گرفت وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم سیروان خان عموشه چون مدام می گفت:مامو...

 

اما دیگه به جز این کلمات ابتدایی چیز دیگری رو نمی فهمیدم روبه امیر گفتم:الان کجا باید بریم؟

 

_هرجا که سیروان خان امر کنن....

 

پس حتما باید خیلی آدم مهمی باشه سیروان خان...

 

کوهستان بعد از چند دقیقه گوشیو قطع کرد و بلافاصله روبه امیر گفت:میگه یادش رفته بلیتا رو بده به ژوان...باید بمونیم تا هفته ی دیگه....

 

امیر نفسشو پر صدا بیرون کرد دستمو به بازوی کوهستان گرفتمو گفتم:کجا می خوایم بریم؟

 

جوابمو نداد و درحالیکه دستمو از بازوش جدا می کرد گفت:امیر اول باید بریم یه کم استراحت کنیم....من خسته م!

 

و همزمان شقیقه شو مالید....سریع زیر چشمی به امیر نگاه کردم تا ببینم متوجه رفتار کوهستان با من شده...اما امیر خیلی خونسرد به نطر می رسید.

 

_من می خوام برم به یکی سر بزنم شما رو کاراتو بکن و بعد برو هتل منم میام اونجا...

 

_باشه...منتظرتم...

 

امیر ازمون جدا شد و به سمت دیگه ای رفت.به شدت گیج شده بودم...قرار بود کجا بریم....ژوان کی بود...سیروان خان کی بود...مثل گیجا زل زده بودم به کوهستان...کوهستان بدون توجه به من راه افتاد دنبالش دویدم تا بهش برسم:نگفتی می خوایم بریم کجا؟!

 

عینک آفتابیشو به چشمش زد و گفت:لازم نیست تو بدونی!

 

_نه....لازمه!

 

ایستاد....نمی تونستم حالت چشاشو حدس بزنم فقط می دونستم زیادی جدیه و اصلا باهام شوخی نداره....هیچی نگفت فقط نگام می کرد سرمو انداختم پایینو گفتم:چرا نمی گی؟خب منو خودت آوردی...

 

اکثر آدما متعجب بهمون خیره شده بودن دستشو انداخت زیر بازومو کشیدم طرف خودشو منو با خودش همگام کردو همزمان گفت:حالا که انقدر اصرار داری می گم....اول می ریم یه جایی این صیغه رو فسخ می کنیم...بعدشم میریم دوبی!

 

یه لحظه نفهمیدم وقتی تونستم جملاتشو تحلیل کنم ایستادمو گفتم:میریم دوبی؟می ریم؟...نمی فهمم؟

 

_ازت بیشتر از اینم انتظار نمی رفت....

 

گیج شده بودم...چرا باید باهاش می رفتم...مگه قرار نبود صیغه رو فسخ کنه....

 

_کوهستان میشه چند لحظه وایسی...

 

صدام عصبی و کلافه بود خودم ایستادم....بی توجه چند قدمو برداشت وقتی دید من راه نمیام ایستاد و گفت:چه مرگته دیگه؟

 

_من نمی فهمم!...چرا باید باهات بیام....وقتی که دیگه زنت نخواهم بود....اونوقت دلیلی....

 

جلوم ایستاد و گفت:میای چون باید سیصد میلیونو به من برگردونی......چون هنوز تموم نشده....شاید تازه همه چی شروع شده باشه!

 

با حیرت بهش خیره شدم:چرا اونجا...من می تونم توی ایران هم.....

 

_نه...ازین خبرا نیست....به هر حال چیزیه که عمو می خواد....یعنی چیزیه که من و عمو می خوایم!

 

_من اونجا قراره چه طوری سیصد میلیونو جمع کنم.....

 

لبخند تمسخر آمیزی گوشه ی لبش نشستو گفت:اونو دیگه اونجا می فهمی....

 

دلم گواهی بد میداد عصبی راه افتادم ضربان قلبم رفته بود بالا انگشتاشو توی مشتم گرفتم و بهش خیره شدم....قدماشو تند کرد و سعی میکرد دستشو از بین انگشتای قفل شده م بکشه بیرون....امکان نداشت کوهستان این کارو بکنه...چه طور می تونست....باورم نمی شد بخواد این کارو بکنه...

 

زیر لب گفتم:کوهستان تو که نمی خوای منو....

 

وقتی متوجه شدم اصلا به حرفام گوش نمی ده وهندزفری رو گذاشته تو گوشاش مایوسانه دستمو از دستش جدا کردم...من دیگه اون گرمارو نمی خواستم....

 

اصلا انگار توی یه دنیای دیگه بودم توی هواپیما که بودیم حالم چه طور بود و حالا...انگار یه دفعه ای همه چی واسم بی ارزش شد حتی روحم...حتی وجود خودم...با صدای آرامی ازش پرسیدم:اول میریم محضر؟

 

_بدون اینکه نگام کنه گفت:نه...اول هتل...

 

به سر خیابون که رسیدم ماشین گرفت.تاکسی که یه سمند بود فقط جلوش خالی بود اما مثل اینکه کوهستان زیاد عجله داشت چون روی صندلی نشست و به من که مات مبهوت ایستاده بودم امر کردم کنارش بشینم با کراهت رفتم کنارش توی اون یه ذره جا نشستم بازوم روی سینه ش بود بود بالا و پایین رفتن سینه شو حس می کردم از گنجره خیره شده بودم به بیرون دلم گریه می خواست...تو یه لحظه ی خیلی کوتاه سرمو برگردوندمو بهش نگاه کردم...به لبای چفت شده ش...به چشمهایی که نمی دیدم...

 

خیلی آروم زیر گوشش گفتم:کوهستان باهام این کارو....

 

نذاشت ادامه بدم و به همون آرومی زیر گوشم گفت:دیگه نمی خوام چیزی بشنوم...این بهترین لطف در حقته....هرچی زودتر سیصد میلبیونو جمع کنی...می تونی زودتر به زندگی قبلیت برگردی...

 

_پس همه چی بازی بود....اینکه توی فرودگاه وقتی به اون پسره خوردم وقتی توی هواپیما......

 

سرشو بالا گرفت و به بیرون خیره شد:آره....یه شوخی خیلی خیلی رذیلانه بود باهات...

 

دندونامو روهم فشار دادم و گفتم:پس بذار بهت بگم خیلی رذلی....مطمئن باش هرطور شده با هرکاری که بشه اون پولو جور می کنم میندازم جلوت....در اسارت تو بودن کثیف ترین کار دنیاس...دیگه از هیچی ابائی ندارم...

 

لبخند خونسردانه ای زد....

 

چه قدر پررو بودم که همه ی این حرفارو درحالی که بندبند وجودم می لرزید می گفتم...دلم می خواست یه دل سیر گریه کنم...

 

وقتی رسیدیم اصلا نفهمیدم همون طور سرمو تکیه داده بودم به پنجره...

 

_نمی خوای تکونی به خودت بدی؟

 

بدون اینکه بهش نگاه کنم درو بازکردم و اومدم پایین...چه قدر دلم مامانو می خواست...بابا کجا بود ببینه من انقدر خوشبختم...من خوشبختم....

 

انگار انقدرهاهم جمله ی آخرمو آروم نگفته بودم چون اون هم گفت:آره...بهت حسودیم میشه...خیلی خوشبختی....خیلی....

 

برای آخرین بار قبل ازاینکه وارد هتل بشیم ایستادمو گفتم:کوهستان تورو خدا...توروخدا بذار از همین جا برم...کوهستان...تو منو ....منو می خوای...

 

صدای هق قهم که بلند شد سنگینی نگاه همه رو حس می کردم الا کوهستان.... به وضوح از پشت سد اشکام نمی دیدمش...دستشو دراز کردو منو به سمت خودش کشیدو گفت:این مسخره بازیا چیه....وسط خیابون...معرکه میگیره واسه من....

 

همه ی جملاتشو زیر لب می گفت...بازومو گرفته بودو منو می کشوند سمت هتل....حتی توان مقاومت نداشتم....می دونستم ناگزیرم و نمی تونم ازش فرار کنم...از اون آینده ی تلخ...

 

سریع منو برد سمت یه اتاقی که حتی توی اون وضعیت نفهمیدم چه طبقه ای بود....حالت تهوع داشتم...چه چیزی سر معده مو قلقلک می داد.....پرتم کرد توی اتاقو در محکم با آرنجش بست روی زمین توی خودم جمع شدم...فقط می تونستم گریه کنم...نمی دونم چه قدر گذشته بود و من داشتم روی زمین زجه می زدم تا اینکه سرم داد زد طوری که یه لحظه چشمای اشک آلودم گرد شد و خیره بهش....دهنمو با کف دستم گرفتم و سعی کردم صدام درنیاد...

 

من خوشبختم....خوشبختم....خوشبخت

 

++++++++++++++

 

همه چی تموم شد....حالا بازهم شد یه غریبه....یه غریبه ی مو مشکی با عینک آفتابی مشکی وشلوار جین...مثل روز اولی که دیدمش....وقتی از محضر اومدیم بیرون ناخوداگاه دستم رفت که انگشتاشو بگیره...اما سریع خودمو متقاعد کردم که دیگه نمی خوامش....که من هیچ وقت نمی خواستمش...که اون تحمیل شده بود....که من دیگه نمی خوام بشناسمش...در طول راه ساکت بودم...فک کنم خیلی حالم بد بود...خیلی...چند جا نزدیک بود بیفتم توی چاله چوله های خیابون...چند بار خوردم به آدم هایی که واسشون حکم علامت سئوالو داشتم....

 

_ازت بدم میاد....

 

نمی دونم چرا اون سکوتو شکستم و اینو گفتم حس می کردم اگه نگم خفه میشم و میترکم...

 

عینکشو برداشت و گفت:اما من عاشقتم....

 

بعد از گفتم جمله ش سیگاری روشن کردو گفت:می کشی؟

 

می دونست نمی کشم پس چرا می پرسید؟

 

_باید دیگه عادت کنی...سیگار که چیزی نیست!

 

وبا پوزخند تلخی نگاهشو بهم انداخت.

 

نگاهمو به نک سیگارش دوختم و در جالیکه نگاهمو از نک سیگارش می گرفتمو مینداختم به جعبه ی فلزی سیگارش گفتم:می کشم....

 

چندلحظه عکس العملی نشان ندادو فقط وقتو صرف حفظ پوزخندش کرد به همون اندازه ی قبل تلخ....

 

جعبه ی سیگارو باز کرد یه دونه برداشتم....خم شد وفندکو برام روشن کرد با تعلل سیگارو جلو بردم...وقتی که سرش قرمز شد فندکو کشید عقب نزدیکای یه هتل بودیم...

 

_خب..باید نمایش جالبی باشه....نباید از دستش داد...بریم اونجا بشینیم...

 

وبه صندلی های توی پارک اشاره کرد....با هم روی یه نیمکت نشستیم...تکیمو از نیمکت گرفتمو وسیگارو گوشه ی لبم گذاشتم سعی می کردم دقیقا مثل فیلما عمل کنم....بین دو انگشت اول...چشماتو می بندی یه پک می زنی......دودشو هم نمی خوری!!

 

به شدت به سرفه افتادم...صدای قهقه ش پیچید بین سرفه هام....

 

_براوو....برای شروع عالی بود....

 

هنوز نفس نفس می زدم با این حال دوباره سیگارو گذاشتم گوشه ی لبم واقعا نمی دونستم می خواستم چیو بهش ثابت کنم....این بار سعی کردم دودشو منظم و کاملا بفرستم بیرون نشدو باز به سرفه افتادم...صدای خنده ی چند نفر به گوشم رسید درحالیکه خم شده بودم و تموم موهام توی صورتم ریخته شده بود به گوشه ی پارک نگاه کردم چند تا پسر شسته بودن و داشتن با لذت و شاید هم ذلت منو نگاه می کردن...راست نشستم و این بار کاملا برگشتم به طرف کوهستان....باز هم سیگارو گداشتم گوشه ی لبم توی چشماش خیره شدم دستشو گداشته بود روی گشت نیمکت و سرشو بهش تکیه داده بودو کج نشسته بود پای چپشو هم انداخته بود روی پای راستش....بریدم توی چشماش....پک عمیقی زدم وتمام دودشو سمت صورتش فرستادم...نمی دونم تو چشمام چی دید که لبخند تمسخر آلودش به یه زهرخند تبدیل شد....چندتا سرفه ی کوتاه و آروم....حس می کردم با کشیدنش آروم تر شدم....

 

نمی دونم چه طور گذاشته بودن توی یه اتاق بمونیم!برام جالب بود ظاهرا اتاق هارو هم از قبل رزرو کرده بودن.نشسته بودم روی کاناپه وداشتم بهشون نگاه میکردم..امیر و کوهستان....داشتن با ماشین حساب کلنجار می رفتن....کوهستان تکیه شو داد به کاناپه ودرحالیکه دستاشو توی موهاش می کشید گفت:اشتباه شد...بده من یه بار دیگه حساب کنم....

 

امیر بدون اینکه نگاشو از ماشین حساب بگیره زیر لب گفت:خودم...حسابش می کنم و درهمون حال چیزی رو روی برگه نوشت...

 

یه لحظه نگاهش افتاد به من دستاشو از بین موهاش کشید بیرون و گفت:برو یه لیوان آب یخ واسم بیار..

 

همونطور که به مبل لم داده بودم گفتم:خودت برو...

 

از برق تهدیدآمیز چشماش ترسیدم با کراهت بلندشدم و رفتم سمت آشپزخونه....لیوان لبالب پراز آب کردم و بردم سمتش از روی قصد کمی لیوانو تکون دادم تا آب بریزه روی شلوارش راست ایستاد و با غیظ نگام کرد:حتی نمی تونی یه لیوان آبم درست بگیری!

 

بی توجه به حرفاش رفتم تو اتاق...از پنجره به آسمون قرمز خیره شدم....صدای موجای دریا توی گوشم می پیچید...صدای پرنده ها...نپلهم افتاد به جعبه ی سیگارش....نمی دونم چرا وسوسه شدم برم از توش یه نخ بردارم و بذارم گوشه ی لبم....خوب بود...لا اقل واسه من...یه کم دردامو تسکین میداد!

 

دیگه سرفه نمی زدم....تلخ بود...خیلی تلخ...

 

همونطور که دراز کشیده بودم روی تخت پکهای عمیقی بهش می زدم....اگه مامان می فهمید یا رامین....صدای در ازجا پروندم...نمی دونم یه دفه چرا حس مجرمی رو داشتم که توی صحنه ی جرم گرفتنش....امیر بود که با تعجب به سیگار دستم خیره شده بود...

 

_سیگار می کشی...

 

هول شده بودم سیگارو بردم پشتم و ناخوداگاه یه کلمه ی احمقانه گفتم:نه...!

 

با لبخند ابروهاشو توهم کشید و زیرلب گفت:آهان...

 

در هومن حال کیفشو از روی میز برداشتو بیرون رفت...نمی دونم چرا اصلا احساس بدی نسبت بهش نداشتم....

 

سیگارو از پشتم بیرون آوردم و بلندشدم....رفتم کنار پنجره....دوباره پک زدم بهش.....یاد یکی از آهنگایی افتادم که همیشه با ام پی تریم گوش می کردم:منو پک می زنی آروم

 

خرابم می کنی از سر

 

رژ لب روی ته سیگار

 

........

 

داشتم آهنگو با خودم زمزمه می کردم که یه صدای غریبه رو از بیرون شنیدم...یه صدای ظریف دخترونه...سیگارو از پنجره انداختم بیرون...کنجکاو روبه در نشستم روی لبه ی تخت به صداها گوش میدادم.دختر با کوهستان کردی حرف میزد...کوهستان هم مدام می گفت:ژوان گیان!

 

پس ژوان بالاخره اومد....با بلیتایی که سیروان باهاش فرستاده بود و من واقعا درک نمی کردم چه طور قراره منو بفرستن اونور....وقتی اینو از امیر پرسیده بودم گفته بود نباید سیروان خانو دست کم گرفت...

 

چندلحظه که گذشت در اتاق باز شد کوهستان بود نگاهمو ازش گرفتم و انداختم به روتختی.

 

_کاری داری انجام بده تا دو،سه ساعت دیگه را میفتیم...

 

فکر کردم می خواد از اتاق بره بیرون اما دیدمش که رفت کنار میزتوالت و جعبه ی باز سیگارشو بست.فهمیده بود سیگار کشیدم...

 

_منو نگاه کن......

 

با تعجب نگاهش کردم.

 

_نمی خوام وقتی میریم پیش سیروان بوی سیگار بدی...فهمیدی؟

 

جوابشو ندادم...می دونست فهمیدم....از اتاق بیرون رفت حوله و لباسامو برداشتمو رفتم حموم...تصمیم خودمو گرفته بودم در اولین فرصت یا فرار می کردم یا خودکشی...البته اگه اون طور که فکر می کرد- همه چی پیش می رفت...

 

اومدم بیرون داشتم موهامو سشوار می کشیدم که ژوان اومد تو...پوست خیلی روشنی داشت با چشمای سبز روشن و موهای قهوه ای...کمی هم تپل بود...یه لبخند گوشه ی لبش بود...سشوار رو بدون حرف از دستم گرفت با حیرت از داخل آینه بهش نگاه می کردم داشت موهامو سشوار می کشیدو هم چنان سعی در حفظ لبخندش داشت...

 

_سیما تویی؟

 

برگشتم سمتشو ایستادم.سشوارو خاموش کرد و استفهام آمیز به صورتم خیره شد...

 

_می خوان با من چی کار کنن؟

 

لبخندشو خورد اما هنوز هم آثارش روی صورتش بود عقب عقب رفت و گفت:همون کاری که تا الا ن باهات کردن...

 

وقتی صدایی ازم نشنید خودش ادامه داد:معامله...

 

_من می تونم ازتون شکایت کنم...می تونم همتونو گیر بندازم....

 

ابروهایکمانیشو بالا انداخت:پس چرا معطلی؟برو شکایت کن....

 

پوزخندی زد....خودمم خوب می تونستم نمی تونم...تا وقتی که کوهستان همراهم بود نمی تونستم....

 

_چندسالته؟

 

جوابشو ندادم....دوباره نشستم روی صندلی و سشوارو روشن کردم از آینه نگاه خیره شو روی خودم حس می کردم....عصبیش کرده بودم...

 

_زبونتو موش خورده؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها