داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مسافر قسمت پنجم

- تو لدت مبارك، جيكوب.

 

من دستش را گرفتم،

 

- متشكرم.

 

مثل اين بود كه يك ماهي مرده را ب گيريد . همان موق ع به پايين نگاهي اندا ختم و ديدم

 

آستين اش بالا زده شد ه و م چ دستش را نشان مي دهد . چيزي روي پ وستش مي درخشيد

 

و اين آب باران نبو د. قرمز تيره بود، از لبه ي دست ش پايين مي چ كيد،ازقسمت گوشتالو د

 

انگشت شستش.

 

- خون .!

 

- خون چه كسي؟ خودش؟

 

او دستش را عقب كشيد، آن را در پشتش پنهان كرد . مي دانست آن را ديده ام . شايد مي

 

خواست آن را ببينم.

ما به راهمان اد امه داديم. احتمالأ رگبار گرفته بود چون باران به شدت مي باريد . صداي

 

برخورد باران با سقف اتومبيل را مي شنيديد و برف پاك كن ها براي كنار زدن باران به

 

شدت كار مي كردند. باورم نمي شد فقط چند ساعت قبل در ساحل قدم زده بودم.

 

مادرم فكرم را خواند،

 

- خوشبختانه توي اتومبيل هستيم . پدر گفت:

 

- بد است .

 

مرد زير لب گفت :

 

- جهنم است.

 

جهنم، كلمه ي عجيبي را انتخاب كرده بود. در صندلي اش جا به جا شد، پرسيد :

 

- شما چكاره ايد ؟

 

- من دندان پزشكم .

 

- واقعأ ؟ من خيلي وقت است ... دندان پزشك نديده ام .

 

زبانش را روي دندان هايش كشيد . زباش صورتي و مرطوب بود.

 

دندان ها زرد و نامرتب. فكر كردم مدتي امت آن ها را تميز نكرده. پدرم گفت :

 

- سالي دو بار بايد پيش دندانپزشك برويد .

 

- حق با شما ست. بايد اين كار را بكنم.

 

درست وقتي مرد به طرف من برگشت و دو كلمه را بي صدا گفت رعد غريد. او فقط آن ها

 

را با حركت دهانثش گفت و مواظب بود پدر و مادرم نبينند.

 

_ تو مرده اي.

 

من كاملأ يكه خورده، به او خيره شدم . اول فكركردم بايد منظورش را اشتباهي فهميده

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها