داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اجتماعی « مزاحم همیشگی فصل پنجم »

داشتم با خودم فکر میکردم که چیکار کنم؟واقعا چیکار کنم الکی الکی این پسره منو با مادرش آشنا کردو

خدایا....مریمی توکه بدت نیومده یه مدت نقش آدمای خوشبختو بازی کن بعدشم بگو ازش خوشت نیومده....آره این فکر خوبیه...افتادم رو تخت

 

شدم عین یه دختر عقده ای!ازین فکر پوزخندی زدم وتوی رختخواب ازین دنده به اون دنده شدم....صدای ناله های دلارام از اتاق بغلی میومد وصدای خنده بچه ها....

 

حتما دوباره مست کردن!خدایا من میون اینهمه آدم عوضی چیکار میکنم؟آنی به خودت دروغ نگو،چطور پولاش خوبه؟

 

یه چیزی بهم میگفت این بهترین فرصته که راهمو ازشون جدا کنم...آخه چطوری؟چطوری به نیما بگم که شغلم چیه؟

 

اصلا اخلاقمو میتونه تحمل کنه؟....

صبح بیدار شدم ولی حال و حوصله بلند شدنو نداشتم...صدای زنگ گوشیم اومد دستمو دراز کردم و گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم دیدم نیماس عین فنر از جا پریدم.

 

_بله؟

 

نیما:سلام خانوم رستگار

 

_سلام آقا نیما ودسته ای از موهامو زدم پشت گوشم.

 

نیما:خوب هستین؟

 

_بله بله ..

 

نیما:مثه اینکه تازه از خواب بلند شدین صداتون گرفته اس.

 

یه نگاه به ساعت کردم دیدم 11:25 دقیقه اس.

 

_آره دیشب دیر خوابیدم

 

نیما:پس مزاحم خوابتون شدم؟

 

_نه نه بفرمایید.

 

نیما:میخواستم اگه میشه با خاله تماس بگیرید که ایشون اجازه بدن بریم بیرون.

 

خندم گرفت اجازه من دست هیشکی نبود!

 

_اجازه میگیرم حالا کجا؟

 

نیما:بیام دم خونتون بعد تصمیم میگیریم؟

 

_وای نهههههههه

 

نیما:چرا؟

 

_یعنی منظورم اینه که من میام شما بگین کجا فقط؟

 

نیما:باشه پارک ساعی خوبه؟

 

تو دلم خندیدم آخه پارک ساعی هم شد جا؟

 

_باشه من ساعت 1 اونجام.

 

نیما:منتظرم خدانگهدار.

 

_خداحافظ.

 

قطع کردم دیدم حوله تنمه!خدا نکشتت مریم با حوله نشستی تو تختخواب داری با نیما نرد عشق میریسی!

 

بلند شدم در کمدمو باز کردم،حالا چی بپوشم؟قبلنا واسم مهم نبود چی بپوشم اما حالا انگار وسواس داشته باشم کل کمدو ریختم بیرون...چی بپوشم؟

 

دیدم یه مانتوی مشکی ساده دارم که خیلی کوتاه بود نه تنگ بود نه گشاد کیپ بندم بود،اونو پوشیدم با یه شلوار لی بوت کات،یه شال پشمی داشتم توش رگه های سرخابی بنفش داشت اونم بصورت شل انداختم موهامو ساده بالای سرم پف دادم،یه گیره سرخابی کوچولو داشتم شکل پاپیون بود اونم گوشه موهام زدم حالا وقت آرایش بود!

 

سایه زیر چشم براق کننده مو زدم و یه مداد مشکی تو چشمام کشیدم وپشت چشمم هم سایه تیره زدم یه کم رژگونه و یه رژمات صورتی!وای چه جیگری شدی آنی!

 

انواع عطرها واسپری هارم رو خودم امتحان کردم وبا عجله کوله سرخابیمو برداشتمو دویدم بسمت درب خروجی ویلا که شادی جلومو گرفت!

 

شادی:کجا با این عجله؟

 

_میرم جایی!

 

شادی:کجا؟

 

_با دوستم قرار دارم راستی شادی یه چند وقت مرخصی میخواستم.

 

شادی:کجا میخوای بری مگه؟

 

_جایی نمیرم میخوام یه مدت به حال خودم باشم

 

شادی:باشه...برو...حواست باشه به خودت.

 

رفتم سمت پارکینگ،پیش بسوی پارک ساعی!

 

رسیدم اونجا ساعت 1:30 بود بنده خدا یخ زده بود منم بااین قرار گذاشتنم!انقدر طولش دادم که...

 

از دور دیدمش که دست تکون داد،رفتم سمتش دیم حسابی به خودش رسیده نه بابا ...اینم بلده خوش تیپ کنه!

 

یه کاپشن مشکی رنگ نازک تنش بود با یه شلوار لی،یه بلوز یقه اسکی کرم رنگ پوشیده بود که اون بیشتر تو دل بروش کرده بود.

 

نیما:سلام!

 

_سلام خوبی؟ودستمو اوردم جلو...

 

نیما تعجب کرد دستشو اورد سمتم اما سریع کشیدش دستشو به حالت نمایشی تو موهاش یعنی اینکه خوشش نمیاد دست بده!

 

تعجب کردم چقدر این پسر پاستوریزه اس!

 

نشست رو صندلی و دستاشو تو هم قلاب کرد:ممنون شما خوبین؟

 

به تبعیت از اون نشستم رو صندلی و گفتم :کیا؟

 

نیما:شما دیگه!

 

_منکه یه نفرم!

 

نیما:خب خوبی؟

 

_خوبم میسی ...

 

نیما:غرض ازینکه مزاحم شدم اینه که میخواستم بیشتر با هم آشنا شیم خانوم رستگار.

 

_بله در جریانم میشه انقدر با من رسمی حرف نزنی من اسم دارم اسمم آنیتاس!

 

نیما:میدونم دیدم بچه های دانشکده شما رو آنی صدا میزنن ولی مریم که قشنگتره...

 

و زل زد تو چشام،زبونم بند اومد نمیدونم چرا،من به این بلبل زبونی ....

 

_باشه شما بگین مریم!

 

چشمک قشنگی زدوگفت:کیا؟

 

ای کلک چه زود حرفمو به خودم برمیگردونه!

 

خندیدم نیما:بریم یه چیزی بخوریم؟

 

_بریم.

 

کنارش که راه میرفتم یه احساس خوبی بهم دست داد،وا؟مریم مگه تو مرد ندیده ای؟

 

قد بلند بود فکر کنم 180،ولی لاغر بود دست تو جیب کاپشنش کرده بود خواستیم از خیابون رد شیم که ناخودآگاه زیر بازوشو گرفتم.با تعجب نگاهم کرد وآروم سعی کرد که دستشو در بیاره از زیر دستم.

 

نیما:میدونین مریم خانوم من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم...پایبند یه سری عقایدم..مثه محرم و نامحرم...مثلا دوس دارم همسر آیندم حجابشو حالا کامل هم نه ولی رعایت کنه جوریکه نگاه ها به دنبالش کشیده نشه ،شاید چون سری اوله که ما داریم با هم صحبت میکنیم فکر کنین که دارم واستون تعیین تکلیف میکنم،اما اصلا اینطور نیس فقط میخوام بدونین که من چه جوری ام!میخوام زنم واسه خودم باشه نه مال مردم!اسمشو بذارین غیرت حسادت تحجر...ولی من هیچ اسمی روش نمیذارم جز دوست داشتن...

 

دستمو کردم تو جیب مانتوم.

 

نیما:سردتونه؟و سریع کاپشنشو دراورد و انداخت رو شونم!

 

_حداقل مهلت بدید جواب بدم که سردم هس یا نه....

 

خندید،شاید قیافش زیاد قشنگ نبود اما هرچی بیشتر از خودش برام میگفت انگار داشت قیافشم برام عوض میشد و قشنگ میشد در صورتی که قیافه آدما تغییر نمیکنه...

 

نمیدونم شاید دیوونه شدم...

 

-شما سیگار میکشید؟

 

نیما:نه...اعتقاد دارم که کسی که سیگار میکشه خودشو دوس نداره جسمشو دوست نداره و کسیکه خودشو دوست نداره چطور میتونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه ؟

 

_چه جمله قشنگی!یادم بمونه...

 

نیما:نمیخوام بگم که بچه مثبتی ام،اما من فقط دارم سعی میکنم که خوب باشم!امام صادق یه حدیث داره که میگه ماکه خوب بودیم و سعی کردیم خوب باشیم به اون دنیا اعتقاد داشتیم حداقل اگرم اون دنیایی نبود میتونیم بگیم که خوب بودیم وگناه نکردیم اما وای بر اونا که گناه انجام دادن ومیدونستن اون دنیایی هست....

 

تنم لرزید!واقعا تنم لرزید!چه بلایی داشت سرم میومد؟

 

_یعنی واقعا اون دنیا هست؟

 

نیما:بله!

 

_یعنی خدا ما آدم بدا رو هم دوس داره؟

 

نیما:خدا که فقط برا آدم خوبا نیس،خدا خدای آدمای بدم هست!

 

کلی باهم صحبت کردیم اون از خودش گفت من از خودم،اولا ازش خوشم نمیومد اما الان....نمیدونم؟************************************************** ******

 

شب بود صدای اس ام اس اومد.

 

نیما بود با خوشحالی نگاه کردم نوشته بود:

 

Some people say:the sky is blue.beacuse they love it!

 

But I say:the sky is black!

 

Because i saw it in your eyes!

 

بعضی از مردم میگن که آسمون آبیه بخاطر اینکه عاشق اونن!اما من میگم آسمون سیاهه،بخاطر اینکه من آسمونو تو چشمای تو میبینم!

 

خدایی حال کردم با اس ام اسش خیلی قشنگ بود اشک تو چشام جمع شد.

 

یعنی منو دوست داره؟یه دفعه گوشیم زنگ خورد نوشته بود نیما...

 

_الو؟

 

نیما:سلام بد موقع که مزاحم نشدم؟

 

_نه...به همین زودی دلت برام تنگ شد؟

 

مکثی کرد معلوم بود جا خورده و با صدای بمش گفت:راستشو بخوای آره....

 

چقدر صداش گرم و مخملی بود....

 

نیما:نمیدونم چم شده؟قبلا اصلا اینطور نبودم...

 

_عین من....

 

نیما:صدات بهم آرامش میده مر ...مریم..خدا منو ببخشه...

 

-عین من....

 

نیما با خنده گفت:یعنی صدای خودت به خودت آرامش میده؟؟؟؟

 

خندیدم:نه نیما صدای تو بهم آرامش میده...

 

نیما:بخاطر توئه...

 

اومدم بگم چی؟که صدای گرمش تو گوشی پیچید:تو با منی....هرجا برم....مهر توبند جونمه...عشقت نمیره از سرم....تو پوست واستخونمه!یه دم اگه من نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم...نگاه دریایی تو ...آبیه روی آتیشم....واست دلم واست تنم واست تمام زندگیم...

 

مریم؟

 

_بله؟

 

نیما:از دستم ناراحت نیستی؟میدونی این حرفا رو نتونستم امروز بهت بگم...یعنی خواستم بگم اما نتونستم...میفهمی؟

 

_اوهوم!

 

نیما:اوهوم چیه دختر خوب؟

 

_بله متوجه شدم راستی نیما...

 

نزدیک یه ساعت با هم صحبت کردیم،دیگه آخرای صحبتمون بود که نیما به شوخی ادای یه بازیگرو در اورد و گفت:بگیر بخواب دختریم!نزدیکصبح است جوجیم!

 

_جوجیم یعنی چی؟

 

نیما:یعنی جوجه من!

 

خندیدم و گفتم:یعنی من جوجه توام؟

 

نیما:نمیدونم بستگی به نظر خودت داره...

 

_شب بخیر

 

نیما ناراحت از جوابی که نگرفته بود گفت:شب بخیر...

 

یعنی واقعا دوستش داشتم؟....

 

استاد:شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا!تورا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد....حتما میدونین که لیلی دختر زیبایی نبوده..

 

ته خودکارمو گذاشتم تو دهنم چند صفحه کتاب ادبیاتمو ورق زدم.زیاد نمونده بود....به استاد نگاه کردم ،پیرمرد 50ساله ای بود حدودا ؛چشمای سبزی داشت قد بلند وسری بی مو!خیلی مرد فهمیده ای بود منکه عاشقش بودم...

 

استاد:کسی میدونه زیبایی چیه؟ و زیبا به کی میگن؟

 

همه ساکت بودن،انگاری باید تا آخر عمر دانش آموز! بمونن...همیشه باید بهشون آموزش داده بشه،در صورتیکه مثلا بما میگفتن دانش جو!یعنی کسیکه دنبال دانشه!وای به حال جامعه ما که فقط یه تعداد اندکی هستن که دلشون میخواد پیشرفت کنن،و گرنه من از ترم یک یادمه همه بدنبال زید و زید بازی بودن!

 

دستمو بردم بالا.استاد با خوشروئی گفت:بفرمایید خانوم رستگار

 

_زیبایی یه چیز نسبیه ...مثلا در قاموس من شاید یکی زیبا باشه اما از نظر یکی دیگه نه!یا مثلا تو یه قبیله آفریقایی هس که بزرگ بودن غده گواتر رو معیار زیبایی میدونن!معیارا متفاوته!

 

استاد:احسنت...درسته این تعریفیه که من میخواستم...و شروع کرد به توضیح دادن حرفای من.

 

دخترا که نگاهشون به صندلی عقب بود و منو نگاه میکردن سریع کله هاشون بهم نزدیک شد ومشغول پچ پچ شدن،پسرا به همدیگه نگاه کردن وخندیدن!بفرما!میگم تنها چیزی که تو فکرشونه یا مسخره کردنه یا غیبت کردنه ...یا...

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.نگاه کردم یکی از بچه ها بود :میای کلاسو بپیچونیم بریم سینما؟پوزخندی زدم!آره حتما هم میرید سینما !میرید خنده کنون نمیدونید فقط یه عده ایکه امثال من میشناستشون دنبال جسمتون و لذت بردنشونن!

 

اینم سومیش یا مسخره کردن یا غیبت کردن یا پیچوندن کلاس،اصلا بعضی موقع ها تعجب میکردم اینهمه درس خوندن کنکور قبول شدن که فقط بیان دانشگاه؟واقعا چرا؟

 

دستی رو شونم حس کردم،زیبا:بلند شو بچه درس خون! کلاس تموم شد.خودشیرینی دیگه فقط بلدی خودتو پیش استادا لوس کنی!!!

 

یعنی واقعا من تو این فکر بودم؟شنیده بودم داوینچی همون نقاش معروف همیشه یه پوزخندی رو لبش بوده،نسبت به کسایی که جهش فکرشون تا نوک بینی شونه!به یادش یه نگاهی به سقف کلاس کردم (منظور همون آسمونه) و پوزخندی زدم!

 

سهیل نزدیکم شد و در حالیکه با گوشیش ور میرفت گفت:آنی خانوم جزوه ادبیاتو داری؟

 

جوابشو ندادم.سهیل:با شما هستمااااااا

 

_مثه آدم صدا کنین تا جوابتونو بدم!

 

سهیل یه قری به مسخره به کمرش داد و صداشو زنونه کرد و گفت:خانوم رستگاااااااااااار!جزوه ادبیاتو دارین؟

 

عاشقای سینه چاکش(دخترای کلاس) به حرکت جلفش خندیدن،یه نگاهی به سرتا پاش کردم گفتم و تو چشاش زل زدم و جوابشو ندادم.

 

دید خیط شده گفت:شناختی؟دمتو تکون بده!

 

_نمیشه!

 

سهیل خوشحال ازینکه جوابشو دادم گفت:چرا؟؟

 

_چون سم ات رو دممه!!!!!

 

دو سه تا از دوستاش با صدای وحشتناکی شروع کردن به خندیدن،تو اکیپ خونه ما به این خنده ها میگفتیم خنده های لاشی گونه!منم بشدت از صدای خنده بلند مرد بدم میومد برگشتم طرفشون خیلی جدی گفتم:زهر مارررررررر

 

اونا هم نیششنو بستن.دیدم نیما وارد کلاس شد،آخی مثه اینکه اومده بود دنبال من.چقدر مودب و آقا و متین بود!اصلا با این عوضیایی که صبح تا شب دنبال داف و داف بازی بودن قابل مقایسه نبود!

 

به عادت همیشه پنجه تو موهای خوش حالتش زد و گفت:بریم؟

 

کلاسورمو بغل کردم وبا لبخندی که از بوجود اومدنش بی خبر بودم آروم گفتم:بریم...

 

سهیل با دوستاش آروم شروع کردن به هو کردن!

 

از چهارچوب در گذشتیم به پیشونی عرق کرده نیما نگاه کردم و دوباره سرمو کردم تو کلاس.

 

_آقا سهیل؟

 

مثه اینکه انتظار نداشت صداش کنم و داشت با اون دخترا لاس میزد به سرعت برگشت و صندلی های پشت سرش افتادن!

 

سهیل:بله؟

 

_ باخنده تو صدام گفتم: سر فرصت به یه دامپزشک خوب مراجعه کنین!

 

وبا خنده از کلاس بیرون رفتم وبا قدمای بلند خودمو به نیما رسوندم،نیما:چیزی شده بود؟

 

_نه جزوه میخواستن

 

نیما:دادین بهشون؟.تو صداش ناراحتی بود.

 

_نه.

 

نیما دیگه موضوعو کشش نداد و گفت:سه شنبه کلاس دارین؟

 

_آره چطور؟

 

نیما:دانشگاه تو سالن اجتماعات برنامه گذاشته منم تو یه قسمتیش برنامه دارم!

 

_چه خوب!

 

نیما:میاین؟

 

_آره چرا که نه!

 

نیما لبخندی از سر رضایت زد و با هم به سمت سلف رفتیم.

 

نمیدونم شب چم شده بود؟یه مروری به اتفاقای امروز کردم،بعد از ظهر از دانشگاه اومدم...شام خوردم بعدشم که با شادی دعوام شد!میگفت به حضورم نیاز داره و برم پیش مشتری جنس ببرم...میگفت هیچ غلطی نمیکنی معلوم نیس سرت با کجات بازی میکنه...منم داد و بیداد کردم....دیگه حوصله هیچی و هیچ کسو نداشتم...

 

حالم خوب نبود!اصلا...فلورا اومد تو اتاقم که مثلا آرومم کنه.فلورا رفیق فاب شادی بود ولی خیلی آدم تر از اون بود!وقتی شادی میخواست منو وقتی کوچیک بودم به یه باند قاچاق اعضا بفروشه فلورا نذاشت،یعنی خودش که میگفت: دلم سوخت برات خیلی گریه میکردی،وقتی دیدم بچه باهوشی هستی گذاشتمت مدرسه.

 

شادی بعدها ازین کار فلورا تقدیر کرد چون من توی مدت تحصیلم همش مواد جابه جا میکردم،البته نه توی مدرسه بلکه توی راه با راننده سرویسای مختلفم!وچون کسی به یه بچه مدرسه ای شک نمیکرد شادی کلی رو من سود کرد!

 

نشستم رو تختم وآرنجامو گذاشتم رو زانوهام و پنجه زدم تو موهام،

 

فلورا:چته آنی؟چت شده چند وقته؟قبلنا سرحال تر بودی ولی الان...یه نگاه به خودت بکن!عین این افسرده ها شدی...ببینم نکنه...نکنه ؟

 

و دستشو زیر چونم گذاشت و با چشمایی پر از سوال تو چشمام خیره شد.میدونستم منظورش چیه!یکی از قوانین اون خونه عاشق نشدن بود!مسخره بود ولی این یه قانون بود یه بار یادمه شادی یه دختره رو که عاشق شده بود رو فرستاد جایی که عرب نی انداخت!چون نزدیک بود رازای اون خونه رو فاش کنه.

 

اشک تو چشمام جمع شد....دیگه نتونستم تحمل کنم!بغض چند سالم سر باز کرد هق هق زدم سرمو گذاشتم رو زانوی فلورا و تا میتونستم گریه کردم!

 

_ای لعنت به من و این طالع شومم!...اگه من میمردم بهتر بود بخدا!اینجوری کسی مثه یه آشغال باهام برخورد نمیکرد!....

 

و دوباره صدای هق هقم اتاقو پر کرد.فلورا با ناراحتی گفت:گریه نکن مریمی دلم کباب میشه ها

 

_نه ...نه...مریم نگو!از اسمم بدم میاد!اون شوکای عوضی به چه سندی اسممو گذاشت مریم؟؟؟حتما به تقلید از مریم مقدس ها؟؟؟؟؟؟؟بچه شو ول کرد به امان خدا خودش رفت پی عشق و حالش فکر کرد تنها تنها بچه اش مقدس میشه؟!!

 

نه!بیاد ببینه دخترش شده یکی لنگه خودش!...شده یه زن هرزه!...بهم بگو تینا بگو رزی!بگو سارا..بگو درد بگو بدبخت...بگو تنها...بگو تنهای همیشه دنیا!

 

اونقدر گریه کردم که از حال رفتم!فلورا هم هرچی کرد نتونست آرومم کنه.شب چشمامو باز کردم عقربه ساعت عدد 12:45 دقیقه رو نشون میداد.یه اس ام اس دادم به نیما...با خودم گفتم حتما خوابه ولی براش نوشتم:

 

شب سردی است و من افسرده...راه دوری است وپایی خسته...تیرگی هست و چراغی مرده،میکنم تنها از جاده عبور...دور ماندند ز من آدم ها.سایه ای از سر دیوار گذشت.غمی افزود مرا بر غم ها.فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی....

 

دکمه سند رو زدم و چشمامو بستم،و گوشیمو گذاشتم روی سینه ام.الان حتما خوابه...بیکاره به تو گوش بده؟

 

چند دقیقه ای نگذشته بود که چراغ گوشیم روشن شد وباعث شد چشمامو باز کنم.نگاه کردم نیما بود!لبخند پهنی روی صورتم نقش بست.

 

جواب داده بود:اندکی صبر سحر نزدیک است...

 

ادامه شعر سهراب بود،پس اونم شعرای سهرابو بلد بود!یه اس ام اس بعدش فرستاده بود:سلام چیزی شده؟

 

_حالم خوب نیس!

 

نیما:چته خانومی؟

 

_دلم گرفته...خیلی تنهام!

 

نیما:مطمئنی تنهایی؟

 

_چطور؟

 

نیما:هروقت فکر کردی تنهایی به کسی فکر کن که خیلی دوستت داره حتی اگه تو اونو دوست نداشته باشی!

 

_مثلا کی؟

 

نیما:خدا

 

_خدا؟ همین؟فقط خدا؟

 

اشک تو چشمام جمع شد...یعنی ...یعنی خدا منو میبخشه؟...

 

نیما:خدا برات کافی نیست؟

 

یه لحظه فکر کردم خدا با اون عظمتش!یعنی...آره بسمه!میخوام خودمو درست کنم!نیما!نیما میتونه کمکم کنه...من ازینجا میرم!

 

_ممنونم نیما شب بخیر...

 

نیما:شب بخیر

 

==================================

 

صدای سوت و کف سالن اجتماعات رو پر کرد.یه عالمه پوستر به در و دیوار زده بودن،پشت سن هم پر از بادکنک و گل بود.نیما و دوستش علی محمدی اومدن روی سن،درحالیکه دست جفتشون گیتار بود.

 

نیما روی صندلی ای که یه میکروفون جلوش بود و با تسلط گفت:ممنون!

 

و گیتار قهوه ای رنگشو رو پاش جابه جا کرد،یه نگاهی بین جمعیت کرد و با چشماش منو پیدا کرد،لبخندی زد و آروم سرشو به علامت سلام خم کرد...منم با لبخند سرمو تکون دادم.

 

پنجه ای روی گیتارش کشید و با صدای بم وقشنگش شروع به خوندن کرد:

 

خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم!(آهنگ بابک جهانبخش)

 

صدای جیغ و سوت دخترا سالن رو پر کرد...آروم نگاهشو از رو جمعیت سر داد تا بمن رسید و ادامه داد:بگم دوستت دارم..بگم دوستت دارم..

 

یه حسی بهم گفت: مریمی داره واسه تو میخونه هاااا

 

نیما:از تو چشمای من بخون که من تورو دارم!فقط تورو دارم...فقط تورو دارم...بی تو کم میارم!

 

دوستش علی هم شروع کرد به زدن ،

 

نیما:نبینم غم و اشک و تو چشمات...نبینم داره میلزره دستات!نبینم ترسو توی نفس هاست!ببین دوستت دارم!

 

سرمو نداختم پایین و دوباره نگاهش کردم هنوز نگاهش با من بود!

 

نیما:منم مثل تو با خودم تنهام!

 

منم خسته از تموم دنیام!

 

منم سخت میگذره همه شب هام!ببین دوستت دارم!

 

دوست دارم وقتی چشماتو میبندی!با من به دردای این دنیا میخندی!

 

آروم میشم بگی از غمات دل کندی!بیا به هم بگیم دوستت دارم!

 

دوست دارم من اون چشمای قشنگتو!دارم واست میخونم این آهنگ تو!

 

هر چی میخوای بگو از دل تنگ تو!بیا به هم بگیم دوستت دارم!

 

آره دوستت دارم....ضربه محکمی رو سیمای گیتارش زد و آروم توی میکروفون گفت:دوستت دارم!

 

صدای جیغ دخترا و سوت پسرا قطع نمیشد!وقتی بلند شد بچه ها به احترامش بلند شدن .تو اون شلوغی وقتی کسی به کسی نبود از سالن زدم بیرون!مخم هنگیده بود واقعا!از پله ها به سرعت پایین اومدم تو راه خروجی دانشگاه بغل پیاده رو دستم رو کشیدم به شمشادا.وسطش یه غنچه گل بود با عصبانیت کندمش ورفتم تو ماشین نشستم و سرمو گذاشتم رو فرمون...

 

و غنچه رو پرتش کردم رو صندلی شاگرد.

 

صدای نیما تو گوشم پیچید:دوست دارم من اون چشمای قشنگ تو!دارم واست میخونم این آهنگ تو!

 

چند دقیقه گذشت گذشت که کسی با دو انگشت زد به شیشه ماشین.

 

نگاه کردم نیما بود با یه کیف گیتار روی دوشش.شیشه رو زدم پایین...._سلام

 

نیما خنده شیرینی کرد و گفت :سلام!خوبی؟

 

_بیا تو ماشین هوا سرده

 

نیما یه ها کرد تو دو تا دستش و ماشنیو دور زد و روی صندلی شاگرد اومد بشینه که دید یه غنچه رو صندلیه برداشتش و گفت:مال منه دیگه؟

 

نیم نگاهی بهش کردم و هیچی نگفتم.

 

نیما:چیه ؟ناراحتی؟

 

آه عمیقی کشیدم و گفتم:نه

 

نیما:خوب بود؟

 

_فراتر از...

 

حرفمو قطع کرد و گفت:افتضاح؟

 

_فراتر از عالی!صدات خیلی قشنگه

 

نیما سرشو انداخت پایین و گلو تو دستش چرخوند و گفت:نه به زیبایی چشمای تو...

 

حدسم درست بود

 

اومد دوباره حرف بزنه که اجازه ندادم!_ببین نیما!میخواستم یه حقیقتی رو بهت بگم ممکنه... ممکن که نه حتما از من بدت میاد وقتی بشنوی...

 

نیما اخماشو کرد تو هم و گفت:چه حقیقتی؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها