داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل پنجم

می تونه خطرناک باشه ؟!

 

- می تونه که چه عرض کنم ، وضعیتشون خطرناک هست ! ... کلیه ایشون تقریبا از بین رفته ! نیاز به عمل فوری داره ! ضمن اینکه با کبودی هایی که روی ناحیه شکمی ایشون بود ، ما بررسی کردیم و فهمیدیم که احتمالا اصابت ضربه های محکم باعث آسیب ِ جدی ِ اون یکی کلیه ی ایشون هم شده ! در حقیقت ایشون دیگه کلیه ای ندارن ! ببینید خانوم ، همسرتون نیاز به پیوند سریع ِ کلیه دارن ! باید به سرعت براشون یه کلیه جور کنید !

 

- آخه من ... کلیه از کجا ...

 

دکتر داشت من رو نگاه می کرد که با استیصال با خودم حرف می زدم !

 

فکری به ذهنم رسید !

 

چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم :

- دکتر، امکانش هست که من بتونم کلیه ام رو بهش بدم ؟!

 

- باید اول ببینیم از لحاظ ایمونولوژیک با هم سازگارید یا نه ؟! بعدم یه سری آزمایش برای چک سلامت شما از نظر عدم وجود ویروس های مختلف و خاص ! ان شا الله اگه مشکلی نبود ، پیوند هم می تونه انجام بشه

.با مسعود صحبت کردم و وضعیت جدید پدرام رو براش توضیح دادم .

 

- پزشکش برای من طی تماس تلفنی که با ایشون داشتم توضیح داده بود . ملیکا خانوم من هماهنگی های لازم رو انجام دادم ، تا چند ساعت دیگه پدرام ُ با یه هلی کوپتر به تهران منتقل می کنیم . من براش از یکی از بهترین جراحا وقت عمل گرفتم .

 

- خیلی لطف کردید ، الحق که ثابت کردین دوست خیلی خوبی هستین . من نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم ؟

 

- - این حرفا رو نزنید ! پدرام برای من مثل برادرم می مونه . وظیفه امه !

 

- در هر حال متشکرم

 

- خواهش می کنم تعارف رو بذارید کنار ! من کارهای مربوط به بستری پدرام رو انجام دادم ، موارد مربوط به آزمایش ِ شما و اعضای دیگه ی خانواده رو هم پی گیری کردم ، خودمم آزمایش می دم ، دیگه ببینیم خدا چی می خواد ! ایشالا می گردم و چندتا گزینه مناسب هم برای پیوند پیدا می کنم که خدایی نکرده مشکلی پیش نیاد. 

 

مانی طفلک هم خیلی این مدت دوندگی کرد . واقعا که مثل یه برادر برای پدرام انرژی گذاشت .

 

وقتی باهاش موضوع اهدا کلیه ام رو درمیون گذاشتم ، گفت که اون هم آماده اس و آزمایش میده .

 

قرار شد که پدر و مادرها رو تا رسیدن به تهران در جریان بذاره ، دیگه امکان مخفی کردن مسئله وجود نداشت ! همه ی ما باید نهایت تلاشمون رو برای برگردوندن ِسلامت ِ پدرام می کردیم !

 

نیم ساعت به پرواز مونده بود و من و مانی همچنان در حال پی گیری ِ وضعیت و مشکلات .

 

من هم با پدرام همراه کادر درمانی به تهران می رفتم ، مانی هم به محض حرکت ِ ما به سوی تهران روانه می شد .

 

بعد از بررسی کامل هلی کوپتر و چک ِ وسایل داخلش برای موقعیت های اضطراری ، پدرام رو به هلی کوپتر منتقل کردن و من هم از مانی خداحافظی کردم و سوار شدم .

 

اوایل پرواز که یکم می ترسیدم اما بعد از چند دقیقه به حرکات هلی کوپتر عادت کردم و راحت تر نشستم .

 

اما باز هم با بیکاریم حجوم افکار ناخوش آیند هم به ذهنم شروع شد . دلم نمی خواست تا وقتی هیچ چیز مشخص نشده این افکار منو از پا دربیاره پس شروع کردم به دعا و نذر و نیاز برای بهبودی پدرام .

 

تا رسیدن به تهران چندین بار آیاتی از قرآن رو که حفظ بودم خوندم ، انقدر برای پدرام نذر کردم که فکر کنم تا آخر عمر هم وقت کم بیارم برای انجامش !

 

یکی از نذرهام این بود که تا زمانی که تواناییش رو داشتم یک روز در هفته ام رو اختصاص بدم به رسیدگی به یک خانه ی سالمندان ، یک شیرخوارگاه و یکی از مراکز بهزیستی که بچه های بی سرپرست رو اونجا نگه می دارن .

 

هلی کوپتر که تو جایگاه مخصوصش فرود اومد ، کادر بیمارستان هم به سرعت جلو اومدن و پدرام رو روی تخت مخصوص منتقل کردن و داخل بیمارستان بردن ، من هم به دنبالش وارد بیمارستان شدم .

 

تو بخش مربوطه کارهای پدرام رو انجام دادیم و بعد از اتمام انتقال پدرام و ثابت شدن اوضاع تازه یادم اومد که هنوز گوشیم رو روشن نکردم .

 

به محض روشن کردنش ، شروع کرد به زنگ خوردن . اسم مانی روی صفحه خودنمایی می کرد ، دکمه ی پاسخ رو زدم و گوشی رو کنار گوشم بردم :

 

- سلام مانی

 

- سلام ، کجایی تو دختر ، یه ساعته دارم بهت زنگ می زنم !

 

- ببخشید اصلا حواسم نبود ، گوشم خاموش بود

 

- خیله خوب ، ببین بابا و مامان خودمون و پدرام پایین تو ورودی بیمارستان هستن . برو پیششون .

 

- باشه ، تو کجایی ؟ کی میرسی ؟!

 

- منم یک ساعت و نیم دیگه تهرانم . میرم خونه یه دوش بگیرم و یه سر به زن و بچه ام بزنم ، بعدش بیام !

 

- باشه برو ، پدر خانواده !!

 

خندید و گفت :

 

- ممنون از تعریفتون ! کاری نداری ؟ چیزی نمی خوای برات بیارم ؟

 

- نه ، قربانت ! خیلی زحمت کشیدی ، مرسی داداشی

 

- خوب جبران کن ، واسه بچه ام تو عروسیش با آبکش آب بیار !

 

خنده ام گرفت . دیوونه تو هر وضعیتی شوخی و خنده اش به راه بود !

 

خلاصه خداحافظی کردیم و من رفتم پیش پدر و مادرا ...

 

*****************

 

وقتی من رو دیدن آوار سوالاتی مثل :

 

- چی شده ؟

 

- چه بلایی سر پدرام اومده ؟!

 

- برای چی اینطوری شده ؟!

 

- دکترا چی گفتن ؟

 

و ...

 

بود که از هر طرف روی سرم خراب میشد !

 

وقتی دیدن من ساکتم و حرفی نمی زنم ، اونها هم ساکت شدن و زل زدن به من .

 

انقدر عصبی و کلافه بودم که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار ! اما خودم رو کنترل کردم و آهسته شروع کردم به توضیح اتفاقاتی که افتاده ، اونها هم با چهره های بهت زده من رو نگاه میکردن .

 

همه چیز رو به غیر از بلایی که علی سرم آورده بود ، گفتم . به مانی هم سپرده بودم که به هیچ کس چیزی نگه ! می دونستم اگه به خصوص بابا از این جریان مطلع بشه کمرش میشکنه .

 

بعد از پایان صحبت هام ساکت شدم و سرم رو انداختم پایین . مادر خودم و پدرام به شدت نگران و ناراحت بودن . مامان پدرام که داشت گریه می کرد و از دست روزگار گله و شکایت میکرد ، مامان من هم شونه ها و کمرش رو ماساژ میداد و دلداریش می داد .

 

بابای پدرام سکوت کرده بود و ما رو نگاه می کرد و بابای خودم هم سرم غر میزد که چرا انقدر دیر بهشون اطلاع دادم .

 

وقتی بابام دست از ابراز ناراحتیش برداشت ، دوباره شروع کردم :

 

- خواهش می کنم چند لحظه گوش کنید ، کلیه های پدرام سر ِ همون ضربه ها و اصابت ِ چاقو آسیب دیدن . اون الان نیاز به پیوند ِ کلیه داره . باید هر چه سریع تر همه مون آزمایش بدیم و ببینیم کی باهاش هماهمنگ تره ! وگرنه اینطوری پیش بره پدرام از دست میره ...

 

با این حرفم دوباره گریه مامان پدرام شدت گرفت .

 

- ای خداااا ، این چه اقبالی بود که این بچه داشــــت ؟! حالا من چی کار کنم ؟ ... نکنه بلایی سر بچه ام بیاد !

 

بغض مامانم شکست و اون هم شروع به گریه کرد . بابا رفت کنارشون ایستاد و شروع کرد به آروم کردنشون .

 

من هم از شدت استیصال کنترلم رو از دست دادم ، دستم رو گذاشتم روی صورتم و به هق هق افتادم . سرم داشت منفجر میشد .

 

همونطور که کمی به جلو خم شده بودم و گریه می کردم ، دست هایی دورم حلقه شدن و سینه ی ستبری شد تکیه گاهم . و اون سینه ی کسی نبود به جز پدر ِ پدرام .

 

یکم که گریه کردم وسبک تر شدم ، اونم روی سرم رو بوسید و گفت :

 

درست میشه دخترم ، توکل بر خدا ... 

 

می دونم عجیبه اما تنها کسی که به لحاظ ایمونولوژیک با پدرام سازگاری داشت من بودم !

 

پدر خودم و مامان پدرام که به خاطر داشتن بیماری قند و فشار خون و مشکلات قلبی اصلا حتی آزمایش هم ندادن چون دکتر پدرام گفت حتی در صورت سازگاری هم پیوند از اون ها انجام نمیشه !

 

بقیه هم که آزمایش دادن و نتیجه ش منفی بود ، پس تنها موندم من که با کمال میل حاضر به انجام این عمل بودم ! سلامتی پدرام برام از هر چیزی توی دنیا مهم تر و پر ارزش تر بود ! فقط خدا خدا می کردم که پیوند به خوبی انجام بشه و بدن پدرام کلیه من رو پس نزنه !

 

یکبار دیگه قبل از عمل رفتم پیش پدرام ، کلی باهاش درد و دل کردم و ازش خواستم تنهام نذاره . درسته فقط شنونده بود اما من حس خوبی نسبت به این موضوع داشتم ، از این که می تونستم به بهبودش کمک کنم خوشحال بودم . در آخر هم دستش رو بوسیدم و ازش تا بعد از دوران نقاهتم و تا زمانی که بتونم دوباره بهش سر بزنم خداحافظی کردم .

 

تجربه ی عمل برای من که تا اون سن و سال که حتی شکستگی هم تو بدنم سخت ، دلهره آور و پر استرس بود اما با توکل به خدا و به امید سلامتی ِ پدرام اون تجربه رو هم به کولبار تجربه ی بیست و چند ساله ی زندگیم اضافه کردم .

 

وقتی به هوش اومدم سوزشی رو تو پهلوم حس می کردم ، هنوز گیج بودم .

 

چند دقیقه ای که گذشت دیگه چشمام گیجی اول رو نداشت پس چشم چرخوندم و اطرافم رو نگاه کردم . کیف مامان رو صندلی کنار تختم بود اما توی اتاق تک تخته ای که من بودم کس دیگه ای نبود .

 

صدای آب از سرویس بهداشتی اتاق می اومد . متعاقبا در اونجا هم باز شد و مامان اومد توی اتاق صورتش خیس بود و چشماش خستگی زیادش رو نشون می داد .

 

- مادرجون به هوش اومدی ؟ حالت چطوره دخترم ؟!

 

- مامان ... درد دارم ... تشنمه !

 

- الهی بمیرم برات مادر ، صبر کن به پرستار بگم بیاد!

 

بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد با یه خانوم به اتاق برگشت . برای تسکین دردم پرستار مسکنی برام تزریق کرد و گفت تا نیم ساعت دیگه دکتر برای معاینه ام میاد ، بعد از اون دکتر به مامان اجازه دادن مایعات رو خواهد داد .

 

پرستار که از اتاق خارج شد مامان کیفش رو از روی صندلی برداشت و روی کمد کنار تخت گذاشت ، صندلی رو جلو داد و نشست ، بعد دستمال تمیزی رو با آب خنکی که توی پارچ کنار تختم بود خیس کرد و آهسته روی لبهام کشید تا التهابم کمتر بشه .

 

از وقتی که کاملا هوشیار شده بودم مدام سراغ پدرامو می گرفتم ، مادرم و پرستارا و دکترش هم می گفتن باید امیدوار باشیم پیوند رو پس نزنه و اینکه همچنان تو کماس و فقط باید دعا کرد .

 

تو شرایطی نبودم که بخوام ببینمش ، اونم که تو یه محیط استریل بود اصلا امکان ملاقاتش از نزدیک نبود و همچنان دل من از دوریش پر پر میزد. 

 

تو مدتی که بستری بودم دوستای صمیمیم همه برای عیادتم اومده بودن ، فامیل های نزدیکم هم همینطور . از محبت بیش از اندازه ای هم که پدر و مادر خودم و پدرام و البته برادر خوبم و همسر گلش نشون می دادن هم هرچقدر بگم کم گفتن .

 

چقدر خوشبخت بودم که این همه آدم دوستم داشتن و سلامتیم براشون مهم بود .

 

تقریبا یک هفته و نیم بود که از بیمارستان مرخص شده بودم و احساس می کردم می تونم به زندگی عادی برگردم .

 

طبق قراری که با خدای خودم گذاشتم شروع کردم به پیگیری کارهای مربوط به یک خانه سالمندان و یک شیرخوارگاه . که خدا رو شکر مسئولین مراکز از کاری که می خواستم انجام بدم استقبال کردن . روی این نکته خیلی تاکید داشتن که چطور بدون هیچ چشم داشت مالی حاضر به انجام این کار شدم ؟ که جواب من یه لبخد ساده بود و یه آرزوی نهان تو قلبم !

 

این که پیوند توسط بدن پدرام پس زده نشد شوق و امید به روزهای بهتری رو که در پیش رو بود در من بیشتر می کرد هر چند که هنوز تو کما بود اما یه حس خوب به من می گفت : اون بر میگرده !

 

هر سه پنجشنبه ی گذشته رو صبح تو خانه ی سالمندان گذروندم و عصر توی شیر خوارگاه .

 

هر کار دیگه ای به جز ویزیت بیمارام هم که می تونستم براشون انجام می دادم ، از شستن و حمام بردنشون گرفته تا نشستن پای درد و دل تمام کسایی که چیزی جز یه دل شکسته نداشتن و فقط یه گوش شنوا می خواستن تا یکم دردشون رو تسکین بدن !

 

به جرات می تونم بگم مثل مادر بزرگ و پدر بزرگ خودم دوستشون داشتم . وقتی می دیدم با شستن بدنشون چطور آسوده و پر از آرامش می شن لذت می بردم .

 

اینکه دعای خیرشون بدرقه راهم می شد میشد نهایت شادی رو برام به ارمغان می آورد .

 

هر وقت برام دعا می کردن بهشون می گفتم برای عزیزم دعا کنید که برگرده پیشم !

 

اونها هم دریغ نمی کردن ...

 

و درست چهارمین پنجشنبه بود و ساعت 11 و نیم صبح که از بیمارستان با گوشیم تماس گرفتن !

 

تو محوطه روی یه نیمکت نشسته بودم و داشتم چای می خوردم و یه استراحت جزئی می کردم که دوباره برگردم سر کارم که مسئول بخش که اتفاقا خیلی هم باهاش دوست بودم باهام تماس گرفت :

 

- ملیکا جون مژده بده ! یه خبر خوب !

 

- خوش خبر باشی ، چی شده ؟!

 

- اول مژدگانی من !

 

- یه هدیه خوب پیش طرف من داری ، چی شده فقط بگو ؟

 

- عزیزم شوهرت از کما بیرون اومده !

 

از شوق یه جیغ بلند کشیدم ،

 

- وااااااااییییییییی خدایا شکرت ! ممنوننننننننننننننننن بهترین خبری بود که تا حالا تو زندگیم شنیدم ، قربونت برم الهی ، مرسی خانوم محمدی !

 

- خواهش می کنم عزیزدلم ، خدا نکنه ! هرجا هستی پاشو بیا زودتر .

 

- تا یک ساعت دیگه اونجام !

 

تلفن رو که قطع کردم تازه نگاهم افتاد به دور و اطرافم . کسایی که صدای جیغمو شنیده بودن داشتن با تعجب به من که از شنیدن این خبر اشکام بی اختیار می ریخت نگاه می کردن . سریع بلند شدم و دویدم به طرف ساختمان . به یکی از مسئولین خبر دادم که باید زودتر برم . سریع وسایلم رو برداشتم ، رفتم تو خیابون اصلی ، یه دربست گرفتم و آدرس بیمارستان رو به راننده دادم و ازش خواستم به سرعت منو به مقصد برسونه .

 

دست گلی بزرگ و پر از رز سفید و قرمز برای پدرام عزیزم به اضافه ی چند کیلو شیرینی تازه از یه شیرینی فروشی نزدیک بیمارستان خریدم و با دلی سرشار از امید و خوشحالی وارد بیمارستان شدم .

 

تمام کسایی که تو بیمارستان می شناختنم بهم تبریک می گفتن و من هم با لبخند بزرگی ازشون تشکر می کردم .

 

شیرینی رو تحویل آقا رجب مسئول آبدارخونه دادم و ازش خواستم بین همکارا پخشش کنه ، اون بنده خدا هم بهم تبریک گفت و شیرینی رو تحویل گرفت و رفت .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها